در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(4)
در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(4)
در بخش پیشین در بحث از منظور مولانا از «زخمه ی عثمان» و در بیانِ تفاوت عثمانِ تاریخی و عثمانِ ادبی و یا به تعبیر دیگرعثمان واقعی یا حقیقی و عثمان مجازی عرض کردم که مولانا همچون هر شاعر دیگری از منظرِ خودش و هنرش به شخصیّت های تاریخی نگاه می کند و آن ها را طوری بازآفرینی می کند که شاید شباهتِ چندانی با اصل شان نداشته باشند. حتا مذهب و مکتبی که او با شعرش معرفی می کند با آنچه که تاریخ و جامعه به مردم تحویل داده است یکی نیست. البته، این حرف و ادعا معنی اش این نیست که اصلِ مذهب و مکتب همانی است که او می گوید. بلکه اصلْ «گفته» و «شیوه ی گفتن» است و آنچه که این دو مشخص می کنند. خدا و موسایِ مثنویِ مولوی خیلی راحت می توانند به شبانِ کفرگوی بگویند «هیچ آدابی و ترتیبی مجوی.» خدا و موسای تورات گفته و شیوه ی گفتن شان فرق دارد. در کار شاعر، چه او بخواهد و چه نخواهد، شعر و عناصر ویژه اش از درون بر مقاصدِ بیرونیِ شخص چیره اند و چیزهای دیگر در پرتوِ هنرِ شاعری اش است که روشن می شود و معنی می گیرد. ادبیات با منطقِ درونی اش می تواند دین و ایمان خودش و موسی و شبان اش را توجیه و تضادها و تناقض های بین شان را ختم به خیر کند. ولی آنچه که شرّ است این است که برگشت به آن دین و ایمان بیرونی با اصولی که بنیانِ دین و ایمانِ شبان را می سازد سخت است و بدون دردسر نیست. شاید گاهی این گونه دخل و تصرف ها و به اصطلاح فضولی های ادبیّات در بحث ها و موضوعاتِ گوناگون را بشود با کمی اغماز با منطقِ دنیای بیرون توجیه و پذیرفتنی کرد، ولی اغلب، صغری و کبری چیدن های بیرونی تنها زور زدن های الکی برای توجیه چیزی است که در عالم هنر گفتن و انجامش را حاجت هیچ استخاره ای نیست، ولی در دنیای بیرون نتیجه ی استخاره هر چه باشد معلوم نیست که عاقبت اش خیر باشد؛ نمونه اش ورود شاعر به موضوعاتی است که وجودشان مستلزم استفاده اش از زبانِ رکیک و مستهجن و تصاویر مبتذل است. به عنوان مثال، بزرگانی در اشعار و آثارشان دنبالِ شاهدبازی و معشوقه ی مذکر بوده اند که حضورشان در هیچ محفل و مجلسی بدون القابِ موجه شان قابل تصور نیست. القاب شان دعوتنامه شان و نیز توجیه گر هر چه که می گویند و می کنند است. حضرت مولانا که می پنداریم دارای حالاتی بوده است که او را از زمین می کَند و به آسمان می برد، خیّالاتی نیز در سر داشت که به گمان خیلی از مخاطب هایش او را به سمت زمین سرازیر می کرد؛ یک نمونه اش حکایتِ «کنیزک و کدو» است. خوب، با ورود به این موضوع فکر می کنم حالا وقتش است که ادعای دیگری را به آن ادعای قبلی اضافه کنم و بگویم که مولانا، مانند هر شاعر و هنرمند دیگری، حتا با شعرش ممکن است از خود شخصیّتی را به نمایش بگذارد و معرفی کند که خودِ خودش نباشد.
خیلی ها خیلی سخت باور می کنند و می پذیرند که ادبیات(و به طور کلّی هنر) دارای منطقی باشد که هر چه را دارد و هر چه را که می گوید و هر چه را ندارد و نمی گوید با همان توجیه می کند. حتا بیان این ادعا برای کسی که آن را پذیرفته سخت است. این حالی است که بنده حالا دارم و وضعیتی است که خیلی ها دچارش هستند. به نظر من فعلاً، مانندِ بحثِ تقدمِ تخم مرغ بر مرغ یا مرغ بر تخم مرغ، مهم نیست که ثابت کنیم این منطق از بیرون برای ادبیات تعریف و به آن تحمیل شده است یا ذاتی اش است، مهم این است که چنین منطقی در آن هست و با همان است که امروز شناخته و از آنچه که ادبیّات نیست جدا می شود. بیشترِ همّ و غمِ دکتر سعید حمیدیان در جلدِ نخستِ شرح شوق این است که ستایشگرانِ متعصبِ خواجه حافظ شیرازی را که او را با عناوین عارف و رند و قلندر و صوفی و ... مانندِ این ها می شناسند و می ستایند قانع کند که خواجه در شعرش و با هنرش توانسته است چنین تصویری از خود و آن القابی که به او نسبت داده می شود بیافریند و لزومی ندارد که از شعر خواجه به این نتیجه برسیم که خودِ او عارف و رند و قلندر و صوفی، آن هم در بالاترین مقامِ هر کدام، بوده است. هر چه که در شعرِ خواجه می آید در پرتو هنرش است که روشن می شود و معنی می گیرد. دکتر حمیدیان بر این باور است که برای خواجه وسواس و ظرافتِ هنری اش اصلْ بوده و اگر به نظر می رسد که در جنبه های دیگر نیز توفیقی داشته همه از موفقیّت و حتا موقعیّت شاعری اش بوده است. در اینجا به نقل قولی از ایشان در این مورد بسنده می کنم:
یکی از مهمترین تفاوتهای این دو گروه(شاعران عارف و شاعران عرفانگرا) در تعهد آنان به تصوّف و عرفان در برابر رسالتی است که اینان در قبال شعر و هنر برای خود قایلند. به دیگر سخن، اینان بیش و پیش از هر چیز شاعرند و هنرمند. هم از این روست که برترین درجه از تناسب و تعادل عناصر محتوایی و شکلی را باید در غزل اینان سراغ جست.(ص369)
من با اندیشه و برداشتِ ایشان موافقم. البته، فکر می کنم شاعران عارف نیز برخلافِ میل خود مجبور بوده اند و وادار شده اند که به قافیه بیندیشند و سرانجام به دستِ مفتعلن مفتعلن ها کشته شده اند. این عارفان تنها گرفتارِ صورتِ ظاهر ادبیّات نبوده اند، ویژگی های دیگرِ ادبیّات که بی آن ها هیچ متنی نمی تواند ادبی باشد گریبانشان را بدجوری گرفته بود. شاید از نظر برخی آنچه را که می خواهم بگویم اغراق آمیز باشد، ولی می گویم تا بدانید میزانِ گرفتاری این عارفان تا چه اندازه بوده است: ادبیّات مانند سیاهچالی عارف و داشته هایش را، با همه ی بزرگی شان به درون خود کشیده و نورشان را برده است. آن برق و نورِ دَمِ آخری را که تصویری از تجلّیِ آنی اش باقی مانده است، حالا دیگر باید از آنِ ادبیّات دانست. سیاهچاله ها لازم نیست که به بزرگی یک کهکشان باشند تا بتوانند آن را ببلعند. کوچک شان هم می تواند بزرگتر از خودش را در خود بگیرد. مولانا در فیه و مافیه نوشته ای دارد با عنوانِ «من از شعر بیزارم» که منظور مرا بهتر بیان می کند؛ می گوید:
مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند، مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید- من به آن راضی ام. آخر، من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می آیند، از بیمِ آن که ملول نشوند، شعری می گویم تا به آن مشغول شوند و اگر نه، من از کجا، شعر از کجا؟ وَالله که من از شعر بیزارم و پیشِ من از این بَتَر چیزی نیست. همچنان که یکی دست در شکمبه ای کرده است و آن را می شوراند، برای اشتهای مهمان، چون اشتهای مهمان به شکمبه است، مرا لازم شد. آخر، آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند، آن خَرَد و آن فروشد- اگر چه دونتر متاع ها باشد.
من تحصیل ها کردم در علوم و رنجها بردم- که نزد من فضلا و محقّقان و زیرکان و نَغول اندیشان آیند تا بر ایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم. حق تعالا، خود چنین خواست، آن همه علمها را اینجا جمع کرد و آن رنجها را اینجا آورد که من به این کار مشغول شوم. چه توانم کردن؟ در ولایتِ ما و در قومِ ما، از شاعری ننگ تر کاری نبود. ما اگر در آن ولایت می ماندیم، موافقِ طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی- مثلِ درس گفتن و تصنیفِ کُتُب و تذکیر و وعظ گفتن و زُهد و عملِ ظاهر ورزیدن.
از حرف های مولانا چنین برمی آید که از همان چیزی ناراحت است که آن «بعضی یاران» ناراحت اند. هر دو خوب می دانند که تغییرِ صورتِ بیانْ محتوای آن را نیز تغییر می دهد. آن یاران این را نیز حس می کنند که خویِ گوینده با آنچه که می گوید تغییر می کند، دستِ کم مخاطبان چنین برداشتی از شخصیّت اش بر پایه ی صورت و محتوای بیانش دارند. خودِ مولوی در مثنوی گفته است: «چون که با کودک سر و کارت فتاد، پس زبان کودکی باید گشاد.» ولی با این حسّی که حالا دارد انگار به خودش می گوید «مکن با کودکان بازی، که عقل خویش می بازی.»
ادعای دیگری مکملِ ادعای دوم می تواند باشد و آن این که، حتا مخاطبان نیز تقریباً برای مدّت زمانی هر چند کوتاه همانی می شوند که می شنوند و دریافت می کنند. عارف با حالِ خود آن ها را عارف می کند و شاعر با قالِ خود آن ها را شاعر. بعید است با شعری که عرفانی و یا در باره ی عرفان است کسی عارف شود. با خواندن مثنوی معنوی کسی دچار حالاتِ معنوی نمی شود و کسی هم با خواندن دیوان شمسْ شمس نشده است. آن حالتی را که مخاطبِ این متون ادبی دچارش می شود حظّ ادبی است که جذبه ی ادبی متن عاملِ اصلی اش بوده است. صورتِ ادبیْ هر محتوای غیر ادبی را از آنِ خود می کند. با هم یکی می شوند. مولانا برخلافِ میلِ خود شعر می گوید تا در نظرِ مخاطبان همچنان عارف باشد و آن ها را راضی نگه دارد و با این ترفند به آن ها معرفت بیاموزد. غافل از این که با شعر به دیگران می شود پیش از هر چیز و بیش از هر چیز خودِ شعر را آموخت. یارانِ ناراضی که مخاطبان را می رانند تا بیش از این مولانا را با شاعری از عرفان دور نکنند این را می دانند. گویا در زمانِ مولانا نیز هنوز رسم نبود که ادبیّات را با ادبیّات توجیه کنند و بفهمند ولی چیزی در دلِ یارانِ ناموافق مولانا به آن ها می گوید که از راهِ شعر نمی توان به مرادِ عارف رسید. انگار آن ها فهمیده بودند که ادبیّات را نمی شود با عرفان فهمید، همان طور که عرفان را نمی شود با ادبیّات فهمید. آن تعریف و تصویری که از عرفان در ادبیّات است، ادبی است و وجهه ی ادبی دارد. حق با حضرت مولاناست که می گفت: «من از کجا، شعر از کجا؟» عارف کجا؟ شاعر کجا؟ همان طور که عوالمِ روحانی و عرفانیِ امثالِ مولانا را نمی شود با شعر معرفی کرد، شعری مانندِ حکایتِ کنیز و کدو را نیز نمی شود با منطقی برگرفته از عالمِ عرفان توجیه کرد.
سال 1363 دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی در دانشکده ادبیات فارسی و زبان های خارجی علامه طباطبایی بودم. درس فارسی عمومی(2) را با استادی داشتم که هنوز جزوه اش را دارم. پیش از آن، فارسی(1) را با دکتر مسگرنژاد داشتم. یک بار تعریف کردم که استاد مسگرنژاد آن موقع عادت داشت فقط به پسرها بگوید متن ها را بخوانند. از رفتار ایشان این طور برداشت می شد که دخترها در صورتی می توانند بخوانند که حتماً برای تغییر صدا در جمع نامحرم ها انگشت شان را گوشه ی دهانشان گذاشته باشند. این طوری هم که نمی شد متون ادبی را دکلمه کرد! در یکی از جلسات سرانجام یکی از خانم ها به حرف آمد و از ایشان پرسید چرا از دخترها نمی خواهد روخوانی کنند. ایشان دلیل و بهانه ای نیاوردند. شاید چیزی شبیه به این را گفتند: «خوب، اگر شما دلتان می خواهد بخوانید، بخوانید.» آن خانم هم خواند و خیلی خوب و درست و خوش صدا خواند. این خاطره را چرا گفتم؟ برای این که شما را ببرم به حال و هوای آن زمان و بحثی که بعد در فارسی عمومی(2) پیش آمد. (آن سال ها دانشجویان کارشناسی دو درس فارسی عمومی داشتند.) در فارسیِ عمومیِ دو بود که دانشجویی از استاد در مورد زبانِ مبتذلِ موجود در شعر برخی از شاعران مانند مولوی پرسید. استاد برای توجیه مقام و منزلت حضرت مولانا و امثالهم فرمودند که شاعرانی از این دست چنان غرق عرفان و عالم معنوی و عوالمی فراتر از این دنیا بوده اند که در بندِ استفاده ی رایجِ زبان نبوده اند. اصلاً به زبان و کاربردش این گونه که ما فکر می کنیم و به آن می پردازیم نگاه نمی کردند و نمی پرداختند. پاسخِ استاد، با واژه ها و عبارات و جملاتی متفاوت، چیزی با همین مفهوم بود که عرض کردم. قانع نشدم ولی آن روزها قانع شدن تکلیف و اجباری بود! گاهی با خودم می گفتم بزرگان دین که از این عوالم مادّی و معنوی فراتر رفته اند چرا این جور حرف های بیرون از کنترل ندارند؟ گاهی فکر می کردم اگر حضرت مولانا هنگام مشاجره با کسی در کوچه و بازار به او حرف های رکیک می زد، آیا نزد قاضی می توانست بگوید این حرف ها که برای شما رکیک است، برای امثال من با حرف های دیگر فرقی ندارد؟ شاید حکم قاضی به سود مولانا رقم می خورد ولی نه برای این که قانع شده بود که عرفا را زبانی دیگر است. نه! برای این که او را دیوانه به حساب می آورد و حکم تبرئه ی دیوانه را شرع صادر کرده است و عُرف قبول.
ما به هر زوری که هست باور کرده ایم که مو لای درز عرفان و عوالم معنویِ حضرت مولانا نمی رود، ولی خیلی سخت می شود باور کرد کسی که در مثنویِ معنوی حکایت های اروتیک را نقل می کند آنچنان غرق در عوالم معنوی باشد که نداند آنچه را که دارد می گوید خودش و خیلی ها را در همین عالم مادّی که همه چیزش پست نیست به خیّالاتِ پست می کشاند. اگر جناب مولانا امروز در کار هنر و سینما بود یک فقره از اثر ایشان می توانست فیلمی با موضوع و داستانی مبتذل باشد. البته او این اثرش را نمی توانست در جمهوری اسلامی ایران بسازد. در قونیه و ترکیه ی لائیک شاید! البته در آن جا هم گفتن اش ساده تر از ساختن اش است. چرا رفتم سراغ سینما؟ علّت دارد. ابتدا سراغ مثال هایی صد در صد سینمایی می روم و بعد علّت اش را رو می کنم.
محسن مخملباف تا وقتی که در ایران بود فیلم هایی مانند «استعاذه» و «عروسی خوبان» را می ساخت. از مرز که رد شد به این فکر افتاد که «سکس و فلسفه» هم بد موضوعی نیست و خوب مخاطبی خواهد داشت. (دقت کنید که از موضوعِ بد و مخاطبِ خوب حرف نمی زنم.) او از مرز زمینی که رد شد، با فیلم هایی که ساخت خیلی ها به این نتیجه رسیدند که از مرز معرفت و دین و اخلاق هم بیرون رفته است. اما چرا پس از خواندنِ حکایتِ «کنیزک و کدو» نمی خواهیم چنین گمان بدی در مورد حضرتِ مولانا به دلِ کسی راه پیدا کند. بنده ی خدا، خودش که می دانست، خواهی نخواهی، هر کسی از ظنِّ خودش یار او شده است. گاهی با ظنِّ مردم نسبت به هر چیزی که باشد نمی شود کاری کرد. با توجیهاتِ عجیب و غریبِ به اصطلاح عرفانی هم کاری از پیش نمی بریم. به نظر من ادبیات خودش خودش را بهتر توجیه و معرفی می کند تا چیزهای دیگر. به عنوانِ مثال، اگر با دیدی ادبی، هزلیّاتِ مولانا و امثالِ او را مشق قلم و یا قلم فرسایی هایشان در چنین زمینه ها و ژانرهایی برای جلب رضایت مخاطب هایشان بدانیم لازم نیست با ادله ی غیر ادبی و هنری تطهیرشان کنیم. حتا عرفانی سُرایی هایشان هم گاهی قلم زدن در قلمرو ادبیّات عرفانی است و قدم زدن شان در حال و هوای عرفان با شعر و سرودشان قابل اثبات نیست. اشعار و متونی را که ما حاصلِ حالات ایشان می دانیم، برای ما با توجه به ظرفِ ارائه شان فقط بیانگر خیّالات شان است. منکر این نیستم که ایشان را حالاتی بوده است، ولی شعرشان وصفِ خیّالی و دستکاری شده ی آن حالاتی است که یا داشته اند و یا در مورد دیگران شنیده و خوانده اند و برخلافِ میل خود و بناچار با زبان ادبی برای دیگران بازگو کرده اند. مخاطب هم که ناچار ورودش به متن ادبی و نیز خروجش از آن با حسِّ «شنیدن کِی بود مانندِ دیدن» است، تقصیری ندارد اگر شناخت اش از مولاناها در محدوده ی شنیده هایش باشد. علّتِ بیزاری مولانا از شعر و نگرانی یاران و مریدانش از شاعری اش همین است.