رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ چهارم
رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ چهارم
برای حذف یا کاهشِ آفت ها و پارازیت هایی که خوانشِ متن را ضایع و برداشتِ خواننده از آن را آلوده می کنند، چه باید کرد؟ هر خواننده ای برای خوانشِ درست و دقیق باید نکاتی را رعایت کند تا برداشت اش از چهارچوبی که برای روش و هدفِ خوانش اش تعیین کرده است بیرون نرود. بعضی از متن ها این ظرفیت را دارند که خواننده هر بار به منظوری و از زاویه ای مشخص بررسی شان کند. گاهی «این متن» به خواننده به خوبی راه می دهد تا آن را با رویکردی «فروید»ی، «یونگ»ی، «مارکس»ی و رویکردهای بسیار دیگری بخواند. اغلب مشکل از کم ظرفیتیِ خودِ خواننده است که بعضی از حرف های متن ناگفته می ماند. ناگفته نَمانَد که قاتی کردنِ موضوع هایی که هر کدام بررسیِ جداگانه ای را می طلبد، در هنگامی که متن با رویکردِ مشخص و محدودتری در حالِ بررسی است، بهانه ی خوبی برای استفاده از ظرفیت های موجود در «این متن» نیست. بدونِ شک هر خواننده ای ممکن است متوجه شود که خودِ متنِ موردِ مطالعه اش دارای آفت ها و پارازیت هایی است که مؤلف در آن ها کار گذاشته است. چنین برداشتی را، حتی اگر ظاهراً حق با خواننده باشد، باید به حسابِ خوانشِ خودِ او گذاشت. متن اگر آفت و پارازیت داشته باشد تا با آن چیزی را به مخاطب اش تحمیل کند، تا خودِ خواننده نخواهد، به هیچ وجه این نقشه اش نمی گیرد. مهم این است که خواننده هیچ آفت و پارازیتی را بنا به ملاحظاتی، مثلاً برای خودسانسوری، به خوانش و برداشت اش نچسباند. منِ خواننده باید در هنگام خوانشِ متن به خودم بدی نکنم و حقِّ خودم و متن را طبقِ پرسشی که مطرح کرده وپاسخ اش را در آن جسته ام به درستی ادا کنم. تنها خواننده ی ناشی است که سعی می کند فقط حرفِ خودش و پاسخِ باب طبع خودش را از زبانِ متن بشنود. «این متن» برای او مانندِ آینه ی ملکه ای است که در داستان سفیدبرفی پس از پرسیدنِ «چه کسی زیباترین زنِ روی زمین است؟» انتظار داشت که آینه به او جواب بدهد: «خودِ تو!» خودِ متن با ظرفیتی که دارد، می تواند حرف هایی را به گوش خواننده فرو کند، حتی اگر او به سختی در برابر هجوم شان مقاومت کند.
هر خواننده ای باید بعضی از نکاتی را که در ادامه یادآوری می کنم همیشه و بعضی دیگر را با توجه به هدفِ مشخصی که برای تحقیق اش روی «این متن» تعیین کرده است رعایت کند:
یک، خواننده نباید به بهانه ی این که «این متن» نامقدس یا نجس است، از همان ابتدا با توپِ پُر و حالتِ تهاجمی به سوی آن برود و به جای بررسی اش، با خوانشِ هر واژه و جمله اش لعن و نفرینی نثار متن و مؤلف اش کند. «این متن» اگر برای عدّه ای بُت هم باشد، بررسی منصفانه اش با استدلال مهم است نه شکستن اش با تبر. حضرت ابراهیم(ع) با برهان دریافت که هیچ موجودی نمی تواند خدا و خالقِ او باشد، بعد، آن هم به عنوانِ جنبشی سیاسی و اجتماعی برای گسترش توحید، اقدام به شکستنِ بُت ها کرد. هر «بُت»ی کارکردِ یک متن را دارد و در پسِ آن قصه ای است. فرض کنیم که عده ای فکر می کنند که با خوانشِ «این متن» یا «این بُت»شان و انجام آدابی در برابرِ آن می توانند از آن حاجت شان را بخواهند و به مرادشان برسند. حتی ممکن است بر این باور باشند که اگر پس از چهل شب به مرادشان نرسیدند، ایراد از بُت شان نیست، بلکه نقصی در خودشان و خوانش شان بوده است که توفیق نیافته اند. اگر خواننده ای با عقیده ای خلافِ این «بُت خوان ها» یا «بُت پرست ها»، مطالعه و تحقیق در موردِ «این متن» را خطا یا گناه بداند چون هیچ اعتقادی به آن ندارد، درست مانندِ همان بُت پرستی دارد رفتار می کند که به نظرِ او خیلی خرافاتی است. اگر این بُت یا «این متن» کاره ای نیست و نمی تواند او را بخورد یا بکشد، پس چه ایرادی دارد که آن را به دست بگیرد و به مطالعه ی خودش و تاریخچه اش و مسائلِ پیرامون اش بپردازد؟ اگر قرار است روی توانایی های فیزیکی یا متافیزیکی اش مطالعه و تحقیق کند، باز هم وظیفه ی اصلی اش گردآوری اطلاعات و استفاده از دلیل و برهان برای اثباتِ ناکارایی فیزیکی یا متافیزیکی اش است. قرار نیست که در بین خوانش یا پس از تکمیلِ تحقیقات اش آن را بشکند و بسوزاند. انجام چنین کاری وظیفه ی او به عنوان خواننده یا محققِ متن نیست. چنین کاری را اغلب کسانی که در امور اجتماعی و سیاسی فعال اند و می خواهند تغییری در اوضاع فرهنگی و سیاسی و اقتصادی جامعه ایجاد نشود یا تغییری مطابقِ عقیده و سیاستِ خودشان انجام بشود انجام می دهند.
دو، خواننده ای هم که پیش فرض اش در همان آغاز بحث این است که متنِ مورد بررسی و مطالعه اش «مقدس» است، به هیچ وجه نمی تواند خوانشی راحت و برداشتی آزاد از آن داشته باشد. البته ایراد اصلی در این نیست که او با ایمانی خالص بر این باور است که آن متن مقدس است. او ایمان و باورش را می تواند برای خودش و برای ازدیاد حُسن اعمال و لطفِ گفتارش در جاهای دیگر به کار بگیرد. اما شرط ورود به «این متن» این است که او شرط مقدس بودن آن را برای بسته نبودنِ درِ اصلی بررسی اش کنار بگذارد. اگر موضوعِ تحقیق اش اثباتِ مقدس بودنِ متن باشد، حتماً باید در خوانش اش این جنبه از متن را در نظر بگیرد، ولی وقتی موضوع چیز دیگری است، قرار نیست هر وقت چیزی را نفهمید و از دلیل کم آورد، از مقدس بودن اش برای توجیه نقصِ دانش اش خرج کند. مقدس بودنِ آن نتیجه ی مقدماتِ دیگری است که با مطالعه و تحقیقِ جداگانه ای باید ثابت شود. اگر هم ثابت شده باشد، آن نتیجه را نمی توان به عنوانِ مقدمه ی بحثی استفاده کرد که بناست در باره ی موضوعی باشد که ربطی به قداستِ متن ندارد.
هیچ کس از خواننده توقع ندارد که از ایمان و عقیده اش برای همیشه بگذرد، اما برای این که برداشتِ او را حتی کسانی که آن متن را مقدس نمی دانند، درست و منصفانه بدانند، لازم است که او نیز چیزی را که به اصلِ موضوعِ مورد تحقیق ربطی ندارد، مدام به رُخ خودش و دیگران نکشد تا خوانش اش از روالِ منطقی اش خارج نشود. اگر بنده باور کرده ام که حافظ «لسان الغیب» است و با غزلیات اش فال می گیرم و یقین دارم که هر چه که این «کاشفِ راز» در این شب یلدا با این غزلِ «فال آورده» در موردِ بنده گفته است «بادآورده» نیست و تا یلدای سال آینده حتماً برایم اتفاق می افتد، باید هنگامِ بررسیِ غزل های او از این عقیده، چه خرافاتی و چه درست، دست بردارم و از بیان و شرحِ خطاها و ضعف ها و نقص های موجود در دیوان حافظ طفره نروم. حتی نابغه دانستنِ حافظ نباید در خوانشِ آثارش دست و پا گیر شود. داریوش عاشوری در عرفان و رندی در شعرِ حافظ به این دو نکته اشاره کرده است.
خوانشِ دیگران از کتاب های مقدس را باید بر اساسِ همان روشی که خودشان به کار گرفته اند نقد کرد. به فردی که «این متن» را با این پیش فرض خوانده و بررسی کرده است که «خدایی وجود ندارد»، نمی شود ایراد گرفت که، تو که پیغمبر خدا نیستی که بفهمی جبرئیل فلان جمله و بهمان پیام را به چه معنی و منظوری برای او آورده است. اثباتِ هر نکته ای از «این متن» با توجه به چیزهایی مانند وحی و نبوت که با همان پیش فرضِ نخست از دایره ی بحث خارج شده است بی فایده است. اما، راهِ نقد و بررسیِ خوانش و برداشتِ شخصی که با اعتقاد به خدا یا بی اعتقاد به او، مطالعه اش را با هر طرحی آغاز کرده و پی گرفته است، همان راهی است که خودش رفته است، منتها با پرسش های جدیدی در باره ی نشانه هایی که او با همان عینکی که زده بود باید می دید و ندیده است، یا دیده و درست برداشت نکرده است. به عنوان مثال، پژوهشِ خوانشِ سریانی-آرامیِ قرآن با تلاشِ کریستف لوکزنبرگ «برای رمزگشایی از زبانِ قرآن» به هر نتیجه ای ختم شده باشد، با خوانِشی در ردیفِ خودش باید پاسخ داده شود و نه خوانِشی که دایره ی مطالعه و تحقیقِ او را در نظر نمی گیرد. او با دیدِ یک زبانشناس تاریخی به خوانشِ قران پرداخته و کوشش کرده است تا نشان دهد که برخی از واژه های قرآن را بایستی با توجه به ریشه ی سریانی و آرامیِ شان معنی کرد تا به ترجمه ی درستی از «این متن» دست یافت. بررسیِ تطبیقیِ واژه های قرآنی با واژه های سریانی-آرامی، از لحاظ شکلِ ظاهری، با در نظر گرفتن نقطه گذاری و اعراب گذاری یا بدونِ آن، و چه از لحاظ معنی، او را به چنین نتیجه ای رسانده است. فرض این که خوانشِ چنین پژوهشی ممکن است چه عواقبی به بار بیاورد، مثلاً در مسلمانانِ کم مطالعه و کم ظرفیت ایجاد شک و شبهه کند، نبایستی باعثِ واکنش های عملی نسبت به آن شود. چنین کارهایی را معمولاً فعالانِ سیاسی با اهدافِ خاصی انجام می دهند. حتی محکوم کردنِ آن در مجلسِ روضه خوانی نمی تواند پاسخِ علمی به آن باشد. همان طور که هیچ محققی آلبرت اینشتین را برای این که حاصلِ مطالعات اش منجر به اختراع بمب اتمی و استفاده از آن شد محکوم نمی کند، شما که فکر می کنید اینشتینِ حوزه ی علمی خودتان هستید، باید یاد گرفته باشید که هیچ محققی را برای خوانش ها و تحقیق های نظری اش در حوزه های دیگر محکوم نمی کنند. اگر در خوانش و پژوهشِ او و منابعِ موردِ نظر و موردِ استفاده یا سوءاستفاده اش یا روشِ تحقیق اش ایرادی در کارش باشد، که حتماً هست زیرا هرگز هیچ کاری کاملِ کامل نیست، باید ایرادهایش را در ضعفِ خوانش و پژوهش اش بر اساسِ پیش فرض های خودش جستجو کرد نه با توجه به ایمان و پیش فرض های خود که به هیچ وجه مد نظر او در خوانش اش از «این متن» نبوده است. محمدعلی همتی و محمدکاظم شاکر در نقدِ خوانشِ لوکزمبرگ مطابقِ ادعای خودِ او ایرادها و نقص پژوهش اش را برشمرده اند. آن ها وقت شان را با لعن و نفرین به او تلف نکرده اند. این دو در مقاله ی «نقد قرائت سریانی-آرامی لوکزنبرگ از آیه ی 24 سوره مریم» بخشی از خوانشِ او را در محدوده ی تخصصیِ خودش بررسی کرده اند. جملاتی مانندِ «شرط اساسی برداشت قرائت صحیح از دیدگاه زبان شناسی، خودِ متن قرآن است،» یا «این گونه مطالب از سیاق و فحوای کلام فهمیده می شود نه از طریق واژه شناسی تطبیقی،» نشان می دهد که خوانشِ او موضوعِ بحث است نه باورها و ایمانِ خودشان. خواننده ی باانصاف عیبِ مِی را که می گوید، هنرش را نیز می گوید. بنابراین، کلِّ خوانش و تحقیق را رد نمی کند. گفتنِ «البته سیاقِ آیه 24 سوره مریم دلالت می کند که عیسی به مادرش گفته باشد "لاتحزنی..."» ثابت می کند که خوانشِ کسی که فکر می کند جبرئیل این را به مریم گفته است، هرگز نمی تواند حرفِ آخر باشد. اگر همه متفق القول خوانشِ یک نفر را می پذیرفتند، این همه تفسیر از بطنِ تو در تویِ «این متن» بیرون نمی آمد. اگر برای همه کس همه چیز مثلِ روز روشن بود، هیچ کس چراغِ تحقیق به دست نمی گرفت تا ناپیدایی را پیدا کند. گاهی ایراد در انتخاب چراغ و تنظیمِ نور چراغ است. نمی خواهم اذیت یا گیج تان کنم، ولی واقعیت این است که، چراغ را هم با چراغ باید گشت و پیدا کرد. برای این که دچار دور باطل نشویم باید بپذیریم که آن چراغِ نخست که باعثِ انتخابِ چراغِ درست و تنظیمِ مناسب اش برای هر خوانشی می شود، عقل و منطقی است که مغالطه و آفت ها و پارازیت های خوانش و پژوهش را به خواننده می نمایاند.
ادامه دارد