بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش یازده
بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش یازده
ادامه ی شعر پس از پرسش هایِ «ما کیستیم» و «ما در هزاره ی چندم هستیم» در جست و جوی پاسخ شان این طور است:
بار بلور پرسش را
از تپه
از فلات
بالا باید برد
صدای نبض تو بیدارست
بیداری صدای بیدار
بیداری صدای صادق
این تپه
این بلندی را
بالا باید رفت
بر تپه ی نخستین
در عهد باران
آلونک درختی
یگانه خانه ی ما بود
آنجا که آب و خاک
آنجا که خاک و دست
بهم پیوستند
آدم
به کوزه های سفالی رسید
با هم به چشمه رفتند
و آب نوشیدند
چقدر پاک
چقدر زلال
ما ماهیان جدا از آب
این معجزه ست گر زنده مانده ایم
شاید ایمان
تصور تصویر آب باشد
کاینگونه زنده کننده ست
و پاک کننده ترست از آب
آب صاف
آب جاری
آب رها
اصرارِ خانم صفارزاده برای عدم استفاده از نشانه های دستوری باعث می شود بعضی چیزها گنگ باشد و متفاوت استنباط شود و راه برای تفسیرشان بیش از حد باز باشد. به عنوان مثال، بدونِ علائم نقل قول و بدون افعال و کلماتی که چنین جملاتی را قابل تشخیص کنند، بعضی از جملات گوینده شان و بعضی فعل ها فاعل شان مبهم می ماند. فاعلِ جمله ی نخستِ بند دوم مجهول است. در جمله ی «بار بلور پرسش را از تپه از فلات بالا باید برد» معلوم نیست چه کسی باید این کار را بکند. اصلاً گوینده ی این جمله معلوم نیست. شاعر در جمله ی بعد می گوید: «صدای نبض تو بیدارست». منظورش از «تو» علی شریعتی است. پس، به نظر می رسد گوینده ی آن جمله ی مجهول نیز باید علی باشد. این صدای نبضِ بیدار اوست که در گوش هایمان این جمله را می خواند. چون شاعر از نشانه های دستوریِ نقل قول و نیز عباراتِ مربوط به آن استفاده نکرده است ناچاریم معنیِ شعر رابا حدس و گمان پیش ببریم. البته، شاید شاعر با شناختی همچون شناخت من از علی این حرف را زبان او زده باشد. شناخت و تحلیلِ دکتر عبدالکریم سروش از شخصیّت و رفتار علی نیز تا اندازه ای این برداشت را تأیید می کند.
دکتر عبدالکریم سروش در سخن درباره ی «تقلید و تحقیق در سلوک دانشجویی» می گوید:
«اگر مطهری ها هم مطهری شدند نه برای آن بود که دیگران را به تقلید دعوت می کردند. سرّش این بود که به دیگران مجال می دادند تا گریبانشان را بگیرند. محبوبیت شریعتی هم به همین دلیل بود. بی جهت نباید دنبال عوامل دیگر گشت و جاهلانه دست های توطئه گر را پشت سر اقبال جوانان به شریعتی دید. سرّش این بود که جوانان می توانستند با وی در بحث مشارکت کنند. می توانستند بپرسند و بپذیرند یا نپذیرند.»( فربه تر از ایدئولوژی، ص7-6)
دکتر سروش حتی مدعی است:
«شریعتی برای بسیاری از روحانیون سؤال ایجاد کرد و زبان زمانه را باز کرد و آن ها را متوجه آن معناها کرد. و این که آدمی را به سؤالات زمان خود آگاه کنند، امر کوچکی نیست.»(از شریعتی، ص63)
او بر این باور است که حتی مطهری هم از شریعتی تأثیر پذیرفته بود.
از نظر شاعر پرسش «بار» است و «تپه» سختی حملِ بار را به تصویر می کشد و «فلات» اهمیتِ گستردگی حملِ آن را. اگر پرسنده پرسش اش را مطرح کند آن را از تپه بالا برده است و اگر به فلات بکشاند آن را همگانی می کند. همه باید پرسش هایشان را مطرح کنند. هر کسی که بیدار است پرسشی دارد و حتماً آن را مطرح می کند و اگر صادق باشد آن را بی تعارف و درست مطرح می کند. اما، پرسش فقط با حرف مطرح نمی شود. پرسنده با عملِ خود است که می پرسد. شاعر در این شعر دارد تاریخِ پرسش ها را تدوین می کند. این آدمی که او معرفی می کند با نخستین پرسش اش تازه به دنیا آمده است. آدم با عمل اش پرسید «چرا نباید به درخت ممنوعه نزدیک شد؟» این پرسش با این که زندگی جاودان و بهشت باقی را از او گرفت با آبی دیگر به او جانی دیگر بخشید. تا جان مرگ نداشته باشد برایش جاودانگی معنی ندارد. چون شاعر از هزاره ها و دوران های تاریخی می گوید، بنابراین، گذر از هر دوره ای به دوره ی دیگر در گروِ پرسشی جدید و پاسخِ آن است. شاید «آلونکِ درختی» اشاره ای به نخستین مسکن آدم و جنگل نشینی در روی زمین پس از هبوط باشد. نخستین صنعتِ آدم برای برآورده کردن ساده ترین و طبیعی ترین و حیاتی ترین نیازش «سفالگری» بود. آدم و حوا با هم با آن کوزه ی سفالی به چشمه رفتند و آب نوشیدند.(البته شاعر نامی از «حوا» نمی برد و جالب اینجاست که در قرآن نیز نامِ همسر آدم ذکر نشده است.) شاید پاکی و زلالی آب ناشی از تلاشی باشد که برای جست و جوی اش انجام شده است. این آب پاسخِ پرسشی بود که پاکی و زلالی اش پس از جست و جو و پذیرش رنج درک می شود و مزه دارد.
شاعر یکباره از داستان آدم به زمانه و داستانِ ما بر می گردد. از جداییِ مان از آب می گوید. می شود حدس زد که آن آب همان آبی است که زندگیِ بهشتیِ آدم را تأمین می کرد. پس، حالا بدونِ آن آب چه جور زنده ایم یا چه جور زنده هایی هستیم؟ شاعر می گوید ما مانند ماهیِ زنده یِ بدون آب معجزه وار زنده ایم. عاملِ این معجزه چیست؟ او می گوید: «شاید ایمان.» بعد، ایمان را تعریف می کند:
شاید ایمان
تصور تصویر آب باشد
کاینگونه زنده کننده ست
و پاک کننده ترست از آب
آب صاف
آب جاری
آب رها
آبی غیراز آبِ معمولی و فراتر از آن مدِ نظر است که پاک کننده تر از آب، از آب صاف، از آب جاری و از آب رها است. صفاتی که برای آب طبیعی و مادی بیان شده همگی حسّی و ملموس است. تصورِ تصویر آب، ما را به چیزی حیات بخش مانندِ آب و نه لزوماً خودِ آب می رساند. ما آن را ایمان می نامیم. تصور و تصویر باعث می شود ایمانِ ما همیشه در معرض پرسش قرار گیرد و همین عامل پیشبرنده است. ما در روی زمین با پرسش زنده ایم و پیش می رویم و پیشرفت می کنیم. از پرسشی به پرسش دیگر و از ایمانی به ایمانی بالاتر می رویم. این ایمان است که باید صاف، جاری و رها باشد. توضیح المسائل ها هم پر از پرسش اند ولی نه برای رهایی، بلکه برای تقلید. ایمان از راه تقلید به دست نمی آید. پرسش هایی که ایمان را بالا می برند پرسش های صاف و جاری اند. برخی با تعصبی بی جا بر این باورند که پرسش هایی که شبهه انگیزند باعث سستی ایمان مردم می شوند، کاری می کنند که جوانان دچار شک شوند و کم کم ایمان شان را از دست بدهند. البته با هیچ حساب و کتابی مشخص نمی شود باایمانی و بی ایمانیِ دیگران چه توفیری برای این افراد می کند. اگر کسی تظاهر به ایمانِ نداشته بکند خوب است؟ ظواهر امر نشان می دهد که برای تثبیتِ جایگاه و مقامِ بعضی ها خوب است. ولی با یک حساب سرانگشتیِ ساده هم می شود فهمید که ایمانِ بی ثباتِ ظاهری به دردِ هیچ کودک و جوان و پیری نمی خورد. راهی باید تا همه ایمان شان و اقدام شان را «تثبیت» کنند. پس، یثبت اقدامکم. آغازش با پرسش است. دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی در کتابِ خردِ گفتگو(درس گفتارهای فلسفی) که در واقع برگرفته از مباحثی است که در کلاس های درس دانشگاهِ ایشان جریان داشته است در پاسخ دانشجویی که می پرسد: «با این همه سؤالِ بی جواب چه کنیم؟» می گوید: «اصلاً فلسفه یعنی سؤال. جواب، خیلی مهم نیست. این سؤال است که شما را متحیّر می کند، و تحیّر آغاز اندیشیدن است. فلسفه یعنی سؤال. اینهایی که فقط خطابه می خوانند، از فلسفه چیزی نفهمیده اند. مراقب باشید تا کلاه سرتان نرود و انفعال فکری پیدا نکنید. فلسفه بدیهیات شما را زیر سؤال می برد. پس به اینجا رسیدیم که خدا قادرِ علی الاطلاق است و می توانست به همه، ایمانی خلل ناپذیر بدهد. پس وارد الهی، همان سؤال مندی و دغدغه مندی ارزشمند شماست. این دغدغه باید همیشگی باشد، نه اینکه چند دقیقه به آن فکر کنید و بعد از آن «لم یکن شیئاً مذکورا»!(ص29)
تلمیح ملیحِ این استاد به آیه ی آغازینِ سوره ی «انسان» بسیار معنی دار است، و تأکید می کند که ایشان بر این باورند که آن چیزی که باعث شد انسان از شیئی غیر قابل ذکر به اشرف مخلوقات تبدیل شود همان سؤال مندی اش برای رسیدن به ایمانی خلل ناپذیر بوده است. جالب است که پرسش برای دکتر دینانی آن قدر مهم است که عنوانِ یکی از آخرین کتاب هایش را گذاشته است: پرسش از هستی یا هستیِ پرسش.
ادامه دارد