در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(3)

در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(3)

 

گاهی برداشت های غلط از یک متن ادبی آن قدر نزدیک به درست است که درست ها ممکن است غلط به نظر برسد. بنابراین، می شود این را پرسید که، اگر درست و غلط تا این حد به هم نزدیک است پس از کجا باید فهمید که کدام ها درست است و کدام ها غلط؟

چون زاویه ی دید، سلیقه و عقیده و تعصب افراد در برداشتِ خاص و متفاوتِشان از یک متن خیلی مؤثر است، به نظر می رسد برای این که دیدگاه های پراکنده و متفاوت به هم نزدیک و موازی با هم باشند و نه نزدیک و در تضاد و برخورد متقابل، باید معیار مشخص و مشترکی باشد که درستی و غلطی و چندگونگی ِ برداشت ها با آن سنجیده شود. و چون صحبت از متن ادبی است، به معیاری نیازمندیم که از چهارچوبِ ادبیات برآید و با منطقِ آن پیش برود. هر متنِ کوچک و بزرگِ موجود در دنیای ادبیات مانند هر کشور کوچک و بزرگی در دنیا از قواعد و قوانین درونی اش پیروی می کند، ضمن این که ناچار است از اصولِ پایه و کلّی ای که بر کلِّ دنیای ادبی حاکم است تخطی کند. به عنوان مثال، یک اصلِ اساسی که حتماً باید پیش از هر چیز دیگری هنگام بررسیِ هر متن ادبی مد نظر تحلیل گر باشد این است که آن متن، حتا اگر درباره ی بخشی از واقعیت باشد، حاصل ذهن و خیالِ آفریننده اش است که با نگاه خاص آن بخش را انتخاب کرده و با قلم و بیان خودش آن را معرفی کرده است. هر چه خالقِ اثر ادبی با خیال خود چیزی به واقعیت افزوده و یا از آن کاسته باشد، آن را بیش تر از واقعیتِ ظاهریِ آشنای دنیای غیرادبی دور کرده است. اما نکته مهم این است که دستکاری در واقعیت، چه کم باشد و چه زیاد، باعث نمی شود که متن ادبی از قلمرو ادبیات بیرون گذاشته شود. لطفاً همان جا بگذارید باشد که جایش خوب است! شاید متن های دیگر را بتوان با کشفِ برخی از ویژگی های ذاتی متون ادبی جزو متون ادبی به حساب آورد، ولی متون ادبی را حتا به زور هم نمی شود مانند متون غیرادبی تلقی کرد. نتیجه اش درست مانند توبه ی گالیله می شود که گفت من توبه کرده ام که دیگر نگویم زمین دور خورشید می گردد، زمین توبه نکرده است که دیگر دور خورشید نگردد. یعنی شاید مرجع قدرتی شاعری را وادار کند که از حرفی که در شعری زده است برگردد و یا منقدی با محافظت کاری معنی حرفی از آن شعر را ختم به خیر کند، ولی خود شعر نه از حرفش برمی گردد و نه تنها همان معنیِ عاقبت به خیر را در اختیار خوانندگان می گذارد. راه برای چند معناییذو تأویل همچنان باز خواهد ماند.

   بدون شک، مستندترین متن تاریخی را، با توجه به این که حاصلِ انتخاب نگارنده اش از بخشی از تاریخ است که با لحن و بیانِ ویژه اش به تصویر کشیده می شود، می توان تا اندازه ای مانند متنی ادبی تلقی کرد و در موردِ آن حرف هایی زد که ارزش ادبی داشته باشد، ولی شک دارم که بشود در مورد حادثه ای تاریخی که در متنی ادبی مطرح می شود طوری صحبت کرد که بتوان برای جنبه ی تاریخی اش ارزشی و سندیّتی قایل شد. یعنی، نمی شود از آنچه که در متنی ادبی در مورد حادثه ای تاریخی می آید به عنوان سندی برای اثباتِ واقعیتِ آن استفاده کرد. متن ادبی متکی وبرآمده از خیال است. مگر می شود آنچه را که در خیال واقع می شود با واقعیت تاریخی یکی دانست؟ هر خواننده ای می داند که متون ادبی گاهی با بهره گیری از خیال و خلاقیّتِ مؤلف، حقیقتی را که در واقعیتی نهفته است طوری بیان می کند که متون تاریخی با توجه و پرداخت به ظاهر وقایع از بیان درستِ آن عاجز است، ولی این باعث نمی شود که چیزی را که خیالی و ادبی است با اصولی که مربوط به دنیای خیال و ادب نیست بسنجیم.  می خواهم برای مثال و برای کمک به دریافت این نکته بخشی از کتاب خلفای راشدین در قلمرو نظم و نثر تألیفِ فریدون سپری را برایتان نقل کنم. ایشان از ترجمه ی رساله قشیریه با تصحیحات و استدراکات بدیع الزمان فروزانفر متن ذیل را برگزیده و نوشته است:

 

بِشْر بن الحارث گوید (که امیرالمؤمنین) علی(بن ابی طالب) را علیه السّلام به خواب دیدم گفتم (یا امیرالمؤمنین) مرا پندی ده گفت: چه نیکو بُوَد شفقت نمودن توانگران بر درویشان برای خدای و نیکوتر از آن تکبّر درویشان بر توانگران (به ایمنی به خدای گفتم یا امیرالمؤمنین زیادت کن) این بیت ها بگفت:

قدْ کُنْتَ مَیْتاً فَصِرْتَ حیّا

و عَنْ قَریبٍ تصیرُ میتا

عَزَّ بدارِ الفناءِ بَیْتٌ

فابْنِ بدارِ البقاءِ بیتا(ص116)

 

با عنایت به این که تمام آنچه که بِشْر بن الحارث می گوید در مورد خوابی است که دیده است، به نظر شما این متن را باید ادبی تلقی کرد یا تاریخی؟ تاریخ می تواند ثابت کند که بِشْر بن الحارث و حضرت علی(ع) وجود داشته اند و حتا می تواند با بررسی منابع دیگر ثابت کند که بِشْر چنین حرفی را زده است، اما تاریخ چه طور می تواند ثابت کند که او چنین خوابی را دیده است؟ حال، فرض کنیم که تاریخ با اثبات این که این شخص هرگز دروغ نگفته است ثابت کند که او صد در صد همان خوابی را که نقل کرده است دیده است، یا به قولی همان خوابی را که دیده است نقل کرده است، ولی آیا تاریخ می تواند ادعا کند که این متنی را که دارد بررسی می کند تاریخی است و ادبی نیست؟ بدون تردید منقد ادبی برای بررسی این متن و شناختِ شخصیّت های تاریخیِ مطرح شده در آن به کمک تاریخ نیاز دارد، ولی حاصل کارْ آن شخصیّت هایی است که متن ادبی بازآفرینی کرده و نشان داده است. متنِ ادبی این شخصیّت ها را در چهارچوبِ خود، همان طور که معرفی کرده است می پذیرد؛ در صورتی که، اگر مورخان با شک به روایتِ ادبیِ وقایعِ زندگیِ شخصیّت های تاریخی نگاه کنند و آن را نپذیرند، اصلاً نباید تعجب کرد.  خیالِ شاعر نمی تواند سندِ ارزشمندی برای تحقیقِ مورخ باشد. چه خیال کرده اید؟ شاعر هم شخصیّت ها و وقایع تاریخی را آن گونه که خود وصف می کند بیش تر می پسندد.

حالا می خواهم پس از این مقدمه چینی، با هم برویم سراغ غزلی از دیوان شمس و بعد به شما بگویم که ادبیات چه طور از متون تاریخی استفاده می کند، ولی تاریخ را آن طور که خودش می پسندد روایت می کند و می نویسد. غزل این است:

هر چند مفلسم، نپذیرم عقیق خُرد

کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها ازوست

آن آشکار صنعتِ پنهانم آرزوست

خود، کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین، میانه ی میدانم آرزوست

می گوید آن رباب که: مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه ی عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است

وآن لطف های زخمه ی رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف!

زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس، مفخر تبریز، روز شرق

من هدهدم، حضور سلیمانم آرزوست

 

از حق نمی شود گذشت که این غزل آن قدر زیباست که آقای کریم فیضی با این که در بررسی اش از حق گذشت نتوانست در جلد دوم کتاب شعاع شمس از بحث در مورد آن با دکتر ابراهیمی دینانی بگذرد. دکتر دینانی در بررسی بیتِ «می گوید آن رباب که: مردم ز انتظار / دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست» می گوید:

حقیقت این است که نمی دانم زخمه عثمان را چگونه باید معنی کنم، چون نمی دانم اشاره به چیست!

آقای کریم فیضی می گوید:

زخمه عثمان، قاعدتاً باید نوعی ساز باشد.

و آقای دینانی می گوید:

لابد سازی بوده است که نوازنده ای به نام عثمان آن را می زده و می نواخته است.(ص63)

بحث اصلیِ من بر سر این است که وقتی دنیای ادبیات قاعده ی خودش را دارد، آقای کریم فیضی آن «قاعدتاً» را که داد می زند «من بی قاعده ام» از کجا آورده است؟ چرا ما که حتا با نگاهی سطحی به تاریخ و قصص انبیا می دانیم که در این غزل منظور از شمس چه کسی است و سلیمان کیست، از این که بگوییم عثمان کیست فرار می کنیم؟ من نیز شیعه ی علوی هستم، ولی متن از آنِ من نیست که حرفِ مرا بزند. همچنین، باید بدانم که نباید تنها آن حرف هایی را که پسندِ من است و با افکار و عقایدِ خودم جور درمی آید از آن بیرون بِکِشم. همان طور که پیش از این عرض کردم، متن ادبی دنیا و قواعدِ خودش را می سازد. اصلاً، حرف خودش را می زند. از هر چه و هر که حرف بزند، آن را با اصول و قواعد خودش بازآفرینی می کند و در چهارچوب منطقی خودش می گنجاند. شاعر در چند بیت، تاریخ را آن طور که خودش می خواهد می نگارد. مشخصاً، شخصیت های تاریخیِ واقعی وقتی در ابیاتِ شاعر وارد می شوند رنگ و لعابی را می گیرند که او می خواهد. شاعر دروغ نمی گوید. آنچه را که بدان باور دارد می گوید و آن را و هر چه را که بخواهد با فنّی که بلد است می گوید. در این غزل مولانا با مراعاتِ نظیرش عثمان را کنار رحمان و شمس و سلیمان قرار می دهد. با تلمیح و نیز با ایهامی گویا به مخاطب اش می فهماند که منظورش از «زخمه ی عثمان» چیست. اصلاً، خودش در بیت های قبلی اش گفته است:

گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین، میانه ی میدانم آرزوست

 

مولانا قصه ی ایمانِ چه کسی را شنیده بود؟  از صورتِ ایمانِ که می گوید؟

خوب است یک سری به مقالات مولانا یا فیه ما فیه بزنیم تا ببینیم خودش چه می فرماید:

مؤمن چون تمامِ او را ایمانِ حقیقی باشد، او همان فعل کند که حق- خواهی جذبه ی او باشد، خواهی جذبه ی حق. آن چه می گویند بعد از مصطفا و پیغامبران وحی بر دیگران منزَل نشود، چرا نشود؟ شود. الّا آن را «وَحی» نخوانند. مؤمن چون نظر به نورِ خدا می کند، همه را بیند- اوّل را و آخر را، غایب را و حاضر را. زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد؟ و اگر پوشیده باشد، آن نورِ خدا نباشد. پس معنیِ وَحی هست، اگر چه آن را «وَحی» نخوانند.

عثمان چون خلیفه شد، بر منبر رفت. خلق منتظر بودند که تا چه فرماید. خَمُش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد. و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند- که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالتِ نیکو نشده بود. فایده هایی ایشان را حاصل شد و سِرهایی ایشان را کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود.

تا آخر مجلس، همچنان نظر می کرد و چیزی نمی فرمود. چون خواست فرو آمدن، فرمود که «اِنَّ لَکُم اِمامٌ فَعّال خَیرٌ اِلیکُم من امامٍ قَوّال.»

راست فرمود. چون مُراد از قول فایده و رِقّت است، و تبدیل اخلاق بی گفت. اضعافِ آن که از گفت حاصل کرده بودند، میسّر شد. پس آن چه فرمود، عینِ صواب فرمود. آمدیم که خود را «فعّال» گفت و در آن حالت که او بر منبر بود، فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر توان دیدن: نماز نکرد، به حج نرفت، صدقه نداد، ذکر نمی گفت، خود خطبه نیز نگفت. پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست، بل که این صورت ها صورتِ آن عمل است و آن عمل جان. (ص 166-165 مقالات مولانا،  ویرایش جعفر مقدس صادقی)

 

این بخش از مقاله ی مولانا بیش تر ادبی است تا تاریخی، و چون اصول اصلی ادبیات در آن چیره است باید گفت که در اصل ادبی است. مورّخ تاریخ را این طور روایت نمی کند. راوی در داستان و متن ادبی می تواند وارد ذهنِ این و آن شود و افکارشان را بخواند و مثلاً بگوید: « بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند- که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالتِ نیکو نشده بود. فایده هایی ایشان را حاصل شد و سِرهایی ایشان را کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود.» ولی مورخ ذهن خوانی نمی کند. اصلاً، مردمِ دنیای ادیب با مردمِ کتابِ مورخ یکی نیستند. عثمان نیز عثمانِ دیگری است.

به عنوان مثال توجه کنید که ابوالحسن الهجویری الغزنوی در کتاب کشف المحجوب از زبان عثمان پیش از این که به دست شورشیان به قتل برسد چه می گوید:

مرا آن کی(یعنی که) او می داند کی به من چه می رسد و او به من داناتر از من به من، او داند کی صلاح من در چه چیزست. پس عثمان به جای خلیل، و غوغا به جای آتش و حسن به جای جبرئیل اما ابراهیم را-عم- از بلا نجات و عثمان را رضی الله عنه اندر بلا هلاک و نجات را تعلّق به بقا بود و هلاک را به فنا... (کتاب خلفای راشدین در قلمرو نظم ونثر ص 125 )

عثمان این ها را دارد به امام حسن(ع) می گوید که برای دفاع از او به خانه اش رفته است. وقتی که متنْ متنِ ادبی و زبانْ زبانِ ادبی است، بحث در مورد این که مورخ و اسناد و منابع تاریخی اش چه می گویند کمک چندانی به فهم ادبیِ خواننده ی متن ادبی نمی کند. حتماً متوجه شده اید که نظم و نثر مولانا و هجویری انگار از عثمانی دیگر حرف می زنند. شاید بگویید آخر این عثمان خیلی دیگر است! بله، این عثمانی که در متون ادبی می آید آن قدر دیگر می شود که آن خواننده ای که عثمان را از متون تاریخی می شناسد فکر می کند که این عثمان آن عثمانی نیست که مثلاً تاریخ طبری شرح زندگی و خلافت و ماجرای کشته شدن اش را شرح داده است. حالا، سؤال این است که، چه چیزِ عثمانِ شاعر با عثمانِ مورخ به هم می خورد که تحلیل گر یا تأویل گرِ متنِ ادبی می تواند ادعا کند که این دو فقط نامشان یکی نیست؟

خواننده ی متن ادبی باید بداند شاعر برای خلق شخصیّتی جدید و دیگر  از روی شخصیّتی واقعی نمی تواند ذهن اش را آینه وار روبه روی تاریخ بگذارد. او به تاریخ نگاه می کند و ناگهان ذهن اش مانند ذرّه بینی  طوری بخش هایی از آن را انتخاب و بزرگ می کند که بخش های دیگر خیلی کوچک به نظر می رسند یا اصلاً به چشم نمی آیند. جنابِ مولانا که حتماً تاریخ طبری را خوانده بود و دقیقاً از ماجرای شورش بر علیه عثمان و دلایل قتلِ او به روایتِ این مورخ اهل سنّت آگاهی داشت، با این اصل که «ملت عشق از همه دین ها جداست/ عاشقان را ملت و مذهب جداست» سراغ داستان و عرفانِ عثمانی می رود که خودش می آفریند. این درست است که می گویند مولانا گاهی حالاتی در باطن داشت که ظاهرش در شعرش دیده می شود، ولی باید پذیرفت که گاهی نیز خیالاتی در باره ی حالاتِ دیگران داشت که جنبه ی قال آن در ادبیات بیش تر از حالِ آن در تاریخ است. مولانا تا در تاریخ خواند که هنگامی که شورشیان داشتند درِ خانه ی عثمان را آتش می زدند او داشت نماز می خواند توجه اش را از شورش به سمتِ نمازِ عثمان برگرداند. او فقط همانی را که می خواست می دید. او دید که، بعد از نماز، عثمان مشغول قرائتِ قرآن شد. سوره ی طه(طاها) را داشت می خواند. هنگامی که شورشیان به او رسیدند، او سوری طه را تمام کرده بود بی غلط. توجه کنید که مولانا با خیّالش هنوز محو این کارهای خلیفه ی سوم است.  پیش از آن که دستِ شورشیان به او برسد، شروع کرد به خواندنِ آیه ی صد و هفتاد و سوم از سوره ی آل عمران: «الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبناالله و نعم الوکیل» یعنی «آن مؤمنانی که چون مردم(منافق) به آنها گفتند لشکر بسیاری بر علیه شما متفق شده اند از آنان در اندیشه و برحذر باشید بر ایمانشان بیفزود و گفتند در مقابل همه دشمنان تنها خدا ما را کفایت است و نیکو یاوری خواهد بود.»(آل عمران، 173 از ترجمه ی مهدی الهی قمشه ای)  حضرت مولانا داشت به «ایمان» و «حسبنااالله» فکر می کرد که متوجه شد تاریخ می گوید هنگامی که نخستین زخم را با خنجر به گلوی عثمان زدند قطره خونی روی قرآنی که گشوده بود افتاد روی کلمه ی «فَسَیَکفیکَهُم الله» از آیه ی 137 سوره ی بقره؛ این عبارت یعنی «در برابر آن ها خدا تو را کافی است.» این آیات تصویر دیگری از زخمی که بر عثمان وارد شد در ذهن مولانا ترسیم کرد چیزی شبیه این بیت می شد: «یک دست جام باده و یک دست جعد یار/  رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.» شاید بگویید این ها همه برداشت و تأویل شما از تاریخ و از این غزل است. پرسشِ من از شما این است که، خداوکیلی، این گونه برداشت موجه تر و بهتر از این نیست که بی دلیل و مدرک حدس بزنیم «عثمان» ممکن است نام یک ساز و یا نوازنده ی سازی باشد؟  

آن «زخمه ی رحمان» که مولانا از آن می گوید، آن زخمی است که برای خداوندِ رحمان بر بدن عاشق وارد می شود و او را به معشوق می رساند. مولانا حس می کند که مخاطب اش که مطربِ ظریف است متوجه شده است که منظورش چیست، به همین دلیل می گوید: «باقی این غزل را ای مطربِ ظریف/ زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست.» این حرفِ مولانا بسیار معنی دار است و در عصر ما معنی دارتر هم شده است. او آرزویش این است که مطربِ ظریف و منتقدِ دقیق باقی حرفش را از روی حرف هایی که تا به حال زده است بگیرد و بفهمد.

 

ادامه دارد...

 

 

 

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-7   

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-7

 

در بخش پیشین، در بررسی شعر «تنهای منظره» اشاره ی اصلی ام به این نکته بود که دریافت معنی در هنر باید منجر به هنرِ دریافت معنی شود به گونه ای که هر فردی بتواند در عمل از این هنر در زندگی واقعی اش بهره ببرد. منظورم در اینجا از «عمل» همان «تحلیل درست متن برای دریافتِ معنی» است. نمی خواهم فکر کنید که انتظار دارم هر کسی هر چه را که می خواند و می فهمد، به آن عمل کند؛ اما فکر می کنم هر کسی که یادگرفته است از معنی متون ادبی سردربیاورد، بعید است از معنی متونِ دیگری که هر لحظه در زندگی پیش چشم هایش باز می شود دربماند.

در کتاب شکسپیر و کتاب مقدس نوشته ی استیون مارکس با ترجمه ی دکتر مریم بیاد و زهرا امینی،نویسنده جمله ای از رابرت آلتر نقل می کند که جالب است. آلتر گفته است:

«ما در واقع محققان بهتری در کتاب مقدس هستیم چرا که به قدر کافی خوش شانس بوده ایم که پس از فلوبرت، جویس، دانته و شکسپیر بیاییم.»(ص4)

شاید خیلی ها فکر کنند که این ادعای بزرگی است. نهایتِ پررویی است! چنین افرادی فکر می کنند بررسی متونِ مقدس فقط کار افراد خاصی است. اصلاً حرام است اگر غیرمتخصص ها کاری غیر از خواندن در مورد کتاب مقدس انجام بدهند. حرفِ اضافه موقوف! زیرا حتماً گناه کبیره ی تفسیر به رأی و دروغ بستن به خدا را مرتکب خواهند شد. استیون مارکس در کتابش نتیجه ی تحقیقاتش در مورد میزان و نحوه ی استفاده ی شکسپیر از کتاب مقدس در نمایشنامه هایش را شرح داده است. البته، مشخص است که شکسپیر شناخت و تفسیر خاص و شخصی اش را به آنچه که از کتاب مقدس گرفته است افزوده است. بنابراین، هر مؤلفی در اثری که می آفریند خودش و نگاهش را به هر چه که در اثرش آورده است می افزاید، حتا اگر حرف به حرفِ بخشی از آن را از جای دیگر به امانت گرفته باشد. مؤلف امانتدارِ خوبی نیست، وگرنه نامش مقلد می شد. رابرت آلتر با این ادعای بزرگ می خواهد این را ثابت کند که ما وقتی می توانیم در آثار دشوار نویسندگان بزرگ ردّ کم رنگِ حوادث و احادیث کتاب مقدس را بیابیم و تفسیر کنیم، پس با روش هایی که بلدیم و تجربه هایی که اندوخته ایم می توانیم محققان بهتری در کتاب مقدس باشیم. من حالا می خواهم ادعای بزرگ تری بکنم و پررویی را به اوج برسانم و آن این است که آن افرادی که به قول آلتر می توانند محققان بهتری در کتاب مقدس باشند، در ضمن، می توانند تحلیل گرانِ دقیق تری در مورد میزان اجرای کتاب مقدس در زندگی روزمره ی مدعیانِ عمل به آن باشند. آنان باید بتوانند متن های زندگی روزمره را بهتر بررسی کنند.

البته با این ادعا نمی خواهم بگویم که متن های زندگی روزمره، از رفتار یک دستفروش گرفته تا گفتار نماینده ی مردم در مجلس ساده تر از متون ادبی است، بلکه می خواهم ادعا کنم که بررسی این متون نیز نیازمند همان روش ها و مهارت های به کار گرفته شده برای نقد متون ادبی است. راستی، اگر کسی از معنیِ یک متنِ ادبی سردربیاورد و هنوز در درک معنیِ امور زندگی اش عاجز باشد چه فایده ای دارد؟ تازه، مهم تراز معنیِ امور عادّیِ زندگی معنی خودِ زندگی و هستی است. تلاش برای درکِ معنی یک شعر تمرینی است برای درک معنی چیزهای دیگری که مهم ترند. دانشجویی که در برگه ی امتحانی و یا پروژه ی درسی اش مجبور می شود برای استادش شعر «تنهایِ منظره» را بررسی و معنی کند، در قبال بهترین معنی شاید فقط بهترین نمره ی کلاس عایدش شود. بیست! بد نیست! البته این هم برای خیلی ها که فکر می کنند به نقطه ی پایانِ درسِ ادبیات و نقد رسیده اند هدف مهمی است. مبارک شان باشد! ولی  دانشجو و یا غیر دانشجویی که این شعر را می خواند و پس از آن به پاییز جور دیگری نگاه می کند گامی متفاوت برداشته است و اگر با نگاهش به احساسی برسد که تکراری نباشد و با حرف ها و اشعار دیگران در مورد پاییز قابل بیان نباشد گامی و حتا گام هایی در درک معنی شعر سهراب جلوتر رفته است. و حرفِ حرفِ حرفِ من این است که آن کسی جلوتر از همه ی این هاست که  با ادعا و یا بدون ادعای دریافتِ معنیِ درستِ این شعر و یا هر شعر دیگری به جایی برسد که دریافتِ درستی از معنی رویدادهای کوچک و بزرگ زندگی و در نهایت دریافتِ مشخصی از معنیِ هستی داشته باشد.

حتا سهراب هم اغلب در انتهای اشعارش ثابت می کند با مخاطب هایش بعد از نقطه ی پایانِ هر شعر هنوز کار دارد. به همین دلیل است که، پس از مشاهده ی منظره ای از پاییز که اکنون پیش رویش است، در آخرین بندِ این شعر یک جوری مخاطب هایش را حالی می کند که دلش می خواهد بداند آیا در پاییزهای بعد، چه اوباشد و چه نباشد، افرادی هستند که پاییز را پاییزی می بینند، آنگونه که خودش- تنهایِ منظره- امروز دیده است. می گوید:

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

یک دهان مشجر

از سفرهای خوب

 حرف خواهد زد؟

 

انگار سهراب با این پرسش می خواهد بداند ما تا چه اندازه پس از خواندن و دریافت معنیِ این شعرش، تنهایِ منظره هایی هستیم که پیش رویمان است؟ کار سهراب در بسیاری از اشعارش پند و اندرز است. «باید» های مشهوری دارد مانندِ «باید» در «جور دیگر باید دید.» «امر و نهی»هایش هم کم نیست. امر می کند که،«بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.» وقتی هم که می گوید «و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید» کارش نهی است. سهراب در اشعاری مانند «تنهای منظره» که عاری از «باید» و «امر و نهی» است در حقیقت دارد نمونه هایی ازهمان بایدها و امر و نهی ها را با تصاویری که شناساننده ی تجربه های عینی و عملی است نشان می دهد. او در «تنهای منظره» غیر مستقیم می گوید «بیا با هم از هوش پاییز چیزی بفهمیم.» در هر صورت، این فهم نهایی و اثرش در زندگی است که مهم است. ممکن است بین ما، مخاطب های این شعر، در برداشت هایمان از معنی بعضی واژه ها و عبارات اختلاف هایی کوچک و بزرگ وجود داشته باشد، ولی بعید است با شناختی که از سهراب داریم در درکِ منظور اصلی اش دچار تضاد و حتا تخاصم شویم. تازه، اگر تضادی هم باشد ایرادی ندارد بگذارید باشد؛ ولی تخاصم دیگر چرا؟

 

در نگاهِ اوّل، این شعرِ سهراب مانند نقّاشی ای است که او کشیده و ما چند نفر داریم بی حضورِ جسمانیِ خودش در باره ی جزء و کلّ آن نظر می دهیم. کلّ یک منظره ی موجود در یک نقّاشی را همه نزدیک به هم می فهمند مگر این که در درک جزئیاتش با هم اختلاف زیادی داشته باشند و آن جزئیات هم بد جوری به هم و به کلّ وابسته باشند. چنین پیوندی بین جزء و کلّ در یک نقّاشی یا شعر بستگی به سبکِ آفریننده اش در آن اثر موردِ بحث دارد. بسیاری از اوقات پس از مباحثه خیلی از اختلاف نظرها حل می شود، اگر هم از بین نرود، تردیدی نداشته باشید که،دست کم، کوچک تر و کم اهمیت تر می شود.

در نگاه دوم به این شعر متوجه می شویم که کار سهراب مانند تهیه ی یک ویدیو کلیپ کوتاه از منظره ای پاییزی است، به نظر من، برداشت های متفاوت از جزئیاتِ تصویر نبایستی اختلافِ مهمی در نتیجه گیری نهایی ایجاد کند. مهم ترین دلیلِ موجود این است که شاعری مانند سهراب توقع دارد که شاهدانِ چنین منظره ای، آن را ببیند و بدون  تفسیر بفهمند. خودش به این دلیل تنهایِ منظره است که آن منظره را تنها خودش با طبیعی ترین واسطه ها و عواملِ مؤثر دیده است. دیگران حالا دارند واژه ها و عباراتی را می بینند و می خوانند که واسطه های معتبری برای نشان دادن آن تصویر دستِ اوّل نیستند. گرچه تماشا بدون تفسیر ممکن نیست، یعنی حتا سهراب در تماشای به ظاهر خالص اش عاری از تفسیر نیست، اختلاف ها اغلب ناشی از تفسیرهای متفاوت است.  این اختلاف ها هنگامی زیاد می شود که فردی مدعی می شود چیزی فراتر از آنچه را که در ظاهردیده می شود فهمیده است و یا چیزی را فراتر از آنچه که اغلب فهمیده می شود دیده است.

چشم سهراب در بخشی از این منظره ی پاییزی می بیند که:

زیر بیداری بیدهای لب رود

انس مثل یک مشت خاکستر محرمانه

روی گرمای ادراک پاشیده می شد.

فکر

 آهسته بود

آرزو دور بود

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

 

منِ مخاطب واقعاً نمی دانم تفسیر سهراب از آنچه که دیده است چیست. چاره ای ندارم جز این که با تفسیرِ خودم از تفسیرِ فرضیِ او حرف بزنم. من فکر می کنم که، بیدهای لب رود برای این بیدارند که هنوز سبزند و با کوچک ترین نسیم تکان می خورند و مجال چرت ندارند. انس مثل مشتی خاکستر است برای این که باید فوتی باشد تا آتش از زیر آن گُر بگیرد. محرمانه بودنِ مشتِ خاکستر نیز برای همین توانِ بالقوه اش است. خوب، این انسی که باید زیر خاکستر روشن شود با چه روشن می شود؟  ـ با ادراک، خوب چرا زود گُر نمی گیرد؟ _برای این که فکر آهسته است.

من فکر می کنم که آرزو برای این دور است که اکنون واقعیت ندارد و شباهت اش به حکایتِ مرغ روی درخت به همین خاطر است. حکایتِ مرغِ روی درخت شاید چیزی شبیه به این حکایت باشد که من به زبان خودم نقل می کنم. آورده اند مردی پرنده ای را گرفته بود و می خواست سر ببُرد و بخورد. پرنده به او گفت: «این همه دام و طیور خوردی به کجا رسیدی و کجای دنیا را گرفتی؟ اگر مرا رها کنی به تو سه پند می دهم که با فراگیری آن خوشبخت می شوی.» مرد حرف او را پذیرفت و او را رها کرد و مرغ روی درختی نشست و گفت: «پند نخست این است که، هرگز هیچ محالی را باور نکنی. پند دوم این است که هرگز بر گذشته حسرت نخوری. بعد گفت در درون من گوهری است که سیصد گرم وزن دارد و خیلی می ارزد.» مرد تا این حرف را شنید از پشیمانی شروع کرد به غرولند و به خود ناسزا می گفت که چرا آن مرغ را رها کرده است. مرغ که ناله اش را شنید گفت:«ای مرد نادان، همین حالا به تو گفتم که بر گذشته هرگز حسرت نخور، هنوز نرفته یادت رفت؟ مگر به تو نگفتم هیچ محالی را باور نکن؟ همه وزن من حالا صد گرم است، گوهر سیصد گرمی کجایم بود؟» مرد که این را شنید کمی از ناراحتی اش کاسته شد و گفت:«خوب، پند سوم چیست؟» مرغ زیرک گفت:«با آن دو تای دیگر چه کردی که توقع داری پند سوم را یادت بدهم.»

آن آرزوی دور هنوز درگیر آن پند سومِ ناگفته است. ماجرای اصلیِ حکایت ها، آرزوها و خواسته های برآورده نشده ی انسان است. شاید بگویید حرفِ سهراب از حکایت مرغ است. حکایتِ مرغ چه ربطی به انسان دارد؟ شاید یک ربط اش در این باشد که انسان آرزوی خود را در نغمه ی زیبا و گنگِ مرغ روی درخت می بیند. مرغ بهانه است. نغمه ی مرغ برای خودش گنگ و حکایت گونه نیست. با آن نغمه ی زیبا می خواهد جفت پیدا کند و یا جفت اش را صدا بزند و این کار را خوب انجام می دهد و به هدفش می رسد. مسلم است که انسان نمی تواند با نغمه ی مرغ به آنچه می خواهد برسد. آدم باید نغمه ی خودش را سر بدهد. شعری مانند همین شعر نغمه ی سهراب است.  به نظر من، «دهانِ مشجر» در بندِ پایانی شعر همان کاری را می کند که مرغ انجام می دهد، یعنی حکایتی نقل می کند. از چه چیز؟ _از درخت های پاییزی:

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

یک دهان مشجر

از سفرهای خوب

حرف خواهد زد؟

اصولاً سفر هنگامی صفتِ خوب را می گیرد که مقصدش خوب باشد و در آنجا به مسافر خوش بگذرد. مسافر اغلب در راهِ سفر با سختی هایی روبه رو می شود، ولی اگر در مسیر نیز به او خوش بگذرد و یا او سختی ها را به حساب نیاورد، چه بهتر. این«اصولاً» را گفتم تا شما را به این نکته برسانم که، انگار به نظر سهراب، مقصدِ آن سفرهای خوب در پاییزهای آینده، خودِ پاییزها هستند. حکایتِ مرغ هم از یک مهاجرت دیگر می تواند باشد. رفتنی که حتمی است، و برگشتنی که با خداست! پرسش اصلی سهراب این است که، آیا در آینده نیز افرادی هستند که با نگاه به پاییز و منظره های پاییزی این حس را داشته باشند که خوب جایی آمده اند و خوب چیزی را دیده اند؟

آن دهان مشجری که حالا دارد از سفرهای خوب حرف می زند، دهانِ سهراب است. حکایتی را که با «کاج های زیادی بلند» آغاز کرده بود، با حکایتِ مرغِ روی درخت به انجام رساند. بدون شک، سفرهای خوب و پاییزهای خوب همچنان می آید و می رود، سهرابِ تنهایِ منظره، دغدغه ی اصلی اش این است که آیا کسی پس از او با دهانی مشجر از پاییز و درخت های پاییزی حرف خواهد زد. آیا خودش که از این پاییز مانند مرغ مهاجری باید بگذرد، دوباره پاییزی دیگر را خواهد دید؟

در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(2)

در باره رویکردِ فلسفی در بررسی متون ادبی(2)

 

در بررسی متون ادبی اغلب گریزی از مغلطه های گوناگون نیست و ناگزیر نوع، که چه عرض کنم، انواعی از آن، در کار مفسر خودنمایی می کند. یکی بنا به سلیقه اش گرفتار intentional fallacy یا «مغالطه ی نیّتِ مؤلف» است و دیگری گرفتار affective fallacy یا «مغالطه ی تأثیرگذاری متن روی خواننده» و در حالی که هر کدام شاید کمی از گرفتاری دیگری را در کارش داشته باشد، هر دو حتماً گرفتار کارِ غلطِ دیگری اند که به heresy of paraphrase یا«بدعتِ دگرنویسی» مشهور است. این مغلطه ها با این که با این واژه ی غلط انداز معرفی می شوند، در حقیقت، غلطِ غلط نیستند. اهمّیّت شان نیز در این است که هر کدام در جای خودش می تواند درست باشد و مفسر از درستی اش است که استفاده یا خدای ناکرده سوء استفاده می کند تا نادرستی اش را بپوشاند.

هنگامی که کتابِ هستی و مستی را که بررسی رباعیّات حکیم عمر خیّام نیشابوری به روایتِ حکیم دکتر دینانی است می خواندم حس می کردم با این که کاری است درست، یک جای کار  عیب می کند. انگار، جدا از مغلطه های مشهوری که نام بردم، مغلطه ی دیگری در کار بود که، با این که در جای خودش درست بود، معرفِ سلیقه و رویکردی دیگر برای بررسی متون ادبی بود. استاد دینانی گاهی از ادله ی فلسفی و گاهی از ادله ی کلامی در بررسی رباعیات خیام کمک گرفته است تا معنی آن ها را با محتوای متون فلسفیِ بجا مانده از خیامِ فیلسوف و نیز وجهه ی مذهبیِ خیامِ موحد جور دربیاورد. به عنوان مثال، ایشان هنگام بررسی رباعی هایی که در آن خیّام به گونه ای عقل را زیر سؤال برده و حتا تحقیر کرده است، تلاش می کند ثابت کند که خیام سودمندیِ عقل کلّی را انکار نکرده است و تنها گونه ای از عقل را که جزئی و جزئی نگر است کم ارزش می داند.  در انتقاد از این نوع عقل است که خیام می گوید:

آنان که به کار عقل در می کوشند

هیهات که جمله گاو نر می دوشند

آن به که لباس ابلهی درپوشند

کامروز به عقل، ترّه می نفروشند.

حرفِ استاد دینانی که در بررسی این رباعی (ص343-339) از انواع عقل سخن می گوید و حتا در ارزش والای آن می گوید:«عقل خودش از خودش انتقاد می کند و با این انتقاد بالا می رود،» درست است. این نیز درست است که خیام و هر کسِ دیگری اگر بخواهد ثابت کند که عقل بی ارزش است باید از خودِ عقل کمک بگیرد و همین نیازِ به عقل ارزشِ آن را ثابت می کند. ولی متنِ ادبی با  ابزار خودش حرف می زند و اگر بخواهد از عقل و یا هر چیز دیگری دفاع کند با ابزار خودش این کار را می کند. اگر با همین ابزار همان حرفی را بزند که فیلسوف با برهان و استدلال می زند چه بهتر؛ و اگر نزند، به هیچ ترفندی نمی شود مجبورش کرد حرفی را بزند که نمی تواند و نمی خواهد بزند. در موردِ این رباعیِ موردِ بحث، اتفاقاً،  خیامِ شاعر با صنعتِ ادبی ای که ماهرانه به کار برده است همان حرفی را می زند که استاد دینانی دلش می خواهد. خیام با صنعتِ antanagoge  یا «مدحِ شبیه به ذم» جوری از عقل دفاع و با عقل به مخالفِ عقل حمله کرده است که او ،با لباس ابلهی که لباسِ رزم نیست، نمی تواند از خودش دفاع بکند. لباس ابلهی لباس ضعیف و آسیب پذیری برای مقابله با عقل است. بنابراین، وقتی که خیام شاعر در این شعرش توانسته است از عقل دفاع کند، نیازی نیست که پای خیامِ فیلسوف و رساله های فلسفی اش هم به این ماجرا باز شود. اگر خیام شاعر خواسته باشد در شعری چیزی خلافِ عقل بگوید، خیامِ فیلسوف می تواند مخالفِ او باشد، ولی باید وجودِ خیامِ شاعر و خیام های دیگر را ببیند و باور کند و بپذیرد و تحمل کند. چرا؟ برای این که خیام فیلسوف باید بداند که همان بلایی که در ماجرای فکر فلسفی بر سر خیام های فیلسوف آمده است، بر سر خیام های شاعر نیز آمده است. همواره عدّه ای بوده اند که حرف آن ها را آن طور که شنیده و خوانده اند نپسندیده اند. نتوانسته اند یا نخواسته اند مثل شاعر فکر کنند تا دنیای شاعر را درست درک کنند و حرف هایش را خوب بفهمند. بالای دار حسین حلّاج هم شاعر بود و هم فیلسوف.

درست است که در نمونه ی موردِ بحث با نگاه فلسفی و نگاه ادبی به نتیجه ی یکسانی رسیدیم ولی همیشه این چنین نیست زیرا مواردی نیز وجود دارد که فیلسوف یا متکلم برای هدایتِ معنی به سمتی که بابِ میلِ خودش است، ناچار می شود صنعتِ ادبی مورد استفاده ی شاعر را ضایع کند. این اتفاقی است که در بررسی رباعی ذیل در هستی و مستی روی داده است. خیام می گوید:

بی جرم و گناه در جهان کیست؟ بگو

آن کیست که بی جرم و گنه زیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو

 

شاعر در بیت نخست دو صنعتِ ادبیِ اغراق و استفهام انکاری را به خدمت گرفته است تا بتواند در بیت دوم معادله ای را برای خدا که مخاطب اش است ثابت کند. با پرداختن به این معادله مشخص می شود از همه ی کسانی که در پاسخِ پرسش های بیت نخست قرار می گیرند، حالا فقط خودش و خدا هستند که مد نظرند. شاعر فعلاً نمی خواهد در برابر خدا از «ما» و «همه» دفاع کند. عجالتاً به مورد خودش می پردازد. «همه» برای او بهانه ای اغراق آمیز است تا نام «خدا» را نیز به مجموعه ی مجرمان و گناهکاران بیفزاید. او با سفسطه و زبان بازی می خواهد ثابت کند که بدیِ خودش که مرتکبِ جرم و گناه شده است با بدیِ خدا که مکافات می دهد و با حکم او قصاص انجام می شود برابر است.

کسی که حرفِ خیام شاعر را از سطح ادبی اش جدا می کند و به سطوح فلسفه و کلام اسلامی می برد و اغراقی را که او به کار برده خیلی جدّی می گیرد فکر می کند باید هر طور شده ثابت کند که معصومین(علیهم السلام) و انبیا گناه و جرم نداشته اند. جالب است که استاد دینانی برای این که صنعت ِاغراق را ضایع نکرده باشد می گوید:

انبیا و اولیا، مرتکب گناه نمی شوند و از آن نوع که انسان های عادی گناه می کنند، گناه نمی کنند ولی معمولاً از خودشان راضی نیستند.(ص417)

می بینید که ایشان با این حسّ نارضایتیِ انبیا و اولیا از خودشان می خواهند نشان بدهند که چون این بزرگواران خودشان چنین حسّی دارند، پس پاسخِ استفهام ِ انکاری خیام ایرادی ندارد اگر «همه» باشد. در ادامه ایشان ادله ی کلامی و عقلی هم اقامه می کنند و می فرمایند:

ترک اولی- آنگونه که فقها می گویند- برای ما چیزی نیست، ولی برای یک «نبی» موردِ نهی است. از طرف دیگر، ما با ادله ی کلامی، عصمت را ثابت می کنیم، ولی صریح قرآن می گوید: «فعصی آدم ربّه فغوی». در اینجا به غایت تأکید شده است. طبق ادله ی عقلی و کلامی، پیغمبر نباید گناه کند و اگر گناه کند، در پیامش خلل وارد می شود. بنابراین، ادله ی عقلی می گوید که پیامبر بی گناه است.

 

به نظر من این بحث ها به این دلیل مطرح می شود که ادبیّتِ متن ادبی جدّی گرفته نشده است. صنعتی ادبی مانند «اغراق» متنِ ادبی را می سازد و خودش خودش را در آن متن توجیه می کند. آن صنعت به درد آن متن می خورد و آن متن به درد آن صنعت. اگر آن را از متن ادبی بیرون بیاوریم و بخواهیم در قلمرو دیگری توجیه اش کنیم حتا اگر با بهترین ادله موفق به انجام این کار بشویم، تنها آن صنعت و متن ادبی را ضایع کرده ایم. زیباییِ رباعی ذیل برای اغراق هایی است که خیامِ شاعر فلسفه اش را که شاید کمابیش متفاوت از فلسفه ی خیامِ فیلسوف باشد روی آن ها گذاشته است. خیامِ شاعر گفته است:

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف و دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا بینی بهشت همچون کف دست

 

هر گونه تلاشی برای این که ثابت کنیم، برخلافِ نظر خیام، بهشت همچون کفِ دست خالی نخواهد بود و همه ی آدم ها آن طور که ما فکر می کنیم که خیام فکر می کند عاشق و مست اند عاشق و مست نیستند باعث می شود کنایه ها و اغراق های شاعر را خراب کنیم.

شاعری همچون خیام حتا اگر فیلسوف باشد هنگامی که شعری ناب می سراید بیش تر به فکر آن فلسفه ی نابی است که دنیای خیالی موجود در شعرش را تعریف می کند نه آن فلسفه ای که خیامِ فیلسوف در شناخت از هستیِ بیرون از شعرش به آن ناب می گوید. بعید نیست که شعرِ نابِ خیامِ شاعر به فلسفه ی نابِ خیام فیلسوف دهن کجی کند. به همین دلیل است که اگر فلسفه ای را از بیرون به درون شعرِ شاعری مانند خیام ببریم و بخواهیم  با زور دنیای شعرش را با آن و آن را با دنیای شعرش جور دربیاوریم اغلب هر دو را ضایع می کنیم. در عوض، عارفی مانند شیخ محمود شبستری که در منظومه ی «گلشن راز» در پیِ عرفان و فلسفه ای ناب و درست است، خود نیز آگاه است که زبان منظوم یا شعرش فقط نقش ظرفی را برای اندیشه اش ایفا می کند که با تعویضِ آن اندیشه اش دچار تغییر نمی شود. ممکن است ظرفِ نثر آن زیبایی را نداشته باشد ولی اندیشه اش با نقش و نگارِ ظاهری اش درست تر و موجه تر از آنی که هست نمی شود. زبان منظوم به شیخ کمک کرده است که با ایجازِ بیش تری اندیشه اش را معرفی کند و نیز به مخاطبانش کمک می کند راحت تر محتوای اندیشه اش را به حافظه بسپرند و یاد بگیرند. تغییرِ ظرفِ «گلشنِ راز» چیزی از ارزش های عرفانی و فلسفی اندیشه ی شیخ محمود شبستری نمی کاهد؛ در حالی که، با تغییر ظرفِ ادبیِ رباعیاتِ خیام، ارزش ادبی اش فرومی ریزد. شاید با تلاش بتوانیم فلسفه اش را راست و درست کنیم، ولی باور کنید که شعرش خراب می شود. شاید باورنکنید ولی من باورم این است که وقتی معنا و محتوا در متن ادبی خوب با هم جفت و جور شده باشد، یا هر دو با هم درست است، یا هر دو با هم خراب.

باید دانست که این ادبیّت است که به شاعر اجازه می دهد تا در قلمرو متن ادبی اش کسی باشد که در واقعیت نیست. اگر فیلسوف است لازم نیست که در متن ادبی اش هم فیلسوف باشد، و مهم تر این که، اگر فیلسوفی است با اندیشه ای خاص، می تواند با مهارتِ ادبی اش فیلسوفی را بیافریند که در اثرش اندیشه ای دیگر و حتا اندیشه ای مخالف را معرفی بکند. یک زمانی خیلی ها می گفتند که با متن ادبی باید جوری برخورد کرد انگار که برآمده از خیال نیست و واقعیِ واقعی است. حالا خیلی ها بر این باورند که باید aesthetic distance  یا «فاصله ی زیبایی شناختی» را نیز مد نظر داشه باشیم. شاعر با شعرش و فنونی که در آن به کار می برد در وهله ی نخست می خواهد مخاطب بداند که با واقعیتِ صرف سروکار ندارد. لزومی ندارد همه چیزِ متنِ ادبیِ پیش رویمان را با واقعیتی که می شناسیم تطبیق بدهیم و اگر جور درنیامد با زور زدن جورش کنیم. به عنوانِ مثال، رباعی ذیل را در نظر بگیرید. خیامِ شاعر می گوید:

امشب می جام یک منی خواهم کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم گفت

پس دختر رز را به زنی خواهم کرد!

 

دکتر دینانی حق دارد در مورد خیّامِ فیلسوفی که آن چنان بیرون از این رباعی و خیلی رباعی های دیگر است که بسیاری از آن رباعیات را فقط منسوب به خیامِ شاعر می دانند بگوید:

«می» این رباعیات، «می خیامی» است و می خیامی، «می معرفت» است. این نظر من است. «می انگوری»، توان علاج دردهای ژرف و عمیق خیام را ندارد.

ولی کسی که این رباعی را گفته است، چه خیّامِ شاعر باشد و یا هر شاعر دیگری، خود را از واقعیتِ زندگی اش کنده است و حرفی را زده است که ما هر چه بیشتر بتوانیم  خود را از واقعیتِ زندگی خودمان و حتا زندگیِ واقعیِ او بکَنیم بیش تر از شعری که نوشته است لذّت می بریم. هر چه چیزهایی را بیش تر در نظر بگیریم و چیزهایی را کم تر و یا اصلاً در نظر نگیریم از این شعر و هر متن ادبی دیگری می توانیم بیش تر حظّ ادبی ببریم. در خوانشِ شعر، ادبیّت شعر چیزی است که باید بیش تر در نظر گرفته شود. بدون شک اندیشه ای فلسفی نیز در آن وجود دارد که موازی با عناصر ادبیِ موجود در آن خودش را معرفی می کند. اما، به سفارشِ استاد دینانی «نمی ترسم و می گویم» که «مغلطه ی فلسفی» هنگامی مطرح می شود که خواننده و یا منقد بخواهد فلسفه ای را از بیرون به متن ادبی اضافه یا تحمیل کند. حتا یک رباعیِ دو خطی می تواند فلسفه ی خودش را بسازد و داشته باشد چنانچه در رباعی بالا چنین کرده است. در این رباعی فردی که لزومی ندارد حتماً خیامِ شناسنامه ای باشد شمه ی کوتاه از داستانِ برنامه و خیالی را که در ذهن دارد برای خودش در وهله ی نخست تعریف می کند، و ما که مخاطبِ فال گوش نشسته ی او هستیم متوجه می شویم که، که او می خواهد شب را با «می ِ جام یک منی» بگذراند و دختر رز را به زنی بگیرد و عقد کند. او خیلی شرعی می خواهد «عقل» و «دین» را که دو زنِ دیگرش هستند سه طلاقه کند. از نظر شرعی این آقا می تواند چهار زنِ عقدی داشته باشد. پس چرا دختر رز را نمی تواند با آن دو تای دیگر، یعنی عقل و دین، نگه دارد؟ به نظر می رسد که او فکر می کند این دو تا با آن یکی نمی توانند بسازند. پس معلوم است که عقل و دین که هَووهای یکدیگرند با هم می توانند بسازند و یکدیگر را کامل می کنند زیرا دینِ بی عقل که دین نیست و عقلِ بی دین هم خودش خودش را بیهوده معرفی می کند. این دو هَوو در زندگی این آقا لازم و ملزوم یکدیگرند. شاید تصمیم به سه طلاقه کردنِ بدون رجوعِ این دو و عقدِ فقط و فقطِ «دختر رز» از جانبِ او که لزومی ندارد خیام شاعر باشد و اصلاً خیام فیلسوف نیست به این خاطر باشد که این سومی در خود هر چه حُسن که آن دو تای دیگر داشته اند دارد، یعنی «دختر رز» هم خوبی های عقل را دارد و هم خوبی های دین را؛ منتها،  مشکل اینجاست که اگر او خوبی های آن دو را دارد پس آن دو باید با او بتوانند بسازند. پس چه چیزی در «دختر رز» هست که آن قدر بد است که خلاف عقلو دین است که آقا می داند زن های دیگرش نمی توانند با او بسازند. این چند خط را در بررسی این رباعی نوشتم تا نشان بدهم که شاعر چه قدر خوب و ماهرانه توانسته است در چهار مصرع شخصیّت پردازی کند و چهار شخص را معرفی و همه را درگیر حادثه ای کند که با فلسفه ای قابل بررسی است که خودش در آن تعبیه کرده است. این فلسفه ممکن است درست و یا باب طبعِ خواننده نباشد ولی این آن فلسفه ای ست که در این چهار مصرع و با این چهار مصرع هست. مشخص است که اگر فلسفه ی این رباعی را از آن جدا کنیم، چنان بی معنی می شود که مجبور می شویم آن را در بیرون بازسازی کنیم تا موجه شود. ولی باید قبول کرد که درست شده اش دیگر به درد این چهار مصرع نمی خورد. خودش هم با شخصیّتِ تازه ای که پیدا کرده است نمی تواند این چهار مصرع را آن طور که هستند تحویل بگیرد. فلسفه ی تحمیلی ناچار می شود آن ها را جوری بازنویسی کند که حرفِ خودش سر باشد. این بار و با این کار، فلسفه می شود حرف و شعر می شود ظرف.  حاصلِ کار می شود شعری با نقصی به نام کاهشِ شعریت.

در کتابِ شعاع شمس جلد نخست، استاد دینانی در بحث از عقل و انواع آن می گوید:

عقل، قید و بندهایی دارد و انواعی. عقل سیاسی باید موازین سیاست را رعایت کند. عقل اقتصادی هم، باید موازین اقتصاد را رعایت کند. عقل منطقی هم، باید موازین منطقی را مراعات کند، هر چند که خودش سازنده آن موازین است.(ص159)

 

بعد می افزاید:

عقل می سازد و چون می سازد، در این مرحله خودش هم پایبند ساخته ی خویش است، اما عقلی که سازنده موازین مختلف است، در ساخته ی خودش محبوس نمی شود.(ص159)

 

این ادعا درست است و بر اساس همین ادعا باید پذیرفت که عقلِ ادبی هم داریم که دنیای شاعر را می سازد و در آن دنیا پایبندِ ساخته ی خویش است، هر چند عقلی هم از بیرون ناظرِ آن و در ضمن مخالفِ آن باشد. شاید این عقلِ بیرونی احساس کند که برتر از آن عقلِ ادبی است و تلاش کند استادانه غلط های آن را اصلاح کند، ولی به نظر می رسد که این عقلِ ادبی شاگردی است که گامی فراتر از استاد برداشته است و گاهی استاد ناچار است با استدلال هایی او را توجیه کند تا مقام خودش را تثبیت کند. ایرادی هم ندارد که عقلی باشد که با آن بتوان عقلِ ادبی را درک و توجیه کرد، ولی بی ایراد نیست اگر از عقلی از بیرون بخواهد چیزی را که در متن ادبی بی عقلی یا نقص می داند با حذف و یا اضافه، سانسور و یا اصلاح کند. بدون شک اگر نقصی هم در متنِ ادبی باشد، عقلِ ادبی باید آن را برطرف کند تا موازینِ این دنیای ادبی از هم نپاشد. هیچ حرفی هم نیست اگرعقلِ کلی بگوید عقلِ ادبی خودش پاره ای از من   است. حرفِ متن ادبی این است که مرا اگر می خواهی اصلاح کنی با همان پاره اصلاح کن که از من و درمن است؛ چرا پای عقلِ کلامی و پای استدلالیون را به قلمرو من باز می کنی؟

 

ادامه دارد...