اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(15) مرگ رنگ: دیوار

   اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(15) مرگ رنگ: دیوار

 

شاعر اندیشه اش را به وسیله ی تصویرها و استعاره هایی که می سازد به مخاطب اش منتقل می کند. پس، بیراه نگفته ام اگر بگویم: «دیوار» را نباید فقط خواند، باید دید. منظورم این است که خواننده باید تصویری را که شاعر یا منِ شعرش از دیواری که در نظر دارد و ساخته است ببیند. خودِ شاعر باید به مخاطب اش کمک کند تا او بتواند چنین تصویری را در ذهنِ خود بسازد و ببیند. مخاطب خیلی زود با خواندنِ عنوانِ شعر، «دیوار»، در ذهنِ خود تصویرش را می سازد، ولی متأسفانه پس از خواندنِ خطّ نخستِ بندِ دوم مجبور می شود آن را خراب کند زیرا متوجه می شود که حالا دیگر صحبت از دیوار نیست، چون گوینده از «دیواره» سخن گفته است:

تا بسازم گرد خود دیواره ای سرسخت و پابرجای،

 

شاعر از واژه ی «دیواره» استفاده کرده است و با رجوع به هر فرهنگِ لغتی، درجا مشخص می شود که «دیواره» چیزی غیر از دیوار است. ولی، در چهار خطّ بعدیِ بندِ دوم خواننده به ناچار دیوار را در ذهن اش بازسازی می کند چون که می بیند که گوینده در حالِ کارِ بنّایی است:

 

با خود آوردم ز راهی دور

سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست

 

شاید برای تأمین یا تعمیرِ وزن، شاعر «دیواره» را جای دیوار گذاشته باشد، ولی مشخص است که منِ ترسوی این شعر به «دیوار» نیاز دارد نه «دیواره». عجیب است که با خطّ بعدیِ این بند، خواننده مجبور می شود که دوباره این دیوار را خراب کند، چرا که اگر او خراب نکند، آن «غولان» که گوینده از ترس شان آن را ساخته است این کار را می کنند زیرا این دیوار قرار است:

ببندد راه را بر حمله ی غولان

 

ولی، خطّ آخرِ این بند، در حقیقت، خطّ بطلانی است بر هر آنچه که خواننده در ذهن اش کشیده بود زیرا گوینده با گفتنِ «خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان ریخته» اعتراف می کند که این «غولان» خیالی اند. بدون تردید، آدمِ خیالباف برای مقابله با غولانِ خیالی دیواری یا به قولِ خودش دیواره ای خیالی می سازد.

 

به نظرِ من، شاعر در صورتی کارش در تصویرسازی کامل و موفقیت آمیز است که کاری کند مخاطب اش نیز همان چیزی را ببیند و حس کند که خودش دارد می بیند و حس کرده است. برای این که ذهنِ خواننده مدام با او همراه باشد، باید در تعریف و بازنمایی تصاویرش ثبات داشته باشد. این کار را واژه و عبارت هایس برایش انجام می دهند. عدم ثبات در آنها موجب قطع و وصل مکرر تصاویرش می شود. مخاطب، این تصاویر را مدام با پارازیت مشاهده می کند. برای ساختنِ دیواری خیالی لازم نیست کسی «سنگ های سخت و سنگین را»، آن هم «برهنه پای» از راهی دور بیاورد. این سنگ ها واقعی اند یا نمادین؟ خودِ شعر باید به این پرسش ما پاسخ بدهد. اگر نمادِ چیز دیگری اند، خودِ شعر باید به ما بگوید که آن چیز چیست. تا اینجای شعر، با این عباراتی که در کنار هم آمده اند و ارتباط شان با ادامه ی بند دوم، من یکی (باقی مخاطبان را نمی دانم) به این نتیجه رسیده ام که گوینده دارد در خواب کابوس می بیند. این خواب و کابوس که ارتباطِ تصویری بین بندِ نخست و بند دوم را به هم می ریخت، آن برداشتی را که از بندِ نخست داشتم تقریباً از هم پاشید. در بندِ نخست، گوینده گفته بود:

 

زخم شب می شد کبود

در بیابانی که من بودم

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

ضربه ای بر ضربه می افزود.

 

با جمله ی نخستِ این بند چه تصویری در ذهنِ خواننده نقش خواهد بست؟ اگر «زخمِ شب» زخمی مانندِ زخمِ گال باشد، باید «شب» را خودِ بیماری و خودِ زخم ببینیم. اگر «شب» را چون یک شخص یا عضوی از بدنِ شخص در نظر بگیریم، آن وقت، خودِ شب است که چیزی آن را زخمی کرده است. با راهنمایی های سهراب جوان متوجه می شویم که این خودِ شب است که، مانند یک بیماری، زخمی را بر بدنِ بیابان وارد کرده است. «کبود»ی که همان تاریکی است کم کم دارد گسترده می شود و این زخمِ کبود سراسرِ بیابان را می گیرد. این زخم و کبودی اش به همه، گوینده و پرنده، سرایت کرده است. پرنده دیگر پر نمی زند و گوینده نیز که در روز رونده بود حالا دیگر پا نمی زند. در این بند، گوینده به ظاهر بیدار است. به انتهای بند دوم که می رسیم متوجه می شویم که او با آغازِ تاریکی به خواب رفته و دارد کابوسی را می بیند که به تاریکی و ترس از شب ربط دارد. در بیداری بعید است کسی در بیابانِ تاریک مدام به جایی دور برود و از آن جا یکی یکی سنگ بیاورد تا برای دفاع از خود دیواری در مقابلِ غولان بسازد. پس از این کابوس، گوینده در بندِ سوم وضعِ خود را با تصاویری بیان می کند که هم به دو بند پیشین ربط دارد و هم ربط ندارد. می گوید:

 

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.

 

کدام روزها وشب ها؟ در واقعیت که به نظر می رسید این رهگذر به شب رسیده و مجبور شده است بایستد و صدای پای او دیگر نمی توانست ضربه ای بر ضربه ای بیفزاید. پس، این گذرِ «روزها و شب ها» را دارد در کابوسِ خود می بیند و منظورش از «کارم» همان کارِ بنای دیوار است، ولی معلوم نیست منظورش از «من بجا ماندم» چیست برای این که تا اینجا که حرفی از «دیگران» در میان نبوده است. باید دید که بعد از این چه می گوید:

 

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

 

این «رفته ها» همان هایی اند که بعد از رفتن شان او به جا ماند.(«بجا» به معنیِ شایسته و مناسب است، ولی شاعر منظورش از آن همان «به جا» به معنیِ «باقی» است.) از حرفِ گوینده چنین برنمی آید که منظورش از «رفته ها» چیزهایی باشد که ا. دست داده است. تنها چیزی که این شعر به ما می گوید که او از دست داده است، روشناییِ روز است.

عبارتِ «نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش» را می توان دو جور معنی کرد: یک، من در رگ ها حسرتی دارم که نمی گذارد آرزویی خوش داشته باشم. دو، من در رگ هایم حسرتی ندارم که باعث شود آرزوی خوشی داشته باشم. اگر «حسرت» را به معنیِ «کمبود» بگیریم، چون پیش از این حرفِ صریحی از کمبودی نزده است و نیز در ادامه با صراحت می گوید که خیالِ رفته ها آزارش نمی دهد، می توانیم نتیجه بگیریم که معنی دوم درست است. گوینده نه می گوید و نه نشان می دهد که چه حسرت و کمبودی دارد، پس، بنا را باید بر این گذاشت که او در این وضعیت و موقعیت هیچ حسرت و کمبودی ندارد که آرزوی خوش رسیدنِ به آن را در دل بپروراند. اما، آخرین جمله ی بندِ آخر شعر می تواند هر مخاطبی را به سمتِ معنیِ نخست، یعنی اعتراف به وجود حسرتی در دل و کمبودی در زندگی، بکشاند زیرا سرانجامِ کارش به اینجا می رسد که:

حسرتی با حیرتی آمیخت.

 

راستی چه شد که کار به اینجا رسید؟ خواننده با «لیک»ی که پندارِ گوینده وسطِ کار آورده است دچار شک می شود زیرا می بیند که تصویری را که او از خودش نشان داده دوباره تار و کدر کرده است:

لیک پندارم، پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت.

 

منظورش از «پسِ دیوار» این سوی دیوار است که خودش هست. «اهرمن» که باید تصویر دیگری از همان «غولان» باشد، به رنگِ دود و غیرقابل مهار همچون دود است و توانسته است از دیوار رد شود. پس، ساختنِ دیوار فایده ای نداشت و ندارد برای این که این اهرمن  می تواند مثلِ دود از دیوار بالا برود و مثلِ تاریکی از دیوار پایین بیاید. تا اینجا به نظر می رسد که این اهرمن در پندارِ گوینده همان شب است که چون زخمی بدنِ بیابان را کبود کرده است. ادامه ی حرفِ گوینده نشان می دهد که این کابوس، یا واقعیت، ماجرای هر شبِ اوست:

 

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت.

 

حالا دیگر کابوسی که گوینده دیده است، برای مخاطب به کابوسی دیگر تبدیل شده است. او مجبور است میانِ تصویرهای این شعر بگردد تا ببیند که کدام حسرت با چه حیرتی آمیخته است. آیا این حسرت ناشی از فروریختنِ دیوار است و آن حیرت پس از مشاهده ی آن چیزی به وجود آمده که باعث شده است پیکر دیوار از پا دربیاید؟ اگر آن اهرمن باعث شده بود که این دیوار خراب شود که جای حیرت نبود. عاملِ حیرت باید چیز دیگری باشد. چون طبقِ جمله ی نخستِ این بند، این حادثه هر شب، آن هم بی صدا، اتفاق می افتد، به نظر می رسد عاملِ ویرانی این دیوار باید فرا رسیدنِ روز و روشنایی باشد. خودِ دیوار هم که هر شب ساخته می شود نمادی از شب است. آن حسرتی هم که با حیرت آمیخت همان حسرتِ روشنایی است که با حیرتِ مشاهده اش پس از سلطه ی تاریکی با آن یکی شد.

به نظر من، اندیشه ی سهرابِ جوان مانندِ تصویرهایش در این شعر در هم و بر هم است. شاید این حرفِ مرا نپذیرید و بگویید این طوری که سر و میان و تهِ تصاویر با هم جور شده است، معلوم است که اندیشه اش و تصاویرش با هم جور است، ولی، متأسفانه، شما اندیشه و تصاویری را که من سرِهم کرده ام دنبال کرده اید و به این نتیجه رسیده اید. بدونِ کمکِ من بگردید و ببینید سهراب جوان چه کمکی به شما می کند تا فضا و حال و هوایی را که آفریده است، خوب و درست ببینید و حس کنید. دوباره این شعر را همان طوری که هست و جدا از برداشت های من بخوانید و ببینید که در خودِ تصویرهایش چه می بینید و به چه می رسید.

 

ادامه دارد         

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(14) مرگ رنگ: نایاب

   اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(14) مرگ رنگ: نایاب

 

در شعر «نایاب» سهراب خیلی زود می گوید که چه چیز نایاب است:

 

شب ایستاده است.

خیره نگاه او

بر چارچوب پنجره ی من.

سر تا به پای پرسش، اما

اندیشناک مانده و خاموش؛

شاید

از هیچ سو جواب نیاید.

 

پس، این نایاب همان جواب پرسشِ شب است. سهرابِ جوان در آخرین مصرعِ این شعر با تأکید می گوید:

بسته است نقش بر تن لب هایش

تصویر یک سؤال.

 

سهراب نیز مانندِ شب در پی یک چیز است که پس از جستجوی بسیار می گوید:

اما از آنچه در پیِ آن بودم

رنگی نیافتم.

 

این «نایاب» پاسخِ یک پرسش است، شاید مهمترین پرسش، ولی با صفتِ «مهمترین» پرسشی دیگر اولویت پیدا می کند و آن این است که، چه چیز پرسشی را مهمترین پرسش می کند. کارل پوپر کتابی دارد با عنوان زندگی سراسر حل مسئله است. خوب، در این زندگی که به قولِ این فیلسوف «سراسر حل مسئله است»، سهراب مانندِ شب چرا در پیِ حلِ «یک مسئله» است؟ وقتی سهراب ابتدا ادعا می کند که شب «سر تا به پای پرسش» است، این طور به نظر می رسد که شب سرشار از پرسش های بی جواب است، ولی با آخرین مصرع شعر معلوم می شود تمام این هیاهو برای حلِ «یک سؤال» است. این سؤال حتماً سؤالِ مهمی است. باید آن قدر مهم و برجسته باشد که ما نیز مانند شب و، در حقیقت، خودِ سهراب نخستین پرسش مان همان باشد و در پی پاسخ اش باشیم. شاید مهمترین پرسش این باشد که، «در این هستی چه خبر است؟» این هستی برای شب یک جور تاریک است و برای سهراب جوری دیگر. شب،  که به ظاهر عاملِ تاریکی است، خود نیز در پیِ نوری است که در پرتوِ آن بتواند پرده از نخستین رازِ هستی بردارد. متأسفانه، سهراب با همان عنوانِ شعرش، «نایاب»، ما را از یافتنِ هر گونه پاسخی برای هر گونه پرسشِ مهمی در باره ی هستی نااُمید می کند. درست است که تأکید روی «یک سؤال» است، ولی چون هیچ سؤالی به طور روشن مطرح نشده است، برای هر کسی هر سؤالی با هر مضمونی همان نخستین و مهم ترین سؤالی خواهد بود که بی پاسخ است. سهرابِ جوان نخست روی کثرتی که در زندگی اش وجود دارد انگشت گذاشته است. با اینکه شب با تاریکی اش به ظاهر به همه چیز رنگِ یکسانی زده است و با این توصیف باید عاملِ وحدت باشد، ولی تاریکی، در حقیقت، عاملِ جهالت است و باعث می شود ما از آن نوری که برای شناختِ وحدت ضروری است محروم بشویم. سهراب می گوید:

دیری است مانده یک جسد سرد

در خلوت کبود اتاقم.

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

گویی که قطعه، قطعه ی دیگر را

از خویش رانده است.

از یاد رفته در تن او وحدت.

 

از حرفِ سهراب می شود به این نتیجه رسید که تا وقتی که شخص وحدت را در وجود خود حس نکند، نمی تواند وحدت را در هستی ببیند و درک کند. چون کثرت خودش سؤال برانگیز است، شاید پرسشِ مهم این باشد که چه طور می شود به وحدت رسید یا وحدت را حسّ کرد و فهمید. سهراب در موردِ جسدی که به نظر می رسد وجودِ خودش باشد می گوید:

  بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن

سه حفره ی کبود که خالی است

از تابش زمان.

 

این عبارت با یک استِ دیگر جمله می شود. شکلِ کاملِ آن می تواند به این صورت باشد:

بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن

سه حفره ی کبود[است]

که خالی است

از تابش زمان.

 

این «سه حفره ی کبود» احتمالاً به دو چشم و دهان باید برگردد. چون شب است و نوری نیست تا چشم ها بینا باشد، دهان نیز از گفتن وامانده است. کبودیِ چشم ها همان کوری شان و کبودی دهان لالی اش است. دهانی که پاسخی برای آن یک سؤال نتواند پیدا کند باز و بسته اش یکی است. با افزایش و گسترشِ کثرت پاسخِ سؤال نیز دور تر می شود. سهراب این کثرت را در تجزیه ی جسد خود و سرانجام در زوال خود و «هر چه هست» می بیند:

بویی فسادپرور و زهر آلود

تا مرزهای دور خیالم دویده است.

نقش زوال را

بر هر چه هست، روشن و خوانا کشیده است.

 

شاید دارم اشتباه می کنم، ولی به نظر می رسد سهراب خیلی فلسفی تر دارد به هستی نگاه می کند. پرسش اش در موردِ گذشته ی خودش در حقیقت پرسش در مورد گذشته و آغازِ هستی است:

در اضطراب لحظه ی زنگارخورده ای

که روزهای رفته در آن بود ناپدید،

با ناخن این جسد را

از هم شکافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پی آن بودم

رنگی نیافتم.

 

سهرابِ جوان می داند که با خودشناسی می تواند به شناختِ هستی برسد، ولی خودشناسی در تاریکی امکان پذیر نیست. نوری و معرفتی در فطرت و وجودش باید باشد تا بتواند گامِ نخست را درست بردارد. شاید آن پرسشِ مهم که بر لبهای او و شب نقش بسته است این باشد که چه طور می شود این نور را در خود یافت. این بی رنگی و مرگ رنگ، سهرابِ جوان را نااُمید کرده است.

از این شعر سهراب جوان خوشم آمد. هر خواننده ای را به فکر وامی دارد. می جنباند. به قولِ خودش «با جنبش است پیکر او گرم یک جدال».

 آدم هم می خواهد به همین وضع راضی باشد و همین جا ساکن شود، هم می خواهد بجنبد و در پی پاسخِ پرسش اش باشد. شب اگر بخواهد به نور برسد که دیگر شب نیست. اگر بخواهد که همچنان شب بماند، هرگز به نور نمی رسد. شاید از این شعرِ سهراب با حساب و کتابِ دیگران بشود به برداشت های دیگری رسید.سر و تهِ بحث و استدلالِ سهراب در این شعر مرا به نتیجه ای بهتر از این نرسانده است.

در بخش پیشین با نقل قولی از برتراند راسل عرض کردم که می شود برای درکِ معانی متون و نتایج شان آنها را با ترفندهایی فرمول بندی کرد. قبول دارم که برای خیلی ها چنین حرفی در مورد متون ادبی که احساس در آنها بر چیزهای دیگر می چربد غیرقابل قبول می نماید، ولی گاه حرف هایی در مورد متن های ادبیِ نوشته می شود که باعث می شود خواننده ای چون من ضرورتِ وجود روشی استدلالی را بر برداشتی به ظاهر احساسی ترجیح بدهد. با خاطره ای از دوران تحصیلیِ خودم سعی می کنم کمی شما را به آنچه مه منظورم است نزدیک تر کنم.

سال 1370، من و دوستانم اولین گروهی بودیم که در دانشکده ی ادبیات فارسی و زبان های خارجی علامه طباطبایی تهران قرار بود دوره ی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی را بگذرانیم.(قبولی های سال 69 و 70 با هم ادغام  و همکلاسی شدیم و دوره را شروع کردیم.) مسئولین آموزشی از دروس و سرفصل ها بی خبر بودند. پیش از انقلاب، کسانی که می خواستند در چنین مقطعی و مقطع دکترا این رشته را ادامه بدهند باید حتماً به دانشگاهی در کشوری انگلیسی زبان می رفتند و با سکونت در آنجا و تسلط بیشتر روی زبان و فرهنگ شان به طور مؤثرتری این دوره ها را می گذراندند. مشخص بود که مسئولین آموزش با راه اندازی چنین مقطعی در دانشگاهی در داخل کشور و با وجودِ شورای انقلاب فرهنگی دقیقاً مطوئن نباشند و، در واقع، ندانند که دانشجویان باید چه دروسی را با چه سرفصل هایی بگذرانند. البته، پیش از ما دوره ی کارشناسی ارشد در دانشگاه تهران یکی-دو سالی می شد که راه افتاده بود. شاید بلاتکلیفیِ دانشگاهِ ما ادامه ی تکلیفی بود که در آنجا مشق کرده بودند. درسِ دو واحدیِ «منطق» از درس هایی بود که در نیمسالِ نخست به ما دادند. البته، از همان روزِ واحدگیری به همه گفتند که شاید نمره ی این درس برایتان به حساب نیاید. کسی اعتراضی نکرد. تنها درخواستِ دانشجویان این بود که استادِ این درس به زبان انگلیسی آن را ارائه بدهد. دانشگاه برای درس «منطق» از دکتر ضیاء موحد دعوت کرده بود. ایشان دکترای فلسفه را از یونیورسیتی کالج لندن گرفته بود. اهل شعر و شاعری و نقد ادبی هم بود. استادِ بی بدیلی است. برای این درس کتاب درآمدی به منطق جدید نوشته ی خودشان و زیراکس هایی از متونِ زبان اصلی را که در مورد منطق و مغلطه ها و خطاهای استدلال بود می خواندیم. آخرِ کار، هر چند نمره ی این درس برایمان به حساب نیامد، دیگران را نمی دانم، ولی خودِ این درسِ منطقی خیلی برای من به حساب و به کار آمد. دستِ کم، از مطالعه در این زمینه دست بر نداشتم برای این که نمی شد که دست بردارم. هیچ کس نمی تواند بی استدلال و منطق باشد. هر کسی را که دیگری در موردش فکر می کند که بی حساب و بی منطق حرف می زند، خودش فکر می کند که هر چه گفته است حسابی و منطقی است.  در همان ابتدای کتاب مبانی استدلال نوشته ی دیوید ا. کانوی و رانلد مانسون ترجمه ی تورج قانونی آمده است:

استدلال کردن موضوعی قدیمی است اما کاربردی روزمره دارد.

ما همه قادر به استدلال کردن هستیم. کسی که به هیچ وجه قادر به ارزیابی ادعاها و رسیدن به نتایج نیست هر چیزی را باور می کند و به شیوه های طبیعی و دلبخواهی عمل می کند. این واقعیت که ما به طور کلی به این نحو رفتار نمی کنیم نشان می دهد که تا چه اندازه به استدلال تکیه می کنیم تا افعالمان را هدایت و باورمان را پایه گذاری کند.(ص15)

 

مایکل بروس و استیون بارن، مهم ترین 100 استدلال فلسفه ی غرب را در کتابی گردآوری کرده اند که آقای میثم محمد امینی با نام فقط استدلال به فارسی برگردانده است. در این کتاب، استدلال هایی از بزرگانی از گذشته های دور تا امروز در موضاعات گوناگون معرفی شده است. بدون شک، پیاده کردن متن های مفصل و ارائه شان به صورت استدلال های منطقیِ درست و قابل فهم، آنگونه که در این کتاب آمده است، فقط کار استادان متخصص است، ولی چون هر متنی با این قصد که مستدل و منطقی است به «نقطه» ختم می شود، هر خواننده ای باید تلاش کند و ببیند آیا خودش هم با تجزیه و تحلیلِ درست آن متن و موضوعی که درباره اش نوشته شده است می تواند به همان نقطه برسد یا نه.

شاید هنوز قانع نشده باشید که برای بررسیِ متون ادبی نیز می شود از مبانیِ استدلال کمک گرفت. شاید با مثالی بتوانم متقاعدتان کنم:

دکتر حبیب الله صناعتی در کتاب دوستانی بهتر از آب روان، در مقایسه ی شعرِ «سوره ی تماشا» از سهراب با «آینه های زمینی» فروغ نوشته است:

شعر سهراب دارای فضای خوش بینانه ای است و سوره ی «الرحمن» و «یس» را به یاد می آورد. در حالی که شعر فروغ، فضایی تیره دارد و بیشتر سوره «واقعه» را نمایان می سازد.(ص254)

 

این جور حرف زدن خیلی کلّی گویی است. ایشان هیچ شرحی بیش از آنچه که ملاحظه کرده اید برای اثبات ادعای خود عرضه نکرده است. نمی گویم حرف شان اصلاً درست نیست، بلکه بر این باورم که این روش اصلاً درست نیست. حرف درست را می توان با روشی درست به مخاطب منتقل کرد. مثلاً چه طور؟ در کتاب مبانی استدلال در موردِ «استدلال های تمثیلی» چنین می خوانیم:

استدلال تمثیلی (استدلال از راه تمثیل) استدلالی است به این مضمون که چون دو موضوع متمایز ویژگی های معین مشترکی دارند و یکی از آن دو موضوع ویژگی دیگری هم دارد، پس آن دیگری هم احتمالاً آن ویژگی را دارد. به این ترتیب، استدلال تمثیلی چنین صورتی دارد:

A در ویژگی های 1، 2، 3 و ... مشابه B است.

A ویژگی N را نیز داراست.

بنابراین، B نیز ویژگی N را دارد.(ص184-183)

 

دقت کنید که نمی خواهم بگویم که دکتر صناعتی باید ثابت کند و به این نتیجه برسد که هر چه که در «سوره ی تماشا» هست در سوره های «الرحمن» و «یس» هم هست، بلکه می خواهم بگویم که ایشان باید نمونه هایی از وجه اشتراک شان را، مثلاً در «الف» و «ب» و ...، بیان کند و نشان بدهد تا مخاطب شان نتیجه ای را که ایشان گرفته اند بپذیرد یا لااقل با چیزهای بیشتری که دم دست دارد در موردش بیندیشد. دکتر صناعتی در انتهای «فصل هشتم:سپهری در باغ عرفان»، برای اثبات عرفان سهراب و ویژگی هایش تقریباً چنین کاری را انجام داده است. البته شاید خیلی ها تعاریفِ ایشان از عرفان و عارف را نپذیرند، و در نتیجه، از نتیجه گیری ایشان راضی نباشند. البته پذیرش یا عدم پذیرش هیچ خواننده ای نمی تواند خدشه ای به اعتبارِ استدلالِ دکتر صناعتی وارد کند مگر اینکه خودِ ایشان مرتکبِ خطاهای استدلال شده باشد. حرفِ آخرِ دکتر صناعتی در بابِ عرفان سهراب این بوده است:

با تعاریفی که از عرفان و عارف به میان آوردیم می توان به راستی گفت که سپهری یک عارف واقعی و عقلانی است...(ص221)

 

بعد هم هشت مورد از آن ویژگی هایی را که به نظرشان پشتیببانِ این نتیجه است برشمرده اند.

پس، می شود با متون ادبی، مخصوصاً در کارِ نقد ادبی، استدلالی تر برخورد کرد و نظر داد.

 

ادامه دارد            

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(13) مرگ رنگ: دنگ...

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(13) مرگ رنگ: دنگ...

 

کم نوشتن و دیر به دیر نوشتن ام علّت دارد. گاهی آدم درگیر اندیشه های دیگری از جانبِ دیگران می شود. خودش هم که بی اندیشه نیست. متن، میدانِ پیکارِ اندیشه هاست. نتیجه ی پایانیِ پیکارها نیست که صلحی در آن باشد. آغاز مرحله ی دیگری از پیکار است- شاید شدیدتر و جدّی تر! برای مطالعه وقت بیشتری می گذارم. متنوع-خوان هستم. برای شناختِ هستی چاره ای ندارم جز این که میانِ متن های گوناگون بگردم؛ شنا کنم. می دانم گاهی الکی دست و پا می زنم. شاید فکر کنید کتابِ ریاضیات از کجا می آید؟ نوشته ی جورج لیکاف و رافائل ای. نونیِس را باید کسی بخواند که تحصیلکرده ی ریاضیات است، ولی وقتی بحث بر سرِ این است که چگونه ذهنِ جسمانی با توسل به استعاره موفق می شود ریاضیات را خلق کند، پای همچون منی که اهل استعاره و نشانه است و می خواهد از چم و خمِ این هستی و بازی ها و نشانه هایش سر دربیاورد به این بحث باز می شود. از این عجیب تر کتابِ از هستی شناسی تا پزشکی و داروسازی نوشته ی دکتر علیرضا بیان است که آدم را خیلی جدّی درگیر ریزه کاری های هستی می کند. جالب است که چون در باره ی عمرِ آدم و درکِ زمان است، می تواند باعث شود خواننده با رویکردی متفاوت و از دیدی نه صرفاً فلسفی، بلکه فیزیکی، برداشت متفاوت تری از شعر «دنگ...» سهراب داشته باشد. گاهی کتاب هایی از این دست که به ظاهر برای بحث در موردِ شعری مانندِ «دنگ...» بی ربط اند از کتابی چون دوستانی بهتر از آب روان نوشته ی دکتر حبیب الله صناعتی برای درک مقدماتی که سهراب را به نوشتنِ چنین شعری واداشته است مفیدترند. اگر از میانِ این همه کتاب که در مورد سهراب است، کتابِ دوستانی بهتر از آب روان را مثال زده ام، دلیل اش این است که دکتر صناعتی، از دوستانِ قدیمی سهراب، در این کتاب نامه هایی از سهراب را منتشر کرده است که درباره ی او و اندیشه اش در باره ی هستی و هنر از کتاب های دیگر غنی تر است. دکتر صناعتی فکر می کند که این کارش به شناختِ سهراب و آثارش کمک می کند. این فکرش درست است، ولی اندازه اش، منظورم اندازه ی کمکی که کارش می تواند بکند، دستِ خودش نیست، بیشتر به شناخت ها و برداشت ها و اندیشه های مخاطب های متن اش بستگی دارد. برای من که متنِ شعر را اغلب مستقل از «زندگیِ بیرون از خودِ آن متنِ شاعر» و «حرف های بیرون از خودِ آن متنِ دیگران» می خوانم و بررسی می کنم، حتی کمکِ زیادِ حاشیه ای خیلی کم به درکِ واقعی و مستقلِ خودِ متن کمک می کند. کسانی که در موردِ سهراب و خاطراتِ خودشان با او نوشته اند، اغلب بیشتر از خودشان نوشته اند. خودشان را بیشتر معرفی کرده اند. در عوض، سهراب خودش را بیشتر با شعر و نقاشی اش معرفی کرده است. اصلاً، سهرابی که معروف است و مورد بحثِ خواننده ای چون من است همان سهرابی است که متن شده است، حتی اگر کمی از متن اش در تداخل و اشتراک با متن دیگران باشد. گاهی از آن همه حرفی که خیلی ها زده اند برای خواننده جز چند جمله ای، و با دیدی خوش بینانه تر چند صفحه ای، مطلبِ مفید بیشتری در موردش بیرون نمی آید؛ مخصوصاً برای کسی که بر این باور است که مفیدترین مطالب در موردِ شناختِ سهراب و اندیشه اش همان هایی است که با هنرش و در شعر و نقاشی اش هویدا شده است. خاطره ای را که فردی در چند دقیقه یا صفحه تعریف می کند، مربوط می شود به چند دقیقه ای و مختصر صفحه ای از زندگیِ سهراب؛ یقیناً با این تکّه خاطرات نمی شود سهراب را به اندازه ی عُمرش شناخت.  پس، باز هم چاره ای نیست جز این که توجه خودمان را معطوف به آن سهراب و سهراب های دیگر و محدودتری کنیم که در متنِ هنرش زاده شده و زندگی کرده است. گاهی خویشاوندان و نزدیکان هم برای شناختِ کسی مانندِ او آن قدرها که خودشان فکر می کنند خویش و نزدیک نیستند. گاهی هنگامِ معرفیِ سهراب بیشتر خودشان و نوع رابطه شان با سهراب را معرفی می کنند. اگر درستی یا اشتباهِ آنان را از این زاویه نگاه کنیم، متوجه می شویم که ما نیز به ناچار کارمان بیشتر قضاوتِ خودشان خودمان است تا سهراب. در کتابِ دکتر حبیب الله صناعتی، نامه هایی که سهراب به ایشان نوشته است، بدونِ تردید می تواند معرفِ اندیشه ی سهراب در مقاطعِ زمانی خاصی از زندگی اش باشد. منبع و مرجعِ خوبی برای شرح حال نویس هاست. حتی برای کسی که می خواهد به طور فلّه ای در مورد همه ی اشعار سهراب چیزی بنویسد که به اصطلاح خوب و مفید باشد. امّا، برای کسی که می خواهد شعری مانندِ «دنگ...» را بفهمد، هیچ کمکِ خوب و مفیدی از این حرف ها و خاطرات بیرون نمی آید. سهرابِ درونِ این شعر، برای لحظه ای چیزی را در موردِ زمان و نیز عُمر خود حس کرده و اندیشیده است که شاید در اوقاتی دیگر ضدّ آن را حس کرده یا بی خیال از آن گذشته باشد. به عنوانِ مثال، او در بخشی از نامه ای که در شهریورِ 1327 به دکتر صناعتی نوشته است به او می گوید:

حبیب! من هم همراه این نامه عکس خود را می فرستم. این عکس نقطه ی مقابل عکسی است که تو ارسال داشته ای؛ تو متفکر و محزون در میان گورستان بر فراز گورها عکس برمی داری و من متبسم و شادمان در کنار درختان، در آغوشِ گل ها.(ص49)

 

سهرابِ متنِ این نامه، آن سهرابی نیست که در شعرِ «دنگ...» می گوید در این هستی:

لحظه ام پر شده از لذّت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

جالب است که با خواندنِ شعرِ «دنگ...»، ما سهرابی را می بینیم که مانندِ آقای صناعتی «متفکر و محزون در میان گورستان بر فراز گورها» ایستاده و دارد عکسی از خودش و هستی برمی دارد. پس، زیاد هم نمی شود برای بررسیِ اشعارِ سهراب روی چنین نامه ها و خاطراتی از گذشته ی سهراب حساب کرد. اصلاً سهرابی که هر شعری از سهرابِ شناسنامه ای می سازد می تواند سهرابی دیگر باشد. در بسیاری از این متن ها با سهراب هایی سروکار داریم که تغییر می کنند و متحول می شوند، ولی نه چندان زیاد. گاهی به متن و سهرابی برخورد می کنیم که خیلی متفاوت است.  به عنوان مثال، او در نامه ی مورخ 8/9/1327 حسّ متفاوت تری را به دوست اش منتقل می کند. در بخشی از این نامه نوشته است:

بی شک اجداد ما که در آغوش جنگل ها، در دامن صحراها و در میان کوه ها می زیسته اند، از ما بسی خوشبخت تر بوده اند. بی جهت نیست که امروز در بین همه تمایلی به بازگشت به زندگی های اولیه دیده می شود. امروز موضوع عرفان که قطع رابطه کردن با علایق دنیوی را تعلیم می دهد، بار دیگر مورد توجه قرار گرفته و فلسفه عمیق خیام اذهان زیادی را به خود متوجه ساخته است. (ص57-58)

همه چیز را نمی شود همیشه از چشمِ یک سهرابِ مشخص دید و سنجید. این بخش از نامه را به عمد برگزیده ام تا نشان بدهم که این سهراب برای لحظاتی خودش را جای کسانی گذاشته است که مانندِ «خیّام شان» می اندیشند. چرا می گویم مانندِ خیام شان؟ برای این که هر کسی خیّامی را دارد و خیّامی می شود که خودش شناخته است. خیام ها همه مثلِ هم نیستند. مثلاً، خیامِ یکی فلسفه اش «قطع رابطه کردن با علایق دنیوی» است. خیامِ دیگری برای رهایی از پوچیِ هستی خودش را مستِ علایق دنیوی می کند. در شعرِ «دنگ...» شاید لحظه ای پوچ گرایی به قالبِ این سهراب رفته باشد ؛ یا برعکس، خودش رفته باشد درونِ جلدِ فردی پوچ گرا و با چشم او دارد به هستی نگاه می کند. گوشه ای از نگاهش خیامی است. اصلاً لازم نیست نامی از خیام و فلسفه اش به میان بیاید. این که می گویم نامه ها و نوشته های سهراب چندان مفیدتر از متنِ خودِ اثرش نمی تواند باشد به این دلیل است که روش ها و فرمول هایی محکم تر و مطمئن تر از شرح حالِ شاعر برای بررسی و شناختِ متنِ شعر و گوینده اش می تواند وجود داشته باشد. در مقاله ی «تقاضای روشن اندیشی» برتراند راسل پیشنهاد می کند برای حل برخی از مسائل بهتر است آنها را به صورتِ انتزاعی ترجمه کنیم. با این کار می توانیم بدون تعصب و بی طرفانه در موردِشان نظر بدهیم. او می گوید اگر به جای نامِ ملل از حروفِ «الف» و «ب» و مانندِ این ها استفاده کنیم بدون تعصب در موردشان نظر خواهیم داد. مثلاً، اگر فکر می کنیم «الف» حق دارد از امتیازی بهره مند باشد، طبق قاعده ای منطقی باید به این نتیجه برسیم که «ب» نیز چنین حقی دارد. اگر شرطی برای «ب» قایل شده ایم، همان شرط را باید برای «الف» نیز مد نظر داشته باشیم.  خوب، حرف این فیلسوف چه دخلی به شعر و شاعری دارد؟ عرض می کنم. اگر بخواهیم نظر برتراند راسل را روی بررسی شعر «دنگ...» اعمال کنیم، حتی اگر ندانیم که این شعر از کیست و حتی اگر ندانیم که خیام که بوده و چه فکری داشته است، می دانیم که در این شعر، «ایکس» با وجودِ شرایطِ مجموعه ی«الف» دچار مجموعه ای از احساسِ شده است که ما آن را «ب» می نامیم. او نسبت به زندگی و هستی با وجودِ این دو مجموعه به نتیجه ای معادلِ «ایگرگ» رسیده است. شناختِ ما و خاطره ی دکتر صناعتی که دیده است «سهراب»ی در شرایط «جیم» دارای احساسِ «دال» شده است کمکی به شناختِ «ایکس»ی که در این شعر با شرایطِ خودش معرفی شده است نمی کند. نتیجه ی «ایگرگ»اش را تغییر نمی دهد. شعرِ «دنگ...» را که بخوانید متوجه می شوید که «سهرابِ دنگ» هم برای خودش سهرابی است با اندیشه ای متفاوت تر در موردِ هستی و معنی اش. عمرِ این سهراب با این اندیشه برای ما به اندازه ی زمانی است که خودش برایش تعیین کرده است: «دنگ...»        

 

دنگ...

 

دنگ...، دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذراست

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذّت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ...، دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذّت دارد، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وارهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...، دنگ...،

دنگ...

 

ادامه دارد