بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری- (23) «دوست» قسمت سوم

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری- (23) «دوست» قسمت سوم

در بخش پیش  به بهانه ی که سهراب در ابتدای شعر «دوست» مصراع انتهایی شعر تی اس الیوت را سر لوحه ی شعرش قرار داده بود ترجمه هایی از شعر Journey of the Magi   را در اختیارتان گذاشتم تا بخوانید. یک پرسش مهم که بعد به آن خواهم پرداخت این است که آیا اگر کسی شعر «دوست» و شعر «سفر مغان» را خوانده باشد خودش با خواندن یکی خواهد گفت «هنگام خواندنِ این شعر یاد آن شعر افتادم. این دو از نظر معنی و منظور خیلی به هم نزدیک اند.» خیلی ها هستند که شعری را به خودش نمی توانند ربط بدهند چه برسد به این که شعر دیگری را به آن، یا آن را به شعر دیگری ربط بدهند. ترجمه های متفاوتی که ارائه شد می تواند تا اندازه ای به خوانندگان «دوست» و «سفر مغان» کمک کند تا وجوه مشترک بین این دو شعر را پیدا کنند.

 ترجمه گرچه به ظاهر دخلی به نقد ندارد، در باطن بدون تردید پیوند واجبی با آن دارد. ترجمه ی یک اثر بدون نقد و بررسی اش و بدون پاورقی های لازم برای انتقال بار فرهنگی و مذهبی و ... به خواننده زبان مقصد کاری بسیار سطحی خواهد بود.

یک وجه مشترک کار مترجم و منتقد این است که مترجم تلاش می کند همزبانانش متنی را که ترجمه کرده است همان طوری بخوانند که او فهمیده است، و منتقد سعی می کند به دیگران بقبولاند که متنی را که خوانده است می تواند آنچه را هم که او فهمیده است بگوید. البته، این «دیگران»، چه خواننده ی اثر مترجم و چه خواننده ی نقد منتقد، ممکن است ترجمه و بررسی ذهنی خود را هم داشته باشد و کار آن دو را همان طور بی چون و چرا نپذیرد. تفاوت موجود در ترجمه هایی که به زبان فارسی از شعر Journey of the Magi  انجام شده است، و نقدهایی که از آن به فارسی و انگلیسی موجود است بیانگر برداشت های متفاوت صاحبان آن آثار از این شعر الیوت است. برداشت های غلط گاهی ناشی از اطلاعات ناقص از زبان الیوت و ابزار مورد استفاده اش در این شعر است. امّا، برای بازگشت به موضوع محوری مان که شعر «دوست» است باید بگویم موردی که ممکن است غلط هایی را اندر غلطی دیگر کند این است که شعر الیوت و ترجمه و نقدش به طور کامل به شعر دیگری که شاعری ممکن است در باره ی شعر و شاعر دیگری گفته باشد ربط داده شود؛ چه شود! شعر «دوست» سهراب که گفته می شود پس از مرگ فروغ فرخزاد در باره ی او و کتاب «تولدی دیگر»ش سروده شده است درگیر چنین کلافی شده است که معنی آن را بیش تر به دست منتقد سپرده است تا خودِ شاعر. شعر الیوت بسیار پیچیده تر از شعر سهراب است. کسی که بخواهد بر اساس شعر الیوت شعر سهراب را بفهمد پیچیدگی هایی را به شعر سهراب تحمیل خواهد کرد که در آن نیست. اصرار برای ربط کامل شعر سهراب به متن کامل شعر الیوت آن هم بیش تر به این خاطر که او مصرعی از آن را بالای شعرش، بیرون از بدنه ی اصلی اش، نوشته است، باعث می شود منتقد با قیاسی بسیط اجزای شعر او را یک به یک به اجزا یا چیزهای مرتبط با شعر الیوت ربط بدهد. برای توضیح بیش تر بهتر می بینم ابتدا بسیار کوتاه نکاتی را در مورد شعر Journey of the Magi  از الیوت یادآور شوم.

 

در شعر «سفر مغان» یا «سفر مجوسان» دوصنعت ادبی غالب وجود دارد که در این شعر خوب در هم تنیده شده اند: یکی allusion  یا تلمیح و دیگری anachronism  یا اشتباه زمانی در روایت تاریخ. این هر دو کار مترجم را دشوار و یا بهتر بگویم کار او را گاهی با همه ی درستی ترجمه اش بی فایده می کند؛ زیرا هنگامی که خود اثر بدون شرح و تفسیر و حاشیه نویسی و پاورقی برای اغلب مردم انگلیسی زبان و مسیحی قابل فهم نباشد، ترجمه اش برای مردمی با فرهنگ و مذهب و تاریخی متفاوت به هیچ وجه گویا نخواهد بود.

شعر با نقل قولی شروع می شود که بخشی از یکی از خطابه های یک روحانی مسیحی به نام «لنسلوت اندروز» (1626-1555میلادی) است که در زمان ملکه الیزابت اوّل و جیمز اوّل می زیسته است. او از زبان یکی از مجوسان دارد ماجرای سفرشان به بیت اللحم برای دیدار مسیحِ تازه به دنیا آمده را نقل می کند؛ بنابر این، او دارد چیزی را نقل می کند که به زمان خودش مربوط نمی شود. حتی اگر او راوی معتبری باشد، دارد از زبان کس دیگری چیزهایی را روایت می کند که خود تجربه نکرده است. با همان جمله ی نخست و شیوه ی بیانش، قدمت روایت خودش را نشان می دهد:

“A cold coming we had of it,…”

این جمله، امروزه، به این صورت و حتی به صورت مرتب شده اش معنی اش را آن گونه که ما می فهمیم نمی رساند. اگر آن را مرتب کنیم این طور گفته می شود:

“We had a cold coming of it,…”

در ترجمه های موجود که برای ما منبعی برای بررسی برداشت های افرادی است که مدعی اند این شعر را خوب خوانده و فهمیده اند، جمله ی نخست اغلب جوری ترجمه شده است که مجوسان از فرا رسیدن سرما سخن می گویند. واژه ی coming  به معنی آمدن و فرارسیدن گرفته شده است؛ در حالی که در ادامه در اغلب ترجمه ها عبارتِ  «درست در وسط زمستان» یا «چلّه ی زمستان» آمده است که از نظر زمانی با فرارسیدن سرما و زمستان جور در نمی آید. خوب، این تفاوت زمانی با توجه به صنعت ادبی «اشتباه زمانی در روایت تاریخ» که به منظور خاصی به کار گرفته شده است قابل توجیه است؛ پس ایراد کار ترجمه ها در چیست؟ به نظر من آنچه که جمله ی نخست را ادبی تر می کند این است که coming   و  cold   تنها با معنی نخست شان قابل فهم نباشند.  Coming  به معنی آغاز هم هست، و  cold  با معانی و اشارات ضمنی اش شاعرانه تر است. به نظر می رسد که مجوسان تنها از سرمای هوا نمی گویند، آنها به گونه ای از فضای موجود که بی رغبتی و تردید را به جانشان افکنده است نیز می گویند. تمایل به حفظ فضای گرم و لذّت بخش زندگی کنونی شان از همان ابتدای سفر از سوی وسوسه های درون شان مدام تکرار می شد. همین تمایل درونی است که با عث می شود بگویند ندایی به آنها می گفت که «این همه بیهوده است.»

تنها در ترجمه ی  محمود داوودی و خلیل پاک نیا واژه ی «آغاز» آمده است، آن هم به این صورت:

و سرما از همان آغاز بر ما فرود آمد

در واقع، coming  به هر دو معنی «آغاز» و «آمد» در این ترجمه آمده است.

ادامه ی شعر که دیگر خارج از علامت نقل قول از زبان یکی از مجوسان (منتها به نمایندگی گروه سه نفره شان) روایت می شود همچنان دربرگیرنده ی تلمیح و اشتباه زمانی در بیان تاریخ است.  مجوسان بی اعتنا به تاریخ، از زمان خود چند قرن جلو آمده اند تا بخشی از خطابه ی لنسلوت اندروز را سرآغاز روایت شان قرار دهند. بعد دوباره به گذشته برمی گردند و از سختی سفر در زمستان آن هم احتمالاً از ایران باستان به سوی بیت اللحم به امید دیدار مسیح نوزاد می گویند. مجوسان هنگامی که از سختی سفر می گویند دوباره گریزی به گذشته ای می زنند که در آن زندگی بی دردسری را با لذّت جویی سپری می کردند. این گریز به گذشته که در حقیقت گذشته ی تاریخی همه است نشان می دهد که پذیرش رسالت و پیروی از یک رسول برای آغاز زندگی جدید تا چه اندازه دشوار است. (لازم به یادآوری است که شرح در هم و برهم از گذشته و حال و آینده باعث می شود که شتربانانی را که به هوای زن و شراب کاروان را رها می کنند و می روند هم بتوانیم همراهان سفرهای گذشته مجوسان بدانیم و هم همراهان این سفرشان. من در جایی نخوانده ام که این سه مجوس در سفر برای دیدار مسیح همراهانی همچون این شتربانان داشته باشند. بیش تر به نظر می رسد که راوی می خواهد بگوید که آن شتربانان در گذشته ی پر عیش و نوش اربابان شان هنگامی که آنها را غرق در لذّت جویی می دیدند شهوت شان برانگیخته می شد و کاروان را در پی شراب و زن هایشان نیمه ی راه رها می کردند.) مجوسان در حالی که از ماجرای سفرشان برای دیدار مسیح در نوزادی اش می گویند، یکباره با اشاره به چیزهایی برای نشان دادن رنج ها و شکنجه های حضرت مسیح دچار پیشروی در زمان می شوند. آنها از سه درختی می گویند که در حقیقت سه صلیب بوده است که حضرت مسیح به یکی از آنها آویخته شده بود. آنها اشاره ای به خیانت یهودا دارند و یادی  هواریون حضرت مسیح نیز به اشاره یادی می کنند. نمی خواهم شعر الیوت را بررسی کنم، الحمد لله بررسی های خوبی به زبان انگلیسی از آن موجود است که علاقه مندان می توانند برای آگاهی بیش تر به آنها رجوع کنند. می خواهم کم کم به «دوست» و سهراب سپهری برگردم و با این مقدمات مشخص کنم که آخرین جمله ی الیوت یا مجوسان تا چه اندازه به متن شعر سهراب و به زندگی و مرگ فروغ فرخزاد مربوط می شود.

الیوت با این عقب و جلو رفتن در تاریخ می خواهد چیزی را که به گذشته مربوط می شود به زمان حال نیز ربط بدهد. حرف او فراتر از ماجرای آن سه مجوس و آن سفر و به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح است. در تاریخ آمده است که آن سه مجوس نیز بعدها شهید شده اند. بنا بر این، جمله ی I should be glad of another death اگر از زبان آنها باشد باید به شهادتی دیگر از جانب آنها در راه عیسی مسیح اشاره کند زیرا آنها می گویند که اگر قرار باشد باز هم چنین سفر دشواری را تکرار کنند چنین می کنند؛ امّا، الیوت این حرف را از زبان آنها به زبان نیاورده است.  او بی دلیل از we   به  I  نمی رسد. این I  می تواند غیر از یکی از مجوسان، لنسلوت اندروز و حتی خودِ تی اس الیوت باشد. این  I  هر کسی که باشد مرگی که از آن سخن می گوید باید مرگی مربوط به حضرت مسیح(ع) و یا آن مجوسان باشد. امّا، این مرگ مرگِ هر کئام که باشد چگونه می شود آن را و یا حرف الیوت را به زندگی و مرگ فروغ فرخزاد ربط داد؟

منطقی است که فکر کنیم چون مجوسان می گویند که پس از مرگ مسیح که برای نجات مردم و حیات دوباره شان بود آنها دوباره به زندگی و خدایان پیشین شان برگشته اند، مسیح باید با مرگی دیگر حیاتی دیگر به آنها ببخشد. لازم به ذکر است که برخی از مسیحیان بر این باورند که پس از به صلیب کشیده شدن عیسی مسیح درهای بهشت به روی پیروان او که به خاطر سرکشی آدم و حوا از آن رانده و محروم شده بود ند باز شده است، البته در صورتی آنها می توانند به بهشت بروند که ایمان داشته باشند و دیگر گناه نکنند. اکنون آنها فاقد این ایمان اند و مدام در حال تکرار گناهان پیشین اند. پس، لازم است مسیح با مرگی دیگر این ایمان را به آنها برگرداند و آنها را دوباره نجات دهد. بدون این مرگ مجدد انگار رسالت او کامل نیست.

به نظر من، سهراب نمی خواهد فروغ را به عیسی مسیح تشبیه کند که شوخی اش هم قشنگ نیست. برای توضیح این مطلب می خواهم دوباره به ترجمه های ارائه شده از شعر «سفر مغان» گریزی بزنم.

 

به عنوان نمونه ای دیگر از ناکارایی ترجمه برای بیان حرف الیوت به مورد زیر توجه کنید: الیوت از زبان راوی اش می گوید:

  Then at dawn we came down to a temperate valley,

Wet, below the snow line, smelling of vegetation;

With a running stream and a water-mill beating the darkness,

با نگاهی به ترجمه های ارائه شده خواننده متوجه می شود که مترجمین محترم به عنوان وصفی ساده آن را به گونه ای بیان کرده اند که از بار شعری آن کاسته شده است. در اغلب این ترجمه هاعبارتِ below the snow line  در متن خود شعر و ماجرای آن و موازی با درونمایه ی آن خوانده و درک نشده است. در برخی از ترجمه ها با زرنگی جوری این عبارت ترجمه شده است که معلوم نیست حرف اصلی اش چیست.

 استاد شمیسا نوشته است:

سپس در سپیده دمان به درّه یی معتدل فرود آمدیم

نمناک، فرود سطح برف، عطر دار و درخت می داد.

با نهر آبی شتابان و آسیابی که در تاریکی می چرخید.

 

سعید سعیدپور نوشته است:

 

آنگاه در پگاه به درّه ای خرم فرود آمدیم

نمناک، زیر خط الرّأس برف، با بوی نباتات،

نهری در آن روان و آسیابی آبی که تاریکی را می کوبید،

 

دیگری نوشته است:

و سحرگاهان به دره‌ای خوش آب و هوا رسیدیم؛
مرطوب، معتدل، آکنده ازعطرِ گیاه،
با جویباری جاری و آسیابی آبی که بر تاریکی می‌کوفت،

اغلب ایراد در اشتباه در ترجمه نیست، ایراد در خود کار ترجمه ی ادبی است که بدون حاشیه نویسی و پاورقی همیشه ناقص است. الیوت با نمایش تصویر ذکر شده خواسته است به گونه ای میلاد دوباره ی زمین و زمینیان را با میلاد حضرت مسیح همزمان کند. آن گیاهانی که کم کم از جایی که برف آب شده است خودی می نمایانند، نماد زندگی دوباره ای هستند که نه تنها با میلاد حضرت مسیح، بلکه با به صلیب کشیدن اش به بشر بخشیده شده است. تعریف snowline  نکته ی دیگری را نیز درباره ی موضوع و درونمایه ی این شعر آشکار می کند که بعید نیست مد نظر الیوت بوده باشد. snowline  در واقع سطحی و یا خطی از برف در کوهستان است که از آنجا به بالا هرگز برف آب نمی شود. پس، برف تا آنجا که مجال بود آب شده است و گیاهان و بهار پدیدار و پیدا شده اند. مجوسان می دانند که حضرت مسیح در فضای مناسب و ممکن موجود ظهور کرده است، همچنین می دانند که تمام آن شیوه ی زندگی سرد و مذهب جامد(!) مانند برف های قلّه ی کوه ها از بین نخواهد رفت و ماندنی است. آنها با بیان این که حتی پس از ظهور و قیام عیسی مسیح مردم به زندگی گذشته شان برگشته اند همین تصویر را به زبان روشن تر تکرار می کنند. چون آنها بر این باورند که زندگی و مرگ عیسی مسیح در وهله ی نخست برای رهایی از تنبیهی بود که گناه آدم و حوا بر بشر تحمیل کرده بود، حالا می خواهند که با تولّد و مرگی دیگر عیسی مسیح آنان را از گناهانی که حالا دارند انجام می دهند نجات دهد و این چنین رسالت اش را کامل کند. خودِ آنها نیز راضی اند که دوباره در راه او شهید شوند.

«مرگ دیگر» در مصراع پایانی تی اس الیوت، هم به معنی مرگی با کارایی بیش تر است و هم به معنی تکرار مرگ آن هم نه یکبار بلکه چندین بار؛ به این دلیل که هر بار که بشر گناه کند و حضرت مسیح بیاید و با پذیرش شکنجه و صلیب و با redemption  او را نجات دهد، همواره مجبور است برای تقاضای عفو برای بشری که مدام در حال گناه است خود را قربانی کند. حضرت عیسی انسان را از گناهان گذشته اش پاک کرد، اگر او شکنجه و مرگ را با این شرط می پذیرفت که گناهان آینده ی بشر نیز بخشوده شود دیگر لازم نبود پیروانش مرگ دیگری را برای بخشش گناهان شان آرزو کنند. 

امّا، به نظر نمی رسد سهراب تا این اندازه به جنبه ی مذهبی جمله ی پایانی تی اس الیوت توجه کرده باشد. فروغ فرخزاد در این شعر سهراب با این که «بزرگ» است و «با همه ی افق های باز» نسبت دارد، نه آن عیسی مسیحی است که به آسمان عروج کرد، و نه از آن مجوسانی است که مأموریت شان را در زمان تولّد و زندگی عیسی مسیح و پس از مرگ او با شهادت شان کامل کردند هر چند کار نجات بشر از بی ایمانی و گناه ناقص ماند. بدون تردید، شعر سهراب به عنوان وصفی از فروغ فرخزاد مو به مو با شعر تی اس الیوت جور در نمی آید. باید دید که کجای این شعر و نیز زندگی و مرگ فروغ با کجای شعر الیوت و ماجرای آن مغان سازگار است.

اصرار بیش از حد برای ربط دادن تمام یک شعر با همه ی سطوح معانی متفاوت آن به شعری که فقط از بخشی از آن به عنوان تلمیح استفاده می کند ممکن است خیلی تحلیل گرانه باشد، ولی چندان شاعرانه نیست؛ منظورم این است که هر چه را که منتقد حتی به درست از درون شعر شاعر می کشد بیرون لزوماً همان چیز و چیزهایی نیست که به آن صورت مد نظر شاعر بوده است؛ چه برسد به این که منتقد به هیچ وجه مصرعی از درون شعر اصلی را به شعر و ماجرایی که به آن اشاره ای شده است ربط ندهد. دکتر شمیسا در بررسی متن شعر «دوست» در کتاب نقد شعر سهراب سپهری چاپ اوّل، سال 1370، حرفی از اینکه خودِ متن شعر سهراب چه اشاره ای به شعر الیوت می کند نمی زند. ایشان فقط به ماجرای زندگی و آثار نخستین فروغ و آخرین اثرش «تولدی دیگر» اشاره می کند و با استدلالی خارج از متن شعر سهراب و حتی تا حدودی متفاوت از متن شعر الیوت از «تولدی دیگر» تعبیر به «مرگی دیگر» می کند تا دلیل استفاده ی سهراب از آن مصرع پایانی تی اس الیوت را توضیح دهد. با چنین روشی ناچار می شود گاهی فروغ را از آن مجوسان و سرآخر خود حضرت مسیح فرض کند.

با این که سهراب از آخرین مصرع شعر الیوت در ابتدای شعر «دوست» که گفته می شود در مورد فروغ و مرگ اوست استفاده کرده است، اگر منتقدی بیاید و در بالای شعر «سفر مجوسان» الیوت جمله ای در باره ی فروغ را قرار بدهد و آن را تلمیحی به حساب بیاورید و همه ی شعر الیوت را به آن ربط بدهد و با افراط به جای بررسی شعر «دوست» شعر «سفر مجوسان» را موشکافی کند، نقدش نقدِ محققانه ای خواهد بود، ولی نمی توان با آن به قصد اصلی سهراب از نقل قول ملیح و شعر ظریف اش پی برد. اگر آنچه را که ما به عنوان قصد سهراب از بیان تلمیح اش کشف کرده ایم درست بدانیم شاید ناچار بشویم شعرش را برای پشتیبانی از آن مقصودِ مکشوف ناقص ببینیم. البته، به نظر من شعر «دوست» نقصی ندارد، نقص در افراطی است که در کار ارتباط مو به موی شعر الیوت و شعر سهراب خرج شده است. چرایی اش را عرض می کنم:

جمله ای که سرآغاز این مرثیه گونه ای است که سهراب در حق و وصفِ دوست نوشته است، از «مرگی دیگر» می گوید. هر چند جمله ی الیوت که سرآغاز شعر سهراب است از جملات پیش از خود در شعر «سفر مجوسان» با نقطه ای جدا شده است، با خود مفهومی شرطی را منتقل می کند، به این معنی که معلوم می شود که مرگی که گوینده با آن مواجه خواهد شد آن مرگی نیست که دلخواه اوست، و نیز می توان گفت مرگی را که او از آن صحبت می کند در هر صورت رخ نخواهد داد. جدا از مفهوم نمادینی که این مرگ و به دنبال آن، آن تولّد دیگری که پس از آن رخ می دهد می تواند داشته باشد، این مرگ می تواند معنی واقعی خودش را هم داشته باشد، و بعید نیست که همین معنی در وهله ی نخست مد نظر سهراب بوده باشد که از آن جمله در آغاز شعرش استفاده کرده است. دقت کنید که نمی خواهم بگویم معانی دیگری که به دنبال این معنی به شعر سهراب اعمال می شود بی ربط است، بلکه می گویم ربط نخست و نخستین نکته ای که به نظر شاعر می رسد و درجا به نظر خواننده ای که با حادثه ی مرگ فروغ آشناست می رسد خیلی ساده تر از تصاویر پیچیده ای است که با شکّ به شعر سهراب پیوند زده می شود. ممکن است بپرسید : «مثلا  چه شکّی؟»

به بخشی از نقد دکتر شمیسا از این شعر با پیوند زدن شعر الیوت به آن توجه کنید:

«آیا سهراب می خواهد بگوید که با مشقّت بسیار به فروغ رسیدیم و اینک که او رفته است باید به تنهائی مشقّتی دیگر را در میان مردمی بیگانه که به عقاید و آراء کهن خود آویخته اند تحمل کنیم؟ در این صورت آن I (من) مصراع الیوت که در آغاز اشاره به فروغ بود تبدیل به خود سپهری می شود!»

شکّی که دکتر شمیسا در این بخش از بررسی اش ابراز می کند ارتباط بین ماجرای درون شعر الیوت و منظور سهراب را پیچیده تر از آنی که هست می کند. این شکّ حتی خواننده ی بررسی ایشان را برای درک نتیجه ی نهایی و منطقی تحلیل شان سردرگم می کند. هر چند به طور خلاصه دلیلی را که برای ادعای خود دارم عرض می کنم، بهتر است بررسی ایشان را در کتاب نقد شعر سهراب سپهری بخوانید.

با نقل قولی که از دکتر شمیسا آورده ام معلوم می شود ایشان در قیاس شان «فروغ» را خودِ حضرت مسیح گرفته اند و سهراب را یکی از آن سه مجوسی که او را در نوزادی اش دیده و در برابرش تعظیم کرده اند گرفته است. در شعر الیوت یکی از آن سه مجوس دارد در پیری ماجرای سفری را بیان می کند که در جوانی به عزم دیدار حضرت مسیح انجام داده است. شعر الیوت نشان نمی دهد این سه مجوس چگونه و با چه ایمانی نسبت به حضرت مسیح می میرند، در تاریخ آمده است که این سه نفر شهید شده اند. در زمانی که این مجوس و در حقیقت مؤمن به دین عیسی (ع) دارد ماجرای سفرشان را نقل می کند خود از مرگ خود و دلیلی که برای آن کشته می شود خبردار نیست. پس طبیعی است که آرزو کند مرگی نصیب اش شود که در راه مسیح و با تکمیل مأموریت اش بوده باشد، ولی باز، این مرگ و هر مرگ دیگری که مدنظرش باشد لزوماً آن چیزی نیست که سهراب هنگام استفاده از این نقل قول در نظر داشته است. برای نزدیک تر شدن به نظر سهراب باید بیش تر و بهتر به متن شعر «دوست» نگاه کنیم. باید ببینیم چه بخشی از متن شعر سهراب با ماجرای درون شعر تی اس الیوت جور در می آید؟  

سهراب در معرفی آن دوست یا فروغ  می گوید:

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

«چیدن خوشه ی بشارت» در واقع می تواند همتای «سفر برای دیدار حضرت مسیح» باشد. پس، آن دوست یا به برداشت ما «فروغ» باید یکی از آن مجوسان باشد.  در حقیقت، وظیفه ی آن سه مجوس این بود که با دیدار حضرت مسیح(ع) میلاد و ظهورش را به دیگران بشارت دهند. حتی هیرودیس که قصد نابودی عیسی مسیح را داشت منتظر بود که آنها به او بگویند که او در کجا به دنیا آمده است تا عدّه ای را برای قتل او به آنجا گسیل کند. امّا، با توجه به ماجرای کامل آن سه مجوس متوجه می شویم که فروغ نمی تواند مانند هیچ کدام از آنها باشد. چرا؟ برای این که فروغ حتی با «تولّد دیگر»ش مجال دیدار مسیح در نوزادی اش را نداشت. این مرگِ ناگهانی و بی موقع به او مجال نداد سفرش را در همان مرحله ی نخست اش کامل کند. سهراب در ادامه ی شعرش می گوید:

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند.

آن سه مجوس توانستند روبری حضرت مریم و عیسی مسیح(ع) بنشینند و تعظیم کنند. ولی «فروغ» به این مرحله از سفرش نرسید. البته، تصویر دیگری در شعر سهراب است که می تواند بیان گر این باشد که فروغ مرحله ی سجده را پشت سر گذاشته بود. سهراب می گوید:

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

سهراب این ها را پیش از صحبت از «رفتن برای چیدن یک خوشه ی بشارت» بیان می کند. آن سجودی که از آن می گوید، در حقیقت، مقدمه و علّت اصلی سفر بوده است. متأسفانه، مرگ به فروغ نه مجال دیدار را داد و نه مجال سجود را. حتی اگر حاصل آن دیدار و سجده خوردنِ نمادین یک سیب بود فروغ از آن بی نصیب ماند؛ و ما اگر هم به آن برسیم باید بی او آن را صرف کنیم.  آن «مرگ دیگر» برای ما و فروغ باید مرگی در زمان مناسب و با هدفی بزرگ باشد. سهراب از این حسرت می خورد که چرا فروغ پیش از اینکه سفرش را کامل کند دچار چنان مرگی شد که نه شکل اش و نه زمانش شایسته ی جویای حقیقتی همچون او نبود.

به نظر من با این که چنین برداشتی ساده به نظر می رسد ولی در هماهنگی شعر سهراب با شعر و  جمله ی پایانی تی اس الیوت می توان حدس زد که نگاه نخست سهراب به مرگ فروغ و آرزوی «مرگی دیگر» به همین سادگی می تواند باشد.

با عرض معذرت از همه ی مترجمان و منتقدان محترم

 

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری- ادامه بررسی «دوست» -قسمت دوم

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری- ادامه بررسی «دوست»

قسمت دوم

 

تصمیم گرفته ام در ادامه ی بررسی «دوست» شعر   The Journey of the Magi از الیوت و چند ترجمه از آن را وارد بحث کنم تا با هم ببینیم و بسنجیم که کجای شعر الیوت یا چه چیز آن به شعر  سهراب بهتر می خورد. اما پیش از این کار بد نیست به نظر یکی از خوانندگان که پس از بخش نخست آمده است بپردازم؛ هر چند که ربطی به «دوست» ندارد و در مورد «مسافر» است، ایشان نظرشان را برای این که زود دیده شود ذیلِ بررسی «دوست» آورده اند و  بنده هم برای خوشنودی شان می خواهم زودتر و پیش تر به آن بپردازم. ایشان در «اوّل نظر»شان چنین نوشته اند:

دوشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۴ ساعت: 18:45

توسط:آرش

سلام
  در جستجوی گوگل وبلاگ شما رو پیدا کردم
  خوشحال شدم که بررسیی از شعر مسافر سهراب رو میتونم بخونم
  اما با خوندن نوشته هایتان ناامید شدم
  شما هنوز سهراب رو نشناخته اید مضاف بر اینکه عرفان رو هم نشناخته اید وگرنه در   مورد مسافر سهراب اونطوری نمیگفتید. توصیه میکنم آثار آقای شمیسا رو   بخونید.براتون مفیده.
  "مشکل مسافر این است که با زبان، دیوارهایی به دور خودش کشیده و سقفی به   روی آنها گذاشته است که سخت می تواند از درون زندانی که ساخته رهایی پیدا کند.   این که می گویند هر کسی در جهانی زندگی می کند که با زبانش ساخته است در مورد   مسافر سهراب درست است. ما جهان را بهتر از آنچه که با توانایی های زبان مان می   توانیم معرفی کنیم نمی توانیم بشناسیم. بده-بستان هایی که بین واقعیت و زبان   وجود دارد جهان بینی آدم ها را می سازد. مسافر جهان را آن گونه که تببیین می کند   می بیند. به همین دلیل، پیش از این که مغلوب دنیایی باشد که در آن زندگی می کند،   مغلوب زبانی است که برای تعریف آن دنیا استفاده کرده است. او مانند یک لوطی   جوانمرد می خواهد سر حرف و قولش بایستد، پس راه برگشت از گفته اش را ندارد. حسّ   می کند که گفته و کرده اش باید یکی باشد. اگر داش آکل صادق هدایت حرف پنهان و   جوانمردانه اش این بود: «کُشتی منو مرجان!» مسافر سهراب باید بگوید: «کُشتی منو   زبان!»حتی خطر منطق زبانی مسافر می تواند مخاطب اش(یعنی من و شمای خواننده) را   هم بکُشد! همان طوری که می تواند گاهی نااُمیدی را با دل بستن به شقایقی امیدوار   کند. در دایره ی منطقی مسافر همه چیز آن طوری است که او می گوید، ولی در بیرون   از این دایره واقعیت همانی نیست که او تصور می کند. (اگر سر خواننده هم در این   دایره به دَوَران افتاده باشد حق دارد!) مسافر حتی ادعای وصال هر دو چیز دیگری   را رد می کند. وصل نیلوفر و آب، خوابِ تُردی بیش نیست. دوام ندارد. اوّلش دل   آویز است، ولی ادامه اش مانند کابوسی شکننده است"
  انگار موقع نوشتن این سخنان تکیه ای به صندلی داده اید و عینک تان رو کمی جابجا   کرده اید و از زیر عینک نگهی عاقل اندر سفیه به سهراب انداخته اید و این حرف ها   رو نوشته اید!!!
  متاسفم که درکتون از سهراب اینچنینه!!!

 وب سایت   ایمیل

       

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب   سپهری (24) دوست

 

برای کسانی که نمی دانند چه بخشی از این نوشته از ایشان است و چه بخشی از اینجانب، بخش مربوط به ایشان را به طور مجزا دوباره با فونت درشت و برجسته تقدیم می کنم:

سلام
در جستجوی گوگل وبلاگ شما رو پیدا کردم
خوشحال شدم که بررسیی از شعر مسافر سهراب رو میتونم بخونم
اما با خوندن نوشته هایتان ناامید شدم
شما هنوز سهراب رو نشناخته اید مضاف بر اینکه عرفان رو هم نشناخته اید وگرنه در مورد مسافر سهراب اونطوری نمیگفتید. توصیه میکنم آثار آقای شمیسا رو بخونید.براتون مفیده.

انگار موقع نوشتن این سخنان تکیه ای به صندلی داده اید و عینک تان رو کمی جابجا کرده اید و از زیر عینک نگهی عاقل اندر سفیه به سهراب انداخته اید و این حرف ها رو نوشته اید!!!
متاسفم که درکتون از سهراب اینچنینه!!!

 

 

فقط همین قدر از این نوشته به قلم این منتقدِ آرش نام است. این آقا با توجه به زمان ثیت نظر دوم شان مشخص است که دو دقیقه بعد به این نتیجه رسیده اند:

دوشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۴ ساعت: 18:47

توسط:آرش

 

از خوندن باقی مطالب وبگاه تون منصرف شدم.

 وب سایت   ایمیل

       

بررسی   اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری (24) دوست

         

 

ایشان فقط به نقل قولی از بررسی اینجانب از «مسافر» بسنده کرده اند و بدون تحلیل آن و بیان ایرادهای آن حکم کرده و نصیحت فرموده اند که:

یک، شما هنوز سهراب را نشناخته اید.

دو، عرفان رو هم نشناخته اید.

سه، آثار آقای شمیسا رو بخونید.

چه قدر بد است که خواننده ی آثار دکتر شمیسا به عنوان یک منتقد حرفه ای به چنین نتیجه ای برسد که:

از خوندن باقی مطالب وبگاه تون منصرف شدم.

آن استاد بزرگوار چه نیازی به چنین هواخواهی دارد؟ این بدترین نوع دفاع از آن شخصیت فرهیخته است. کسی که می تواند مثلاً بگوید «با خواندن این بخش از نوشته تان که دارای «این اشتباه» و «آن اشتباه» و «چندین اشتباه به این شرح و به این دلیل» است تصمیم گرفته ام با دقت بیش تری بقیه ی مطالب تان را بخوانم،» جوری در مطالعه پاپس می کشد که خیلی ها ممکن است به این نتیجه برسند که ایشان خیلی از آثاری را که خوانده اند نیمه خوانده رها کرده اند و فقط هر چه را با سلیقه خودشان  جور در می آید می خوانند. این کار و چنین زبانی برای معرفی خود،  نوعی «خودزنی» است.

باید به ایشان بگویم:

دوست عزیز، با این روش تان شما همان قدر در خواندن مطالب این وبگاه به من و خودتان کمک می کنید که در نخواندن شان این کار را می کنید. خیلی ها خواندن شان مثل نخواندن شان است و عجیب تر این که نوشتن شان مثل ننوشتن شان. در یک کلام، شما از حاصل خواندنشان هنگامی که از خوانش متنی صحبت می کنند چیزی دستگیرتان نمی شود، همان طور که از خواندن نوشته شان چیزی که حرف مشخصی در آن باشد و به شما و نوشته شما ربط داشته باشد درنمی آید.

دوست عزیز، این یک ضعف است که خواننده ای، آن هم یک منتقد ادبی، با خواندن مطالبی که خلاف سلیقه و آگاهی و دانش اوست از مطالعه ی بقیه ی مطالب نویسنده ای سرباز زند وتا این اندازه از خود نقطه ضعف نشان بدهد. کدام منتقد بزرگی چنین کاری کرده است که شما می کنید؟ آیا مراد و مرشدِ شما،دکتر شمیسا، چنین کاری می کند؟ حتی اگر من به عنوان نویسنده ای که طرد یا تحقیر شده است احساساتی و عصبانی شوم و بگویم «فدای سرم که نمی خوانید!» نقطه ضعف بزرگی از خودم نشان داده ام. بنده چنین حرفی نزده و نخواهم زد. می خواهم همه این مطالب را خوب بخوانند و نقدی بنویسند که نقد باشد و با آن استادانه راهنمای من دانشجو باشند.

شما چه اندازه از مطالب این وبلاگ را خوانده اید که به این نتیجه رسیده اید که من چیزی از دکتر شمیسا نخوانده و نمی دانم و یا از عرفان چیزی سرم نمی شود؟ اصلاً، حق با شما! من هیچ چیز از چیزهایی که شما و خیلی ها از سهراب و عرفان می دانند نمی دانم، کجای نوشته ی شما به کجای نوشته های من به طور خاص و مشخص می پردازد تا دیگران هم بدانند که شما به چه جمله و پاراگراف مشخصی از آنها دارید ایراد می گیرید؟ کدام جمله از جملاتی که از من نقل قول آورده اید نشان می دهد که نگاه من به سهراب نگاه عاقل اندر سفیه است؟ آنچه را که شما در نوشته ی من خلاف سهراب و عرفان دیده اید عین افکار سهراب و سنت عرفانی ثبت شده در ادبیات ما است. هنگامی که از زبان سهراب می گویم «کُشتی منو زبان،» در واقع حرف سهراب را که می گوید « واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد» این گونه تکرار کرده ام. سهراب که می گوید: «و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید، و نخوانیم کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند،» در حقیقت به زبان خودش می گوید که زبان نمی تواند حس واقعی و حقیقی مان نسبت به پدیده های پیرامون مان را به دیگران منتقل کند. بخش هایی از صحبت مسافر و میزبان به تلقی هر یک از آن دو از موضوعات مورد بحث شان مربوط می شود. سهراب به روش خودش حرف حضرت مولانا را به تصویر می کشد که می گفت: «مفتعلن مفتعلن کشت مرا!» و من هم به روش خودم حرف مولوی را از زبان سهراب این چنین تکرار کرده ام که «کُشتی منو زبان!» پیوند سهراب و ادبیات عرفانی را من این چنین دیده و بیان کرده ام، و فکر می کنم با وجود نقص فراوانِ آن از روش تمجید و مداحی شما گویاتر است. در دوره ی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی دانشجوی دکتر شمیسا بوده ام، کتاب هایشان را خوانده ام ولی به توصیه ی شما باز هم می خوانم و بهتر از پیش می خوانم. امّا، باید بگویم که با حداقل شناختی که از ایشان دارم فکر می کنم اگر تنبل ترین دانشجوی ایشان هم بوده باشم، این نوشته ی کم ارزش اینجانب از آن حداکثر تمجید باارزش شما برای یک مدرس دانشگاه قابل سنجش تر است. دکتر شمیسا در برابر نقد و یا مخالفت دانشجویان با نظرشان در کلاس بدون شکّ اندیشمندانه برخورد می کنند، نه با قهر. شما که در مطالعه این قدر دمدمی مزاج تشریف دارید ممکن است بعدها در مطالعه ی آثار همین استاد فرهیخته نیز دچار چنین حالی شوید. بعضی ها پس از خواندن «شاهدبازی در ادبیات فارسی» اثر دکتر شمیسا با واکنشی همچون واکنش کنونی شما با ایشان برخورد کرده اند.

حالا، می خواهم با اجازه ی همه برگردم به بحث شعر الیوت و چند ترجمه ای که از آن دیده و خوانده ام. ان شاء الله در قسمت بعد به نکاتی در مورد آنها و رابطه شان با متن اصلی اشاره خواهم کرد.

 نخست شعر الیوت را خوب بخوانید. سپس، نقدهایی را که در مورد آن نوشته شده است بخوانید تا با تلمیح های مورد استفاده ی شاعر و کاربردشان در این روایت شاعرانه از سفری تاریخی آشنا شوید.

 

The Journey of The Magi

'A cold coming we had of it,

Just the worst time of the year

For a journey, and such a long journey:

The ways deep and the weather sharp,

The very dead of winter.'

And the camels galled, sorefooted, refractory,

Lying down in the melting snow.

There were times we regretted

The summer palaces on slopes, the terraces,

And the silken girls bringing sherbet.

Then the camel men cursing and grumbling

and running away, and wanting their liquor and women,

And the night-fires going out, and the lack of shelters,

And the cities hostile and the towns unfriendly

And the villages dirty and charging high prices:

A hard time we had of it.

At the end we preferred to travel all night,

Sleeping in snatches,

With the voices singing in our ears, saying

That this was all folly.

 

Then at dawn we came down to a temperate valley,

Wet, below the snow line, smelling of vegetation;

With a running stream and a water-mill beating the darkness,

And three trees on the low sky,

And an old white horse galloped away in the meadow.

Then we came to a tavern with vine-leaves over the lintel,

Six hands at an open door dicing for pieces of silver,

And feet kiking the empty wine-skins.

But there was no information, and so we continued

And arriving at evening, not a moment too soon

Finding the place; it was (you might say) satisfactory.

 

All this was a long time ago, I remember,

And I would do it again, but set down

This set down

This: were we led all that way for

Birth or Death? There was a Birth, certainly

We had evidence and no doubt. I had seen birth and death,

But had thought they were different; this Birth was

Hard and bitter agony for us, like Death, our death.

We returned to our places, these Kingdoms,

But no longer at ease here, in the old dispensation,

With an alien people clutching their gods.

I should be glad of another death.

 

ترجمه ی نخست از استاد دکتر شمیسا:

 

سفر مغان

سرمائی می آمد که از آن بی نصیب نماندیم

درست در بدترین وقت سال

در سفری و چنین سفری دراز:

جاده ها  پر ورطه و هوا گزنده بود

وسط چلّه زمستان.

و شتران آزرده، با پاهای زخمین، سرکش

در برف و آب زانو می زدند

روزگارانی را پشت سر گذاشته بودیم که بدان افسوس می خوردیم

کاخ های تابستانی بر دامنه ها، ایوان ها

و کنیزکان ابریشمین قبا که شربت می آوردند.

سپس شتربانان لعن و طعن می کردند و گلایه آغازیده بودند

می گریختند و شراب و زنان خود را می طلبیدند

آتش شبانه در حال خاموشی بود و سرپناهی نداشتیم

شهرها دُژآیین و ولایات دشمنانه بود

دهستان ها پلشت و مخارج گزاف بود

چه روزگار دشواری داشتیم

به فرجام، بهتر آن دیدیم همه طول شب را سفر کنیم

و جسته و گریخته، پرتی زنیم

با آوایی که در گوشمان ندا درمی داد که

همه این ها احمقانه است.

 

سپس در سپیده دمان به درّه یی معتدل فرود آمدیم

نمناک، فرود سطح برف، عطر دار و درخت می داد.

با نهر ابی شتابان و آسیابی که در تاریکی می چرخید

و سه درخت زیر آسمانی نزدیک

و اسب پیر سپیدی که تاخت زنان در چمن زار دور شد

سپس به میکده یی فرازآمدیم که بر سر در آن برگ های تاک آویخته بود

شش دست در آستانه ی دری باز برای سکّه های نقره طاس می ریختند

و پاها بر مشک های تهی شراب لگد می زدند

امّا در آنجا خبری نبود و لذا به سفر خود ادامه دادیم

و در آغاز شب رسیدیم و نه حتی یک لحظه پیشتر

جای را یافته بودیم و این (می توان گفت) رضایت بخش بود.

 

همه این ها، زمان ها پیش بود، به یاد می آورم

و دوباره چنین می کنم، امّا این را تو بگو

تو بگو این را: آیا ما همه آن راه را

برای میلاد بود که کوبیده بودیم یا ممات؟

محققاً، میلادی بود

ما شواهدی داشتیم و شکی در میانه نبود

من تولد و مرگ را دیده بودم

امّا می اندیشیدم که بین آنها تفاوت است

این میلاد برای ما عذابی سخت و تلخ بود، مثل ممات، مرگ ما،

به سرزمین خود بازگشتیم، این اقالیم

امّا دیگر در اینجا در آسایش نبودیم، در این نظم و نظامات کهن

با مردمی بیگانه که به خدایان خود متشبث بودند.

از مرگی دیگر شادمانه خواهم بود.

 

 

ترجمه ی دوم از سعید سعید پور:

 

سفر مجوسان

 

«سرمایی سخت بر ما گذشت،

نابگاه ترین موسم برای سفر،

آن هم سفری چنان دراز:

گذرگاه ها ژرف و هوا گزنده،

بحبوحه ی زمهریر زمستان.»

و اشتران پای آبله و افسارگسیخته روی برمی تافتند

و در برفاب ها فرومی نشستند.

گاه در افسوس می شدیم

بر کوشک های تابستانی مان بر دامنه ها،

و حوریان که در ایوان ها برایمان شربت می آوردند.

آنگته ساربانان دشنام می دادند،

غرولندکنان می گریختند و شراب و زن هایشان را می خواستند،

و آتش های شبانه می افسرد و سرپناهی نبود،

و شهرها با ما دشمن و شهرک ها نامهربان

و دهکده ها پلشت و گران فروش:

روزگاری سخت برما گذشت.

سرانجام بهتر آن دیدیم

که شب همه شب راه بسپاریم

و گه گاه چرتی بزنیم

همچنان که صداها در گوشمان آواز می داد:

که این همه یکسره بیهوده است.

 

آنگاه در پگاه به درّه ای خرم فرود آمدیم

نمناک، زیر خط الرّأس برف، با بوی نباتات،

نهری در آن روان و آسیابی آبی که تاریکی را می کوبید، و سه درخت بر آسمان کوتاه

و اسب سپید پیری که به تاخت از بیشه دور می شد.

و آنگاه به میکده ای درآمدیم، بر سردرش برگ های تاک،

شش دست در آستانه ی دری گشوده

بر سر سکّه های نقره تاس می ریختند،

و پاهایی بر خم های خالی شراب لگد می زدند.

کسی اما راه را به ما ننمود،

پس راه خود در پیش گرفتیم،

و شامگاه بود که رسیدیم

و مقصد را در بزنگاه  یافتیم:

بر روی هم خرسندکننده بود.

 

این همه را از گذشته های دور به یاد دارم

و چنان سفری را بار دگر به جان پذیرایم.

اما بیندیش، به این بیندیش، به این:

آیا از برای میلاد بود یا مرگ

که ما بر آآن راه دراز رهنمون شده بودیم؟

بی گمان میلادی در کار بود.

بر آن گواه داشتیم و شکّی نه.

من میلاد و مرگ را دیده بودم

اما آنها را همسان ندانسته بودم.

این میلاد برای ما عذابی تلخ و ناگوار بود،

همچون مرگ، مرگ ما.

به سامان های خویش بازگشتیم، به این قلمروها،

دیگر اما آسوده نیستیم، در این سرنوشت کهنه ی خویش،

با مردمی از خود بیگانه که در خدایانشان آویخته اند.

من مرگی دیگر را چشم در راهم.

 

 

ترجمه ی سوم از ر. پرچی نژاد:

سفر مغان

 

«سرمایی بود آن سال،
برای سفر بدترین حال،
و چه سفری: دراز!
ناهموار راه و ناملایم آسمان،
و سیاهیِ زمستان.»
و زخم‌خورده و زخم-بر-پای اشتران،
چموش و سرکش،
در سیالِ برف یله می‌دادند.
گاه افسوس می‌خوردیم بر ترکِ کاخ‌های ییلاقی‌مان بر دامنه‌ی کوهساران،
بر رواق‌های‌مان، و بر سِقایتِ ابریشمین‌تنان.
پس ساربانان نعره می‌زدند و ناسزا می‌گفتند و ناسازگاری می‌کردند:
می و مطرب طلب می‌کردند.
و شب‌آتش که به خاموشی می‌رفت،
و بی‌سرپناهی،
و شهرهای ناساز و قریه‌های غریب‌گز،
و دهاتِ چندش‌آور و کرایه‌های سرسام‌آور:
روزگارِ دشواری داشتیم.
به ناچار رضا دادیم تا شباهنگام راه پیماییم،
پلک به پلک بیتوته کنیم؛
و آوایی که در گوش‌مان زمزمه می‌کرد؛ می‌گفت:
هرچه کردید بر باد بود.

و سحرگاهان به دره‌ای خوش آب و هوا رسیدیم؛
مرطوب، معتدل، آکنده ازعطرِ گیاه،
با جویباری جاری و آسیابی آبی که بر تاریکی می‌کوفت،
و سه درخت در فراسوی افق؛
و کهنسال اسبِ سپیدی تاخت تا دوردستِ مرغزار.
پس به نوش‌گاهی درآمدیم که برگِ انگور بر درگاه داشت؛
شش دست از پسِ درِ باز به هوای سکه‌های نقره تاس می‌ریختند،
و پاهایی که بر مَشک‌های خالیِ شراب لگد می‌کوفتند.
اما خبری نبود، و ما ناگزیر راهِ خود پیش گرفته و رفتیم،
و شام‌گاهان به مقصد رسیدیم، و نه لحظه‌ای پیش‌تر.
هی! چندان بدک نبود.

همه را به یاد می‌آورم که بسیار پیش‌ترها برگذشت،
و اگر بتوانم باز هم گام در راه خواهم نهاد.
اما به خاطر بسپار این را، به خاطر بسپار:
زوال بود یا زایش که ما به جستجویش رفتیم؟
بی‌شک زایش بود، زایش بود،
و ما به چشمِ خویش نظاره‌اش کردیم.
من زایش را و زوال را دیده‌ام،
اما آنها را دو می‌پنداشتم.
این زایش، ما را زشت بود و زجربار همچون زوال،
همچون زوالِ ما.
به دیارهای‌مان بازگشتیم،
به این امارات،
و غریبه‌ایم اینجا،
در این کهنه‌بازارِ اعتقاد،
با مردمانی که به دامانِ خدایان‌شان درآویخته‌اند.
زوالی دیگر را مشتاقانه به انتظار نشسته‌ام.

 

ترجمه چهارم از شاپور احمدی:

سفر مغان

 

«نصیب مان سرمایی بود که به پایان نمی رسید

درست در بدترین وقت سال

برای سفر، و آن هم سفری دراز:

در ورطه ها و همایی سوزناک

درست در چلّه ی زمستان.»

و شتران آزرده، با پاهای زخمدار، سرکش

در برفابها یله می شدند.

به روزگاری که گذرانده بودیم غبطه می خوردیم

کاخ های تابستانی بر دامنه ها، ایوان ها

و دختران ابریشمین پوشی که شربت می آوردند.

آن گاه شتربانان نفرین می کردند و غر می زدند

و می گریختند، و شراب و زنانشان را می خواستند،

و آتش شبانه رو به خاموشی می رفت، بدون سر پناهی،

و شهرها دشمنانه و آبادیها ستیزه جو

و دهکده ها کثیف و هزینه ها بالا.

روزگار سختی نصیب مان شد،

و سرانجام ترجیح دادیم سراسر شب را بکوبیم،

بریده بریده می خوابیدیم،

همراه با صداهایی که در گوشمان ندا می دادند

یکسره بیهوده است.

***

آن گاه سپیده دما نبه درّه ای خرم فرود آمدیم

نمناک، پوشیده از برف، و بوی گل و سبزه می داد؛

با نهری پر شتاب و آسیابی که تاریکی را می شکافت،

و سه درخت در آسمان کوتاه،

و اسب سفید پیری که در چمنزار به دور دست ها می تاخت.

آن گاه به میخانه ای رسیدیم با برگ های تاک بر سردر آن،

شش دست از میان دری باز تاس می ریختند بر سر سکّه های نقره،

و پاها لگد می کوبیدند به مَشک های خالی شراب.

امّا هیچ خبری نبود، و همچنان ادامه دادیم

و شامگاهان رسیدیم، نه لحظه ای حتی زودتر.

جایگاه را یافتیم؛ و این (می شود گفت) رضایت بخش بود.

***

از اینها روزگار درازی می گذرد، بهی اد می آورم،

و من دوباره چنین خواهم کرد، اما درنگ کن

بر این درنگ کن

این: آیا همه ی راه را هدایت شدیم برای

میلاد یا مرگ؟ میلادی بود، مسلماً

ما شواهدی داشتیم بی گمان. تولّد و مردن راد یده بودم،

ولی می پنداشتم متفاوتند: این میلاد

عذابی سخت و گزنده برایمان بود، مانند مرگ، مردن ما.

به جایگاه خود بازگشتیم، قلمرو پادشا هی ها

اما دیگر اینجا آسوده نیستیم، در میان آداب کهن

با مردمی بیگانه که چنگ می اندازند در ایزدان خود.

من از مردنی دیگر شادمان می شوم.

 

ترجمه پنجم:

برگردان شعر «سفر مجوسان» برگرفته از سایت آکادمی هنر

مترجم؟

«با آن سرمایی که در راه بود،

بدترین فصل سال بود برای سفر، و آن هم چنین سفری:

راه‎ها خطرناک و هوا گزنده، درست وسط زمستان.»

و شتران زخمی و تاول‌زده، سرکشانه در برفی که داشت آب می‌شد، فرو می‌افتادند.

وقت‎هایی بود که به یاد کاخ‌های تابستانه‌ی کوهستانی،

و ایوان‎ها، و دختران حریرپوشی که شربت می‌آوردند حسرت می‌خوردیم.

آن‎گاه شتربان‎های‎مان هم دشنام‌گویان و غرولندکنان، رهایمان می‌کنند

و می‌روند سراغ زنان و شراب‎های خودشان،

و سپس آتش شبانه‌ی‎مان خاموش می‌شود و پناهگاهی هم نیست،

و برخوردها در شهرهای بزرگ خصمانه است و در شهرهای کوچک هم دوستانه نیست

و روستاها کثیفند و پول زیادی طلب می‌کنند:

دوران سختی بود.

سرانجام ترجیح دادیم که در طول شب نیز به سفر ادامه دهیم،

و زمان‎های کوتاهی بخوابیم،

درحالی‌که صدایی در گوش‎هایمان می‌خواند که می‌گفت:

همه‌ی این کارها بیهوده است.

 

آن‎گاه صبح زود بود که در پای کوه‎هایی با قله‌های پوشیده از برف، به دره‌ای رسیدیم معتدل، نمناک و آکنده از بوی گیاهان؛

با نهری جاری و آسیابی آبی که از پس تاریکی بر می‌آمدند،

و سه درخت در چشم‌انداز آسمانی شکافته،

و اسب سفید پیری که در چمنزار می‌تاخت.

سپس به میخانه‌ای رسیدیم که بر سردرش برگهای تاک آویخته‌ بود،

شش دست در ورودی آن برای سکه‌های نقره طاس می‌ریختند،

و پاها بر مشک‎های خالی شراب می‌کوفتند.

کسی چیزی نمی‌دانست، و به راهمان ادامه دادیم

و غروب، تقریباً دیروقت بود که جایش را پیدا کردیم؛

(می توانید بگویید که) نتیجه رضایت‌بخش بود.

 

به خاطر می‌آورم، همه‌ی این‌ها مربوط به خیلی وقت پیش بود

و کاش می‌شد دوباره این سفر را بروم، ولی فکری در سر دارم

این فکر، این: آن‎چه در طول این مسیر به سویش هدایت می‌شدیم تولد بود یا مرگ؟

تولدی که قطعاً وجود داشت، شواهدی داشتیم و تردیدی نبود.

من تا آن زمان هم تولد دیده بودم و هم مرگ، اما فکر می‌کردم باهم فرق داشته باشند؛ این تولد برای ما سخت بود و دردی جانکاه داشت چون مرگ، مرگ خودمان.

ما به سرزمینمان برگشتیم، همین قلمروها،

ولی دیگر این‎جا با فتواهای قدیمی، و مردمی بیگانه که به خدایان خویش چنگ زده‌اند، کسی آسوده نخواهد بود.

من باید از مرگ دیگری شاد باشم.

 

 

و بخشی از ترجمه ششم از محمود داوودی و خلیل پاک نیا

و سرما از همان آغاز بر ما فرود آمد

بدترین هنگام برای در سفر بودن

آن هم سفری چنین طولانی

هوا سوزآور و راه پر ورطه

سراسر مرگ و زمستان بود

شترها با زخم ها در پا

گام به فرمان کسی نمی بردند

بر آب های برف غلتیدند

گاهی در حسرت بازگشت بودیم

به کاخ های تابستان بر دامن تپه به ایوان ها

و دوشیزگان جامه های ابریشم ب اجام های شربت

بعد ساربان ها دشنام و نفرین سر دادند

فریادزنان در پی شراب و زن

به راه دیگری رفتند

و آتش های شب رو به خاموشی رفت

سرپناهی هم نبود

شهرها بی رحم و ده کوره ها بی مهر

 

این بررسی ادامه دارد...