بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (29)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (29)
جمله ی « زندگی رسم خوشایندی است» آن قدر ساده و بی تکلف و همه فهم است که می دانم اگر خیلی آن را باز و تفسیر کنم باز یکی از خوانندگان صدایش درمی آید که «اووو...وه!» یعنی: «این جمله این همه معنی داشت!»
البته در نقطه ی مقابل، هستند خوانندگانی که با خواندن نقد و نظرشان متوجه می شوم که باید در باره مطلبی بیش تر می نوشتم. به عنوان مثال، خواننده ای نظر داده است که در جمله ی «مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی» «نگرانم» یعنی «نگاه کننده». البته یک معنی آن می تواند همان چیزی باشد که ایشان فرموده اند، امّا سهراب در جملات پیشین با استفاده از ترکیبات وصفیِ منفیِ «تب تند رسیدن» و «در مرز کسالت بودن» نشان می دهد که غیر از مشاهده ی پدیده های روبرویش واکنشی حسّی و عاطفی نسبت به آنها دارد. در «نگرانم» چیزی بیش تر از «نگاه می کنم» وجود دارد. در هر صورت، ضمن تشکر از همه ی کسانی که پس از خواندن این مطالب نظرات مخالف شان را برای این که بهتر بیندیشم و درست تر بررسی کنم و جانانه تر بنویسم ابراز می کنند باید اعتراف کنم که با همه ی زیاده نویسی هایم باز کارم خیلی ناقص است؛ و اقرار می کنم که همیشه این نقایص با زیاد نوشتن جبران نمی شود. ولی، باور کنید که در ساده ترین جملات سهراب هم گفتنی ها زیاد است. باید مرا با شکیبایی نقادانه تحمل کنید.
سهراب به شیوه ای از زبان استفاده و با آن بازی می کند که در موارد بسیاری نمی توان از بررسی آن با قوانین مشترک بین زبان رایج و زبان او برای رسیدن به منظورش گریخت. این گونه بررسی ها حتی به قلم نافیلسوفی مانند من نوعی فلسفیدن است. چرا؟ برای اینکه سهراب زبان را فیلسوفانه و با فلسفه و منطق و قاعده ای خاص استفاده می کند. حالا، بخشی از عقاید «ویتگنشتاین»را از کتاب از سقراط تا سارتر نوشته ی ت.ز.لاوین - ترجمه ی پرویز بابایی برایتان نقل می کنم تا ببیند شیوه ی استفاده ی سهراب از زبان تا چه اندازه به شیوه ی استفاده ی برخی از فلاسفه که ویتگنشتاین ازشان می گوید نزدیک است. لاوین در بررسی عقاید ویتگنشتاین در مورد بازی با زبان از زبان او می نویسد:
وظیفه ی فلسفه تحلیل زبان برای کشف بازی های زبانی بسیار و قواعد آنها بر کاربرد واژه ها و رفع «معماهایی» است که هنگام کاربرد نادرست قواعد یک بازی زبانی صورت می گیرد. هنگامی آدمی به قواعد می چسبد، مسأله ای پیش نمی آید. اما هیچ بازی زبانی خصوصی، هیچ قواعد خصوصی برای کاربرد واژه ها، هیچ احساس خصوصی که فقط من بتوانم بدانم وجود ندارد. بازی های زبان اجتماعی اند و «شکل زندگیِ» گروه اجتماعی، شیوه اش در انجام دادن کارها و فرهنگ اش را بیان می کند.
اما چه کسی از زبان استفاده ی نادرست می کند؟ چه کسی مسأله ها، آشفتگی ها، معماها، گره های کور سوءِ استعمال زبان را می آورد؟ البته به عقیده ی ویتگنشتاین در پژوهش های فلسفی این فیلسوفان اند که در سوءِ استعمال زبان اصرار دارند. مسائل فلسفه تنها مسائل زبانی یا واژه های گیج کننده اند که فیلسوفان را به دام می اندازند زیرا اینان قواعد بازی زبانی معمولی را رعایت نمی کنند. فیلسوفان اشتباهاً در جست و جوی جوهر کلمات اند؛ آنان اشتباهاً زبان های ایده آل و معیار معنا را از ترکیب مثال های معدودی می سازند، چنان که گویی چنین زبان هایی کامل تر از زبان روزمره اند؛ آنان اشتباهاً می کوشند، چنان که افلاطون و هگل کوشیدند، که تمامی تجربه و شناخت انسانی را ترکیب کنند، اما این به عقیده ی ویتگنشتاین، اغتشاش کامل است، مخلوط کردن بازی های زبانی بسیار متفاوت-هنر، دین، علم، اخلاق، سیاست- در یک چیز درهم و برهم بی معناست. مسائل فیلسوفان، نه مسائل واقعی بلکه فقط مهملاتی است که از ندانستن چگونگی کاربرد زبان ناشی می شود. به نظر ویتگنشتاین علت مشکلات فلسفی ما خلط و اشتباه های گریبانگیر در زمینه ی مفاهیم است که از سوءِ استعمال عمیق زبان سرچشمه می گیرد. وظیفه ی فیلسوف این است که علت این اشتباه ها را پی بگیرد و آشکار کند. جالب اینکه در نظریه ی ویتگنشتاین حتا جنبه ی درمانی هم وجود دارد، به این معنا که او حیرت و سرگشتگی فیلسوف را قسمی بیماری تلقی می کند که بهترین راه درمان آن روش خود اوست. او می گوید فیلسوفان برای نگرانی های فلسفی شان درباره ی موضوعاتی نظیر انسان، زمان و مکان، خدا و جهان نیاز به درمان دارند. زیرا این نگرانی ها برآیند اشتباهات زبانی هستند، درمان به آنها کمک خواهد کرد که چگونه از زبان به درستی استفاده کنند. آنان باید یاد بگیرند که چگونه «واژه ها را از استعمال مابعدالطبیعه شان به کاربرد یومیه ی آنها برگردانند.»
تقریباً هر منتقدی در بررسی و تفسیر هر اثری از هر شاعری- بویژه شاعری فیلسوف و عارف مسلک مانند سهراب- همان کاری را می کند که ویتگنشتاین وظیفه ی فیلسوفان می داند. در بررسی شعر سهراب سپهری که زبان و دیدگاهی بسیار فلسفی دارد حتی نافیلسوفی مانند من بناچار کارش برای برگردانندن حرف های او به زبان قابل فهم رایج فلسفیدن می شود.
چه فلسفه ای در هم نشینی واژه ها در جمله ی «زندگی رسم خوشایندی است،» وجود دارد؟ هر چه هست سنگینی این فلسفه بر دوش واژه ی «رسم» است. سهراب حرفی می زند تا با آن با طعنه و کنایه یک چیزی را به آنهایی که نسبت به زندگی دهن کجی می کنند حالی کند. یکی با خودکشی از آن دل می کند، یکی با عقیم و مقطوع النسل ماندن فکر می کند خیانتی را که پدر و مادرش با به دنیا آوردن اش به او کرده اند به کسی نخواهد کرد، و خیلی ها هم با نق زدن مداوم نشان می دهند که دل خوشی از زندگی ندارند، آنهایی هم که با بی خیالی خوش اند الکی خوش اند.
سهراب زندگی را یک «رسم» می داند. هنگامی که چیزی «رسم» شد، تکلیف آدم نسبت به آن چیست؟ پذیرش؟ تحمل؟ احترام؟ یا شاید همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر؟ اگر چیزی رسم ناخوشایندی بود چه؟ مثلاً زنده به گور کردن دختران در میان اعراب دوره ی جاهلیت رسم ناخوشایندی بود. دوری کردن از آن واجب شد. «زندگی» چهره ها و تعریف های زیادی دارد. باید ببینیم سهراب آن را از چه زاویه ای و با چه تعریفی می بیند که خوشایند می داند؟ تا اینجا و با آن تک جمله و آن تک واژه ی کلیدی در مرکز آن فقط می توانیم این را بفهمیم و بگوییم که زندگی مانند خیلی از رسوم خوب و مانند خیلی از رسوم بی ضرر نه تنها قابل تحمل، که تا حد خوشایند بودن خواستنی است. سهراب با جملات بعدی اش سعی می کند تصویر و تعریفی از زندگی ارائه بدهد که خوشایند بودن اش را توجیه کند؛ با چه منطق و استدلالی؟
تعریف سهراب از زندگی در ادامه ی این ابراز خوشنودی از آن این چنین آمده است:
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق.
فلسفه و اندیشه ی موجود در این حرف سهراب به سادگی استعاره اش نیست. درک «پرنده بودن» مرگ کمکی به درک رابطه اش با «وسعت مرگ» نمی کند. با حلّاجی کردن این جمله شاید شما هم مانند من به این نتیجه برسید که بال و پر زندگی به این دلیل وسعت مرگ را دارد که می تواند آدم را از این سر زندگی-یعنی تولّد- تا آن سرش- یعنی مرگ- ببرد. با این حساب همان قدر در هستی ما زندگی وجود دارد که مرگ وجود دارد. مرگ همان طور که «مسئول قشنگی پر شاپرک است» مسئول حرکت و زندگی ماست. بال و پر زدن ما در زندگی پرواز با مرگ است. سهراب به زبان خودش می گوید «زندگی کردن ما مردن تدریجی است.» منتها با این حرف اش نمی خواهد ما را از مرگ بترساند. برعکس، از ما می خواهد از مرگ نترسیم. اگر مرگ بال و پر زندگی ماست، پس معلوم است هر لحظه از زندگی ما، لحظه ای از مرگ ماست. مرگ بخشی از زندگی و مدرک اثبات زنده بودن ماست.
تفاوت تصویر «زندگی پرشی دارد اندازه ی عشق» با تصویر «زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ» در چیست؟ به نظر من تفاوت اصلی اش در ارتفاع پرواز است. همه بناچار از لحظه ی تولّد تا دم مرگ می پرند، ولی ارتفاع پریدن شان یکی نیست. عاشق در ارتفاع بالاتری زندگی و پرواز می کند.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
انگار سهراب می خواهد از جمله اش ادامه اش را این طور بخوانیم که، «ولی زندگی برای بیش تر ماها مانند کتاب مقدس وانشده و خوانده نشده ای است که لب طاقچه ی عادت مانده و از یاد من و تو رفته است.» در حقیقت، سهراب با طعنه می خواهد به «من و تو»، یعنی به «همه» بفهماند که ما اسم عادت هایمان را گذاشته ایم زندگی. دست دراز کردن تا طاقچه ی عادت کجا و پرشی به اندازه ی عشق کجا!
این جمله ی سهراب منهای کنایه ای که من از آن استنباط کرده ام معنی بدون چربی و استخوان اش این است:
حتا زمانی هم که در عمق عادت هایمان فرورفته و غرق شده ایم حتماً چیزی هست که زندگی را برایمان خوشایند کند. زندگی را می توان از یک چیز ساده که با نگاه تازهی ما انگار پدیده ی تازه ای می شود به دنیا آورد. سهراب می خواهد مفهوم زندگی را با نگاهی غیرعادی به عادت هایمان درک کنیم. این نقیضه نما به ما می فهماند که لازم نیست حتماً نگاه ما به موشکی باشد که به فضا می رود. زندگی می تواند با حسّی غیرعادّی در هنگام شستن یک بشقاب به آدم روی خوش نشان بدهد. چرا؟ برای این که لحظه ی شستن بشقاب یکی از آن «اکنون»هایی است که سهراب فیلسوف مآبانه در موردش می گوید:
زندگی آب تنی کردن در حوضچهی «اکنون» است.
این جمله برگردان شاعرانه ی این حرف هراکلیت فیلسوف است که می گفت:
«آدمی در یک رود تنها یکبار می تواند پا بگذارد، همیشه و همیشه آب دیگری در بستر آن در جریان است.»
نتیجه ی عارفانه ی آن مصرع شاعرانه و این جمله ی فیلسوفانه این می شود که بگوییم هر لحظه ای ارزش و زندگی خودش را دارد. عادت باعث می شود آدم حواس اش به کاری که می کند نباشد و از آن لذّت نبرد؛ حواس اش به زندگی نباشد و آن را خوشایند نداند. مثل راننده ای که از روی عادت هنگام رانندگی فراموش می کند که دارد رانندگی می کند. بیش تر ماها هنگام زندگی فراموش می کنیم که داریم زندگی می کنیم. همیشه باید با هر کاری و در هر موقعیتی زندگی و حسّ زنده بودن فراموش نشود. سهراب با چنین حسّی زندگی را حتا در لحظاتی که به ظاهر خوشایند نیستند خوشایند می بیند و می گوید:
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت.
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
چرا اینها زندگی اند؟ جواب این پرسش با توجه به آنچه که پیش از این سهراب گفته این است: «برای اینکه ضدّ عادت اند. یکباره، آنچه را که عادت شده یا دارد عادّی می شود کنار می زنند.» هر چیزی که برخلاف عاداتِ روزمره رخ می دهد زندگی را برجسته تر می کند، و آدم را زنده تر نشان می دهد. به هر عادتی هم اگر خلاف عادت نگاه کنیم و بپردازیم زندگی را تصفیه شده از آن بیرون می کشیم. گاهی در لابه لای عادت ها آدم ها فراموش می کنند زنده اند، همین عادت ها باعث می شود مرگ را نیز فراموش کنند. در تمامی جملاتی که سهراب در تعریف از زندگی می آورد چیزی اتفاق می افتد که خلاف عادت است. «جذبه داشتن» عادّی نیست. هوس چیدن عادّی نیست. طعم جدید در دهانی با طعم های عادت شده عادّی نیست. البته، اگر چیزی مزه اش عادّی شد دیگر اسم اش زندگی نمی شود. آدمی که از روی عادت می چیند و می خورد به جذبه و طعم میوه کاری ندارد. عادت باعث می شود آدم مانند قیچی باغبانی بدون حس بچیند ، مانند دستگاه آب میوه گیری بدون چشیدن میوه ها را بچلاند. بدترین تنبیه برای آدم این است که از او بخواهند چیزی را تکرار کند. پیش ترها معلم ها برای تنبیه دانش آموز از او می خواستند کلمه ای یا درسی را چندین بار بنویسد یا چند دقیقه یک لنگه پا بماند. تنبیه زندانی این است که بیش تر عمرش را با کارها و صحنه های تکراری سر کند. در شعر «سوره ی تماشا» بخشی از تنبیه آنهایی که «ابر انکار به دوش آوردند» این شد: «جیب شان را پر عادت کردیم.»
زندگی آمیختن بجا و به موقع احساس خود با اشیاء دوروبر و زمان و مکان است. کنار هم قرار گرفتن واژه های «نوبر»، «انجیر سیاه»، «دهان»، «گس» و «تابستان» برای القای چنین حسّی است. سهراب نام این تجربه های کوچک، ولی نادر، را زندگی می گذارد برای این که می داند خیلی ها از زندگی توقعات بزرگتری دارند. سرجمع سخنان سهراب تا اینجا این است که زندگی را بیرون از عادت هایمان حس کنیم. زندگی موجودات دیگر را هم از چشم خودشان ببینیم نه با عادت خودمان.
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.
حشره به همه جای درخت سر می کشد و همه جایش را می بیند و می خواهد. ما در درخت آنچه را که خودمان می بینیم می بینیم. ما فقط حسّ خودمان نسبت به آن را درک می کنیم. حشره طول و عرض و ارتفاع درخت را جور دیگری درک می کند. چه جور؟ نمی دانیم. همین قدر می دانیم که علّت زندگی اش در طرز نگاهش به درخت است.
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.
چون در جمله پیش منظور سهراب از زندگی، زندگی از چشم حشره بود، حالا هم منظورش از زندگی آن زندگی یی است که شب پره تجربه می کند. (ممکن است تصور شود که«تجربه شب پره» به تجربه ی خود ما از او در تاریکی شب برمی گردد.)
سهراب با اینکه سعی می کند خودش را جای موجودات دیگر بگذارد، با ناکامی نمی تواند از جملاتی که بدون علامت سؤال پرسشی اند فراتر برود. جملات سهراب تصاویری پرسشی اند، یعنی بدون اینکه دقیقاً مشخص کنند دلیل زندگی موجودات دیگر چیست، نشان می دهند که رازی در زندگی شان و خوشایندی اش برایشان وجود دارد. همین ناکامی باعث می شود که در انتهای این منظومه بگوید: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.»
زندگی حسّ غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
با کمی دقت و وسواس می توانیم بگوییم که غریبی این حس از یک سو به سهراب و از سوی دیگر به مرغ مهاجر مربوط می شود. شاید این حسّ برای خودِ مرغ از آن نظر که برای سهراب( و برای ما) غریب است غریب نباشد؛ و اگر غریب است، غریبی اش از چیز دیگر و جای دیگری باشد. پس می توان گفت تا اینجا حسّ اش از مرغ بوده است و غریب بودن اش از سهراب. مهاجرت و حسّ اش برای مرغ عادّی تر از حرف زدن از آن برای سهراب است. غریب بودن این حسّ برای ما در این است که تعریف مشخصی برای آن نداریم. غریب بودن این حس برای خود مرغ مهاجر به این علت می تواند باشد که خود او هم شناختی از حسّی که در وجودش گذاشته شده است ندارد که با وجود عادت کردن به آن هنوز برایش غریب است. مهاجرت مرغ با آزمایشات و بررسی ها و مشاهدات و محاسبات علمی بشر به ظاهر برای بقا و زندگی در شرایط مناسب تر است، ولی در اصل ممکن است خیلی چیزهای دیگر در خود داشته باشد. به عنوان مثال، کسی چه می داند شاید تمام تلاش مرغ در سراسر سال برای این باشد که زنده بماند و به روزی برسد که بتواند مانند یک زائر مهاجرت کند؛ به عبارتی، زندگی می کند تا روزی مهاجرت کند، مهاجرت نمی کند تا زنده بماند. مرغ در مهاجرت و با مهاجرت چیزی بیش از رسیدن به شرایط زندگی عادّی به دست می آورد. برای مرغ چنین حسّ غریبی حسّ زندگی است. برای ما اندیشیدن درباره ی چنین حسّی زندگی است.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پُلی می پیچد.
این جمله نشان می دهد که سهراب بد جوری با زبان بازی اش گرفته است! ظاهراً، این جمله اش با قبلی ها فرق دارد. مهم ترین فرق اش در این است که حسّی را به موجودی نسبت می دهد که به دلیل زنده نبودن فاقد آن است. ولی شباهت اش با موجودات دیگر در این است که با چیزی مواجه می شود که خلاف عادت اش است و از خواب بیدارش می کند. پُل به این دلیل خواب است که بیکار است. با رسیدن قطار و با شنیدن صدای سوت است که پُل «پُل» می شود.
البته، یک برداشت دیگر این است که بگوییم منظور از «پُل» ساکنان اطراف آن است که با شنیدن صدای سوت قطار یکباره روال عادّی سکوتِ خواب مانند زندگی شان بهم میریزد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
در مورد این جمله نخستین پرسش این است که آیا باغچه را با آن کوچکی اش می شود از هواپیما دید. البته پیش از این سهراب ادعا کرده بود که خیلی چیزها برایش از آن بالا پیدا بود، ولی منظورش با این چیزی که حالا می گوید تفاوت اساسی داشت. حالا، از دیدن واقعاً منظورش دیدن است، ولی واژه ی «مسدود» نشان می دهد که تا چه اندازه شرایط برای دیدن اش محدود است. تصویر ذهنی و میل چنین تجربه ای از انجام آن پررنگ تر است. تماشای مناظر زیر پا از هواپیما چون تجربه ای همیشگی نیست برای بزرگترها هم تازگی اش را از دست نداده است و هنوز لذّت کودکانه اش را دارد.
استفاده از واژه ی «باغچه» به جای باغ و کشت زار که دیدن شان از آن بالا شدنی تر و منطقی تر است شاید برای اهمیت دادن به زندگی به شکل بسیار کوچک اش است که از آن فاصله مهم می شود. دیدن باغچه از آن بالا دیدن زندگی است. دیدن زندگی از یک ارتفاع دیگر و خواستن اش با شوقی دیگر. باغچه هم زمین است و هم زندگی. از آن بالا، از هوا، آدم قدر روی زمین بودن و قدر باغچه را بیش تر می داند. نگاه به باغچه از آنجا خلاف عادتِ همیشگی نگاه به آن است. از آن بالا یکباره چون دورتر شده است عزیزتر می شود؛ دوری است و دوستی! «شیشه ی مسدود هواپیما» با ضخامت کم اش فاصله ی بین مسافر هواپیما و باغچه را مانند دیدن قاب منظره ی بی جان یک باغ و بودن در یک باغ طبیعی و زنده زیاد می کند. آدم دلش برای باغچه و زندگی اش روی زمین تنگ می شود. زندگی، دلتنگی برای چیزهایی است که با همه ی پیش پا افتادگی شان در لابه لای عادت هایمان گم شده اند. این نگاه جدید و این حسّ نبود و کمبودشان حسّ زندگی است. اخوان ثالث در توصیف معشوقه ای که یکباره انگار محو می شود و از دست می رود چه زیبا سرود که:
سحر زلف اش به دست آمد مرا شب گم شد از دستم
شب قدری نصیبم شد ولی قدرش ندانستم
تاریکی نگذاشته بود ارزش آنچه را که در دست اش ببیند. عادت یک چنین تاریکی یی است که آن سیاهی زیبا و متفاوت را در درون خود حلّ و گم می کند.
خبر رفتن موشک به فضا،
این خبر چون با خبرهای دیگر حتا عجیب ترین هایشان تفاوت اساسی دارد در میان آنها خودی نشان می دهد. خبر مربوط به عجیب ترین جنایت ها و حوادث پیش آن عادّی است. «خبر رفتن موشک به فضا» باعث می شود آدم نگاه اش به فضایی که پیش از این برایش وجود و یا اهمیت نداشت خیره شود.
لمس تنهایی «ماه»،
این هم بخشی از همان خبر رفتن موشک به فضاست. تنهایی ماه هنگامی لمس شد که با سفر به ماه معلوم شد موجود زنده ای در آنجا نیست. با لمس تجربی فضانوردان آن حسّیّات مبتنی بر حدسیّات و ذهنیّات باطل شد. «حسّ تنهایی» تا «لمس تنهایی» تفاوت اش از زمین تا ماه است. این فضانوردان بودند که برای نخستین بار تنهایی ماه را لمس کردند و همراه با آن تنهایی خودشان را هم لمس کردند. در آنجا یک بار دیگر و یک جور دیگر به یاد زندگی افتادند. حالا، چرا کشف عدم وجود زندگی در ماه برای آدم زندگی میشود؟ شاید برای اینکه آدم را به خود می آورد و به او می فهماند زندگی همین طور بی حساب و فراوان در دنیا ریخته و پخش نشده که هر جا و هر وقت خم شد بتواند آن را بردارد. جملهی بعدی سهراب انگار می خواهد همین حرف را به تصویر بکشد:
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
فکر کردن بخشی از زندگی است، ولی فکر کردن به زندگی و موجودی که زنده است خودِ زندگی است. تصویر و تصور بوییدن گل در کره ای دیگر- یعنی کره ای غیر از کره ی زمین که بوییدن گل در آن عادّی است و نیز کرهای غیر از کرهی ماه که معلوم شد گلی در آن نمی روید- زندگی را عزیزتر می کند. «فکر بوییدن گل در کره ای دیگر» در حقیقت برای این اهمیت ندارد که با آن وجود حیات در سیارات دیگر ثابت شود. این فکر باعث می شود که نگاه ما به گل عوض شود. قدر گل و زندگی اش و زندگی مان روی زمین را بیش تر بدانیم. دیدن و بوییدن گل برایمان چنان عادی شده است که خیلی راحت دیدن تصویری و گرفتن شیشه ی عطری از آن را با دیدن و بوییدن خودش عوض می کنیم. برای همین است که سهراب خیلی سریع با یک «ضد اوج» یا anticlimax از صحبت از «موشک» و «فضا» و «کرهای دیگر» به زمین برمی گردد و می گوید:
زندگی شستن یک بشقاب است.
سهراب پس از بیان تصاویری که نشان می دهد زندگی را باید در حوادثی که برخلاف عادت هایمان رخ می دهد پیدا کنیم ، برای تعریف زندگی به حوادث و رفتارهای عادّی تر متوسل می شود. شاید می خواهد بگوید که لازم نیست مزه ی زندگی برای همه یک جور باشد. لازم نیست حتماً معجزهی بزرگی رخ بدهد تا آدم به زندگی برگردد. معجزه می تواند در طرز نگاه و شیوه ی برخورد ما با کوچک ترین پدیده های پیرامون مان اتفاق بیفتد.
زندگی یافتن سکهی دهشاهی در جوی خیابان است.
خودِ سکه ارزشی ندارد، تغییری که در آن لحظه با یک امر غیرعادّی کوچک در احساس یابنده اش ایجاد می شود مهم است.
سهراب با گردشی صد و هشتاد درجه ای یکباره تعریف زندگی را به تصاویری وصل می کند که نوعی تکرار عادت گونه درشان است:
زندگی «مجذور» آینه است.
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسهی» ساده و یکسان نفس هاست.
حاصلجمع این جملات سهراب این می شود که آدم به زندگی عادت کند بهتر است تا به چیزهایی که فاقد روح و زندگی اند عادت کند.
«مجذور آینه بودن زندگی» تکثیر و تکرار زندگی است. همین تکثیر و تکرار باعث می شود که وجود «گل تا ابدیت» ادامه داشته باشد.
زندگی با «ضرب زمین در ضربان دل ما» باز تکثیر و چند برابر می شود.
«هندسهی ساده و یکسان نفس ها» شکل و منطق ساده و یکسان آنهاست. برای زندگی کردن همین زنده بودن شرط وافی و کافی است. بقیه ی چیزها ارزش شان را از ارزش زندگی می گیرند. کسی که زندگی برایش ارزشی ندارد، هیچ چیز برایش ارزش ندارد. کسی که زندگی برایش ارزش دارد شستن بشقاب وپیدا کردن سکهی دهشاهی هم برایش ارزش دارد. سهراب با بازی با واژه های ریاضیات می خواهد بگوید که زندگی و شناخت آن حساب و کتاب ساده ی خودش را دارد.