اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(15) مرگ رنگ: دیوار
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(15) مرگ رنگ: دیوار
شاعر اندیشه اش را به وسیله ی تصویرها و استعاره هایی که می سازد به مخاطب اش منتقل می کند. پس، بیراه نگفته ام اگر بگویم: «دیوار» را نباید فقط خواند، باید دید. منظورم این است که خواننده باید تصویری را که شاعر یا منِ شعرش از دیواری که در نظر دارد و ساخته است ببیند. خودِ شاعر باید به مخاطب اش کمک کند تا او بتواند چنین تصویری را در ذهنِ خود بسازد و ببیند. مخاطب خیلی زود با خواندنِ عنوانِ شعر، «دیوار»، در ذهنِ خود تصویرش را می سازد، ولی متأسفانه پس از خواندنِ خطّ نخستِ بندِ دوم مجبور می شود آن را خراب کند زیرا متوجه می شود که حالا دیگر صحبت از دیوار نیست، چون گوینده از «دیواره» سخن گفته است:
تا بسازم گرد خود دیواره ای سرسخت و پابرجای،
شاعر از واژه ی «دیواره» استفاده کرده است و با رجوع به هر فرهنگِ لغتی، درجا مشخص می شود که «دیواره» چیزی غیر از دیوار است. ولی، در چهار خطّ بعدیِ بندِ دوم خواننده به ناچار دیوار را در ذهن اش بازسازی می کند چون که می بیند که گوینده در حالِ کارِ بنّایی است:
با خود آوردم ز راهی دور
سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.
ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند
از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست
شاید برای تأمین یا تعمیرِ وزن، شاعر «دیواره» را جای دیوار گذاشته باشد، ولی مشخص است که منِ ترسوی این شعر به «دیوار» نیاز دارد نه «دیواره». عجیب است که با خطّ بعدیِ این بند، خواننده مجبور می شود که دوباره این دیوار را خراب کند، چرا که اگر او خراب نکند، آن «غولان» که گوینده از ترس شان آن را ساخته است این کار را می کنند زیرا این دیوار قرار است:
ببندد راه را بر حمله ی غولان
ولی، خطّ آخرِ این بند، در حقیقت، خطّ بطلانی است بر هر آنچه که خواننده در ذهن اش کشیده بود زیرا گوینده با گفتنِ «خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان ریخته» اعتراف می کند که این «غولان» خیالی اند. بدون تردید، آدمِ خیالباف برای مقابله با غولانِ خیالی دیواری یا به قولِ خودش دیواره ای خیالی می سازد.
به نظرِ من، شاعر در صورتی کارش در تصویرسازی کامل و موفقیت آمیز است که کاری کند مخاطب اش نیز همان چیزی را ببیند و حس کند که خودش دارد می بیند و حس کرده است. برای این که ذهنِ خواننده مدام با او همراه باشد، باید در تعریف و بازنمایی تصاویرش ثبات داشته باشد. این کار را واژه و عبارت هایس برایش انجام می دهند. عدم ثبات در آنها موجب قطع و وصل مکرر تصاویرش می شود. مخاطب، این تصاویر را مدام با پارازیت مشاهده می کند. برای ساختنِ دیواری خیالی لازم نیست کسی «سنگ های سخت و سنگین را»، آن هم «برهنه پای» از راهی دور بیاورد. این سنگ ها واقعی اند یا نمادین؟ خودِ شعر باید به این پرسش ما پاسخ بدهد. اگر نمادِ چیز دیگری اند، خودِ شعر باید به ما بگوید که آن چیز چیست. تا اینجای شعر، با این عباراتی که در کنار هم آمده اند و ارتباط شان با ادامه ی بند دوم، من یکی (باقی مخاطبان را نمی دانم) به این نتیجه رسیده ام که گوینده دارد در خواب کابوس می بیند. این خواب و کابوس که ارتباطِ تصویری بین بندِ نخست و بند دوم را به هم می ریخت، آن برداشتی را که از بندِ نخست داشتم تقریباً از هم پاشید. در بندِ نخست، گوینده گفته بود:
زخم شب می شد کبود
در بیابانی که من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را می سود
نه صدای پای من همچون دگر شب ها
ضربه ای بر ضربه می افزود.
با جمله ی نخستِ این بند چه تصویری در ذهنِ خواننده نقش خواهد بست؟ اگر «زخمِ شب» زخمی مانندِ زخمِ گال باشد، باید «شب» را خودِ بیماری و خودِ زخم ببینیم. اگر «شب» را چون یک شخص یا عضوی از بدنِ شخص در نظر بگیریم، آن وقت، خودِ شب است که چیزی آن را زخمی کرده است. با راهنمایی های سهراب جوان متوجه می شویم که این خودِ شب است که، مانند یک بیماری، زخمی را بر بدنِ بیابان وارد کرده است. «کبود»ی که همان تاریکی است کم کم دارد گسترده می شود و این زخمِ کبود سراسرِ بیابان را می گیرد. این زخم و کبودی اش به همه، گوینده و پرنده، سرایت کرده است. پرنده دیگر پر نمی زند و گوینده نیز که در روز رونده بود حالا دیگر پا نمی زند. در این بند، گوینده به ظاهر بیدار است. به انتهای بند دوم که می رسیم متوجه می شویم که او با آغازِ تاریکی به خواب رفته و دارد کابوسی را می بیند که به تاریکی و ترس از شب ربط دارد. در بیداری بعید است کسی در بیابانِ تاریک مدام به جایی دور برود و از آن جا یکی یکی سنگ بیاورد تا برای دفاع از خود دیواری در مقابلِ غولان بسازد. پس از این کابوس، گوینده در بندِ سوم وضعِ خود را با تصاویری بیان می کند که هم به دو بند پیشین ربط دارد و هم ربط ندارد. می گوید:
روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.
کدام روزها وشب ها؟ در واقعیت که به نظر می رسید این رهگذر به شب رسیده و مجبور شده است بایستد و صدای پای او دیگر نمی توانست ضربه ای بر ضربه ای بیفزاید. پس، این گذرِ «روزها و شب ها» را دارد در کابوسِ خود می بیند و منظورش از «کارم» همان کارِ بنای دیوار است، ولی معلوم نیست منظورش از «من بجا ماندم» چیست برای این که تا اینجا که حرفی از «دیگران» در میان نبوده است. باید دید که بعد از این چه می گوید:
نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته ها می داد آزارم.
این «رفته ها» همان هایی اند که بعد از رفتن شان او به جا ماند.(«بجا» به معنیِ شایسته و مناسب است، ولی شاعر منظورش از آن همان «به جا» به معنیِ «باقی» است.) از حرفِ گوینده چنین برنمی آید که منظورش از «رفته ها» چیزهایی باشد که ا. دست داده است. تنها چیزی که این شعر به ما می گوید که او از دست داده است، روشناییِ روز است.
عبارتِ «نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش» را می توان دو جور معنی کرد: یک، من در رگ ها حسرتی دارم که نمی گذارد آرزویی خوش داشته باشم. دو، من در رگ هایم حسرتی ندارم که باعث شود آرزوی خوشی داشته باشم. اگر «حسرت» را به معنیِ «کمبود» بگیریم، چون پیش از این حرفِ صریحی از کمبودی نزده است و نیز در ادامه با صراحت می گوید که خیالِ رفته ها آزارش نمی دهد، می توانیم نتیجه بگیریم که معنی دوم درست است. گوینده نه می گوید و نه نشان می دهد که چه حسرت و کمبودی دارد، پس، بنا را باید بر این گذاشت که او در این وضعیت و موقعیت هیچ حسرت و کمبودی ندارد که آرزوی خوش رسیدنِ به آن را در دل بپروراند. اما، آخرین جمله ی بندِ آخر شعر می تواند هر مخاطبی را به سمتِ معنیِ نخست، یعنی اعتراف به وجود حسرتی در دل و کمبودی در زندگی، بکشاند زیرا سرانجامِ کارش به اینجا می رسد که:
حسرتی با حیرتی آمیخت.
راستی چه شد که کار به اینجا رسید؟ خواننده با «لیک»ی که پندارِ گوینده وسطِ کار آورده است دچار شک می شود زیرا می بیند که تصویری را که او از خودش نشان داده دوباره تار و کدر کرده است:
لیک پندارم، پس دیوار
نقش های تیره می انگیخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن می ریخت.
منظورش از «پسِ دیوار» این سوی دیوار است که خودش هست. «اهرمن» که باید تصویر دیگری از همان «غولان» باشد، به رنگِ دود و غیرقابل مهار همچون دود است و توانسته است از دیوار رد شود. پس، ساختنِ دیوار فایده ای نداشت و ندارد برای این که این اهرمن می تواند مثلِ دود از دیوار بالا برود و مثلِ تاریکی از دیوار پایین بیاید. تا اینجا به نظر می رسد که این اهرمن در پندارِ گوینده همان شب است که چون زخمی بدنِ بیابان را کبود کرده است. ادامه ی حرفِ گوینده نشان می دهد که این کابوس، یا واقعیت، ماجرای هر شبِ اوست:
تا شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار:
حسرتی با حیرتی آمیخت.
حالا دیگر کابوسی که گوینده دیده است، برای مخاطب به کابوسی دیگر تبدیل شده است. او مجبور است میانِ تصویرهای این شعر بگردد تا ببیند که کدام حسرت با چه حیرتی آمیخته است. آیا این حسرت ناشی از فروریختنِ دیوار است و آن حیرت پس از مشاهده ی آن چیزی به وجود آمده که باعث شده است پیکر دیوار از پا دربیاید؟ اگر آن اهرمن باعث شده بود که این دیوار خراب شود که جای حیرت نبود. عاملِ حیرت باید چیز دیگری باشد. چون طبقِ جمله ی نخستِ این بند، این حادثه هر شب، آن هم بی صدا، اتفاق می افتد، به نظر می رسد عاملِ ویرانی این دیوار باید فرا رسیدنِ روز و روشنایی باشد. خودِ دیوار هم که هر شب ساخته می شود نمادی از شب است. آن حسرتی هم که با حیرت آمیخت همان حسرتِ روشنایی است که با حیرتِ مشاهده اش پس از سلطه ی تاریکی با آن یکی شد.
به نظر من، اندیشه ی سهرابِ جوان مانندِ تصویرهایش در این شعر در هم و بر هم است. شاید این حرفِ مرا نپذیرید و بگویید این طوری که سر و میان و تهِ تصاویر با هم جور شده است، معلوم است که اندیشه اش و تصاویرش با هم جور است، ولی، متأسفانه، شما اندیشه و تصاویری را که من سرِهم کرده ام دنبال کرده اید و به این نتیجه رسیده اید. بدونِ کمکِ من بگردید و ببینید سهراب جوان چه کمکی به شما می کند تا فضا و حال و هوایی را که آفریده است، خوب و درست ببینید و حس کنید. دوباره این شعر را همان طوری که هست و جدا از برداشت های من بخوانید و ببینید که در خودِ تصویرهایش چه می بینید و به چه می رسید.
ادامه دارد