یک شعر و یک نکته(23)

 

نامهربانانه ترین زخم

 

 

J. Patrick Lewis

 

The Unkindest Cut

 

Knives can harm you, heaven forbid;

Axes may disarm you, kid;

Guillotines are painful, but

There’s nothing like a paper cut!

عنوان این شعر که در هیچ مصرعی از متنِ آن نیامده است در واقع برگرفته از نمایشنامه ی ژولیوس سزار اثر شکسپیر است. در صحنه ای از این نمایش، مارک آنتونی که مانند فرزند ژولیوس سزار بود پس از این که اطرافیانِ سزار او را با ضربات خنجرشان به قتل رساندند در برابر مردم ایستاده و یک به یک ضربات خنجری را که دوستان سزار بر او وارد آورده و او را ترور کرده اند توصیف می کند. به محل ضربه ی خنجر بروتوس که می رسد می گوید این نامهربانانه ترین ضربه بود زیرا بروتوس از همه به سزار نزدیک تر و صمیمی ترین دوستِ او بود. هنر شکسپیر در این است که با عبارتی که به ظاهر دارای اشتباه گرامری است این حرف را بیان می کند تا خوب روی صفت نامهربانانه تأکید کرده باشد.

پاتریک لوییس با این تلمیح و اشاره می خواهد به نکته ای اشاره کند که در روزگار او مهم تر بوده است. بدون شک چاقوهایی که جان آدم را می گیرند نامهربان اند، و تبرهایی که دست ها را قطع می کنند نیز چنین اند. گیوتین ها که سرها را قطع می کنند قربانی را فقط لحظه ای دچار درد می کنند. آنچه که دردآورتر است ناشی از بدترین ضربه است، و آن ضربه ای است که به پاره شدن نوشته ای منجر می شود. اشاره ی شاعر به گیوتین در حقیقت اشاره ای است به مبارزات فرانسوی ها برای آزادی بیان. لوییس می خواهد بگوید قتل نویسنده یا قطع کردن دستانش به اهمّیّت پاره کردن و قطع کردن و سانسور کردن نوشته اش نیست.

 

نکته ای درمورد ترجمه ی پاراگرافی از جوزف ادیسن

نکته ای درمورد ترجمه ی پاراگرافی از جوزف ادیسن

 

I consider woman as a beautiful romantic animal, that may be adorned with furs and feathers, pearls and diamonds, ores and silks. The lynx shall cast its skin at her feet to make her a tippet; the peacock, parrot, and swan, shall pay contributions to her muff; the sea shall be searched for shells, and the rocks for gems; and every part of nature furnish out its share towards the embellishment of a creature that is the most consummate work of it.

 

زن

 

من زن را جان داری خیال پرور و عاشق پیشه می دانم که می تواند به پوست خز و مروارید و الماس و سنگ های قیمتی و پرنیان و حریر آراسته باشد. سیاه گوش پوست خود را در پای او می افکند تا فرش زیر پای او باشد؛ طاووس و طوطی و قو در آرایش دست پوش او شرکت دارند، از دریاها صدف و دُرّ و مرجان به غواصی بیرون آورند تا نثار او کنند و هر جزء طبیعت برای زینت و آرایش موجودی که زیباترین و کامل ترین کار طبیعت است سهمی ادا می کند.

تر جمه ی دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای

 

گاهی در هنگام ترجمه تفاوتِ اصلی بین دو معادلِ نزدیک و درستی که برای واژه ای انگلیسی وجود دارد در این است که یکی از آن ها فارسی و دیگری عربی است. به عنوان مثال، معادل های thank you ،«متشکرم» و «سپاس گزارم»، با این که هم معنی اند کاربردهای یکسانی ندارند. «سپاس گزارم» رسمی تر و «متشکرم» رایج تر است. گاهی بحث بر سر این است که تفاوت تنها در عربی یا فارسی بودن و یا رسمی و رایج بودن شان نیست بلکه یکی از آنها به دلیل کاربرد خاص اش دچار تفاوت معنایی مهمی شده است. در همین متنی که استاد الهی قمشه ای ترجمه کرده است  موردی وجود دارد که بهترین مثال برای نشان دادن چنین تفاوتی بین معادل های فارسی و عربی یک واژه ی انگلیسی است.

واژه ی «جان دار» معادل فارسیِ animal  و «حیوان» معادل عربی اش است. در تعریف «انسان» چه در علم زیست شناسی و چه در فلسفه ایرادی ندارد که برای انسان واژه ی حیوان و یا جاندار استفاده شود. امّا، یکی از تفاوت های بین این دو در کاربردِ عامِ شان در مورد انسان در این است که «حیوان» گاهی با توجه به متنی که در آن به کار برده می شود دارای بار منفی و توهین آمیز است. هر گز برای توهین و نحقیر کسی  را از روی خشم یا کنایه و طنز «جان دار» خطاب نمی کنند. حتا واژه ی «جانور» نسبت به «جان دار» دارای بار معنایی متفاوتی است؛ به عنوان مثال، در مورد آدمی که زرنگ و موذی است گاهی به کنایه گفته می شود که «نمی دانید او چه جانوری است!»

برای انتخاب معادل مناسبی که با متن جوزف ادیسن جور دربیاید لازم نیست که به ریشه ی واژه ی animal  و یا ریشه ی واژه های معادلی که برای آن در فارسی رایج است بپردازیم. البته گاهی چنین کاری لازم است، ولی در این موردِ ویژه توجه به خودِ متن کارایی بیش تری دارد. پیش از انتخاب معادل مناسب برای واژه ی animal  در این متن باید ببینیم چرا نویسنده از این واژه برای معرفی زن استفاده کرده است. اصلاً چه شد که جوزف ادیسن چنین توصیفی را از «زن» ارائه داده است؟

 

ماجرایی که تهِ آن به این پاراگراف از ادیسن رسید از این قرار بوده است:

ادیسن از زاویه ی اوّل شخص و در نقش قاضی محاکمه ی زنی را روایت می کند که با پوشیدن دامنی بزرگ و پُف کرده تلاش کرده است در میان مردم جلب توجه کند. او با اغراق تعریف می کند که این زن به دلیل دامنِ بیش از حد بزرگی که به تن داشت نمی توانست از در ورودیِ کاملاً بازِ ساختمان محل محاکمه وارد شود. مجبورش کردند که آن را از تن دربیاورد تا دامن جدا  و او جدا وارد شود. در محل محاکمه وسیله ای ساختند که بتواند آن دامن را با طناب و قرقره ای بالا بکشد و مانند چتری باز کند تا همه این دامنِ نوبر را که مدرک جرم بود ببینند. راوی می گوید این چتر بالای سر حضار مانند سایبانی شده بود که به اندازه ی گنبد کلیسا سنت پُل بزرگ بود. مجرم اعتراف کرد که این دامن را پوشیده تا از زنانِ دیگری که جلب توجه می کنند کم تر نباشد و این چنین سری میان سرها دربیاورد. هیئت منصفه ی این دادگاه زنان خانه دارند. راوی رأی به محکومیت مجرم می دهد و به نظر می رسد در دو پاراگراف پایانی باکنایه زن های دیگر را نیز برای سوء استفاده از طبیعت و افراط  در خودآرایی شان محکوم می کند. او چون به عنوان قاضی نمی تواند و نمی خواهد مستقیم به کسی تهمت بزند این کار را با زبان کنایه انجام می دهد. به نظر من داستانِ مربوط به دامنِ بزرگ مقدمه ای اغراق آمیز برای رسیدن به موضوع پاراگراف پایانی بود که در باره ی عادتی است که در میان برخی از خانم ها رایج تر بوده است. در پاراگرافِ ماقبلِ آخر، ادیسن می گوید امیدوار است دیگران فکر نکنند اگر او حالا زن ها را از استفاده از این اختراع غول آسا منع کرده است، مخالفِ استفاده ی آن ها از هر گونه لباس و وسیله ی آرایشی و زینتی دیگر است. او موافق خودآرایی بانوان است به شرطی که هنری که به این کار می انجامد دستبرد یا مداخله در زیبایی طبیعت، پوشاندن و انحراف آن نباشد. در حقیقت، ادیسن با کنایه نشان می دهد که زن ها هر سه خلاف را مرتکب می شوند تا به زیبایی خود بیفزایند. واضح ترین خلاف شان و دخالت در کار طبیعت این است که خودشان را خلاف آنچه که ظاهر طبیعی شان است نشان می دهند. ادیسن نشان می دهد که زن ها چگونه تلاش می کنند از زیبایی های طبیعت بهره ببرند و بر زیبایی خود بیفزایند. ادیسن در تعریف فلسفی اش از زن ها ترجیح داده است واژه ی   animal  را برایشان به کار ببرد زیرا آن ها علاقه دارند اغلب از پوست حیوانات برای زینتِ خود استفاده کنند. آنها جوری خود را لای پوست حیوانات می پیچند و گاهی از برساخته های آنان مانند مروارید استفاده می کنند انگار طبیعت حیوان جدیدی را با شکل و شمایل جدید خلق کرده است. ادیسن با کنایه می گوید که طبیعت خودش این ها را تقدیم خانم ها می کند. از حرف های او ما متوجه می شویم اگر قرار است که زن ها با این به اصطلاح پیشکش های طبیعت کامل شوند پس بدون آن ها باید خیلی ناقص باشند. او با زیرکی واژه ی consummate  به معنی کامل را برای زن ها استفاده می کند. این واژه غیرمستقیم به خواننده می گوید که این کمالِ ظاهری پوششی است روی آن کمالی که در آغاز آفرینش تقدیم شان شده بود. ریشه ی واژه ی consummate، یعنی sum  به معنی افزودن، نشان می دهد که آن ها با احساس نقص تلاش می کنند با افزودنی هایی از طبیعت خود را کامل کنند. با چنین احساسی و با این روش برای تکمیلِ خود معلوم نیست که آن ها چه وقت واقعاً کامل می شوند. همچنین، با کمی دقّت در واژه ی consummate متوجه می شویم که این واژه از نظر ظاهر مشابه و  در اصل یادآور واژه ی consume  به معنی مصرفِ توأم با نابود کردن است. زن هایی که برای آرایشِ خود از پوست حیوانات استفاده می کنند آن ها را نابود می کنند تا خود را کامل کنند. زن ها در حقیقت با این کار خود را نسبت به آنچه که تعریف انسان است ناقص می کنند. بخشی از این نقص به طرز نگاه و شیوه ی رفتارشان با حیوانات برمی گردد. ادیسن با زبان کنایه و با ارائه ی تصویری از شکار «سیاه گوش» یا گربه ی وحشی نشان می دهد که زن ها چگونه طبیعت را ناقص و ویران می کنند تا به زعم خود، خود را زیبا و کامل کنند.

با این که جمله ی « سیاه گوش پوست خود را در پای او می افکند تا فرش زیر پای او باشد» در ترجمه ی استاد الهی قمشه ای درست و گویا نیست، چنین تصویری را می توان از آن استنباط کرد. در اصل، معادلِ tippet  در جمله ی ادیسن «شال گردن» است، نه «فرش». ادیسن می خواهد نشان بدهد که  زن ها علاقه دارند از پوست این حیوان زیبا برای خود شالی درست کنند و روی شانه های خود بیندازند تا خود را بیارایند. مسلم است که زیباییِ فرش زیر پایشان ارتباط مستقیمی با زیبایی خودشان ندارد. تصویر ادیسن از «سیاه گوش» یا گربه ی وحشی در زیر پاهای زن در حقیقت تصویر حیوانی در زیر پای یک شکارچی پس از شکارش است. به نظر من، استاد الهی قمشه ای با آگاهی از این نکات به عمد خواسته است ترجمه ای اخلاقی و با احتیاط  از این متن ارائه بدهد تا به خانم ها زیاد برنخورد. در عوض، به نظر می رسد که ادیسن با رنجی نهفته در پشت کنایه هایش از رفتار زن هایی خاص، و نه همه ی زن ها، این مطلب را نوشته است. کاربرد  may  در جمله ی نخست اش نشان می دهد که چنین رفتاری برای آرایشِ نه تنها همگانی نیست بلکه ممکن است آن طور که تصور می شود زینتی و یا زینتِ ضروری و خوب و مناسبی نباشد. جمله ی پایانی جوزف ادیسن این است:

All this I shall indulge them in; but as for the petticoat I have been speaking of, I neither can nor will allow it.

او می گوید که تمام این ها، یعنی استفاده از طبیعت برای زینت و آرایش، را مجاز می داند، ولی  نه می تواند و نه مایل است استفاد ه از آن دامن بزرگ را مجاز اعلام کند.

چون داستان جنجالی آن دامن در نهایت تحت تأثیر پاراگراف پایانی ادیسن است باید گفت که حرف اصلی اش در همین پاراگراف  پایانی است. او کاری می کند که خواننده از خود بپرسد که پس چرا زن ها را برای این پوشش های زینتی دیگر که نتیجه ی سرقت و جنایت در طبیعت است محاکمه نمی کنند. بعد، بعید نیست که به این نتیجه برسد که، در حقیقت، ادیسن با این نوشته اش با زبان طعنه و کنایه این کار را با تظاهر به انکار آن انجام داده است.

 

 

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(5) از آب ها به بعد

 

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(5) از آب ها به بعد

 

از آب ها به بعد

 

روزی که

 دانش لب آب زندگی می کرد،

انسان

در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه های لاجوردی خوش بود.

در سمت پرنده فکر می کرد.

با نبض درخت، نبض او می زد.

مغلوب شرایط شقایق بود.

مفهوم درشت شط

در قعر کلام او تلاطم داشت.

انسان

در متن عناصر

می خوابید.

نزدیک طلوع ترس، بیدار

می شد.

 

اما گاهی

آواز غریب رشد

در مفصل ترد لذّت

می پیچید.

زانوی عروج

خاکی می شد.

آن وقت

انگشت تکامل

در هندسه ی دقیق اندوه

تنها می ماند.

 

این شعر دارای دو بند و یا دو بخش است. چون بندِ دوم با «امّا» شروع می شود باید آن را از سویی نقطه ی مقابل بندِ نخست و از سوی دیگر مکملِ آن به حساب بیاوریم. سهراب در هر بندی انسان را در وضعیتی نشان می دهد. «آب ها» مرز بین این دو وضعیت را مشخص می کند.

وقتی که سهراب می گوید: «از آب ها به بعد،» خواننده ناچار می شود بپرسد: «از آب ها به بعد چه خبر است؟» ولی پیش از آن باید بداند که این سوی آب ها چه خبر بوده و انسان در چه وضعیتی بوده است. به روایتِ سهراب «روزی که دانش لبِ آب زندگی می کرد، انسان در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود.»

سهراب در این جمله هم از دانش می گوید و هم از فلسفه. از نظر تاریخی فلسفه مقدم بر علم بوده و مدّتی طولانی تفاوتی بین این دو احساس نمی شد. سهراب نیز چنین تقدمی را به تصویر کشیده است. (در حقیقت جدایی علم از فلسفه به تدریج پس از رنسانس اتفاق افتاد.) معنیِ ساده ی جمله ی نخستِ سهراب این است که انسان تنبلی می کرد و به جای این که سوی دانش و تا لبِ آب برود در مرتعی دور از آب و ساحل خودش را با فلسفه سرگرم کرده بود. البته با دقت در کُلِّ این شعر مشخص می شود که فلسفه و دانش برای آنچه که مد نظر و آرمانِ سهراب است از یک مقوله اند. سهراب که می گوید «دانش لبِ آب» بود منظورش این است که حدّ دانایی بشر همین قدر بود. فلسفه خوبی اش این بود که چنین محدودیتی نداشت. دانشِ بشر بدون دریانوردی و هوانوردی کم تر بود، ولی انسان با فلسفه بدون تجهیزاتِ لازم می توانست در مرتعی بنشیند و همه جای عالم فیزیک و متافیزیک سرک بکشد. سهراب پیش از این نیز در «صدای پای آب» در صحبت از خاطراتِ کودکی اش در موردِ خدا و فلسفه و دانش گفته بود:

میوه ی کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چیدم.

 

در حقیقت، جمله ی نخست سهراب در «از آب ها به بعد» تصویری از کودکی بشر است. فرق این جمله با بخش مشابه اش از «صدای پای آب» در این است که سهراب حرفی از خدا و «میوه ی کال خدا» در آن نزده است، امّا در ادامه ی شعر او اشاراتی دارد که می توان دستِ کم دینی با «میوه ی کال خدا» از آنها استنباط کرد.

سهراب نشان داده است که بشر در آغاز در مرتعی با دانشی که از لبِ آب فراتر نمی رفت خود را با فلسفه بافی سرگرم کرده بود. سهراب این رفتار را ناشی از تنبلی انسان می داند. البته این تنبلی چیزی نبود که انسان خودش حس کند و یا نامش را تنبلی بگذارد. سهراب برای این نوع تنبلی صفتِ «لطیف» و نامِ «فلسفه ی لاجوردی» را برگزیده است.

«تنبلیِ مرتع» در واقع تنبلیِ کسی است که در مرتع در حالِ «چرا»ی فلسفی است و با همین چراهای خودش خوش است. پس، فلسفه بافی گونه ای و یا سرپوشی برای تنبلی است.

آن روز، بشر به جای این که دل به دریا بزند و سوی آب و دانش برود، اغلب درمرتعی دراز کشیده و آسمان لاجوردی را نگاه و از دور برای خودش فلسفه بافی می کرد. ولی، آیا چاره ی دیگری هم داشت؟ و یا اگر سراغ چاره ی دیگری، مثلاً دانش، می رفت به دردش می خورد؟ حرف مهم این است: «تا درد چه دردی باشد.» اصل حرف سهراب در این شعر در همین مورد است که در بند آخر به آن پرداخته است.

سهراب می گوید انسان با فلسفه ی لاجوردی به آسمان لاجوردی نگاه و «در سمت پرنده فکر می کرد.» این فلسفه اگر خیال بافی نبوده باشد نتیجه اش خیال بافی شده است. «در سمتِ» که چیزی بیش و متفاوت از «درباره یِ» معنی می دهد  چنین فلسفه ای را به زبان کنایه معرفی می کند. با این که بشر با تماشای پرنده کم کم دانش پرواز را می آموزد، ولی از «بعد از پرواز» و فلسفه ی پرواز همواره بی خبر خواهد ماند. شاید اگر «آب» را نماد زندگی در نظر بگیریم بتوانیم «از آب ها به بعد» را «از زندگی به بعد» معنی کنیم. انسان با فلسفه بافی «در سمتِ پرنده فکر می کرد،» ولی همچنان «مغلوب شرایط شقایق بود؛» بنا بر این، به شناختِ درخوری در مورد خود و جهان نمی رسید. آیا اگر سراغِ دانش تا لبِ آب می رفت برایش فایده ای داشت و به شناخت متفاوتی می رسید؟ به نظر می رسد پاسخ سهراب «نه» است. با توجه به ادامه ی شعر توضیح می دهم چرا چنین برداشتی از آن داشته ام. 

به گفته ی سهراب بشر ابتدا دور از آب ها و در مرتع با «چرا»های ساده ای خوش بود. «با نبض درخت، نبض او می زد.» یعنی زندگی اش وابسته به درخت و طبیعت بود. تمام غصّه اش این بود که مبادا نبض درخت که نماد و نیاز زندگی اش بود نزند که اگر چنین می شد نبض او هم نمی زد.

شقایق را همان جا و همان طور که بود می دید و می فهمید. وابسته به شقایق بود و خودش هم مانند شقایق شده بود. همان شرایطی که شقایق را مغلوب و زمین گیر کرده بود باعث شده بود او هم به خشکی و ساحل بچسبد. از سوی دیگر، علاقه اش به شقایق و امثالِ شقایق باعث می شد تنبلی کند و در عمل به سمتی نرود که از آن دور شود. به همین دلیل «مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت.» فکرش مانند رودها و دریاهای موّاج تلاطم داشت. با دانش فقط تا لبِ آب می رفت و فقط تا آنجا را می توانست بفهمد. از لبِ آب به بعد را نمی توانست بفهمد. «شط» را که به دریا می ریخت درک نمی کرد. خودش هم نمی توانست با فلسفه و دانش چیزی از «آب ها به بعد» سر دربیاورد. «تلاطم» نشانه ی شکّی است که در مورد «مفهوم درشت شط» داشت. به ناچار «در متن عناصر می خوابید.»

نادانی و خواب خلافِ دانش و بیداری است.  تمام فلسفه اش محدود به عناصر اربعه- آب، هوا، خاک و آتش- بود. انسان در پیوند با طبیعت مغلوب شرایط طبیعت بود. این حرف به این معنی نیست که او نمی توانست یا نمی خواست برای آسایشِ بیش تر بر نیروهای طبیعت غلبه کند، بلکه به این معنی است که اندیشه اش در هر موردی به اندازه ی درک ساده اش از این عناصر بود. خودش هم جسمی بود در میان اجسام دیگر. اگر سهراب برای تنبلی انسان واژه ی لطیف و نامِ «فلسفه ی لاجوردی» را انتخاب کرده است برای این است که نمی خواهد انسان را در این وضعیت منفی نشان بدهد. انسان ناخواسته مغلوب شرایط خود و جهان بود و هنوز هم هست. چه چیز باعث بیداری اش می شد؟ سهراب می گوید:

نزدیک طلوع ترس بیدار می شد.

معنی ظاهری این جمله این است که تنها عاملی که باعث می شد گاهی از لاک عادت بیرون بیاید و بیدار و آگاه شود «ترس» بود. «ترس» باعث می شود آدم تنبلی را کنار بگذارد و از آنچه که باعث ترسش شده است فرار کند.

«طلوع ترس» یعنی ظهورِ ترس. سهراب در شعر «اکنون هبوط رنگ» در باره ی ظهور خورشید و نوری که از پس ابرها ظاهر می شد گفته بود: «حادثه از جنس ترس بود.» در آن شعر «طلوع نور» طلوع ترس بود، در اینجا هم به ظاهر منظورش از «طلوع ترس» طلوع خورشید است، ولی منظور اصلی اش این نیست. کسی که نزدیک طلوع ترس بیدار می شود، بیدار می شود تا نترسد و با این کار بر ترس غلبه می کند. انسانی که در متن عناصر «می خوابید» حالا با طلوع ترس بیدار می شود. با این که با این بیداری یک گام به آگاهی نزدیک ترشده است، ولی این کافی نیست. چاره ی رهایی از ترس در فلسفه نبود.  مشکل همچنان باقی ماند و انسان در پیّ چاره ی دیگری بود. تنبلی را کنار گذاشت و با دانش تا لب آب ها رفت ولی باز هم می ترسید.  حالا دیگر دغدغه اش «از آب ها به بعد» بود. سهراب می گوید:

 

اما گاهی

آواز غریب رشد

در مفصل ترد لذّت

می پیچید.

«آوازِ رشد» به این دلیل غریب است که ربطی به رشد جسمانی ندارد، حتی ربطی به میل شخصی انسان ندارد. فطری است. در سرشت انسان است. انسان به سمتی دیگر کشیده می شود. هنگامی که «در سمت پرنده فکر می کند،» پرواز را یاد می گیرد ولی، حالا، با اندیشه اش می خواهد به جایی پر بکشد که بال پرنده یاری اش نمی کند. این چنین به شیوه ای دیگر و در سمتی دیگر رشد می کند و به تکامل می رسد. «مفصلِ لذّت» به این دلیل ترد است که لذّت زودگذر است و پس از آن انسان به فکر فرو می رود. دچار ترس می شود. آنچه را که سهراب پیش از این «تنبلی لطیف» نامیده بود، حالا «لذّت» می نامد. او معتقد است که گاهی انسان دست از تنبلی و لذّت جویی برمی دارد و با آواز غریبی به سوی رشدی که غریب است پیش می رود. چه طور؟

زانوی عروج خاکی می شد.

درست اش این است که برای عروج انسان از خاک کنده شود و رو به بالا رود. به قول مولانا «ما ز بالاییم و بالا می رویم.» سهراب هم همین را می گوید ولی با پارادوکس. او نشان می دهد که انسان چه طور می تواند روی خاک باشد و عروجِ روحی داشته باشد. «زانوی خاکی» مانند زانوی پینه بسته نشان تسلیم و عبادت است. (اسلام آوردن یعنی تسلیم شدن.) انسان برای عروج باید ابتدا به زانو درآید. سبک بشود تا بتواند بالا برود. این بالا رفتن با آن نگاه فلسفی به آسمان یکی نیست. برای این عروج باید غرور علمی و فلسفی را کنار بگذارد و به شیوه ای دیگر عمل کند.

می گوید:

آن وقت

انگشت تکامل

در هندسه ی دقیق اندوه

تنها می ماند.

 

آن انگشتی که مسیر تکامل را نشان می دهد نه فلسفی است و نه علمی. تنهایی اش هم به همین دلیل است. هیچ یک از این دو در این مسیر تکامل نمی توانند یاری اش کنند و او را با ترس اش تنها می گذارند. او این چنین «در هندسه ی دقیق اندوه تنها می ماند.»  

«هندسه» در اینجا یعنی «منطق»! افلاطون هم که معتقد بود کسی که هندسه نمی داند نباید وارد آکادمی اش شود، منظور اصلی اش از «هندسه» همان «منطق» بود. هندسه ی اندوه به این دلیل دقیق است که مشخص است آدم پاسخ دقیقی برای بسیاری از پرسش هایش ندارد.  بهره ی او از دانش همیشه با هر میزان پیشرفتی که داشته باشد اندک است. از سوی دیگر، به این دلیل هندسه ی اندوه دقیق است که «اندوه» نتیجه ی منطقی ناتوانی انسان برای شناخت «از آب ها به بعد» است. اندوه نتیجه ی فاصله ای است که همیشه وجود دارد. اشاره ی انگشت تکامل همیشه به سمت این فاصله است. چیزی یا جایی نیست که بتوان روی آن انگشت گذاشت و گفت «همین است و همین جاست! رسیدیم!» هر قدر طولی و عمقی در آب پیش برویم باز هم انگار با فلسفه و دانشی که داریم هنوز لبِ آب هستیم. «از آب ها به بعد» برای بشر حاصلی جز اندوه ندارد. شاید سهراب مانند خیلی ها معتقد است که همین تسلیم و اندوهِ ناشی از ترس دینِ آن انسان نخستین شده باشد. «میوه ی کال خدا» جای فلسفه و دانش را گرفته است. به هر حال، سهراب سعی می کند نشان بدهد که انسان در جهتی می خواهد به تکامل برسد که کاری از دست فلسفه و دانش ساخته نیست. آنچه را که فلسفه و دانش نتوانسته اند توضیح بدهند بشر سعی می کند به گونه ای دیگر دریابد ولی باز هر چه پیش می رود انگار هنوز لبِ آب است. «لبِ آب» همچنان نماد بن بست و توقف است. با این که انسان با تکاملی درونی دل به دریا زده  و از آب گذشته است چون نمی داند آخرش به کجا می رسد همچنان لبِ آب و اندوهگین باقی می ماند انگار هنوز به جایی نرفته و نرسیده است.

   

نظر و نقد آقای اقبالی در مورد این بررسی:

خوندم. یه اشکالی که در نقدت می بینم اینه که در ظاهر میخای فرمالیست و ظاهر الفاظ اشعارو مد نظر قرار بدی اما عملا به الزاماتش مثل توجه به تقابلات و مترادفات و تصاویر و ... توجه لازم رو نداری. مثلا در سطر «در تنبلی لطیف یه مرتع» اینجا تنبلی می تونه به مجاز سببیت همون دراز کشیدندر مرتعی سبز باشه (این نکته رو ظاهرا اشاره کردی اما نه به صورت استنتاج از خود ظاهر شعر)
من از این شعر تنها به بخش آخرش توجه ات رو جلب می کنم:
آن وقت
انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه
تنها ماند.
این سطر بازخوانی یه تصویره. برای درکش به نقاشی «آفرینش انسان» اثر میکل آنژ مراجعه کن. در این تابلو آدم روی مرتعی دراز کشیده(روی تنبلی لطیف یک مرتع) و انگشت اشاره اش رو به طرف خدا که به صورت پیرمردی تصویر شده دراز کرده. در سوی دیگه اثر هم خداوند در حالی که داره از آدم دور می شه از طرق انگشتش داره روح رو به تن آدم می دمه.
حالا برای فهم کامل تر به این نکات دقت کن:
دمیدن روح از طریق انگشت در حقیقت کامل کردن خلقت خداوندی آدمه. پس انگشت تکامل توجیه می شه.
با دمیدن روح آدمی زنده می شه و شروع به تنفس می کنه (حتی بنا به روایات اسلامی عطسه می کنه) «هندسه دقیق اندوه» استعاره از همین دم و بازدمه که شبیه آه کشیدنه.خود سپهری در صدای پای آب گفته: زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست.
با دمیدن روح و تکمیل خلقت آدمی خدا از اون دور می شه و این چنین «انگشت تکامل در هندسه دقیق اندوه تنها ماند.»

پاسخ به آقای فرزاد اقبال،
 با عرض سلام،
دوست عزیز با تشکر از ابراز نظرهای شما لازم است در مورد این شعر و بسیاری از اشعار مورد بررسی ام عرض کنم که آنچه که بیش تر مد نظرم است این است که بتوانم هر شعری را با توجه به ارتباط معنایی و منطقی همه ی جزئیاتش در همراهی با کلِّ آن بررسی کنم. البته گاهی از اشعار دیگر نمونه ای را برای یادآوری طرز فکر سهراب مثال می زنم. نتیجه ی نهایی این بررسی ها لزوماً با نتایج خوانندگان دیگر از هر شعر همخوانی ندارد، ولی خوانندگان دیگر هم اگر به نوع ارتباطی که من میان اجزا و کلّ هر شعر یافته ام تا برداشت شخصی ام را ارائه کنم فکر کنند بی آن که برداشت های خودشان را کنار بگذارند شاید بگویند «این طور هم می شود.»
در مورد رابطه ی نقاشی میکل آنژ و بند آخر شعر چیزی نمی دانم. برای کسی که متن را تقریباً برای بیان منظور اصلی نویسنده خودکفا می داند دانستن چنین چیزی فقط افزودن شک به تفسیر معنی بندهای دیگر است. سهراب با توجه به حرفه اش هزاران نقاشی متفاوت دیده است. بعید نیست کس دیگری از راه برسد و بگوید که آن بند و بندهای دیگر هم انعکاس فلان و بهمان نقاشی بوده اند. حتا اگر خودِ سهراب در مورد شعری چنین اظهار نظری بکند باز هم برای بسیاری از خوانندگان تفاوتی نمی کند، از چند جهت. یکی این که تفسیر یک بند از شعری را منوط به تفسیر متنی بیرونی کردن که خود چندین تفسیر از دلِ آن بیرون می آید سردرگم کننده است. در نمونه ی مورد نطر شما «دمیدن روح» و «تکمیل خلقت آدم» و «دور شدن خدا از آدم» و از این حرف ها تفاسیر مربوط به خودش را می طلبد. دیگر این که، هیچ شاعری فرصت اظهار نظر در مورد همه ی نوشته هایش را نداشته است. پس، تکلیف آن اشعاری که معلوم نیست اشاره شان به چه متن و عکس و نقاشی است چه می شود؟ 
خوب قبول. دوست دارم ببینم که شما در بررسی کامل تان از این شعر ، برداشت تان را از این بند مرتبط به نقاشی میکل آنژ چگونه به حرف ها و تصاویر پیش از آن ربط می دهید و به چه نتیجه ای می رسید.