شاملوهای شاعر و شاملوهای خواننده

 

 

شاملوهای شاعر و شاملوهای خواننده

محمدرضا نوشمند

 

در برخورد با هر متن ادبی یکی از کارهایی که ناگزیر است آفرینش معنی است. اغلب معنی دریافتی خوانندگان معنی همانی است که خود در متن می جویند و می یابند. هر خواننده ای با آفرینش معنی در متنی که به نظر می رسد مالک ظاهر و باطن و صورت و معنی اش فرد دیگری است دخل و تصرف می کند. البته دستکاریِ خوانندگان معمولی به چشم نمی آید. ولی اگر کسی شاملو شد و دیوان حافظ را جوری جوراند که معنی خودش را از آن دربیاورد خیره سری اش همه را خیره می کند. شاملو در کار خودش هم دست می برد باز با این اندیشه که به نظر می رسد هر که متنی را نوشت مالکِ ظاهر و باطن و صورت و معنی اش خودش است. شاملو می تواند نام «وارطان» را پاک کند و به جای آن «نازلی» بنویسد، ولی می داند که شعرش جوری است که خواننده ای که امثالِ وارطان سالاخانیان را می شناسد «نازلی» می بیند ولی «وارطان» می خواند. تازه، خواننده ای که وارطان را نمی شناخت با این که «وارطان» می دید همان را «نازلی» یا هر چه دلش می خواست می خواند. زخم قلب «آبائی» اگر بشود زخم قلب «آمان جان» فرق چندانی نمی کند. شاعر تاریخ نگار و تاریخ نویس نیست که این چیزها نوشته اش را بی اعتبار کند. حتا خودش هم نمی تواند با اعمال تغییر در شعرش آن را و یا حتا تاریخی را که در ذهن خوانندگان جور دیگری معنی می شود در اختیار خودش بگیرد. می گویند گالیله در محاکمه اش در دادگاه تفتیش عقاید کلیسا از ترس از این که گفت زمین می گردد توبه کرد ولی می گفت من از این که گفته بودم زمین دور خورشید می گردد توبه کردام، زمین که توبه نکرده است و همچنان دارد می گردد. حالا حکایت شعر و شاعر و خواننده است. شاعر اگر بخواهد شعرش آن طور که او حکم می کند بگردد، شعرش آن طوری می گردد که خواننده آن را می گرداند. شاید زیاد از آنچه مد نظر شاعر است متفاوت نباشد ولی آن قدرها هم که خیلی ها مدعی اند شبیه نخواهد بود. حتا احمد شاملو هر بار که شعری از خود را می خواند دیگر آن احمد شاملوی هنگام سرایش آن شعر نیست، پس چه طور می شود انتظار داشت که خواننده ی آن شعر آن احمد شاملوی هنگام سرایش آن شعر باشد.

احمد شاملو پس از سال ها خطابه ی تدفینی را که سر قبر خسرو روزبه خوانده بود با این بهانه که نمی دانست او هم نوعی تروریست بوده و در قتل محمد مسعود دست داشته است پس گرفت و گفت:

مناسبت این شعر- اعدام خسرو روزبه- برای همیشه منتفی است. «بشر اولیه»ای که تنها برای ایجاد بهره برداری سیاسی حاضر شود در مقام جلادی فاقد احساس، دست به قتل نفس موجودی حتا بی ارج تر از خود بیالاید تنها یک جنایتکار است و بس. تأیید او، به هر دلیل که باشد، تأیید همه جلادان تاریخ است. متأسفانه بسیار دیر به اقاریر این شخص دست یافته ام.

 

آیا حالا که احمد شاملو به اقاریر خسرو روزبه دست یافته و پشت سر مرده حرفی تازه زده و حرف قبلی اش را پس گرفته است خواننده ای هم که شعر او را با آن «سر شعر» خوانده بود باید هر چه را فهمیده بود پس بدهد و فهم دیگری را دریافت کند؟

پاسخ این است که این طور نیست که خواننده هر چه بکند متناسب باشد با تنگی دلِ خود و گشادی دست شاعر. اگر دلِ خواننده گشاد باشد و دست شاعر تنگ، باز هم فرقی نمی کند. هر چه می خواهد دل تنگ و گشادش می کند.

احمد شاملو چه حرف اش را پس بگیرد یا نگیرد گوناگونی در میان برداشت های خوانندگان جوری باقی می ماند که خواه ناخواه یکی از آن ها به خسرو روزبه هم مربوط می شود، چه اسمی از او برده شود یا نشود. حتا پس از این که شاملو حرف اش را پس گرفت در ذهن خودش آن مناسبت نخستینِ سرایش «خطابه ی تدفین» پاک نشده باقی می ماند. حتا خواننده ای که با همان مناسبتِ پیشین این شعر را خوانده و فهمیده بود حالا با هر مناسبت و اقاریر تازه نمی تواند آن حک شده در ذهن خود را به طور کامل پاک کند. بنا به ادعای زیگموند فروید هر چه را که روی این لوح به ظاهر پاک شده ی ذهن بنویسد همچنان دارد روی همان هایی می نویسد و اضافه می کند که پیش از این روی آن نوشته شده بود. چرا؟ برای این که درست است که آن ها را پاک کرده است ولی هرگز نمی تواند اثر آن ها را پاک کند. خیال می کند آن ها را کاملاً از بین برده است. آن ها حتا اگر خودش نداند جایی در ناخودآگاه اش جا خوش کرده اند و یک جوری خودشان را نشان می دهند.

جالب است گاهی خواننده ای با آگاهی خود تغییری را به شعر شاعری مانند شاملو تحمیل می کند که او یا از آن بی خبر است و یا اگر هم باخبر باشد و حق هم با آن خواننده باشد شعرش را به همان صورت اولیه اش نگاه می دارد. یک نمونه اش را اینجا برایتان تعریف می کنم:

 

احمد شاملو در بخشی از  شعر «هملت» نوشته است:

پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود

که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست

و بستر فریب او

کامگاه عمویم!

{من این همه را به ناگهان دریافتم،

با نیم نگاهی از سرِ اتفاق

به نظارگان تماشا}

اگر اعتماد

چون شیطانی دیگر

قابیلی دیگر را

به جتسمانی دیگر

به بی خبری لالا نگفته بود،_

خدا را!

خدا را!

 

چه فریبی اما

چه فریبی!

...

ضیاء موحد در کتاب دیروز و امروز شعر فارسی مقاله ای دارد با عنوان «تأملی در هملت شاملو». در جایی در این مقاله او نوشته است:

شاملو در این شعر، ظاهراً قابیل را به جای هابیل به کار برده است. می دانم که محمد حقوقی این تسامح را به شاملو تذکر داده بود اما گاهی شاعر چنان از شعر دیروز خود، با نوشتن شعر امروز، فارغ می شود که بدان بازنمی گردد.

 

با این که ضیاء موحد چنین ایرادی را در این شعر شاملو یافته و با این که شاملو آن را اصلاح نکرده شعر را با آنچه که خودش درست می دانسته تحلیل کرده است. آیا چنین چیزی امکان دارد؟ _بله، همین کافی است. اگر آدم قاعده ی بازی را بلد باشد به ادعای ویتگنشتاین می تواند راهی برای ایجاد ارتباط با دیگران و متن ها پیدا کند. کتاب پرسش های اساسی فلسفه نوشته ی سیمون بلک برن با ترجمه ی مریم تقدیسی فصلی دارد با عنوانِ «آیا انسان ها قادر به درک یکدیگر هستند؟» نکته ای که ضیاء موحد در مورد «شعر دیروز و شعر امروز شاعر» گفته است مرا بر آن داشت که بخشی از این فصل از کتاب را در اینجا بیاورم تا از زاویه ای دیگر به واکنش یا عدم واکنش احمد شاملو به اشتباهی که خواننده ای در شعرش پیدا کرده است نگاه کنیم. جایی در این فصل از کتاب آمده است:

 

ما به جای یافتن معنا، آن را می سازیم و از طریق ادراک خود به کلمات یا موضوعات مختلف شکل می دهیم. تفسیر هم به چیزی مانند الحاق یا مستعمره سازی تبدیل می شود. اقدامی تجربی برای غلبه بر مفاهیم دیگران و تحت سلطه درآوردن امپراتوری های فکری آن ها.

سیستم های آشفته؟

این بدان معنا نیست که همه ی آن امپراتوری ها در این تصویر ملودرام از ثبات چندانی برخوردارند. شاید اکنون همان چیزی را که فکر می کنم بگویم، ولی فردا برداشتم از کلمات چه خواهد بود؟ اگر آن ها را در دفترچه ی خاطراتم بنویسم، تضمینی وجود نخواهد داشت که خودم در اینده بلافاصله درکشان کنم. او(منِ آینده) در آن زمان سیستم عقیدتی «کُلی نگرانه ی» دیگری خواهد داشت. همان طور که اتصالات جدید در مغز او به وجود خواهد آمد و اتصالات قدیمی از بین خواهد رفت، افکار او هم متعلق به من نخواهد بود، بلکه محصولاتی کمابیش نامناسب برای  تفسیر منِ کنونی محسوب می شوند. در این دیدگاه یأس آور هیچ چیز ثابت نیست: همه چیز دستخوش تغییر است. و سپس حتا این عقیده که کلمات در این جا و در زمان حال از معانی قطعی و واقعی برخوردارند، دچار فروپاشی می شود. اگر معانی شان برای فردی واحد، یکسان نباشد، چطور می توانیم درباره ی معنی واقعی شان صحبت کنیم؟ من چیزی می گویم، ولی چطور می توانیم مطمئن باشیم که منظور من از آن چیزی دیگر نیست؟ جالب است که این خط فکری در واقع به قدمت خط فکری هراکلیتوس است که می گفت شما هرگز نمی توانید دو بار در یک رود پا بگذارید، چون «آب ها همواره در حال تغییرند». به گفته ی ارسطو، بی ثباتی معانی برای یکی از پیروان او به نام کراتولوس چنان آزاردهنده بود که او کاملاً سکوت اختیار کرده بود و تنها با تکان دادن انگشتانش ارتباط برقرار می کرد.

 

البته کسی این ادعا را قبول ندارد که یک متن واحد می تواند چندین معنیِ صد در صد متفاوت و متضاد و متناقض داشته باشد ولی کسی هم منکر بی ثباتی معنی در جاهایی از یک متن نمی تواند بشود.  گاهی هنگام خواندن نظر افرادی که پس از مطالعه ی بعضی از نوشته های این وبلاگ مانند مفتی و قاضی القضات رفتار می کنند و فتوا می دهند و حکم صادر می کنند که چون درک و دریافت صاحب قلم مطابق با درک و دریافت خودشان نیست پس باید ممنوع القلم شود و دیگر نقد ننویسد دلم به حال شان می سوزد. خیلی ترحم برانگیز است حال کسی که دلش می خواهد چیزی همانی که خودش می خواهد باشد و نیست. هنگامی که فردی با جستجوی ساده ای در این دنیای مجازی جست و جو می کند تا مثلاً ببیند چه چیزهایی در مورد اثری نوشته شده است چند حالت وجود دارد.

 یک حالت اش این است که این جستوجوگر خودش واقعاً آن اثر را کاملاً بررسی کرده و مطمئن است که معنی اش را خوب فهمیده است، در این صورت کار عبثی را انجام می دهد که چیزی را که می داند می پرسد. از قدیم گفته اند «چو دانی و پرسی سؤال ات خطاست.» البته ایرادی ندارد اگر فردی  از یک زاویه، مثلاً از دید روانشناسی، اثری را بررسی کرده و به نتایجی رسیده باشد و بعد بخواهد ببیند دیگران از همان زاویه یا زوایای دیگر چه کاری روی آن انجام داده اند. چنین فردی البته می فهمد که حتا با استفاده از یک رویکرد نقد ادبی ممکن است تحلیل گرها به نتایجی تا اندازه ای متفاوت از یکدیگر برسند.

حالت دیگر این است که این محقق نسبت به بخش هایی از متن مورد بررسی اش دچار شک شده است و می خواهد ببیند دیگران در آن مورد چه کرده و چه برداشتی داشته اند. بعید نیست دیگرانی که او مطالعه شان می کند در بخش هایی دیگر و یا همان بخش در بررسی هایشان دچار شک و حتا نقص باشند. ولی آدم ناقص اگر کمی فکر کند هیچوقت نقص دیگران را به رخ شان نمی کشد مگر این که حس کند که خودش کامل است و کامل چیزی را فهمیده است. اگر چنین حسّی دارد چرا وقت اش را تلف می کند و با درک کامل خود از چیزی می آید و متون ناقص دیگران را در مورد آن چیز مطالعه می کند. وقت اضافی دارد یا ...! 

حالتِ سوم وقتی است که فرد چیز زیادی از متنی نفهمیده است و ادعایی هم ندارد، چنین آدمی نوشته های چندین نفر را می خواند و اگر اهل استدلال باشد و استدلال دیگران را نیز بتواند هضم کند کم کم چیزهایی از متن می فهمد. حتا اگر حالا با تحقیقاتی که انجام داده است حس کند که این متن را تا اندازه ای بهتر از همه ی آن هایی که ازشان چیزی خوانده است می فهمد هرگز نمی آید حکم صادر کند که اگر چیزی را کامل نمی دانید چیزی درباره اش نگویید و ننویسید برای این که می داند که خودش چه مسیری را طی کرده تا به اینجا رسیده است. هم چنین می داند که به خیال خودش «تا اندازه ای» از دیگران بهتر است و حتماً تا اینجا آن قدر هم فلسفه خوانده است و زبان را می شناسد و می داند که «تا اندازه ای» در پیوند بین مؤلف و متن و مخاطب یعنی چه.

Notes taken from The Norton Anthology of English Literature (9) Everyman

  • Notes taken from The Norton Anthology of English Literature (9) Everyman
  •  
  •  
  • Everyman:
  •  
  • data of the manuscript:  about 1485
  • kind of drama:    medieval morality play
  • performers of the mysteries and morality plays:    trade guilds
  • primary purpose of the plays:    religious
  • characteristics of the mysteries:     Biblical events
  • characteristics of the moralities:     allegorical Christian moral stories
  • intent of the morality play:    more overtly didacticthan the mysteries
  • the common feature of the two kinds of plays:        rough humor
  • humor in Everyman:      his friends hastily abandon him
  •  
  • style of the work:      simple and direct language and approach, direct sermonizing, clear theme
  •  
  • usage of allegory in Everyman and in Piers Plowman:                  Direct allegorical equations for didacticism against stimulation of the imagination rather than satisfaction of the intellect

 

  • the origin of the text:              maybe a translation of a Flemish play or vice versa

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7

 

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7

 

آدم هر چه بزرگ تر می شود بیش تر اهل حساب و کتاب می شود. هر چه رقم سن بالاتر می رود آدم بالغ نسبت به ارقامی که سود و زیانش را نشان می دهد حساس تر می شود. سعی می کند تناسبی و نظمی بین آن ها برقرار کند.

کودک آمد میان هیاهوی ارقام.

کودک در ابتدا ارقام را نمی بیند و بعد که کم کم چشم هایش به آن ها می افتاد چون نمی داند چه خبر است جز هیاهوی از آن ها چیزی نمی بیند. یک چیزهایی از حساب و کتاب این دنیا، هر چند ناچیز، با بلوغ به چشم این کودکِ در حال رشد می افتد. هیاهوی ارقام به این خاطر است که هنوز خوب از آن ها سر در نمی آورد ولی آن ها با هیاهوی شان سرانجام خود را به او تحمیل خواهند کرد. راوی خیلی زود دوباره به پرانتز برمی گردد و حسرت همان هیاهوی پاک را می خورد:

 (ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب!

خیس حسرت، پی رخت آن روزها می شتابم.)

پریشانی همان هیاهو را معرفی می کند و تناسب نشانِ پایانِ هیاهوست. آن هیاهو و پریشانی هر چه که بود همچون بهشت پاک بود. کسی که بی حساب پاک است بی حساب به بهشت می رود. آیات متعددی در قرآن مجید وعده ی پاداش بی حساب به آن هایی می دهد که در دنیا در بند چند و چون ارقام نیستند. ولی رختی که حالا به تن راوی است رختی خیس است. با چه؟ با حسرت. پس، می شود وارونه اش را نیز گفت: حسرت مانند رختی است که خیس است. باید درآورد و عوضش کرد با رختی که خیس نیست و عاری از حسرت است. رخت بهشتی خیس نبود. ساده بود. اصلاً، هنگامی که از بهشت صحبت می کنیم باید بدانیم که رختِ بهشت بی رختی بود. وقتی آدم و حوا رخت پوشیدند دچار هبوط شدند. در طبع کودکانه نوعی بی رختی است که پسندیده است. کودک خیسی را دوست دارد نه رخت خیس را.

(من هم مانند راویِ این شعر تصمیم گرفتم کمی وارد پرانتز شوم تا بگویم سهراب مرز بین کودکی و بلوغ را با واکنش مشابه و مشترک شان در زیر باران از بین می برد. می گوید:

زیر باران باید با زن خوابید.

که به فرد بالغ مربوط می شود.

 

و می گوید»

زیر باران باید بازی کرد.

که یادآور دوران کودکی است.

هرچند بزرگترها هم بازی می کنند ولی سهراب با این حرف ها کودک و بالغ و کار و سرگرمی را با وجه مشترکی بین شان یکی کرده است. ادامه اش هم همین را نشان می دهد:

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت.

مرز بین کودک و بالغ با نوشتن و حرف زدن و نیلوفر کاشتن کم کم برداشته می شود تا این که در تعریف زندگی که به همه، کودک و بالغ، مربوط می شود با هم یکی می شوند:

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی «اکنون» است.

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

 این جملات یعنی فرد بالغ مانند کودک باید از بی حسرتی خیس باشد نه از حسرت.)

 

هر چه آدم از کودکی اش دور می شود حزن و حسرت اش بیش تر می شود:

کودک از پله های خطا رفت بالا.

 

«پله های خطا» همان مراحل رشد است. کودک هم خطا می کند ولی خطاهای آدم هر چه بزرگتر می شود بیش تر و بزرگ تر به چشم می آید. اصلاً، بزرگ ترین خطای کودک این است که نتواند و نخواهد کودک بماند. در کودکی صداقتی وجود دارد که در بلوغ نیست. صداقت در فرد بالغ نشانه ای از حفظ همان کودکی اش است. کسی که از پشت بلوغ سر به در می آورد در حقیقت به کودکی اش می رسد تا بتواند خانه ی دوست را پیدا کند.

 

ارتعاشی به سطح فراغت دوید.

وزن لبخند ادراک کم شد.

 

در بلوغ کارهای جدّی زیاد می شود و لحظه های فراغت کم تر و متزلزل تر. بعد، به قول راوی کودک از سهم شاداب خود دور و به غروب عروسک نزدیک تر می شود. از دست دادن «سهم شاداب زندگی» و دریافت «باطن حزن» سرانجام باعث می شود وزن لبخند ادراک کم شود.

آدم هر چه بزرگتر می شود رابطه اش با افراد و اشیا و محیط پیرامونش قراردادی تر می شود. نگاهش به طبیعت فاقد احساس دوران کودکی است. کاهش وزن لبخند ادراک در حقیقت کاهش درک آدم از هستی است. کسی که وزن بودن را احساس می کند هستی را خوب درک می کند.