نود و نُه نکته در بابِ هنر شفاف اندیشیدن(5)

نود و نُه نکته در بابِ هنر شفاف اندیشیدن(5)

 

13.Even true stories are fairy tales

(Story Bias)

حتی ماجراهای واقعی قصه های پریان اند

(داستان گرایی)

 

اغلب مردم در هنگام بحث در موردِ حادثه ای مشخص به اصل ماجرا و علّت وقوع آن کاری ندارند، بلکه جنبه های حاشیه ای و بی ربطی را که به یکی از افرادِ درگیر ماجرا مربوط می شود، توجه شان را بیشتر جلب می کند. به عنوان مثال، اگر پُلی فرو ریخته باشد و خودرویی که داشت از روی آن عبور می کرد، سقوط کرده و به قعر رود فرو رفته باشد و راننده جان خود را از دست داده باشد، روزنامه ها با توجه به علاقه ی مردمِ عامی بیشتر در موردِ کار و زندگیِ راننده ی قربانیِ این حادثه می نویسند و کاری به علّت اصلی فروریختن پُل ندارند. مثلاً، می نویسند که آن راننده ی نگون بخت یک سال بود که ازداوج کرده بود و چند روزی از تولّدِ فرزندش می گذشت و تازه داشت کار و بارش خوب می شد و ... از این جور حرف های احساسات برانگیزِ بی ربط به اصل ماجرا. واکنش بیشترِ مردم در مورد مسائلِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی مهم چیزی بهتر و پیچیده تر از این نیست. کمتر کسی به علل و عواملِ زیربنایی امورِ جاری می پردازد و محور اصلی بحث ها مثلاً این است که ویلایی که فلان مسئولِ رشوه گیر در شمال دارد، در کجا و چند متر است و تا دریا چند کیلومر فاصله دارد. خیلی ها می گردند تا داستان زندگی اش را از کودکی تا بلوغ پیدا کنند و ببینند که این پیپ چه طور به آرزوهای بزرگش رسیده است. اغلب مانندِ خودش فکر می کنند که خانم هاویشام به او کمک کرده است تا به اینجا برسد. حتی اگربفهمند که حامی اش مجرم سابقه دارِ بامرام و بامعرفت و نمک شناسی بوده است، باز به اصل ماجرا پی نبرده اند. هنوز خیلی مانده تا بفهمند که ساختار اقتصادی و سیاسی حاکم با چه زد و بندها و ساز وکارهایی به امثالِ خانم هاویشام نیز کمک کرده است تا به اینجایی که هستند برسند و بمانند؟ کسی کاری به پای بست خانه ندارد، بیشترِ خواجه ها در بندِ نقشِ ایوان اند.    

 

14.Why you should keep a diary

(Hindsight Bias)

ضرورت دفتر خاطرات داشتن

(سوگیریِ پس نگری)

معمولاً زمانی که حادثه ای اتفاق می افتد، با این که دلایلِ اصلیِ وقوع آن در همان زمان دقیقاً مشخص نیست، بعضی ها با پس نگری خیال می کنند که پیش از آن یا درست در همان زمان می دانستند که چه چیزی و چرا به وقوع خواهد پیوست. ضرب المثلِ «معما چو حل گشت آسان شود» برای همین جور آدم های پرادعا کاربرد دارد. حالا، پس از گذشت چند سال از وقوعِ هر ماجرایی، با اسناد و مدارک به دست آمده، می شود با تحلیلِ آنها کم و بیش به علّتِ وقوع شان پی برد. تحلیلِ سیاسی بیشترِ مردم در مورد اتفاقاتی که در گذشته افتاده و نتایجی که به بار آورده است، رنگ و بوی چنین توهمی را در خود دارد. به عنوانِ مثال، خیلی ها خیال می کنند که از همان روزِ قبل از انتخابات ریاستِ جمهوری می دانستند چه کسی انتخاب می شود، و مهم تر از آن، این را نیز می دانستند که عاقبتِ کار خودش و مردم به همین جایی می رسیده که حالا رسیده است.

 

15.Why you systematically overestimate your knowledge and abilities

(Overconfidence Effect)

چرا شما دانش و توانایی هایتان را آگاهانه و روشمند خیلی دستِ بالا می گیرید

(اثر بیش اطمینانی)

آنچه مردم واقعاً می دانند همان چیزی نیست که فکر می کنند می دانند. مردم دوست دارند در مورد همه چیز نظر بدهند. جالب اینجاست که عدد و درصد هم تقدیم می کنند- در موردِ آمار بیکاری، ازدواج، طلاق، جرم و اعتیاد. آمار و پیش بینی و پیشگویی هایشان اغلب درست از آب در نمی آید، ولی هرگز از رو نمی روند. مسئولِ جایی و چیزی هم که می شوند، باز هم با اعتمادِ به نفسی بی مایه بی گدار به آب می زنند. کم پیش می آید که طرح ها یا به اصطلاح پروژه های بزرگ در زمانِ تعیین شده، آن هم با آن بودجه ای که از ابتدا برایشان محاسبه و برنامه ریزی و تصویب کرده اند، تکمیل شود.

 

ادامه دارد

The Rules of People: Part 6

The Rules of People: Part 6

 

این بخش از قواعدی که باید در ارتباط با مردم رعایت کرد، به تلاش های افراد برای کشاندن دیگران به سمتی است که خودشان قرار دارند.

همه اوضاع را، حتی همانی را که به خودشان مربوط می شود، آن طوری نمی بینند که شما می بینید. بنابراین، شما باید آنها را متقاعد کنید که از زاویه ای که شما به قضایا می نگرید نگاه کنند و همانی را ببینند که شما می بینید و همان طوری فکر کنند که شما فکر می کنید؛ و سرانجام، همان کاری را انجام بدهند که شما می پسندید.البته قرار نیست که شما بی مقدمه و مستقیماً و یکضرب اختیار دیگران را به دست بگیرید و مجبورشان کنید که مثلِ شما بشوند و باشند، بلکه شما مهارت های ارتباط با مردم را به گونه ای به کار می برید که خودشان سرانجام همانی را بخواهند که شما می خواهید. طرفِ مقابل نباید حس کند که شما دارید با فشار او را به ستوه می آورید و وازده می کنید یا فریب می دهید تا با شما همسو شود. هر نوع توافق و تصمیمی باید موجب شادی و رضایتِ هر دو نفر باشد، زیرا:

 

50.Loyalty runs both ways. People don’t choose to be loyal to you. Either they feel it or they don’t.

51.Remember the details. The more you are genuinely interested and engaged in the conversation, the more likely you are to remember it.

52.Flattery should never be empty. Praising people is a valuable way of building loyalty.

53.Praise effectively. People who understand how to give really great praise are relatively rare, and they’re wonderful.

54.Keep your praise in proportion. If you give someone glowing praise for every little achievement, you’ve devalued the currency.

55.People want to be liked. You don’t often like someone who really dislikes you.

56.Earn their respect. To do your job really well, you must also achieve your aims with calmness and grace.

57.Have a sense of humour. Humour is extremely personal.

58.Don’t be scared to admit your mistakes. If we can’t admit to a mistake, we come across as defensive.

59.Be tolerant. The only thing you can change is yourself.

 

ادامه دارد

نگاهی به قرآن و یک از هزاران نکته هایش(25)

نگاهی به قرآن و یک از هزاران نکته هایش(25)

 

دوباره به نکته ای قرآنی می خواهم اشاره کنم تا باز تأکید کنم که قرار نیست که پس از فراگیری و تمرینِ نقدِ متونِ ادبی در همان حدّ و همان متون درجا بزنیم. نقد و بررسی و تفسیر و تأویل باید وارد زندگیِ اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی مان بشود. در جامعه ی ما باید مردم را تشویق به تفکر و تدبر کرد تا از روخوانیِ ساده ی متون مذهبی، بویژه قرآن، چند گام پیش تر بگذارند. حتی فراتر از ترجمه ی ظاهریِ متون. مطالبی که در این بخش می خوانید، در واقع، عرضه ی تفسیرِ آیاتِ موردِ بحث نیست، بلکه بیان اندیشه ای است که ورای معنیِ سطحی و ظاهری شان مطرح است. البته مطالعه ی بعضی از تفاسیر در جمع و جور کردنِ این اندیشه بی تأثیر نبوده است.

 نکته ی موردِ نظرم را در این بخش می خواهم با مطلبی در موردِ آیه ی یازدهم از سوره ی مجادله آغاز کنم. قرآن مجید می فرماید:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ ۖ وَإِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ [٥٨:١١]

ای مؤمنان، چون به شما گفته شد در مجالس جا باز کنید، جا باز کنید تا خدا برای شما [در بهشت] جا باز کند. و چون گفته شد برخیزید، برخیزید تا خدا [منزلت] مؤمنان از شما دانایان را رتبه ها بالا برد، و خدا به آنچه می کنید آگاه است.(مجادله:11)

 

برای بچّه مسلمان های ظاهربین و ظاهرساز غایتِ معنی اش این است که متوجه می شوند که در مجالسِ وعظ و عزا و عروسی و ولیمه کمی جا به جا شوند تا برای تازه واردها نیز جا باشد که بنشینند. البته خیلی از آنها با زرنگی جوری جا به جا می شوند که خودشان همچنان به ظرفِ خرما و دیسِ پلو و سینیِ کباب و سینه ی مرغ نزدیک تر باشند. تقبل الله!

اما، استاد مطهری در تفسیر این آیه داستانی را از مرحومِ سید حسین کوه کمری نقل می کند که کاربردِ این آیه کمی بازتر و بیشتر می شود. ایشان تعریف می کنند که مرحوم سید حسین کوه کمری با مشاهده ی مجلسِ کسی که از او فاضل تر بود و درسِ پر بارتری داشت، از شاگردانش خواست به جای مکتبِ خودش بروند و پای صحبتِ او بنشینند. می بینید که شهید مطهری اصلِ مطلب را خوب گرفته و موضوعِ آیه را باز کرده است. ایشان با این حکایت جانبِ اخلاقیِ این آیه را بیشتر نگه داشته است. متأسفانه همیشه اخلاق در عمل مترادف با تعارف بوده است- یعنی: شد شد، نشد هم نشد، مهم این است که برای آدم ضرر نداشته باشد. مثلِ همین تعارف کردنِ ما مسلمانان با یکدیگر دمِ درها و دروازها، حتی با وجودِ ولنگ و وازی شان.

این روزها مشکلات چنان پیچیده است که ارزش های اخلاقی را نمی شود از لفافه ی رویکردهای اقتصادی و بازی های سیاسیْ تمیز و دست نخورده بیرون کشید. برای بعضی از مردم عملی که جنبه ی اخلاقی دارد، واجب تر از هر چیزی است که به جیب شان ضرر می رساند. با این که می دانم واجب به «تر» نیازی ندارد، ناچارم بگویم که از نظر مخالفانِ این عدّه، اخلاقی تر و واجب تر این است که هر مسلمانی، حتی با آگاهی از ضررِ مالیِ خود، رفتارهای اقتصادیِ درست و شرعی را رعایت کند، زیرا همه اش با منافع مستقیم مردم در ارتباط است. متأسفانه ناچار شدم به «اخلاقی» هم یک «تر» اضافه کنم.  

معمولاً پیشنمازهایی که چشم شان به دستِ بازاری ها و تاجرها نیست، بین نمازها در مساجد غیر از احکام معمولی از «مکاسب» نیز حرفی می زنند تا آنها یاد بگیرند و به کار ببندند. به عنوانِ مثال، به آنها می گویند که اگر روزی دیدند که کاسبیِ خودشان خوب است و کسب و کارِ همسایه و همکار بغل دستی شان کساد، عمداً مغازه ی خود را زودتر تعطیل کنند تا آن بنده ی خدا هم بتواند کمی کاسبی کند.

اما بنده می خواهم گستردگیِ معنای آیه ی مورد بحث را کمی از این نکته ی اخلاقی-بازاری فراتر ببرم و بگویم که، تا هنگامی که در مملکتی حکومت اسلامی برقرار نشده است، می شود از مردم انتظار داشت که تکلیفِ دینیِ خود را از نظر اخلاقی نسبت به یکدیگر ادا کنند.  بی فکری و بی خیالی و بی دینیِ مسئولینِ کشوری که با موازینی غیراسلامی اداره می شود نباید باعث شود مردم تکلیفِ اخلاقی و اجتماعی و دینی شان را از سر خود وا کنند. اما، وقتی در سرزمینی حکومتِ اسلامی حاکم است، خودِ حکومت اصلی ترین مرجع و مسئولِ  اجرای احکام قرآنی است. حتی احکامی که از نظر خیلی ها بیشتر با اخلاق فردی سرو کار دارد تا امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی. دولتِ اسلامی مسئول است که با تدابیر قانونی و مدیریت معقولْ شرایطی را فراهم کند که آن خواسته های قرآنی که به ظاهر تعالیمِ اخلاقی محض به نظر می رسد، وارد زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم شود. ناچارم برای شرح بیشتر این نکته به آیه ای دیگر از قرآن نیز اشاره ای بکنم. قرآن می فرماید:

 مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ [٥٧:٢٢]

هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در جانتان روى ندهد مگر پيش از آن كه آن را پديد آوريم در كتابى ثبت است. همانا اين [كار] بر خدا آسان است

لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ ۗ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ [٥٧:٢٣]

تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوه نخوريد و بدانچه به شما داده [دلبسته و] سرمست نباشيد، و خدا هيچ خودپسند فخرفروشى را دوست نمى‌دارد .

 

ممکن است مسئولی از معنیِ این آیات و از ساده لوحی مردم سوءاستفاده بکند و بگوید، سیل یا زمین لرزه ای که فلان شهر را ویران کرد و خیلی از مردم را هلاک کرد، حتماً سزای گناهانِ کبیره شان بوده است. چنین چیزی گفته شده است که می گویم. عرضِ بنده این است که دولتِ اسلامی باید با کار و مدیریتِ درست از وقوعِ برخی از حوادثِ طبیعی مانند سیل جلوگیری و از تلفاتِ مالی و جانیِ برخی دیگر مانند زمین لرزه کم کند. به جای توجیه سود و ضررهای مالی و جانی مردم با برداشتِ فرصت طلبانه از این آیات، باید مسئولینِ مسلمان تورم را مهار کنند. از بالا پایین شدنِ قیمت ها با سیاست درست اقتصادی پیشگیری کنند. اگر شخصی به دلیلی خانه اش را فروخت و حالا پس از یک هفته با پولِ آن حتی نمی تواند برای خودش لانه ای بخرد، نباید به او گفت: ای بیچاره! نه آن هفته باید از سودی که بردی خوشحال می شدی، و نه حالا باید از ضرری که کردی ناراحت شوی! این دیگر زمین لرزه نیست که کار خدا باشد. این اقتصاد لرزه است که بخش عمده اش با برنامه ها و سیاست های دولت می گردد و می چرخد. وامِ مسکنِ خانه اوّلی ها را چند برابر می کند تا بتوانند صاحب خانه شوند، سلاطینِ بازار مسکن به دولت و برنامه اش دهن کجی می کنند و قیمت خانه ها را چندین برابر بالاتر می برند تا زوج های درمانده ماه عسلی بهتر از درد دل با احسان علیخانی نداشته باشند. وقتی وامِ تعمیر مسکن در بافت های فرسوده چند برابر می شود، تعمیر شده یا نشده، دیگر حتی روی کلنگِ خانه ی کلنگی هم نمی شود قیمت گذاشت. خدا مسئولِ کوریِ بنده اش نیست، وقتی شما با نامِ خدا آمدی ابرویش را درست کنی، زدی چشمش را کور کردی. این آیه را باید به گوش آن  مسئولی بیشتر خواند که تا قیمتِ نفت در بازار جهانی پایین می آید، ناراحت می شود و ضعفِ مدیریت اش را با این بهانه توجیه می کند که ما بودجه را با نفتِ دلاری فلان قدر بسته بودیم و حالا به ضررمان شده است و کم آورده ایم. باید به یادش آورد که آن زمانی که قیمتِ نفت به سودِ شما بالا رفت، به اندازه ی ذوقی که کرده بودید، مدیریت و سیاست به خرج ندادید که غصه اش را می خورید. وضعِ مردم با قبل و بعدِ قیمتِ نفت فرقِ چندانی نکرده است.  

حالا می خواهم دوباره به آیه ی یازدهم از سوره ی مجادله برگردم و عرض کنم که، درست است که از نظر اخلاقی هر کسی باید در هر مجلسی که نشسته است، برای دیگران نیز جا باز کند تا هیچ کس از مجلس جا نماند، ولی با بردنِ این آیه به متنِ زندگی اجتماعی و اقتصادیِ مردم، متوجه می شویم که از هر نظرِدیگری، خواه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی، این دولت است که طبق این آیه، به عنوانِ مثال، مسئول است برای افرادِ بیکار جا باز کند تا کار و درآمدی داشته باشند. متأسفانه، دولت به کمک قوانینی در مواردی مانند همین نمونه از خود رفع تکلیف می کند. حتی همین ها را هم به برخوردهای اخلاقیِ خودِ مردم با هم یا با دولت حواله می دهد. با وجودِ این همه جوانِ بیکارِ تحصیلکرده، باز با بخشنامه هایی کاری می کند که جا برای ورود جوان ها به کار تنگ تر و تنگ تر می شود. بازنشسته هایی را باز به کار می گیرد. سنواتِ بازنشسته های دارای مدرکِ فوقِ لیسانس را بالا می برد، آن هم در زمانه ای که فوق لیسانس گرفتن خیلی آسان تر از گرفتنِ ویروسِ کروناست. عدّه ای دیگر به دلیلِ امتیازاتِ ویژه بازنشستگی ندارند، یا اگر دارند پس از آن نیز به صورتِ دیگری اشتغالِ به کار دارند. بعضی ها مدیرانِ نخبه اند که مانند فرش های دستباف هر چه بیشتر پا می خورند و نخ نما می شوند، ارج و قرب بیشتری پیدا می کنند و نمی شود از وجودشان استفاده نکرد. خدا وکیلی! این آیه تکلیفِ دولت را با این «جاتنگ کن ها» مشخص نمی کند. دولت باید با حساسیّتِ بیش تر نگذارد پیرزن و پیرمردِ بازنشسته با هر عنوان و دلیل و بهانه ای دوباره در شرکت ها و مؤسسه ها و مدارس غیرانتفاعی جای جوانان را بگیرند. کسانی که با سنِّ بالا یا گرفتار ماموگرافی پستان اند یا درگیر سونوگرافی پروستات و خیلی هایشان در نوبتِ گرافی های دیگرند و چوب خطِّ مرخصی های استعلاجی شان خیلی زود پر می شود، چرا باید به جوان های سالم و سرزنده ترجیح داده شوند؟ آن صاحب کارهایی که به جای جوانان تحصیلکرده ی بیکار این قبیل افرادِ از رده ی فعالیتِ رسمی  خارج شده را به کار می گیرند، نفعِ خودشان را در نظر می گیرند. با وجود چنین آیه ای، دولتِ اسلامی باید نفعِ کدام را در نظر بگیرد؟           

 

معمولاً، مسئولینی که نمی توانند قوانینی تصویب کنند و برنامه ای بریزند که مشکلِ بیکاری و فقر و فاصله ی بی حسابِ طبقاتی برای همیشه و به طور اساسی و اصولی حل شود، از مردم توقع دارند که وظیفه ی قرآنی شان را از نظر اخلاقی انجام دهند. شاید فکر می کنند که بازنشسته ی کم درآمد که وضع اش هر چه باشد از بیکارِ بی درآمد بدتر است، باید خودش داوطلبانه از ادامه ی خدمت در اینجا و آنجا دست بکشد تا جا برای بیکارها باز شود. کارمند و کارگری که برای پرداخت اقساط وام ها و بدهی هایش در اوقاتِ بیکاری بساطِ دستفروشی پهن کرده است، خودش باید پیادرو را خلوت کند تا جا برای بساط کاسبی بیکارها باشد. البته، از نظرِ قانونی مسئولینِ سد معبر برای پشتیبانی از مغازه دارهای مالیات دهنده، با یک وانت و یک مأمورِ ترازوبردارِ بساط جمع کن، نمی گذارند هیچ کدامشان آبِ خنک از گلویشان پایین برود. خودِ مغازه دارها که اغلب به طور غیرقانونی چند چارک از پیاده روها را با ویترین ها و یخچال هایشان غصب می کنند، همگام با مسئولین، اجازه نمی دهند که این دستفروش ها بدون دادنِ باج به راحتی و بی دردسر نان گرم به خانه شان ببرند.

این ها را گفتم تا دوباره تکرار کنم که خودِ مسئولینِ مسلمان و مؤمن باید با تصویب قوانینی با موازین قرآنی و اجرای آنها کاری کنند که چنین آیه ای فقط در سطحِ نصیحتی اخلاقی باقی نماند، و در ضمن، شرایطی را فراهم کنند که سرانجام مردم به فرهنگی برسند که عدمِ رعایتِ چنین توصیه هایی عجیب به نظر برسد. با رجوع به آیه ای دیگر، سعی می کنم مطلب برایتان روشن تر و بازتر شود. قرآن در دو سوره ی معارج و ذاریات در موردِ مؤمنان می فرماید:

 

وَالَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ [٧٠:٢٤]

و همانان كه در اموالشان حقى معين است

لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ [٧٠:٢٥]

براى سائل و محروم

 

وَفِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ [٥١:١٩]

و در اموالشان سهمى براى سائل و محروم بود.

 

پرسشی که از این فرموده ی قرآن برمی آید این است که، آیا باید منتظر ماند که خودِ مؤمن به آن اخلاق و فرهنگ و ایمانی برسد که حقِّ سائل و محروم را به او بدهد، یا چون صحبتِ حق است، اگر او نخواست بدهد، مسئولین باید با تکیه به قرآن و قانون از او بگیرند؟ بعید است که مسئولین انتظار داشته باشند که سائل و محروم خودشان دست به کار شوند و حقِّ شان را بگیرند. بسیاری از مسلمانانِ سرمایه دارِ به اصطلاح مؤمنِ، نه تنها زکات نمی دهند، خیلی حرفه ای از پرداخت مالیات نیز فرار می کنند. پرداختِ حقِّ سائل و محروم را به عهده ی خودِ آنان گذاشته اند که با دادن صدقه و خیراتی ناچیز سر و ته قضیه را هم می آورند.

و بالاخره، وقتی قرآن می فرماید:

لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ ۖ وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَىٰ ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ [١٦:٦٠]

صفت زشت براى كسانى است كه به آخرت ايمان نمى‌آورند و بهترين وصف از آن خداست و او مقتدر حكيم است.

 

یک تعبیرش این است که هر چه خدایی است خوب است و گاهی بهتر است و گاهی باید همان را انتخاب کرد. وقتی که «لِلَّه» در برابر « لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ» قرار می گیرد، معنی اش این است که «لِلَّه» با «لِلمؤمِنون» یکی است. باید مسئولینِ مؤمن کاری کنند که همانی که بهتر است قانون بشود و فضای فرهنگی جامعه به گونه ای باشد که همه ظرفیت پذیرش موردِ بهتر را داشته باشند. خودِ قرآن با این که مواردِ قصاص را معرفی می کند، انتظار دارد که مؤمنان به جای قصاصِ مجرم از او بگذرند یا از شدّتِ مجازاتش بکاهند:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى ۖ الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالْأُنثَىٰ بِالْأُنثَىٰ ۚ فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ۗ ذَٰلِكَ تَخْفِيفٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ ۗ فَمَنِ اعْتَدَىٰ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ [٢:١٧٨]

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! در باره‌ى كشتگان بر شما قصاص مقرر شد، آزاد در برابر آزاد، بنده در برابر بنده و زن در مقابل زن. پس هر كه از سوى برادرش چيزى [از قصاص‌] برايش بخشوده شد بايد [از اين گذشت‌] به شايستگى پيروى كند و [خونبها را] با نيكى ادا كند. این تخفیف و رحمتی از پروردگارتان است، و هر که پس از آن تجاوز کند، او را عذاب دردناکی است.

 

از ظاهرِ آیه هم می شود فهمید که جامعه ای که مؤمن تر است به سمتِ تخفیف کشیده می شود نه انتقام. تخفیف از مصادیقِ مثلِ اعلی است.