تدبیر و سیاستِ سعدی(21)
بدیِ خیلی از عادت های فردی و اجتماعی این است که چنان جا می افتد که بخشی از رسم و فرهنگ مردم می شود و می ماند، بلانسبت هم ندارد، در همه به نسبتی دیده می شود، در من و شما و از ما بهتران نیز، درست مثل همین رفتاری که سعدی در حکایت زیر خیلی عاقلانه اش می داند. می گوید:
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود، سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همیکردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت یار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز
با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد
ساعد سیمین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کام دوستان مغزش بر آر
جای این حکایت چرا در بابِ «در سیرت پادشاهان» است؟ چون از «مَلِک» نیز چیزی در آن دیده شده است؟ یا چون پای یک «لشکری»اش در میان است؟ اگر جناب سعدی این حکایت را در این باب نیاورده بود و آن را در بابِ «در اخلاق درویشان» می گذاشت، شاید با حساسیّتِ کم تری می شد آن را به سیاست و فرهنگ و جامعه چسباند، ولی با ورودَش به این باب، حالا گفتنی ها در باره اش از شرح حالِ درویشی بینوا و بی بخار فراتر می رود. شاید به زعم سعدی باید از این حکایت نتیجه گرفت که با سست شدن پایه های ستم، سرانجام می شود ستمگر را با قیامی و انقلابی به سزای اعمالش رساند، ولی چنین برداشتی خیلی سخت از حکایتِ چنان درویشی با چنان رفتاری پذیرفته می شود. واکنشِ درویش به ستمی که بر او شده است، در طولِ تاریخ، و در عرضِ آن نیز، چنان همگانی شده که انواع و اقسامِ ضرب المثل و قصه از درونش بیرون زده است. می شنویم و گاه خود نیز می بینیم که حقّ آدمی را خورده اند و او از بی عرضگی از حقّ خود می گذرد و می گوید: «به خدا واگذارش کرده ام.» آدمِ عاقل! خدا به خودت واگذارش کرده است. یا می گوید: «بالاخره گذر پوست به دباغ خانه می افتد!» آدمِ خوش خیال! تو اگر بلدی پوست بِکَنی و دباغی بِکُنی، بسم الله، همین حالا بِکَن و بُکُن! کارد حاضر، پوست حاضر! اگر خیال کرده ای که کوه به کوه نمی رسد، ولی آدم به آدم می رسد، خیر باشد! گاهی دیده شده است که با رانشِ زمین کوه به کوه رسیده است، ولی آدم به آدم نرسیده است. اجل به یکی از دوتا یا به هیچکدام مهلت نداده است. شنیده اید که گفته اند: شخصی مالِ درویشی را دزدیده بود و او رفته و در گورستان بست نشسته بود به این خیال که سرانجام کار او نیز به آنجا کشیده خواهد شد. این حرف درست! ولی مرده ی دزد به چه دردِ تو می خورد درویش؟ می خواهی درس اخلاق و معادشناسی بدهی؟ حق جویی کن و درسِ حق ستانی بده! معاد درست خودش از پی معاش درست می آید.
می بینید وقتی که چیزی جزو رسم و فرهنگِ ما بشود می تواند با زندگی مان چه بکند؟ حتی طعنه های گزنده نیز نمی تواند مردی را سر غیرت بیاورد تا از جانش بگذرد و از ناموسش دفاع کند. فقط موجب شوخی و خنده ی افرادی می شود که فکر می کنند از او بهترند. می گویند: مردی با زن خویش در سفر دچار راهزنان شد. دزدان پیرامون مرد خطی بیرون برکشیدند و بدو گفتند: «اگر پای از این خط فراتر نهی کشته شوی.» پس از رسوایی با زن و نهیب اموال، برفتند. همسر آن مرد بر بی محبتی شُویِ خویش ملامت می کرد، مرد گفت:«تو ندانی، من هم پایم را از خط بیرون گذاشتم.»
شما فکر می کنید درویشِ حکایتِ سعدی، با آن سنگی که بر سرِ لشکریِ گرفتار زد، کاری مهم تر و بزرگ تر از قدمی که این مرد به خیال خودش برداشته انجام داده است؟ بنده چنین فکری نمی کنم.
چنین مَثَل هایی چنان روی زندگی مردم پهن شده انگار اصولِ دین شان شده است. آن یکی دو ضرب المثلی هم که باید باعث شود مردم به خود بیایند، جوری و جایی به کار می رود که گرهی از مشکل اساسی شان باز نمی کند. به عنوانِ مثال، وقتی می گویند «در کار خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست،» خیال می کنند که کار خیر فقط « خواستگاری و ازدواج» است. خیلی ها از «تا تنور داغ است، نان را بچسبان!» نیز فقط برای فرصت طلبیِ موذیانه ی شخصیِ شان استفاده می کنند . اما، سعدی با این که به ظاهر دارد از «فرد» می گوید، به ترفندی نشان می دهد که از «مردم» نیز غافل نیست.
کاربردِ واژه ی «مردم آزار» برای یکی از سپاهیانِ مَلِک باعث شده است که پای «مردم» نیز به میان بیاید. «سنگ» می تواند نمادی برای هر نوع آزاری باشد که مردم از لشکریان و عاملینِ مَلِک می بینند. بنابراین، می شود گفت که این «مردم آزاری» در سیرتِ مَلِک و در سیستم حکومتی اش است، بویژه با توجه به این نکته که معلوم نیست که مَلِک آن لشکری را برای ستمی که به مردم کرده در چاه انداخته باشد. سعدی نمی گوید که ملک به چه دلیل بر آن لشکری خشم گرفته است. اگر برای مردم آزاری اش بوده است، باید زودتر از این ها دست به کار می شد. اگر رژیمی هنگامِ «فردآزاری» جلو لشکری اش را نگیرد، کار بالاخره به «مردم آزاری» کشیده می شود. مَلِکی که بنای حکومت اش بر «مردم آزاری» گذاشته شده است، شاید لشکری اش را فقط برای کوتاهی اش در افزایشِ و گسترشِ مردم آزاری مجازات کرده باشد.
نکته ی مهمی که خیلی ها به آن بی توجه اند، مخصوصاً خیلی از حاکمان، این است که دیکتاتوری و زورگویی در ذات و زیربنای شیوه ای است که برای حکومت بر مردم برگزیده شده است نه در رفتار و عادت های فقط یک نفر، آن هم شاهِ شاهان. شاید خیلی از کسانی که مردم دیکتاتورشان می نامند و می خوانند، خودشان بگویند: «دیکتاتوری به کجای من می آید؟ بنده زورم به زن و بچه هایم نمی رسد! حتی اختیارِ رخت و پخت ام را ندارم. همه را آنها برایم انتخاب می کنند و می خرند.» اتفاقاً، در رژیم دیکتاتوری اوضاع جوری پیش می رود که خودِ دیکتاتور هم گرفتار ساختاری می شود که خودش ظاهراً در رأس آن قرار گرفته است. خُرده دیکتاتورهایی که خود پرورده است، همه در شبکه ای نامرئی، ولی محسوس، دست به دست هم با او کاری می کنند که اگر روزی بخواهد تغییر سیاست بدهد، از دست اعتراض های دست پرورده های خودش و سیرت و شیوه اش نمی تواند پا پس بکشد. ممکن است بتواند بعضی از آنها را تنها گیر بیاورد و به بهانه ای توبیخ کند، ولی همه شان را با هم؟ بعید است.
از دستِ مَلِک در حکایتِ سعدی کاری بیشتر از این تنبیهِ استثنایی برنیامده است، چنانچه از سعدی نیز حکایتی بهتر از این در حق آن «درویش» برنیامده است. زمانه اش مجالِ گردش و چرخشی بیش از این به ذهن اش نمی داد.
سعدی پیش از این که قهرمانِ ستمدیده اش(!) را درویش بنامد، او را «صالح» خوانده بود. بنابراین، درویش بودنِ این فردِ صالح بیشتر به معنی عامِ آن و به عجز و ناتوانی اش بوده است تا به پیروی اش از طریقِ درویشان. صالح بودنِ او در این گرفتاری اش هیچ سودی به حال او و امثالِ او نداشته است و ندارد. اگر او صالحی مصلح می بود، کاری می کرد که کار خودش و مردم به چنان جایی نمی رسید. دکتر علی شریعتی می گفت که «مصلح» بودن را به «محسن» بودن به این دلیل باید ترجیح داد که «محسن» با کارِ نیکِ خود تنها می تواند مشکلِ یکی دو نفر را حل کند. تازه، با احسان خود کاری می کند که آنها که به صدقه بگیری عادت کرده اند، هرگز به پا نخیزند و برای گرفتنِ حقّ شان کاری اساسی انجام ندهند. در صورتی که «مُصلِح» تلاش می کند که مشکلِ جامعه را با اصلاح اصول زیربناییِ حاکم بر آن، چه فرهنگی و چه اقتصادی، برطرف کند. چگونه؟ امروزه، قانون اساسیِ اکثرِ ممالک برای همه ی اقشار و اصناف جامعه، چه کارگر بینوا و چه کارفرمای بانوا، حقّ اعتراض و حتی اعتصاب قائل است. با تفکیک حوزه ی اختیاراتِ قوای سه گانه، قوه ی مجریه و قوه ی مقننه و قوه ی قضاییه، حتی اگر فرد اوّل کشور نیز شاکی داشته باشد، باید در دادگاه پاسخگو باشد مگر این که... مگر این که چه؟ مگر این که از همان ابتدا خودِ قوه ی مقننه با تصویبِ قوانینی از خودش سلب اختیار کرده و خود و مردم را گرفتار دیکته ای کرده باشد که در نهایت به دیکتاتوری می انجامد. پس، درویش ها در مملکتی که قانونی ضدّ ستم و تبعیض دارد مجبور نیستند منتظر بمانند تا لشکری اش، یا حتی مَلِک اش، تهِ چاه بیفتد و با خرده سنگی عقده گشایی کنند. خودِ قانون مملکت شان مخالفِ دیکتاتوری و دیکتاتورپروری است.
ادامه دارد