نگاهی به شعر «عصیانِ خدا» از فروغ فرخزاد- بخش سوم

                                         

نگاهی به شعر «عصیانِ خدا» از فروغ فرخزاد- بخش سوم

در شعر «عصیانِ خدا»، فروغ در واقع از زبان خدا دارد آنچه را که مناسب او و جهان است می گوید؛ در آغاز می گوید:

 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

سکهٔ خورشید را در کورهٔ ظلمت رها سازند

فریاد خدا از روی خشم است و رها ساختن سکه ی خورشید در کوره ی ظلمت نشان بی ارزشی چیزی است که بشر برای آن ارزش قائل است. خورشید نماد این چیز به ظاهر باارزش است برای اینکه موجب پیدایش و رشد آن بر روی زمین بوده است. آن چیز در حقیقت زندگی است که باید باارزش باشد ولی نیست برای این که انسان با اعمالش ثابت کرده است که قدرش را نمی داند، و بقا این گونه که انسان باقی است ارزشی ندارد. سکّه نشان سودطلبی یک بعدی انسان در زندگی است. انسان مادّه ای را به مادّه ای دیگر- و به خیال خود باارزش تر- تبدیل می کند؛ و نام این مبادله را زندگی می گذارد. فروغ برای این شیوه ی زندگی ارزشی قائل نیست، و خدای فروغ نیز بناچار همچون اوست و به میل او با آن برخورد می کند.  

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگِ زرد ماه را از شاخهٔ شبها جدا سازند

باغ دانستن دنیا نیز حاکی از باارزش دانستن آن است. خادمان باغ دنیا در حقیقت همه ی آن وسایلی اند که خدا برای آفرینش و پایداری این دنیا به کار گرفته است. مصرع بعد نشان می دهد که قوانینی که موجب وجود و بقا و گردش ماه می شوند در اختیار این خادمان است و آنها با به هم ریختن شان می توانند کاری کنند که ماه شب های زمین را روشن نکند. گرچه زردی ماه می تواند نشان سکّه ای بودن آن باشد، می تواند همچنین نشان بیماری و تب آن باشد. برگ زرد ماه مانند برگ های زرد پاییزی محکوم به ریزش است. ماه مطلوب و محبوب عاشقان است. شاید عشقی هم که عاری از لذّت است از دید فروغ محکوم به زردی و نابودی باشد. پس تا اینجا، خورشید قرار است روز را از انسان بگیرد و ماه شب را. زندگی این چنین به کوره ی ظلمت سپرده می شود. کوره باید روشن و گذاخته و داغ باشد، ولی این سردی حیات است که آن را سرد و ظلمانی کرده است. خورشید با این که داغ است، اگر حیات بخش نباشد نوعی سردی مرگ آسا در وجود بی ثمرش خواهد بود.

نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش

پنجهٔ خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت

فروغ برخلاف حافظ نمی گوید «عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی.» نا اُمید از این انسان، همه چیز را نابود می پسندد.

دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی

کوه ها را در دهان ِ باز دریاها فرو می ریخت

فروغ می خواهد بگوید که خدا مسئول این نابسامانی های دنیا نیست. او پس از آفرینش دنیا و بشر بیکار نشسته بود. دست هایش آن زمان خسته بود؛ و حالا، همان دست ها پس از هزاران سال فعالیت را در جهت عکس از سرمی گیرد. کوه هایی که پیش از این از دریاها سربرآورده بودند تا خشکی ها را بسازند و شرایط زندگی را برای بشر مهیا کنند، دوباره باید در دریاها غرق شوند.

می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار

می فشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها

جو زمین که محافظ بشر بود و مجال نمی داد سنگ های آسمانی آتشین زندگی او را به خطر بیندازد، انگار همراه با گشوده شدن پای اختر ها گشوده می شود و جهنّم را به سوی بشری که لایق آن  است و باندانم کاری هایش در حقیقت خودش آن را می طلبد سوق می دهد.  

می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد

دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها

فروغ مایل است که قیامتی پیش از قیامت در این دنیا برپا شود. فرق این قیامت با آن قیامت موعود در این است که پس از این قیامت دیگر حرفی و اثری از انسان نیست. انسانی که در این دنیا جهنّمی زندگی می کند بهشت را در آن دنیا می خواهد چه کند؟

می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی

تا ز بستر رودها ، چون مارهای تشنه ، برخیزند

فروغ از تمام بلایای طبیعی با جعل عنوان خداوندی مدد می گیرد تا بشر را از هستی بیندازد و کاری کند که هرگز شرایط برای قد علم کردن دوباره اش مناسب نباشد. حتی موسیقی برای بخشش زندگی نیست. برای سرگرمی انسان نیست. او مانند مارگیر هندی نمی خواهد با نوای نی ماری از سبدی دربیاید تا مردم با تماشای آن سرگرم شوند. می خواهد مار بیاید و زندگی را ببلعد. این موسیقی برای نابودی است.

خسته از عمری به روی سینه ای مرطوب لغزیدن

در دل مردابِ تار آسمان شب فرو ریزند

فروغ در توصیف زندگی رودها و تشبیه آن به مارهای تشنه باز هم از تصاویری استفاده می کند که به ظاهر مفهوم کنایی نزدیکی جنسی از روی شهوت را با خود دارد، در حالی که او تصویر حرکت بدون لذّت رودها روی سینه ی مرطوب خود را نشان می دهد. چون چنین حرکتی عاری از لذّت است به مرداب ختم می شود و به خشکی می نشیند.

بادها را نرم می گفتم که بر شط ِ تبدار

زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

منظور فروغ از عطر سرخ گلها در حقیقت «عطر گلهای سرخ» است ولی چون بادها نیز مانند رودها و آتش ها در پی ویرانی حیات روی زمین اند فروغ با این عبارتِ دارای حسّآمیزی منظورش را بهتر می رساند. او می خواهد بگوید که با نابودی گلهای سرخ عطرشان روان می شود.

گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان

بار دیگر ، در حصار جسمها ، خود را نهان سازند

یعنی کاری می کردم که مرده ها دوباره به زندگی برگردند و زندگی جاویدان پیدا کنند. برای چه؟ نه از سر لطف، بلکه برای شکنجه شان. بازگشت به این دنیا با این وضعیت لطفی ندارد، شکنجه ی مجدد است. این عذابی است برای روح هایی که در آرامش بوده اند. این دنیا به این روالی که سیر می کند ارزش مردن را هم ندارد برای این که مرگ هم نشان نوعی وجود است. هستی هنگامی که هیچ ارزشی ندارد مرگ هم با این که نیستی است به این دلیل که بخشی از هستی است ارزشی ندارد.

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

آب کوثر را درون کورهٔ دوزخ بجوشانند

بساط بهشت را جمع می کردم. آشامیدن آب کوثر ملاک راهیابی به بهشت است؛ جوشاندن اش در کوره ی دوزخ ارجح دانستن دوزخ و حفظ آن به جای حفظ بهشت است. اگر همه دنیا و آخرت به دوزخ ختم شود، در حقیقت، دوزخ هم دیگر دوزخ نخواهد ماند. خودش برای خودش و برای همه بهشتی خواهد بود. هستی فقط همین اش ارزش خواهد داشت، آن هم به این دلیل که وجودی است که مدام در آن نابودی است.

 

مشعل سوزنده در کف ، گلهٔ پرهیزکاران را

از چراگاه بهشت سبز ِ تَردامن برون رانند

پرهیزکاران از چه چیز پرهیز کرده اند که این چنین مستحق توهین و تنبیه اند؟ ادامه ی شعر می گوید که «از همآغوشی» با آنچه که شیطانی نامیده شده است.

خسته از زهد خدایی ، نیمه شب در بستر ابلیس

در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را

خدا باید از چه چیز به چه چیزی پناه ببرد؟ برای خدایی که از زهد و بیکاری و بیهودگی خسته است. لذّت گرایی جای لذّت گریزی را می گیرد.

می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی

                                                                                  لذت تاریک و درد آلود ِ آغوش ِ گناهی را                             

«خدایی» هنگامی که در آن لذّتی نیست چه فایده ای دارد؟ یعنی بعید است خدا از این دنیایی که آفریده است و بدین گونه جریان دارد راضی باشد و لذّتی ببرد. اگر همه خدایی اش را بدهد و به اندازه ی یک انسان گناهکاری که زندگی اش را صرف لذّت کرده است به لذّت بپردازد بیش تر از وجود و خدایی خود لذّت خواهد برد. فروغ خواسته یا ناخواسته  نشان می دهد که تنها آنهایی که هستی شان را در این دنیا به سرگرمی و لذّت جویی می گذرانند دارند زندگی می کنند. لذّتی که فروغ مبلغ آن است لذّت جنسی است. شاید کسی که دنبال مال و سکّه است به زعم خود دارد از زندگی اش لذّت می برد، ولی این آن لذّتی نیست که ارزش بقا و یا حتی فنا را داشته باشد. «لذّت تاریک و درد آلود آغوش گناه» آن لدّتی است که فنای ققنوس وارِ پس از آن میزان ارزش اش  را تعیین می کند. برای فروغ ارزش اش به اندازه ی بهای تاج زرین خداوندی است. ابلیس نماد این لذّت جویی است و هم بستری با او در حقیقت همچون او شدن است. اگر دنیایی را که خدا آفریده است این چنین در اختیار و در خدمت ابلیس است و او دارد از آن لذّت می برد چرا خدا خودش از آن و از ابلیس که آفریده ی خودش است لذّت نبرد؟

 

نگاهی به شعر «عصیان خدا» فروغ فرخزاد- بخش دوم

با عرض سلام،

پس از وقفه ی طولانی  در ارائه ی ادامه ی مطالب که به دلیل عیب در بلاگفا رخ داده بود الحمد لله با زحمات مدیریت بلاگفا دوباره می توانم  در خدمت خوانندگان این صفحه باشم. منتظر ماندم تا مشکل بلاگفا حل شود. دلم نیامد از اینجا با نوشته هایم به جای دیگری مهاجرت کنم. مانند همیشه منتظر انتقادات و پیشنهادات مخاطبان خود هستم.

محمد رضا نوشمند

 

نگاهی به شعر «عصیانِ خدا» از فروغ فرخزاد- بخش دوم

 

در بخش نخست عرض کردم با اینکه فروغ در شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» از واژگان و تصاویر مذهبی کمک می گیرد تا حرف هایش موجه تر جلوه کند، دغدغه ی اصلی اش مذهب نیست. حالا می خواهم بگویم که در شعر «عصیانِ خدا» با این که او دچار کفرگویی است و حرف هایش را با تصویری شهوانی به پایان می رساند خواسته و یا ناخواسته دغدغه ی اصلی اش خدا و مذهب می شود. فروغ چون مانند «جان دان» دارای شغل رسمی برای تبلیغات مذهبی و دفاع از مذهب نیست در نمایش تصاویر شهوانی از او گستاخ تر است. او این گستاخی را برخلاف «جان دان» جوری به تصویر می کشد که خواننده مانند خود او در آن با گونه ای از عصیان مواجه می شود که تا حدّ کفرگویی  پیش می رود. امّا، همان طور که مذهبی گویی فرو غ از روی عادتی اجتماعی است، کفرگویی او نیز از آن دست کفرگویی هایی است که میان اغلب مذهبی ها با الفاظی متفاوت رایج است. پس، به نظر می رسد نه آن تصاویر مذهبی موجود در «کسی مثل هیچ کس نیست» راباید خیلی از نظر مذهبی جدّی گرفت، و نه تصاویر خلاف مذهب مطرح شده در «عصیان» را.

«عصیان» به هیچ وجه به مسائل اجتماعی و سیاسی نمی پردازد. فروغ دغدغه ای خیّام وار و فلسفی دارد، از این نظر است که می گویم این شعر مذهبی تر از «کسی که مثل هیچ کس نیست» است. پرسش های اساسی فلسفی قوت و قوّت اصلی مذهب است. «عصیانِ خدا» مبلغ لذّت گرایی در برابر پرهیزکاری است. برای فروغ تنها چیزی که وجود انسان و هستی و حتی خدا را باارزش می کند لذّت است. اگر انسان قرار نیست از هستی اش لذّت ببرد پس چرا هست؟ اگر خدا هستی را برای لذّت و راحتی خود و دیگران نیافریده است پس برای چه هدفی آن را آفریده است که بیهوده نباشد؟

در شعر «عصیانِ خدا» فروغ هیچ اشاره ای به سیاست و اوضاع اجتماعی ایران و جهان در گذشته و حال و آینده نمی کند. «عصیان» او در حقیقت واکنشی شدید نسبت به بیهودگی همه ی آن موانع اخلاقی است که فرصت لذّت را از انسان می گیرد. فروغ دق دلی اش را از بیهودگی رفتار زاهدان سر خدا خالی می کند، و با طعنه می گوید که در آفرینش هستی تنها چیز باارزش لذّت شهوانی است.  او در این شعر که می توان آن را از جهانی ترین اشعارش، و شعری هم سطح با بعضی از اشعار شاعران بزرگ دنیا از نظر موضوع و محتوا دانست، تصویری از جهان رسم می کند که همیشگی و همه جایی و همه کس فهم است. او که در اشعار دیگرش سعی می کند مظلومیت و بازیچه بودن زنان را نشان بدهد، در شعر «عصیانِ خدا» از خدای مؤنثی می گوید که باید با عصیانی خود را از دست این بندگان نافرمانِ ناشکر نجات بدهد. پس این «عصیان» تنها عصیان بنده ای در توصیف خدا نیست، بلکه بیش تر عصیان خدا در برابر آن چیزی است که او بر خود واجب کرده بود و حالا چون بشر را لایق آن نمی داند ترجیح می دهد خود را از آن وظیفه و از این بندگان ناشکر خلاص کند و به فکر راحتی و لذّت خودش باشد. ناشکری این بندگان در پرهیزکاری بیهوده شان است. جهانی را که برای لذّت خلق شده است زاهدان برای رنج انتخاب کرده اند. فرو غ خدای خسته از زهد را خسته از زاهدانی که ارزش هستی را درک نکرده اند نیز معرفی می کند.

فروغ مانند بسیاری از فلاسفه که مانند اپیکور از گذشته های دور در پی دلیل موجهی برای وجود هستی و حضور خود در آن بوده اند به لذّت گرایی رو آورده است. خیام وار با خدا سر ناسازگاری دارد و با گوشه و کنایه برنامه و هدف او از آفرینش را به باد انتقاد می گیرد. در چند بیت برای خودش شوپنهاور و نیچه ای می شود. برای این که به اهمیت و عمق شعر و اندیشه ی «عصیانِ خدا» پی ببرید بد نیست که آن را با شعر ذیل از معینی کرمانشاهی مقایسه کنید. «شعر عجب صبری خدا دارد» به ظاهر نوعی عصیان نسبت به شیوه ی مدیریت خدا در هستی است.

 

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

به روی یکدیگر ،ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه می کردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه می کردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه می کردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه می کردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه می کردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه می کردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

معینی کرمانشاهی با اندیشه ای بی مبنا و انتقادی از سر خشم دچار عصیانی بلاتکلیف می شود و سرانجام با توبه همه حرف هایی را که در چندین سطر از شعرش بی پروا بیان کرده است با چند خط پس می گیرد و دوباره خودش و مخاطب اش را به همان جای اوّل و نقطه ی تسلیم برمی گرداند. او حرف هایی را می زند که با مشکل جدی ترِ «ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود» و «به کجا می روم آخر ننمایی وطنم» سر و کار ندارد. ابتدا از ظلم می نالد و بعد برای گرسنه ها دلسوزی می کند و از دست زاهدان ریایی شکوه دارد. یکباره معلوم نیست که از این مشکلات اجتماعی و سیاسی چه می شود که گریزی به مشکلات شخصی عشق مجنون ها به لیلی ها می زند و معلوم نمی کند که اگر مجنون ها خودشان را الاف یک لیلی کرده اند مشکل شان چه دخلی به خدا دارد و اگر به جای عاشق، معشوق پروانه وار بسوزد چه توفیری در معنی هستی می کند.

در برابر مسائل اصلی تر و عمیق تر هستی، حرف ها و انتقادات معینی کرمانشاهی در این شعر خیلی سطحی و بی منطق است. به نظر شما چه منطقی در عوض کردن جای لیلی با مجنون در سرگردانی در این هستی و عشقی که گویا یک سویه نشان داده شده است وجود دارد؟ اگر در این هستی به جای این که مجنون ها سرگردان عشق لیلی باشند، لیلی ها سرگردان عشق مجنون شوند چه تغییری در اساس وجود انسان -چه مرد و چه زن- در این هستی فناپذیر رخ خواهد داد؟ به ظاهر تنها منطق حاکم بر این جابجایی نوعی مردسالاری است که اصرار دارد حکومت و محوریت مردان را در قلمرو عشق نیز تثبیت کند؛ در حالی که، در عرفان، بیرون از قالب قصه ای که برای عشق لیلی و مجنون انتخاب شده است، لزومی ندارد که لیلی در این رابطه ی عاشق و معشوق حتماً مؤنث باشد. معینی کرمانشاهی که می گوید:

اگر من جای او بودم.

که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه می کردم

 

خودش دچار تشویش عجیبی در مقایسه ی کار عارف و عالم و عاشق است. با آنچه که در مورد تعویض جای لیلی ها و مجنون ها می گوید مشخص است که «اندیشه ی عشق و وفا» که مطلوب اوست نمی تواند عاری از تشویش باشد.

سرجمع، معلوم نیست اگر شکم گرسنه سیر شود و بادِ شکم آدم سیر خالی، آن آدم گرسته و این آدم سیر چگونه با خدا و هستی شان تا خواهند کرد. اصلاً معلوم نیست که آدم سیر یا آدم گرسنه ته دلشان باید از چه چیز آن گرسنگی و یا این سیری در دنیای فانی که نه گرسنگی با گرسنه می ماند و نه سیری با سیر  دلگیر و یا خوشنود باشند. معلوم نیست عاشق باید با چه فلسفه ای عاشق بشود و سرگردانی این دنیا را بپذیرد.

شعر «عجب صبری خدا دارد» در نوع خود زیبا و کم نظیر است، امّا، با خوانش دقیق تر هر کسی متوجه تفاوت آن با شعر «عصیانِ خدا» خواهد شد.

این بررسی ادامه دارد.