نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-2
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-2
در بخش نخست عرض کردم که «تنهای منظره» به خود سهراب برمی گردد. سهراب وضعیتِ پیش چشمانش را با حس و دریافت و انتظارات خود می سنجد. حتا اگر او در این وضعیت تنها نباشد، تنها کسی است که نسبت به این منظره چنین حسّ و حالی دارد. باید قبول کرد همان قدر که برای سهراب گاهی حسّ دیگران نسبت به چیز و چیزهایی قابل درک نیست، حسّ او هم برای دیگران احتمالاً همانی نیست که فکر می کنند و می فهمند. مثلاً سهراب می گوید: «من نمی دانم مردم چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.» این که سهراب گفته است این چیزها را نمی داند تجاهلِ عارفانه فرموده است. او می داند که مردم بر حسب عادت این چیزها را می گویند و چیزی را هم که عادت نشده است خیلی جدِی نمی گیرند و نمی گویند و انجام نمی دهند مگر این که کم کم رسم و عادت شود. مردم از روی عادت فکر می گویند اسب حیوان نجیبی است. آن قدر در گوش شان این حرف خوانده شده است که وقتی به اسب نگاه می کنند حتا وقتی که جفتک می اندازد فکر می کنند حیوان نجیبی است و همین جفتک پرانی اش را هم از نجابت اش می دانند. سهراب این عادتی را که نامش حس شده است نمی فهمد. خودش نسبت به هر چیزی حسّ دیگری دارد، حسّی که زنده است و عادّی و از روی عادت نیست. همین حسّ است که او را در برابر منظره ای که دارد می بیند تنها کرده است. او در بند نخست حسّ خود را به تصاویرِ بدون احساس طبیعت افزوده است. هنگامی که می گوید:
کاجهای زیادی بلند.
زاغ های زیادی سیاه.
آسمان به اندازه آبی.
با میزان هایی که به صفاتِ این طبیعتِ بی صفت داده است حسّ خودش را روی آن گذاشته است. بلندی و کوتاهی، سیاهیِ کم و بیش و آبیِ پر رنگ و کم رنگ در نگاه و حسِّ ناظر است نه در خودِ طبیعت. برای همین است که از دید ناظری دیگر معیار این اندازه گیری ها تغییر خواهد کرد و در پیِ آن حسّی متفاوت به وجود خواهد آمد. حسّ هر قدر متفاوت تر از عادت مردم باشد حرف و عملی که از آن ریشه می گیرد شاعرانه تر می شود. برعکس، هر چه شعر حرف های تکراری بزند و خودش را تکرار کند و عادّی شود از ارزش شعری اش کاسته می شود. سهراب در ادامه ی بند نخست گفته است:
سنگچین ها، تماشا، تجرد.
کوچه باغ فرارفته تا هیچ.
ناودان مزین به گنجشک.
آفتاب صریح.
خاک خوشنود.
در برابر حسّی که دیگران دارند و برای سهراب عجیب است، حسّی هم که خودش دارد عجیب است. این را آن صفاتی که مستقیم یا غیرمستقیم به آنچه که می بیند اضافه کرده است ثابت می کند. «تا هیچ» یعنی چه؟ «مزین» یعنی چه طور و برای چه؟ آیا فقط ناودان می تواند به گنجشک مزین شده باشد یا این که گنجشک هم می تواند به ناودان مزین شده باشد؟ می دانم سؤال عجیبی است. خلافِ عادت است. فراتر از آن چیزی است که سهراب حس می کرد و در نظر داشت. ولی گاهی می شود هر کسی حسّ خودش را داشته باشد و سهراب را با احساسی که دارد تنها بگذارد تا واقعاً تنهای منظره ی خودش باشد. آفتاب برای سهراب «صریح» است و خاک از دیدِ او «خوشنود»، ولی او مانند هرهنرمند دیگری تلاش می کند مخاطبانش با هنرش به جایی که او بوده است بروند و به حسّ و حالی برسند که او داشت. اما به قول خودش:
چه خیالی، چه خیالی، ...می دانم
پرده ام بی جان است.
با جملات سهراب، هر چند که مملو از صفاتی باشد که ذهن مخاطبان را هدایت کند تا غیر از آنچه که او می بیند نبینند و غیر از آنچه که او حس می کند حس نکنند، کسی حتماً به آنچه که او در نظر دارد نمی رسد.
جملات و عبارات به خودی خود فاقد آن حسّ مشخصی اند که همه ی مخاطبان در دریافت اش هم حسّ و هم نظر با او و یا حتا چند نفر چند نفر با هم این چنین باشند. البته نمی توان گفت که هر حرفی برانگیزاننده ی بی نهایت حسّ است. ولی همان دو یا چند حسّی که از هر حرفی برمی آید با توجه به فکر و عادت هر فردی با فردی دیگر متفاوت می شود. هنگامی هم که همین دو-سه تا برداشت به بحث گذاشته می شود معلوم می شود که رقم ظاهری اش دو-سه تاست، واکنش ها خیلی بیش تر است. چندی پیش با کسی سر این بحث داشتم که در واقع فرقی نمی کند فردی خودش را «ایرانی مسلمان» بنامد یا «مسلمان ایرانی». خیلی ها فکر می کنند «مسلمان ایرانی» با این ترکیب و این ترتیبِ کلمات، کسی است که ایرانی بودن اش بر مسلمانی اش می چربد زیرا با مسلمانان غیر ایرانی مقایسه می شود. برعکس، «ایرانی مسلمان» کسی است که مسلمانی اش برجسته تر است چون با این عنوان در برابر ایرانی های غیرمسلمان قرار می گیرد. این گونه برداشت ها برآمده از حسّی است که ما داریم و این حس محصول عادت های ماست. اگر این حسّ و عادت را کنار بگذاریم و با عباراتی مانند این ها دست خالی تر و یا با ذهنی پاک و ساده تر برخورد کنیم این تفاوت ها از بین می رود و یا کم رنگ تر می شود. عادت با خودش غرض را می آورد و ترک عادت مرض را. کار سختی است. اگر احساس را از حرف ها بگیریم باید با آن ها مانند اعداد و ارقام و فرمول های ریاضی برخورد کنیم. هر چند، با نگاهی فیلسوفانه به ریاضیات می شود هر معادله ای را نامعادله ای فرض کرد و به عنوان مثال استدلال کرد که جمعِ دو با سه با جمع سه با دو یکی نیست. درست است که پاسخ در هر دو مورد پنج می شود ولی باید دید که چه دویی با چه سه یی جمع بسته شده است. به عنوان مثال اگر زوجی سه مهمان داشته باشند و با هم بشوند پنج نفر، جمع شان با هنگامی که میزبانان سه نفر باشند و با دو مهمان شان بشوند پنج نفر فرق می کند. اگر خوب دقت کنید متوجه می شوید تفاوتِ موجود در بین این حاصل جمع های شبیه به هم ناشی از حسّی است که ما به اعداد تحمیل کرده ایم وگرنه هنگامی که مشخص نیست چه دویی با چه سه یی جمع بسته می شود جابجایی دو و سه تاثیری در پاسخ ما نخواهد داشت. شعر مشهور «یک با یک برابر نیست»، منسوب به خسرو گلسرخی، بر اساس استدلالی مانند این سروده شده است. در مورد جملات و عبارات معمولی نیز چنین است. اگر حسّی را که خود به آن ها تحمیل می کنیم از آن ها بگیریم برداشت هایمان با هم یکی می شود. در مبانی استدلال نیز بر اساس «قاعده جابجایی» دو صورت می توانند با یکدیگر هم ارز باشند. به مثال ذیل از کتاب مبانی استدلال نوشته ی دیوید ا. کانوی و رانلد مانسون با ترجمه ی تورج قانونی توجه کنید:
«رئیس جنایتکاری محکوم است، و انحراف اخلاقی دارد.
این عبارت هم ارز است با
رئیس انحراف اخلاقی دارد، و جنایتکاری محکوم است.»(ص 125)
تازه، با این قاعده ما فقط داریم در مورد صورت این دو عبارت بحث می کنیم. هر کدام از ما حسّی متفاوت از واژه های «جنایتکار»، «محکوم»، «انحراف»، «اخلاق» و «انحراف اخلاقی» داریم. به قول ویتگنشتاین تصاویری را که ما از هر کدام از این ها در ذهن مان داریم با تصاویر دیگران از همین ها یکی نیست. برای همین است که در حقیقت حرف یکدیگر را درست نمی فهمیم. اغلب تظاهر می کنیم که حرف و نظرمان با دیگران یکی است. جایی خوانده ام، و یادم نمی آید کجا، که ویتگنشتاین گفته است اگر شیرها می توانستند مانند انسان ها حرف بزنند حرف انسان ها را نمی فهمیدند. این حرف درستی است برای این که انسان ها نمی توانند از روی حرف شیرها فکرشان را بخوانند. اگر کسی نگاه برزخی داشته باشد می فهمد که چرا ما انسان ها حرف یکدیگر را خوب نمی فهمیم. چنین کسی می بیند که این به ظاهر انسان ها هر کدام در باطن موجود متفاوتی است که دارد با یک غیر همنوع خود حرف می زند. به عنوان مثال گرگی دارد با برّه ای حرف می زند و بیچاره این برّه نمی داند که گرگ درنده ای روبرویش است و هر چه می گوید مفهوم و سرانجامی متفاوت با آنچه که او فهمیده است دارد.
می خواهم برگردم به اصل مطلب. داشتم عرض می کردم که همان طور که گفته ها و کرده های دیگران برای سهراب عجیب است و او نمی فهمد چرا فقط بر حسب عادت مردم چیزهایی را می گویند و قبول می کنند و انجام می دهند، برای دیگران هم گفتار و رفتار سهراب عجیب باید باشد. اگر عجیب نباشد جای تعجب است! برای چه؟ برای این که ثابت می کند آن ها هنوز هم با عادت خود دارند حسّ و معنایی را به آنچه که متعلق به سهراب است اضافه می کنند در حالی که معلوم نیست واقعاً آن «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که سهراب می گوید با «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که مخاطب می فهمد یکی باشد.
این بحث ادامه دارد...