نگاهی به «ما هیچ, ما نگاه» سهراب سپهری(14) تا انتها حضور-2
نگاهی به «ما هیچ, ما نگاه» سهراب سپهری(14) تا انتها حضور-2
تا انتها حضور
امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
باد چیزی خواهد گفت.
سیب خواهد افتاد،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.
راز، سر خواهد رفت.
ریشهی زهد زمان خواهد پوسید.
سر راه ظلمات
لبهی صحبت آب
برق خواهد زد،
باطن آینه خواهد فهمید.
امشب
ساقهی معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.
ته شب، یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد.
داخل واژهی صبح
صبح خواهد شد.
شاید تعجب کرده باشید که چرا این شعر را که در بخش نخست، یعنی همین صفحه از وبلاگ، آورده بودم دوباره به طور کامل در این بخش تکرار کردهام. از نخستین درسهای مربوط به مطالعه و بررسی شعر این است که هرگز به یک بار خواندن آن بسنده نکنید. چندین و چند بار آن را بخوانید تا چیزهای بیشتری از آن دستگیرتان شود و در بررسیاش دستتان را بگیرد. اصلی در نقد ادبی است که میگوید هیچ خوانندهای در خوانش دوبارهی یک متن همان خوانندهی قبلی نیست. انگار هم خودش عوض شدهاست و هم متنی که دارد از نو میخواند.
گرچه به عقیدهی بسیاری از منتقدین هیچ وقت هیچ متنی با برداشتهای متکی به هر تعداد خواندنی همانی نمیشود که هست، و به حرفِ «دریدا» هر فهمی از هر متنی نوعی کجفهمی است، خوانندهای مانند من حرف خودش را میزند و میگوید: «کاچی بِهَ از هیچی است.» حالا که یکبار دیگر شعر«تا انتها حضور» را خواندهاید بهتر است متن زیر را نیز بخوانید تا ببینید دکتر تسلیمی این شعر را چگونه بازنویسی کرده است:
امشب دری از غیب باز خواهد شد و چیزی به گوش سیب میرسد و او را از درخت جدا خواهد کرد و بر زمین رهسپارش میسازد. سیب آستانهای شب را خواهد پیمود تا سقف وهم او فرو ریزد و به تجربهی تازهای دست یابد، دست مییابد و چشمها هوش محزون نباتی و تجربهی او را خواهند دید و خواهند دید که یک نبات چگونه به دیدن خدا میرود و همچون پیچکی گرد او میپیچد تا همه چیز سرشار از آینه، کشف و تجربه گردد و در همین شب است که حشرهای تنها با خدایش وحدت مییابد و به تجربهای میرسد که خدای مردان، گرداگردِ خدابانو رسیدهاند.
این بازنویسی به نظر من خیلی جای حرف دارد و میگویم چرا. از خلاصه نویسی ایشان پیداست که در جست و جوی انسجام نسبی در این شعر، به اینجا رسیدهاست که آن را مانند داستان کوتاهی ببیند که شخصیت اصلیاش همان سیب است. البته، این خلاصهی پیرنگ گونه از داستان به ظاهر و به خودی خود ایرادی ندارد، ولی در ارتباط با تصاویر دیگری که در آن آمده است و در ارتباط با تصاویر دیگری نیز که در آن نیامدهاست، خالی از ایراد نیست. مسئله اصلی این است که برای بیرون کشیدن اسطورههایی که تاریخ و طبیعت در ضمیر ناخودآگاه سپهری گذاشته است لازم نیست که در شعرش دنبال انسجامی که حاکی از وجودِ این اسطورهها باشد بگردیم. اتفاقاً، اگر چیزی بیرون از انسجام این شعر و مخالف جهت اصلی آن پیدا شود برای اثبات ادعای آقای دکتر مفید تر است. تصاویری که از ضمیر ناخودآگاه هر کسی پیش چشمانش در خواب ظاهر میشوند مانند بخشهای نامربوطی هستند که وسط رؤیایی که پیکرهی اصلی قابل فهمی دارد پرتاب شدهاند. همین نامأنوسی و نامتجانسی آنها را لو میدهد. گرچه معنی و علت ظهورشان را نمیدانیم، میدانیم که چیزی درشان است که با ضمیر خودآگاهمان معنی نمیشود. اتفاقاً، برای منتقدی که در جست و جوی خطّ فکریِ برآمده از ضمیر خودآگاهِ شاعر است یافتن چنین انسجام پیرنگداری ضروریتر به نظر میرسد تا برای ایشان.
آیا لازم است حوادث این شعر مانند اجزاء پیرنگ یک داستان کوتاه از ابتدا تا انتها به هم مربوط باشند؟ یا، همین که مانند اجزاء منظرهای که در یک تابلو نقاشی دیده میشود کافیست در نگاه ما به هم ربط پیدا کنند؟ در تصویر یک تابلو امکان دارد هر بخشی به گونهای مربوط و در عین حال بیربط نسبت به بقیه بخشها و حتی کلّ تصویر باشد؟ میپرسید چه طور؟ میگویم با همان منطق و در عین حال بیمنطقییی که آقای دکتر به چنین خلاصه و پیرنگی از شعر سهراب رسیدهاست که با همه ایرادی که دارد به نظر نمیرسد هیچ ایرادی نداشته باشد! میپرسید: برای چه؟ میگویم در هر صورت نظم و بینظمی موجود در هر اثری در آینهی ذهن هر کسی یک جور نمایان میشود؛ در ذهن من یک جور و در ذهن دیگری و دیگران یک جور و جورهای دیگر. هر کدام هم نگفته حق را به خودمان میدهیم، و گر نه لازم نیست حرفی را که حقی در آن نمیبینیم و حس نمیکنیم بر زبان بیاوریم و یا بنویسیم. (حتماً فیلم نقاشیهای «باب راس» را دیدهاید. ناگهان هوس میکند جایی روی بوم نقاشی اش تصویر مثلاً درختی را اضافه کند. هنگامیکه اضافه شد در آن منظره جا خوش میکند، بعد در چشم هر بینندهای یک جور جا پیدا میکند و خودش خودش را توجیه میکند.)
برداشتِ من از انسجامِ فکری سهراب در هنگام آفرینش این شعر با یک نگاه و اندیشه است و برداشت دکتر با نگاه و اندیشهای دیگر.
آیا هر چه که در این شعر آمدهاست به «سیب» و زندگی و مرگش مربوط میشود؟ آیا به قول آقای دکتر در غیب باز میشود و فرمان مرگ سیب به گوشاش ابلاغ میشود، و او که دچار توهم شده بود و فکر میکرد زندگی جاودان دارد ناچار تن به مرگ میدهد و میمیرد تا به وحدت با خدا برسد؟ حشرهای هم که آنجاست منتظر همین پیام است تا به وحدت با خدا برسد؟ آیا حرفهایی مانند «نباتات خیال خداوندند،» و «طبیعت و انسان خدا میشوند،» و «طبیعت برای خدا شدن انسان را دور میزند،» اصلاً به این شعر و به اصلِ این شعر ربط پیدا میکند؟ یا نه، میشود از این حرفها گذشت و گفت که هر تکهای از تصاویر موجود در این شعر با اینکه در کنار هم چیده شدهاند بیانگر یکی از چند حادثهای است که در یک شب برای چندین موجود رخ خواهد داد و سهراب میخواهد نشان بدهد که در شب نیز، گرچه همچون مرگ خاموش و بیحرکت به نظر میرسد حضور و حرکت و حادثه و، در یک کلام، زندگی جریان دارد؟ من این پرسش آخری را به عنوان پاسخی برای رسیدن به معنی و مقصود شعر سهراب بیشتر میپسندم و ناچارم با پاسخ به آن دلیلش را بگویم.
اگر از دل این شعر بخواهیم داستانی دربیاوریم که سر و میان و تهاش خوب جور دربیاید بیخود خودمان را به هچل میاندازیم. سیب و لبهی صحبت دریا و حشره را اینطور نمیشود به هم ربط داد.
در این شعر، وحدت معنی و موضوع وجود دارد ولی نه داستانگونه. دو چیز در این شعر تصاویر جدا از هم را به هم ربط میدهد: یکی «کلمه»، و دیگری «نور». این دو در حقیقت یک چیز است هنگامی که متوجه می شویم هر نوری مجال بیان حرف و وقوع کلمه و مشاهده ی پدیدهای میشود. ارتباط بین حوادث، ارتباطی منظم، ولی بدون برنامهی از پیش تعیین و تعریف شده است.
کاری که سهراب در این شعر انجام داده خیلی سادهتر از پیچ و تابهایی است که به آن داده شدهاست. سهراب دارد آن جملهی مشهور خودش- «واژه باید خودِ باد/ واژه باید خودِ باران باشد»- را با این شعر تکرار میکند. بنابراین محور اصلی فکر و شعرش، رابطهی اینهمانی کلمه و واقعیت است. این را دکتر تسلیمی متوجه شدهاست ولی معلوم نیست چرا آن را میخواهد به وحدت وجود و خدا دانستن همه چیز ربط بدهد. فلسفهای که ما با توجه به تصاویر موجود در شعر میبافیم گاهی خیلی پرتتر از فلسفهی سادهی موجود در آنهاست. دکتر متوجه شباهت نگاه سهراب به واقعیت با نگاه فردی بدوی به آن شدهاست، ولی به تفاوتشان توجه نگردهاست. سهراب با نگاهی بسیار متفاوتتر که هم بدوی است و هم جلوتر از زمان خود و حتی امروز است به طبیعت نگاه میکند. سهراب از کلمه میگوید برای آنکه نیاز به آن را انکار کند. حرف اصلی سهراب این است که طبیعت زبان نمیخواهد تا حرف بزند و وجود و حضور داشته باشد؛ اگر هم شاعر مدعی است که زبانی میخواهد به پهنای فلک تا از فلک تعریف کند، پس زبان را بگذارد کنار و بگذارد فلک با جلوههایش خودش از خودش تعریف کند. تمام پهنای فلک زبان است و دارد بیواسطه از خودش میگوید. ما که برای درک آن واسطههایی برای خودمان میتراشیم و زبان میسازیم، آن را آن طور که هست درک نمیکنیم. درک این زبان کلاس زبان و زبانشناسی نمیخواهد. طبیعت شاعر نمیخواهد که کلمه خرج کند و برای توصیفاش مایه بگذارد. طبیعت همین جوری و همه جور شاعر است. وجود و حضورش حرف و شعرش است.
آقای دکتر تسلیمی از جملهی «پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید» به این نتیجه رسیدهاست که سهراب سپهری آگاهانه یا ناآگاهانه میخواهد بگوید پیچک خدا و خدا پیچک است. حرف خود سهراب سادهتر از این است. با توجه به جملات قبل و بعد(که بررسیشان خواهم کرد) سهراب میخواهد بگوید که پیچک خدا را این طور مییابد و میبیند و تماشا میکند. سهراب نمیخواهد بگوید خدا پیچک را تماشا میکند؛ برعکس، میگوید پیچک محو تماشای خداست. خدا نور است و پیچک در مسیر رویشِ خود او را دنبال میکند و پیچ و تاب میخورد.
در حقیقت، سهراب دارد شاعرانه از طبیعتِ باشعور و شاعرِ دنیا صحبت میکند. سهراب که پیش از این گفته بود «واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد،» حالا در این شعر میگوید همهی موجودات وجود خودشان را کلمه میکنند و این چنین حرف میزنند. با هم حرف نمیزنند، ولی حرفهایشان در کنار هم معنی پیدا میکند.
میگوید:
امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
شما اگر جای سهراب بودید چرا و با چه حسّ و فکری چنین حرفی را میزدید؟ ممکن است بگویید: «حالا که نیستم!» درست! امّا، هر کسی که شعر سهراب را بررسی و معنی میکند یک جوری و تا حدّی خودش را جای او میگذارد و چنین کاری میکند. حتی کسی که نقدی را که بر کار سهراب نوشته شده نقد میکند خودش را برای سهراب شدن و بودن و معنی کردن شعرش بیشتر قبول دارد تا دیگری را. برای نقد درست هر شعری آدم باید به اندازهی آن شعر شاعر شود. در مورد تصویر نخست سهراب در این شعر باید بگویم آنچه که ما ناشاعرها در زندگی تجربه میکنیم عکس آن تصویری است که او از خواب دیدن ارائه کرده است. همیشه فردی خوابی را که دیدهاست و میتواند به یاد بیاورد در قالب کلمات میریزد و برای دیگران تعریف میکند. ظاهر این جمله شاید همین را دارد میگوید:
امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
ولی با دقت بیشتر در آن و ارتباطش با جملات بعدی متوجه میشویم که سهراب از خوابی که دارد تعریف میشود صحبت نمیکند، سهراب از خوابی میگوید که در دل شب به طور زنده در ذهن کسی که خوابیده حرف خواهد زد. همین خواب نشانهی حضور و حیات موجودی است که خوابیده و زنده به نظر نمیرسد.
میشود حدس زد که سهراب درست در زمانی دارد اینها را میگوید که دیری از شب گذشته و دیگر وقت خواب است. خیلیها خواهند خوابید، و برخی مانند سهراب شاید امشب را مثل خیلی شبهای دیگر نخوابند و شاهد جنبش و حرکت ساکت زندگی در شب باشند.
سهراب از آنچه «امشب» اتفاق خواهد افتاد میگوید. او از زمان آینده در جملاتش استفاده نمیکند تا رمالی کردهباشد. منظور از «امشب» در حقیقت «هر شب» است. او به آنچه که در آینده رخ خواهد داد یقین دارد برای اینکه هرشب حوادثی مانند اینها تکرار میشود.
اینکه سهراب از خوابِ عجیب حرف میزند، پیشگویی نیست؛ واقعیت است. هر خوابی برای فردی که دارد خوابش را تعریف میکند و برای آنهایی که به او گوش میکنند عجیب است، برای اینکه او انگار به دنیای دیگری رفته و برگشته است. چیزهایی میگوید که نیمی از معنیاش پیداست و نیم دیگرش همیشه درگیر چون و چراست. هر خوابی به گونهای عجیب است. پس، زیاد خودمان را با واژهی «عجیب» از مسیر اصلی شعر منحرف نکنیم.
آدم خیلی از خوابهایی را که میبیند یادش نمیآید تا برای دیگران تعریف کند، این هم شاید یکی از آنها باشد، ولی مهم نیست. مهم این است که فرد خوابیده با آن حضور دارد. خودش با آن، آن لحظات را زندگی میکند، هر چند پس از بیداری هیچی از آن به یادش نیاید. همین قدر که این خواب عجیب برای خودش در همان لحظه قابل فهم و معنی باشد که حس کند زنده است و انگار واقعاً هر چه را میبیند دارد اتفاق میافتد کافی است؛ اگر فردا یادش بیاید، حتماً به اندازهای که برایش معنیدار و قابل فهم بوده، قابل تعریف برای دیگران نیز خواهد بود.
ما فکر میکنیم «شب» یعنی «سکوت»، چون خودمان مانند روز حضور نداریم که حرف بزنیم. سهراب شب را سرشار از حرفهایی میبیند که از وجود همه موجودات برای اثبات وجود و حضورشان بیان میشود. هر موجودی همه وجودش یک زبان گویاست، و وقتش که بشود، یک گوششنوا خواهد شد. (اوّل نوشتم «مانند یک زبان گویا» و «مانند یک گوش شنوا»، بعد حس کردم آنچه سهراب میدید و میفهمید شباهت نبود؛ هویّت و وجود حقیقی هر چیز بود. خودِ خودش بود. در قرآن مجید، در سورهی فُصّلت، آمدهاست که هنگامی که گوش و چشم و پوست افراد گناهکار به سخن درمیآیند تا بر علیهشان شهادت بدهند، با تعجب میپرسند چرا به سخن درآمدهاید و بر علیه ما شهادت میدهید. آنها خواهند گفت آن کسی به ما توان سخن گفتن عطا کردهاست که هر چیز دیگری را به سخن گفتن وامیدارد. پذیرش چنین استعدادی در موجودات برای خیلی از مسلمانان جنبهی تمثیلی و نمادین ندارد. بر این باورند که این توانایی در هر موجود زنده و غیرزندهای وجود دارد و روزش که برسد آشکار خواهد شد؛ «و چشم هوش محزون نباتی را خواهد دید.» برای سهراب با باورهای مشخص و قابل تعریف و بدون تعارفی که داشت هر موجودی حرف میزند و حرف میشنود، باید دیگران چشم دیدن و گوش شنیدن داشته باشند. باد حرف میزند. سیب میشنود.
باد چیزی خواهد گفت.
باد چه چیزی خواهد گفت؟ این تنها مربوط به صدای باد نمیشود، این بیشتر به آنچه که باد باید انجام بدهد و انجام میدهد ربط دارد. عملِ باد حرفِ باد است- حرف و عملش یکی است. خوب، خوب باد باید چه کار کند تا باد باشد؟ یکی از کارهایش این است که سیبی را از درخت بیندازد. بودنش گفتناش است. انگار به هرچه که سست است میگوید: «بیفت!» و آن هم چارهای ندارد جز اینکه با حرفشنوی حرف بزند و بیفتد و...
سیب خواهد افتاد،
«سیب» چه میگوید و چه میکند تا نشان بدهد حضور دارد؟ «سیب» به اندازه توانش حرف باد را تحمل می کند، بعد میافتد و
روی اوصاف زمین خواهد غلتید،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
«سیب» با اوصاف خود که یکی از آنها گرد بودن و غلتیدن است خود را معرفی میکند، و زمین نیز با اوصافِ خودش. اوصافِ زمین همان پستیها و بلندیهای آن است. چون سیب هنگام غلتیدن همه را حسّ میکند، وصف زمین و وجود و معنی آن برایش یکی میشود. سیب تا کجا پیش میرود؟ _«تا حضور وطن غایب شب.» خوب، این یعنی کجا؟ _به نظر من «وطن غایب شب» یعنی جایی که شب در آن غایب است- نیست. یعنی «تا صبح»، البته این معنیاش این نیست که «سیب» تا صبح همین طور میغلتد و پیش میرود. معنی اش این است که این سیب تا صبح حضور خواهد داشت، حتی هنگامی که چشمی نیست که حضورش را ببیند. صبح که بیاید همه آن را خواهند دید. سهراب از عبارت «وجود حاضر غایب» سعدی چنین تصویری ساختهاست. («هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است.»)
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.
سهراب واقعیت را با زبان نشان میدهد. خیلیها فکر میکنند که او با زبان دارد بازی میکند، در حالی که سهراب همینی را که میگوید میبیند، و همینی را که میفهمد میگوید. «سقف یک وهم فرو خواهد ریخت» یعنی کسی که دچار توهم شده بود به این نتیجه میرسد که آنچه در خیالش بود واقعیت نداشت. آنچه را نمیتوانست جوری بیان کند که با واقعیت جور دربیاید حالا میتواند با فرو ریختن این سقف وهم همان طور که هست ببیند و بفهمد، و از آن بگوید.
آیا، مطِابق با برداشت آقای دکتر تسلیمی، «سیب» دچار توهم بود و حالا فهمید که واقعیت و حقیقت آن چیزی نبود که خیال میکرد؟ شخصیتدهی به چیزهای متفاوت در آثار سهراب برای این نیست که آنها را شبیه انسان کند؛ بلکه برای این است که بگوید آنها واقعاً همین طورند. سیب قرار نیست برای اینکه شخصیتی داشته باشد شخصیتی پیدا کند که مشخصهاش همان اشتباهات و خیالات و اوهام انسانهاست. سیب برای اینکه شخصیت داشته باشد و حضور متفاوتش حس شود باید از چیزهای دیگر متفاوت باشد. اگر قرار باشد شبیه انسان بشود برایش خوب نیست چون سیب بودن خودش را از دست میدهد. سهراب فکر میکند سیب سیب است و باید سیب بماند و چشمها نیز باید آن را سیب ببینند و سیب بخواهند. ندیدن هوش محزون گیاه به خاطر همین کج فهمیهای ماست. اصلاً به این سیب و سیبهای دیگری که در اشعار سهراب حضور داشتهاند چنین چیزی میآید؟ این توهم فروریخته شاید مربوط به ذهنیات صاحبِ چشمی باشد که آنچه را برای سیب و چیزهای دیگر در شب رخ دادهاست میبیند.
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پس، آن توهم مخالف این«هوش محزون نباتی» است. کسی که فکر میکرد گیاه هوش و حس ندارد، حالا در دل شب میبیند که واقعیت و حقیقت چیز دیگری است. آنچه پیش از این در باورش بود توهمی بیش نبود.
اما، دو پرسش اصلی در اینجا مطرح میشود: پرسش نخست این است که این «چشم» چشمِ چه کسی است. پرسش دوم این است که این «هوش محزون» چه هوشی است، و چرا محزون است. از پاسخ دومی میخواهم به پاسخ اوّلی برسم. سهراب پیش از این هم از «گیاه عجیبی که در انتهای صمیمیت حزن میروید» سخن گفته بود. محزون بودن گیاه به خاطر شرایطی است که در آن میروید، ولی، به هر حال میروید. محزون است چون محزونانه میروید. گیاه، در تاریکی و در بینوری و یا کم نوری، سمت نور را میگیرد و در تنهایی و با فاصلهای زیاد از منشاء و منبع نور میروید. در تاریکی شب چشمی نیست که ببیند و شاید اگر هم باشد تاریکی چنان غلیظ است که نمیتواند حضور و رویش گیاه را درک کند. زمانِ آیندهی این جمله این را هم به ما میگوید که چون صبح شد هر چشمی( و چشم کسی مانند سهراب بهتر) میبیند که در آن تاریکی شب این گیاه مرده و بیکار نبوده است و حضور و رویشاش ادامه داشته است. (وهمِ دیگری نیز هست که سقفاش باید خراب شود: آدم دچار توهم است؛ به غلط، حضور هر چیزی را با حضور خودش میسنجد و اثبات میکند. خودش که نباشد و خواب باشد انگار چیزهای دیگر مستقل از او حضور و وجود ندارند.)
اولین چیزی را که موجود باهوش درک میکند علتی برای محزون بودناش است. در شعر سهراب موجهترین دلیل برای محزون بودن تنهایی و دوری از مونس تنهایی است. موجود الکیخوش دلیلی برای محزون بودن در دور و برش، حتی زمانی که تنهاست و یا کسی به او اهمیت نمیدهد، نمیبیند. گیاه هوش دارد چون نور را میفهمد و دنبال میکند؛ محزون است برای اینکه خیلی از آن دور است. همه این هوش را نمیبینند، نمیفهمند. آن وقت که باید ببینند نمیبینند. حسّی به لطافت حسِّ سهراب باید داشته باشیم تا آن را حس کنیم، وچشمی به دقَّت چشمِ او تا آن را ببینیم. پس، این چشم در وهله نخست چشم خود سهراب است و بعد، چشم آنهایی که صبح بلند میشوند و ، هر چند دیر، سرانجام آن را میبینند. چه چیز را میبینند؟ همین رویشِ در حزن و تاریکی را. صبح بلند میشوند و یکدفعه متوجه میشوند جوانهها برگ و یا غنچه شدهاند، غنچهها باز و گُل شدهاند، میوههای کال و سبزی از زیر برگها دارند سرک میکشند. میوهای آن قدر رسیده که با تلنگر باد افتاده است. این همه اتفاق افتاده و خفتههای شب از آن غافل بودهاند. زندگی و حرکت و رویش در شب هم حضور داشتهاست. آنچه که از هوشِ گیاه قابل رؤیت است همان رشد گیاه است. هوش گیاه را در تعقیبِ نور و خورشید برای رشد میتوان دید. شاید این حزنی که در آن است به این علت باشد که متوجه میشود که هر چه بیشتر رشد میکند باز هم به منبع نور نمیرسد. هر چه بیشتر میخواهد آن را ببیند و بگیرد، بیشتر از پیش با پیچ و تاب از آن دور میشود. مصرع بعدی سهراب پشتیبان این دو گمان و دو ادعاست:
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.
«پیچک» نور را دنبال میکند؛ میخواهد خدا را ببیند، او خدا را اینگونه میبیند. دست بردار هم نیست. با تابش و گردش نور جوری پیچ و تاب میخورد و میروید انگار با نگاهش دور آن دارد میپیچد.
راز، سر خواهد رفت.
سر رفتن راز برابر است با قابل گفته شدن و سرانجام گفته شدنِ آن. میتوان آن را به زبان آورد.(میبینید که همه چیز با کلمه ربط پیدا میکند، و با نور؛ برای اینکه این نور است که ناپیداها را پیدا میکند. فکر روشن باعث میشود کلمات و حرفهای نامفهوم و رازگونه معنیدار شوند.)
ریشهی زهد زمان خواهد پوسید.
زهدِ زمان در خاموشیاش است. شب آن بخشی از زمان است که میشود اسمش را زهد گذاشت. وقتی زمان هوس و رازش را آشکار نمیکند و حرف دلش را نمیزند زاهد میشود. این زهدِ زمان است. امّا، این همیشگی نیست. آنچه باید بشود میشود. شدن برابر است با گفتن. ولی سهراب این حرف را این قدر زشت و با این برداشت آبکی من نزده است. سهراب با حرف بعدیاش مشخص میکند که زمان وقتی زاهد است در تاریکی و «شب» است. در شب، زمان «روزش» را که همهی حرف آشکارش است و روی صفحهی طبیعت دیده میشود نشان نمیدهد. ولی با خشک شدن ریشهاش، مانند درختی که تنهاش و یا سایهاش مانع ظهور و دیده شدن چیزی است، زهدِ زمان وامیرود، می شکند و میاُفتد و از پس آن روز هویدا میشود. اتفاقی که با این خشک شدن و بسرآمدن زهد زمان رخ میدهد این است:
سر راه ظلمات
لبهی صحبت آب
برق خواهد زد،
باطن آینه خواهد فهمید.
کمکم روز از گوشه و لبهی دریا و ساحل خودش را معرفی میکند. «لبهی صحبت» یعنی آنجایی که آب شروع میشود و خودش را نشان میدهد و میگوید«این منم!» در حقیقت، این نور است که به او کمک میکند تا حرفش را بزند- نور ماه یا خورشید و یا ... فرقی نمیکند، منشاءِ همه یکی است. نور باعث میشود «باطن آینه» هر چه را که روبرویش است ببیند و بفهمد. هر چه هست روی آینه میافتد. دیدن مساوی است با فهمیدن.
امشب
ساقهی معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.
«بُهت» گُلی است که زمانی در ذهن انسان میروید که معنی چیزی را نفهمیده باشد. هر آدمی اهل معنی نیست. «معنی فهم» نیست. دوست است که حرف را میشنود و معنی را میفهمد. دوست حرف و معنی را یکجا میگیرد- بیواسطه، برای اینکه خودش نور است. در تاریکی نیز روی هر چه بتابد معنیاش معلوم میشود. وقتی ساقهی معنی خودش را نشان بدهد گُلِ بُهت پرپر میشود. وزش دوست همان آمدنش است. مانند نسیم میآید و ساقهی معنی را از پشت برگهای بُهتآور بیرون میآورد. نمایانش میکند.
ته شب، یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد.
«قسمتِ خرم تنهایی» یعنی چه؟ یعنی کجا؟ یعنی چه وقت؟
بد نیست با قیاسی این قسمت را معنی کنم: قسمتِ خرم دشت جایی از دشت است که سرسبزتر و دشتتر است. البته این حسّ، از آنِ آن آدمی است که در آن فضا هست و گاهی نیاز و شرایط روحی و شخصیاش این را به او القا میکند. شاید برای آدمی که دمغ است در همان لحظه و همان جا چیز خرمی وجود نداشته باشد.
«قسمتِ خرم تنهایی» برای یک حشره با این استدلال آن جا و لحظهای از شب است که او بیشتر احساس تنهایی میکند. شب برایش شبتر و خودش تنهاتر است. این حسّ برای این حشره در آن لحظه و آن جا بسیار شخصی است.
«تهِ شب» باید با توجه به جملهی بعد همان نزدیکیهای صبح باشد. «تهِ شب» مثل آخرین جرعهای است که در تهِ جامی مانده است، یک دلیل خرم بودنِ آن برای کم بودن و غنیمت بودناش است. برای حشرهای که اصل زندگی و فعالیتاش در شب و تنهایی میگذرد خوب است. در شب این حشره نمیخواهد از تنهایی دربیاید، پس در تاریکی میماند. شاید تنهایی بد باشد، ولی قسمتِ خرمی هم دارد که خوب است.
معنی بسیار متفاوتی هم میشود از «قسمتِ خرم تنهایی» ارائه داد: شاید قسمت خرم تنهایی تهِ آن و آن زمانی باشد که باانتظاری شیرین تنهایی به پایان میرسد. با این معنی، تنهایی به این دلیل برای آدم خرم نیست که تنها میماند، همه خرمیاش از این است که با آمدن کسی یا چیزی از تنهایی در میآید. همین معنی نیز با جملهی بعد قابل توجیه است. حالِ شما چه حالی است مطابق با آن معنی خودتان را انتخاب کنید. شاید اگر جای آن حشره باشیم، همان اولی را ترجیح بدهیم.
داخل واژهی صبح
صبح خواهد شد.
صبح تحقق پیدا میکند. معنی واژهی صبح با آمدن صبح، واردِ آن و یا به آن اضافه میشود. واژهی صبح وقتی مصداق بیرونی و معنی دارد که صبح شدهباشد. سهراب حالا به این زبان دارد میگوید که، واژه باید خودِ صبح، واژه باید خودِ بودن باشد.
این معنی این شعربودهاست با توجه به اکثر جزئیاتش تا آنجا که تا حالا فهمیدهام. شاید بعدها چیزهای دیگری از آن بگیرم و بفهمم و به آن اضافه کنم، امّا، بهانهی اصلی این بررسی معنیگریزی دیگران در نقد بوده است. هر چند با تکیه به کلّیگوییها همیشه میتوان در هر شعری با هر رویکردی چیزی پیدا کرد که نادرست نباشد، پرداختن به جزئیاتِ هر اثری به ما نشان میدهد که با نگاه از زاویهای تا این اندازه باز و با کلّی گویی همه چیز درست پیش نمیرود.