نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-3
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(12) سمتِ خیالِ دوست-3
بخش پیش را با شعرِ «تقدیس» جان دان و ترجمه های منظوم و غیرمنظومِ دکتر ابجدیان به پایان رسانده بودم. عرض کردم که عبارتِ مشهورِ The Well Wrought Urn دربرابرترجمه ی زحمت کشیده یِ دکترابجدیان همچنان مقاومِ پیروز است. برگردانِ غیرمنظومِ دکتر ابجدیان از منظوم اش خیلی بهتر است. حرف و احساس جان دان و آن عاشقی را که دارد با این شعر از عشق اش دفاع می کند بهتر منتقل می کند. تکلفِ در بیان در برگردانِ منظوم ِ آن حرف و احساسِ تقریباً بی تکلف، حاصلِ ترجمه ی منظوم را ضعیف تر کرده است. اما، حتا در ترجمه ی نسبتاً خوبِ نخست ما شاهدِ لجبازیِ شدیدِ شعر و آن عبارتِ مورد بحث مان در برابر سواد و مهارتِ زیادِ مترجم هستیم. ایرادی هم اگر وجود دارد از کارِ مترجم نیست، این ایراد در خوانشِ چندگونه و چندلایه ای متن است که در هنگامِ ترجمه، با قرارگیری در قالبِ نوشته، با لایه های کمکیِ کم تری پشتیبانی می شود. Urn در اصل، چندان گُلدانِ گُلدان هم نیست. بیشتر گُلدانِ گِلدان است. Urn در حقیقت گُلدانی بوده است که خاکسترِ مُرده ای را در آن نگهداری می کردند. اگر کمی خیّامی فکر کنیم می بینیم که واژه ی کوزه که نشانی از خاکِ عاشقِ از دست رفته را دارد معادلِ بدی نیست. خیّام کوزه را عاشقی با شمایلی جدید می بیند که می گوید:
این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دست که بر گردنِ او می بینید
دستی است که بر گردنِ یاری بوده است
امّا تفاوت های فرهنگی بینِ ما خیامی های فارسی زبان و جان دانی های انگلیسی زبان هنوز حاکی از کلّه شقیِ واژه ی Urn در برابرِ فارسی شدگی اش است. این واژه در شعر مشهورِ The Grecian Urn سروده ی جان کیتس با نقشی مشابه برای بیان همراهیِ مفهوم و محتوا در هنر استفاده شده است. کلینت بروکس در باره ی هر دو شعر در کتابش نوشته است. او شعرِ The Well Wrought Urn را در فصلی با عنوان ِ The Language of Paradox «زبانِ تناقض» بررسی کرده است. تناقضِ موجود در شعرِ Canonization را بروکس از همان آغاز و در عنوانِ آن می بیند. عنوانِ «تشریع» یا «تقدیس» و محتوای شعر نشان می دهد که عاشق می خواهد عشق را که دربرگیرنده ی تمایلات جسمانی نیز هست، روحانی و مقدس جلوه داده و شرعی و حلال معرفی کند. جمعِ بینِ جسم و روح که جمعِ ضدّین است با تقدیسِ عاشق و معشوقِ زمینی ممکن شده است. به طور خلاصه می شود گفت که جان دان در شعرش خواسته است از زبانِ عاشقی شاعر بگوید که، هر چند مرگ نهایتی برای وجود و بقای جسم عاشق و معشوق است، شعرش نماد و ضامنِ بقای عشق شان خواهد بود. می گوید:
اگر نتوان با این عشق زندگی کرد می توان با آن مرد،
و اگر افسانه ی ما برای گور و نعش کش نامناسب است
برای شعر مناسب است،
و اگر در تاریخ جای نداریم،
در اشعار عشقی به اندازه کافی جای خواهیم یافت.
گلدانِ خوش ساخت(غزل) نیز
همانند نیم جریب گور( تاریخ) به بزرگترین خاکستر تبدیل می شود.
و با این سرودها و اشعار، همگان ما را
در شمار قدیسان و شهیدانِ عشق به شمار خواهند آورد.
مشخص است آنچه که قرار است نقشِ «گلدانِ خوش ساخت» را برای معرفیِ عشقْ بازی کند همین شعری است که عاری از تناقض نیست. با آن عبارتِ مشهور و با بیانی استعاری جان دان دارد سعی می کند از زبانِ عاشقِ شاعر بگوید که شعرش می تواند آن عشقی را که به ظاهر مرده و سوخته و خاکستر شده و در گورِ گُلدانِ گِلدان است زنده نگه دارد. ظاهرِ این به اصطلاح گُلدان هر چه را که لازم است در باره ی درونش شناخته شود در خود دارد. هر چه را هم که ندارد، لزومی ندارد غیبگو بازی دربیاوریم و بگوییم در درونش است و من خبر دارم و شما خبر ندارید. شکلِ شعر همان قدر از مفهوم و محتوا را که نیاز دارد در خود دارد. شعر به اندازه ی کافی حرف برای گفتن درباره ی عشق و عاشق و معشوق دارد، نیازی به نبشِ قبر نیست. خاکستر و خاک مرده دیگر حرف نمی زند. این نقش گُلدان و کلامِ شعر است که حرف می زند.
خوب این حرف هایی که در مورد متن و نوشته و محتوا و مفهوم زده ام چه ربطی به شعر سهراب دارد؟ عرض می کنم.
در موردِ کاج گفتم که سهراب می گوید «کاج نزدیک/ مثل انبوه فهم/ صفحه ی ساده ی فصل را سایه می زد.» در حقیقت، کاج دارد نقشِ یک نقّاش را در طبیعت بازی می کند. نقشِ بجا مانده از او بی مفهوم نیست. خودش «انبوهِ فهم» است و نقشی مفهوم دارد. همین کار را تیغال ها یا شکر تیغال ها دارند در طبیعت انجام می دهند. آن ها با وجودشان که همچون خطِّ کوفی است دارند چیزی در طبیعت می نویسند و کسی که سوادش را داشته باشد می تواند نوشته شان را بخواند و بفهمد. سهراب با فعلِ مجهول می گوید که «خوانده می شد». نمی خواهد بگوید که این آیاتِ نوشته در طبیعت را فقط او بود که می خواند. هر کسی که اهلِ نگاه و نظربازیِ درست با هستی باشد می تواند آن ها را ببیند و بخواند. سهراب در ادامه باز از «ادراک» می گوید و ول کنِ بحثِ فهم و تفهیم نیست. می گوید:
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادراک می آمد.
تشکیل ادراک در زمین های تاریک می تواند در اثر نور باشد. هر چه در تاریکی است با ظهور نور مشخص و روشن می شود. چون پیش از این سهراب از «سرو»، «کاج» و «تیغال» گفته بود، پس حالا هم به تشکیلِ گیاهانِ دیگری با عنوانِ «تشکیلِ ادراک» نظر دارد. این حرف با کاربردِ واژه ی «بو» نیز قابل توجیه است. از دلِ تاریک زمین گیاهانی باید سر بیرون بیاورند که از حالا می توان بویشان را حس و درک کرد. خوانشِ نوشته های طبیعت سوادِ خودش را می طلبد. همه به یک اندازه و یک جور سواد و فهم ندارند. همه مثلِ هم از متنِ طبیعت و هر متنِ دیگری لذّت نمی برند. اصلاً لذّت بدونِ فهم وجود و معنی ندارد. آدمِ نَفهم چه لذّتی می تواند از چیزی ببرد که نیازمندِ فهم است؟ پس موجودی به نامِ «آدمِ نفهم» وجود ندارد. کسی که از چیزی خوش اش آمده یا بدش آمده، با فهمی که از آن و چیزهای مربوط به آن داشته به چنین و چنان حسّی رسیده است. ممکن است کج فهم باشد، ولی نَفهم هرگز. بروز لذّت یا نفرت، خواهی نخواهی، برآمده از گونه ای فهم است. در نظر بگیرید که کودکِ شش-هفت ساله ی نوسواد یا حتا چهار-پنج ساله ی بی سوادی در جمع بزرگترها به تشویقِ مادرش دارد ابیاتی از حافظ را از برمی خواند. مثلاً می خواند:
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دُردانه ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است... الی آخر.
همه او را با «احسنت» و «آفرین» تشویق می کنند و به مادرش با گفتنِ «خدا برایتان نگه دارد» تبریک می گویند و او و مادرش همراه دیگران ذوق می کنند. هر کدام شان از این شعر و این واقعه یک چیزی فهمیده اند. خودِ این کودک که مرکز توجه دیگران است چه چیزی از این شعر و واقعه فهمیده است؟ لذّت و ذوقِ او برای چیست؟ ناشی از چه فهمی است؟ به عقیده ی من، لذّتِ او ربطی به معنی یا یکی از معنی های درستِ این غزلِ حافظ ندارد. او اگر شعر را نفهمیده، ارزشِ اثر تشویق دیگران را در این واقعه فهمیده است. از همان روزهای نخست که برای حفظ کردن هر غزلی از مادرش جایزه ای می گرفت، مهم ترین چیزی را که می فهمید همان جایزه ای است که هر باری به شکلی و حالا به شکلِ تشویق دیگران دریافت کرده است. مادرش و دیگران چه حظّی از این شعرخوانی برده اند؟ مادر که محوِ هنرنمایی فرزندش بوده و حواس اش به شعر حافظ نبود. بعضی ها بیشتر نگاهشان به کودک و کمی به مادر و ذرّه ای به حافظ بود. از غزلِ حافظ خیلی ها با وزنِ شعر که کودک خوب ادا می کرد یک تکانی به خودشان می دادند. یک چند نفری چیزهایی از معنیِ شعر توجه شان را جلب می کرد و یک چند نفری هم به نشان این که ما این شعر را خیلی خوب فهمیده ایم لبِ تهتانی شان را از شرم با دندان می گزیدند، یعنی «لب لعلی گزیده ام که مپرس» اینجا به کار می آید. هر کسی جوری و به بهانه هایی جور واجور از متن و صحنه و واقعه ی پیشِ روی اش لذّت می برد. گاهی لذّتِ آدم ناشی از گونه ای «وهم» است نه «فهم». در خوانشِ هر متن، هر کسی مدام جایی بین این دو حالت در نوسان است. مشکلِ اصلی این است که کم تر کسی می پذیرد که در فهمِ او تا اندازه ای اثری از وهم وجود دارد. با لطیفه ای تلاش می کنم این بخش را به پایانش نزدیک و این نکته را تفهیم کنم. می گویند معلمی در کلاس موقعِ پرسشِ درس علوم دانش آموزی را صدا زد و پای تخته آورد. بعد چند تصویر از پای چند حیوانِ چرنده و جونده و پرنده را به او نشان داد و گفت که از شکلِ پایشان بگوید اسم هر کدام چیست. دانش آموز هر چه زور زد نتوانست حتا یک جواب درست تقدیم آموزگارش بکند. جنابِ آموزگار که عصبانی شده بود به او گفت: «اسمت چیست؟» دانش آموز هم به جای جواب، اوّل کفش و بعد جورابش را در آورد و گفت: «لطفاً با نگاه به پایم خودتان بگویید اسمم چیست!»
فعلاً کاری به بامزه یا بی مزه بودنِ این لطیفه از نظر مخاطبان ندارم (هر چند که واکنشِ شما به اصل بحث مان در موردِ متن و فهم و لذّت ربط دارد)، در عوض می خواهم بدانم که با چه فهم و وهمی هر کدام از این دو، دانش آموز و آموزگار، فکر می کند که تقاضای دیگری مسخره است؟
حافظ که می گوید:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
آیا فکر می کند که حقیقت یکی است و افسانه هفتاد و دو تا، یا او هم به این نتیجه رسیده است که حقیقت هم هفتاد و دو تاست که در ادامه اش می گوید:
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند.
در ادامه حافظ نشان می دهد که به آتش فقط از یک زاویه نباید نگاه کرد زیرا آتش چند جور است؛ می گوید:
آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
درست است، و از این درستی می شود نتیجه گرفت که حقیقت هم مانندِ آتش فقط یک نوع ندارد و فقط یک جور دیده و فهمیده نمی شود، ولی معلوم نیست چرا حافظ در مقطعِ غزل ادعا می کند که:
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
اندیشه در غزلِ حافظ چندان بی نقابِ بی نقاب نیست. چند-نقابه است. به قولِ خودِ او:
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست.
ادامه دارد.