بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (2)

 

 

بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (2)

سهراب ازخود گفتن را این گونه از سر می گیرد:

اهل کاشانم.

تکرار این حرف  و تأکید روی آن  بیانگر آن بودنی است که زمان و طبیعت و تاریخ به او تحمیل کرده است. آن روی پیدای اش را نمایان می کند. دارد آنچه را که همه می دانند می گوید، امّا به منظور می گوید. حرف بعدی اش که در مورد کارش است بر همین روال است:

پیشه ام نقاشی است:

این ظاهر کارش است، کارش مانند نقشی که روی پرده می اندازد ظاهری دارد که نگاه همه فقط روی سطح آن می لغزد.

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما

چون تصویری که با رنگ ساخته در چهارچوب قاب و محدوده ی پرده است آن را قفس می نامد. حتی می توان گفت نقشی را که روی قفس پرده انداخته است به عنوان طعمه ای استفاده می کند تا نگاه عابران را به دام بیندازد و اسیرشان کند تا آن را از او بخرند.

آیا آن را برای پول به آنها می فروشد؟

ادعای خودش این نیست. می گوید:

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

می خواهد آنها را از تنهایی دربیاورد. با چه چیز؟

«به آواز شقایق که در آن زندانی است.»

این حسآمیزی که دوای درد تنهایی خریداران است در صورتی مؤثر است که آنها هم بتوانند از ظاهر نقش پرده به باطن آن برسند و پشت پرده را ببینند و درک کنند.

چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم

پرده ام بی جان است.

سهراب می داند این انتظار بیهوده ای است. خیلی رؤیایی است. خیلی ها نمی توانند از تصویری بی جان آوازی بشنوند تا جان  بگیرند. یکی مثل جان کیتس باید بیاید و تابلوی شقایق را بخرد که می گوید:

 

Heard melodies are sweet, but those unheard

Are sweeter; therefore, ye soft pipes, play on.

 

 «نغمه های شنیدنی خوش است، ولی نغمه های بی آوا خوش تر است؛ پس، بنوازید ای نی های بی نوا.»

دیگران فقط برای لحظاتی می توانند با نگاهشان پشت پرده ی نقاشی بروند؛ آخرش برمی گردند و کنار بقیه روبروی پرده ی بی جان می ایستند. آدم باید دارای تخیلی قوی باشد که بتواند صدای شقایق را بشنود و حتی با او حرف بزند. سهراب خودش چنین استعدادی دارد و بر این باور است که همه ی موجودات فطرت و طبیعتِ استفاده از این استعداد نهفته را دارند؛ در  شعر «شب تنهایی خوب» می گوید:

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.

این درآمیختن حس ها با هم برای سهراب تنها یک بازی شاعرانه نیست. او حتی فیلسوفانه این حرف ها را نمی زند. عارفانه معنی شان را پذیرفته است.  

 سهراب همان طور که نقص آدمهای بی خیال را در ک می کند عیب کار خودش را هم می داند:

خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.

ماهی در اینجا یعنی زندگی. منظورش این است که در حوض نقاشی، تصویر ماهی بی جان و بی حرکت است. ماهی بی جان و بی حرکت دیگر ماهی نیست. رنگِ آب بدون آگاهی آب و زندگی بخشی آن نه به درد ماهی بی جان می خورد و نه به درد شاعر جاندار. خودِ سهراب، پا به پای «صدای پای آب»، جلوتر که می رود، در گام های آخر این تجربه ی شاعرانه  به این نتیجه می رسد که کتابی که واژه ها و تصویرهایش بی تحرک و بی جان و دور از طبیعت است خواندنی و دیدنی  نیست:

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

سهراب در نگاه سطحی به خود و طبیعت نمی ماند. او عمق گذشته و هویت خودش و هر چیزی را می کاود که می گوید:

اهل کاشانم.

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک «سیلک».

نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

شاید که یقین نیست. شاید یعنی شک، و شک جزو جدانشدنی باور به اسطوره هاست.   «راست»هایی که آن قدر از ما فاصله گرفته اند که خودمان هم باورمان نمی شود که باورشان کرده ایم!

سهراب از هستی کنونی و کاشانی و ظاهری اش با گمانه زنی به چیزهایی می رسد که مثال هایی برای اثبات این حقیقت است که هر کسی و هر چیزی آنکه و آنچه به ظاهر می نمایاند نیست. خوب، اهمیت این حرف در چیست؟ اهمیت اش در این است که بپذیریم موجود امروز تحت تأثیر گذشته و وجود پیشین خود است؛ و از این مهم تر، این که بپذیریم این موجود هنوز همان موجود است. مهم تر از این ها فلسفه ای است که از جمع بندی این ادعاهای آگاهانه سهراب حاصل می شود و آن پذیرش تناسخ روح است؛ و از این فلسفه ی تناسخ روح مهم تر فلسفه ای است که تا حدّی ناخودآگاه از مجموع ادعاهای سهراب قابل استنباط است و آن این که روحی که در همه چیز و همه کس است در واقع یک روح است. برای همین در «روشنی، من، گل، آب» می گوید:

می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.

او بر این باور است که روح آن گیاه بخشی از روح خودش است. مردن آن گیاه مردن آن بخش از وجودش است که هنوز در آن گیاه است. بدون پرداختن به جنبه های مهم تر از ظاهر کلام سهراب خواندن نسب نامه ی خیالی او هیچ اهمیت و ارزشی نمی تواند داشته باشد.

در حقیقت، سهراب پس از معرفی خاص خود به معرفی انسان به طور عام می پردازد. وقتی که نسبش را به گیاه و خاک و زنی فاحشه در بخارا برمی گرداند این را طوری می گوید که پیداست با درهم آمیزی اسطوره و تاریخ و تناسخ می خواهد به این نتیجه برسد که هر کسی ممکن است چنین نسب و سرگذشتی داشته باشد. اگر کسی بخواهد او را سرزنش کند که «خوب، پس این طور! نسب تو به زنی فاحشه در شهر بخارا می رسد.» جواب ناگفته ی سهراب حتماً چیزی شبیه به این خواهد بود: «فکر کردی نسب تو به چیزی بهتر از این برمی گردد، فقط شهرش ممکن است فرق کند.» می خواهم بگویم اگر سهراب بدون خجالت چنین حرفی را می زند منظوری دارد ورای زندگی شخص خودش و حتی دیگران. نگاه سهراب فقط به روند تکامل انسان بر اساس اسطوره ی منشاء گیاهی پیدایش انسان نیست. بر اساس اساطیر کهن از گیاه ریواس مَشی و مَشیانه ای پدید آمدند که به عنوان نخستین مرد و زن، مانند آدم و حوا، والد انسان های دیگر به شکل و شمایل خود بودند. بنا بر این، پس از مَشی و مَشیانه قرار نیست دوباره از هر باغی و از هر گیاهی انسان هایی به دنیا بیایند. نکته ی دیگری که نظر به این اسطوره را کم رنگ تر می کند تبدیل از گیاه به خاک و از خاک به سفال و از سفال به انسان است که با مسئله ی تناسخ بیش تر جور در می آید.  سهراب دست کم در این چند خط بیش تر به تناسخ روح از جسمی به جسم دیگر نظر دارد. چرخه ی زندگی انسان باید ترتیبِ گیاه-انسان-خاک-گیاه-انسان-... را داشته باشد. ترتیبی که در کلام سهراب می توان دید- اگر لازم است دیده شود- این است: گیاه ، خاک، سفالینه، زنی در بخارا. سهراب نمی خواهد بگوید ممکن است یکی از اجدادش زنی فاحشه در بخارا بوده باشد. می خواهد بگوید خودش در زندگی گذشته اش شاید چنین شخصی بوده باشد. پیروان تناسخ اگر روح به صورت انسان به حیات برگردد بازگشت اش را «نسخ »، و اگر به صورت حيوان برگردد آن را «مسخ »، و اگر حلول روح در نباتات باشد آن را «فسخ »، واگر در جمادات باشد آن را «رسخ » مي­نامند. نسب نامه ی فرضی سهراب با تناسخ جور در می آید و ترتیب و مفهومی که مولانا در مثنوی اش از تکامل انسان عرضه کرده است و قرآنی تر است درآن نیست:

از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم ز حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم، کی ز مردن کم شدم؟

حمله ی دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملایک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه را در وهم تاید آن شوم

بار دیگر بایدم جستن ز جو

«کل شی ءٍ هالک الا وجهه»

پس عدم گردم، عدم چون ارغنون

گویدم که «انا الیه راجعون»

تکاملی که در شرح حال انسان عام از مولوی نقل می شود روندش این است: از جماد به نبات، از نبات به حیوان، از حیوان به انسان، از انسان به ملک، از ملک به موجودی غیرقابل تصور، از آن موجود بازگشت به عدم، ودر عدم وقتی خود را از دست می دهد همه او می شود. این حرف مولوی از همه ی آن حرف های سهراب مهم تر است چون نشان می دهد که تمام هستی انگار بازی نقش و رنگ یک چیز و جلوه ی همان چیز است.

سؤال ما و مشکل سهراب حالا در این است که چه طور بلافاصله پس از آن ادعای مسلمانی، سهراب  ایده ای را مطرح می کند که با عقاید اسلامی حاکم و رایج جور در نمی آید. جوابِ خود سهراب شاید این باشد که «آن من مسلمانم» گفتن مقدمه ای برای گفتن این حرف ها بود که نگویند از نامسلمانی این حرف ها را می زند.

 

فراق دوستان- نگاهی به غزلی از سعدی

فراق دوستان- نگاهی به غزلی از سعدی

 

فراق دوستانش باد و یاران

که ما را دور کرد از دوستداران

دلم در بند تنهایی بفرسود

چو بلبل در قفس روز بهاران

هلاک ما چنان مهمل گرفتند

که قتل مور در پای سواران

به خیل هر که می آیم به زنهار

نمی بینم به جز زنهارخواران

ندانستم که در پایان صحبت

چنین باشد وفای حق گزاران

به گنج شایگان افتاده بودم

ندانستم که بر کنج اند ماران

دلا گر دوستی داری بناچار

بباید بردنت جور هزاران

خلاف شرط یاران است سعدی

که برگردند روز تیرباران

چه خوش باشد سری در پای یاری

به اخلاص و ارادت جان سپاران

 

این شعر سعدی از غزلیات اجتماعی اوست. عارفانه نیست که دنبال «هو»یی باشد و عاشقانه نیست  که در آن صحبت از چشم و ابرو و گیسو باشد. اگر کمی پیازداغ شعر اجتماعی را زیاد کنیم سیاسی می شود. ولی سعدی در آشپزی اش مواد را به اندازه با هم ترکیب می کند. به اندازه ای پیاز خورد می کند که به شعاع همین دور و بری های بی وفایش اشکش در بیاید. البته در این غزل صنعت اغراق هست، ولی بگویید که در کجای حرف کدام درمانده ای نیست؟ عاشق درمانده و درمانده ی اجتماعی و در بندمانده ی سیاسی همه از صنعت اغراق استفاده می کنند؛ نه به عمد، نه! واقعاً حس و وضعیتی که در آنند برایشان همین طور جلوه می کند و بیانش همین زبان را می طلبد. بفرمایید:

 

فراق دوستانش باد و یاران

که ما را دور کرد از دوستداران

سعدی غزلش را با نفرین شروع می کند، البته او مجازاتی بیش تر از حد قصاص را برای بدخواه خود نمی خواهد: فقط فراق در برابر فراق. هر کس که او را از خیرخواهش دور کرد خدا کند از دوستانش دور شود شاید حال و روز او را بفهمد.

دلم در بند تنهایی بفرسود

چو بلبل در قفس روز بهاران

تنهایی برای دل او مانند قفسی است، و دلش مانند بلبل محبوس در قفس. به جای این که به هوای بهار و در هوای بهار پرواز کند باید هوای قفس را تحمل کند.

هلاک ما چنان مهمل گرفتند

که قتل مور در پای سواران

آنها که ما را از دوستانمان جدا کردند و با این کار هلاک ما را خواستند با کبر و قدرت چنان در مورد مرگ انسان تصمیم می گیرند و در پی اش تصمیم شان را عملی می کنند انگار مرگ انسان در نظرشان همچون مرگ موری در زیر پای سوارانشان است. به چشم نمی آید و مهم نیست. از مرگ و زندگی انسان ها خیلی راحت و ساده مانند حرف مهملی صحبت می کنند.

به خیل هر که می آیم به زنهار

نمی بینم به جز زنهارخواران

سعدی می گوید برای پناهجویی به هر که رو می کنم دور وبرم جز افراد بی وفا و خائن نمی بینم.

ندانستم که در پایان صحبت

چنین باشد وفای حق گزاران

صحبت یعنی هم نشینی، همراهی. یعنی حق نان و نمک. سعدی پس از رانده شدن از در خانه ی امن دوست نمایان اعتراف می کند که نمی دانست افرادی که دم از عدل و داد و حق می زنند تا به این حد بی وفا باشند. تازه می فهمد که دشمنِ دوستی همین دوستان بریده از اویند. دشمنِ بدتر همین دوستان بی وفایند.

به گنج شایگان افتاده بودم

ندانستم که بر گنج اند ماران

گنجی که شایسته اش بودم دوستی و دوستانی بود که داشتم. غافل بودم که مارها و شیاطین نیز چشمشان به همین گنج است. این دوستان را به خدعه و فریب می ربایند و با آنها می نشینند- چنان محکم که انگار رویشان می نشینند!

دلا گر دوستی داری بناچار

بباید بردنت جور هزاران

این «هِزاران» همان ماران و دشمنانند. اگر یک دوست داری باید بدانی که هزاران وسوسه و دشمن نیز در کمین نشسته اند تا این دوست را از کنارت بلند کنند و از دوست دشمن بسازند.

خلاف شرط یاران است سعدی

که برگردند روز تیرباران

عهد دوستی را یار حقیقی این طور می بندد که روز جنگ هنگامی که تیر بر سرت می بارد تنهایت نگذارد. عقب نشینی شرط دوستی نیست.

چه خوش باشد سری در پای یاری

به اخلاص و ارادت جان سپاران

نهایت دوستی از خودگذشتگی برای دوست است. جان سپردن هنگامی که به اراده و با خواسته ی قلبی و بدون چشمداشت باشد خوش است. آنچه را که به خود می پسندی برای دیگران هم بخواه- اگر دوستی است، دوستی؛ اگر فراق است، فراق. به خود نمی پسندی چرا به دیگران تحمیل می کنی؟

بی وفایی لب باباطاهر را هم این طور به نفرین باز کرده است:

سر راهت نِشینُم تا تِه آیی

در شادی به روی مُو گشایی

آیه روزی به روز مُو نشینی

ببینی تا چه سخت بی وفایی

 

 

سخنی درهمدردی با معلمان ادبیات فارسی

سخنی درهمدردی با معلمان ادبیات فارسی

هنگامی که دانش آموزان در کتاب فیزیک، شیمی، ریاضی و حتی گاهی در کلاس تاریخ و جغرافیای خود متوجه می شوند که صورت مسئله یا جواب مسئله ای اشتباه است درجا به حرف می آیند و نظر می دهند. صورت مسئله را اصلاح می کنند و یا بحثی را مطرح می کنند که به درد آن صورت مسئله ی اصلاح نشده بخورد. دانش آموزان اغلب در دروس غیر علوم انسانی هر حرفی و هر جوابی را نمی پذیرند. مثلاً اگر دبیر شیمی بگوید هنگامی که اکسیژن و هیدروژن را با میزان مناسب ترکیب بکنیم و کمی هم مخلصانه به آن فوت کنیم می توانیم از آب کره بگیریم، هیچ کس حرف او را نمی پذیرد. دانش آموزان به کنار، خود بیچاره اش هم جرأت نمی کند پا را از حد معلومات علمی و منطقی اش فراتر بگذارد و چنین حرفی بزند. امّا گاهی -که چه عرض کنم- در موارد زیادی خیلی از مطالبی که دبیران ادبیات فارسی و حتی کتاب های ادبیات فارسی مطرح می کنند چیزی بهتر از مالیدن آب و شکر به نان به عشق خوردن نان و کره و عسل نیست. خوراک توهم شکم سیری خیالی را به دنبال دارد.

معمولاً در گام های نخستین فراگیری درک و بررسی شعر به خوانندگان سفارش می شود تلاش کنند به پرسش هایی مانند پرسش های ذیل پاسخ دهند تا با تسلط روی چهارچوب خودِ متن آن را بفهمند:

شعر از زبان چه کسی دارد بیان می شود؟

راجع به چه کسی است؟

موضوع شعر چیست؟

درونمایه ی شعر چیست؟

تشبیه ها، استعاره ها، کنایه ها و ... تا چه حد گویا و در خدمت موضوع و درونمایه ی شعر است؟

شیوه ی بیان و واژگان شعر چه قدر به معرفی فضای آن کمک می کند؟

آیا شعر زمان و مکان و حادثه ی مشخصی را توصیف می کند؟ چه زمانی؟ چه مکانی؟ چه حادثه ای؟

عنوان شعر تا چه حد با موضوع و محتوا و درونمایه ی شعر جور درمی آید؟

از نظر شما چه عنوان دیگری برای این شعر مناسب تر بود؟

شکل شعر تا چه حد مناسب محتوای آن است؟

کلام شاعر تا چه اندازه در مورد چیزی که دارد می گوید محکم است و ثبات دارد؟

پرسش هایی از این دست نه تنها به خواننده کمک می کند که شعر پیش رویش را بفهمد، بلکه کمک می کند راه بررسی شعرهای دیگر را هم یاد بگیرد. او یاد می گیرد برای هر ایده ای –حتی ابتکاری و از نظر دیگران اشتباهی- از درون خود شعر شاهدی بیاورد. 

شعر زیر از علیرضا قزوه را در نظر بگیرید و سعی کنید با جواب به پرسش هایی مانند پرسش های بالا آن را بررسی کنید:

 

باغ نگاه

 

صبح، دو مرغ رها

                                        بی صدا

صحن دو چشمان تو را ترک کرد

شب، دو صف از یاکریم

بال به بال نسیم

از لب دیوار دلت

              پرکشید

آفتاب،

خار و خس مزرعه ی چشم تو

آبشار،

موج فروخفته ای از خشم تو

می شود از باغ نگاهت، هنوز

یک سبد از میوه ی خورشید،

                                 چید.

در جواب این پرسش که «این شعر راجع به چه کسی است» با توجه به متن خودِ شعر چه می شود گفت؟  آدمی که معلوم نیست کودک است یا بزرگسال، مذکر است یا مؤنث، شاغل است یا بیکار و ... بینایی اش را از دست داده است. در کجا؟ معلوم نیست. شاعر حتی به صورت چیستان هم رموزی را برای کشف مکان و زمان و علت وقوع این حادثه در شعرش نگنجانده است. حتی عنوان شعر هم  خواننده را راهنمایی نمی کند تا حدسی بزند. مثلاً، اگر عنوان شعر کارگر نابینا، جانباز فداکار و ... بود خواننده از روی همین اسم هایی که چندان خشک و خالی نیستند و مسمایی دارند کلیدی می ساخت تا درهای بسته ی معنی شعر را به اندازه ی توقع کتاب درسی باز کند. حتی افزودن عبارتی مانند «تقدیم به رزمنده ی جانباز فلانی» و یا «تقدیم به همه ی جانبازان انقلاب اسلامی» از سوی شاعر پیش از عنوان شعر خیلی به آن برداشت مورد توقع کمک می کرد؛ چون این گونه عبارات را می توان به عنوان انگیزه و شأن نگارش شعر  بخشی از شعر دانست. بدون چنین عباراتی ناچاریم به این نتیجه برسیم که خودِ شاعر هم از خوانندگانش توقع بی جا دارد. مگر کتاب درسی و یا شاعر انتظار دارند  دانش آموزان پس از خواندن این شعر برداشت شان چه باشد؟ این شعر در کتاب درسی ادبیات فارسی سال سوم آموزش متوسطه شاخه ی نظری به استثنای رشته ی ادبیات و علوم انسانی با مقدمه ی ذیل آمده است:

شعر زیر از علیرضا قزوه، در توصیف جانبازی است که چشمان خویش را در راه ایمان و اعتقادش، به درگاه خدا تقدیم داشته است. این سروده، آیینه ی پایداری ها و ایثارگری های جانبازان انقلاب اسلامی است.

در مقدمه ی ارائه شده جواب بعضی از پرسش هایی را که در بالا مطرح کرده ایم داریم، ولی خواننده ی شعر هیچ کدام از این پاسخ ها را از خود شعر نمی تواند بیرون بیاورد. شاید خود شاعر در جایی گفته و یا نوشته باشد که این شعر را در مورد چنین شخصی و چنین مناسبتی سروده است، ولی در متن شعر هیچ نشانه ای که حرف و ادعایش را ثابت کند وجود ندارد. نه جبهه ای، نه تیری، نه ترکشی، نه موجی، هیچی. این نقص کار شاعر است. شعر باید خودش حرفش را بزند، نه این که شاعر و ناشر و معلم و منتقد حرف نگفته و نشنیده و ندیده و نخوانده ای را به زور به آن پیوند بزنند.

در بررسی این شعر ابتدا باید ببینیم چه کسی دارد در باره ی مخاطبی که با ضمیر «تو» او را می شناسیم این حرف ها را می زند. هویت گوینده  برای ما قابل شناسایی نیست. این که یک نفر است و از زبان جمعی یا صنفی این حرف ها را می زند هم معلوم نیست چون آخرین جمله اش مجهول است و معلوم نیست چه کسی یا کسانی یا همه می توانند از باغ نگاه مخاطب یک سبد میوه بچینند. این شعر ایرادهای دیگری نیز دارد که خارج از بحث این مختصر است. چون ایرادی که موجب نگارش این چند خط بررسی شد در وهله ی نخست نحوه ی ارائه ی این شعر در کتاب درسی بوده است نه خودِ شعر که از «بِ»ی «باغ» تا «دالِ» «چید» آن با این معنی تحمیلی خیلی جای حرف دارد. شما می توانید آن را بررسی کنید و از زبان خودتان این حرف ها را بشنوید. به نظر من بدون این گونه مقدمه چینی های مغرضانه و بدون حرف گذاشتن در دهان شعر می توان آن را به عنوان شعری خوب بررسی کرد، وگرنه برای رساندن آن منظوری که کتاب درسی مد نظر دارد باید آن را شعر بسیار ضعیفی دانست که نه شایسته ی جانبازان است و نه در حد کتاب درسی دوره ی متوسطه.

امّا حالا می خواهم شعر دیگری را که بدون نیاز و تحمیل  و ادعای عوامل بیرون از متن  حرفش را می زند بخوانیم و بررسی کنیم:

شعری از کتاب از آسمان سبز سروده ی  سلمان هراتی

درنگی در محوطه ی آفتاب

 

دلواپس آفتابند انگار

پنجره های مغموم به قاب اندر

در پشت های پنهان کیانند

که در حضور مهربان می نمایند

و در پنهان

دشنه بر دل سنگی شان می سایند

دستانتان به مرگ بینجامد

شگفتا

در بیکران آفتاب خیز ما

مگر پشت تاریکی دلهاتان

پنهان مانده باشید

هیچ خفاشی آفتاب را درنمی نوردد

جز به سرانجامی بد

حال آنکه روشن است

آفتاب

درخشش محتومی است

در این کرانه

که هیچ خانه

بی شهید نمانده است.

تنکابن، 10 / 11 / 1364

 

شعر از زبان چه کسی نقل می شود؟ از زبان یکی از اشخاصی که اهل محوطه ی آفتاب و ساکن یکی از آن خانه هایی است که حتماً شهید داده اند.

مصرع یا خط اوّل شعر در باره ی چه کسانی است؟ دوست یا دشمن؟ از کجا می فهمید؟ شاعر از کسانی می گوید که نگران آفتابند. عده ای نگرانند که چرا هوا آفتابی است. «پنجره های مغموم به قاب اندر» پنجره هایی اند که به دلیل مانعی مانند پرده از آفتاب جدا مانده اند. در پشت این پرده ها افرادی پنهان شده اند که در حضور و به ظاهر خود را مهربان و دوست نشان می دهند ولی پنهانی دشنه هایشان را با دل سنگی شان تیز می کنند تا از پشت به اهالی آفتاب خنجر بزنند.

این سنگدل ها آیا از دشمنان خارجی اند؟ شاعر با جمله ی «دستانتان به مرگ بینجامد» که نفرینی است در حق آنهایی که در قلمرو تاریکشان بیهوده برای کشتن آفتاب دشنه تیز می کنند شعر را به دو بخش تقسیم می کند. بخش دوم روی استعاره ای بنا شده است که شهیدان را سرچشمه ی آفتاب معرفی می کند. شاعر در این قسمت «خفاش ها» را مقابل «شهیدان» قرار می دهد. خفاش ها اهل تاریکی اند و شهیدان از نور. در حیطه ی متن این شعر، خارجی آنهایی اند که اهل قلمرو یا محوطه ی آفتاب نیستند. پس در اینجا- و در همه جا-  تنها صحبت از دو کشور است: کشور «آفتاب» و کشور «تاریکی». گاهی دشمن، دشمن است داخلی و خارجی ندارد، همان طور که دوست، دوست است- اهل هر کجا که می خواهد باشد. امّا این دشمنان به ظاهر خودی اند. آنها آن قدر نزدیک اند که در حضور آفتاب به هر زحمت و فریبی که شده می خواهند خود را دوستِ مهربان جا بزنند. اما چون خفاش اند در قلمرو آفتاب زیاد نمی توانند پیش روی کنند وسرانجام بدی در انتظارشان است. چرا؟ برای این که اینجا در هر خانه ای شهیدی است که مانند نور خفاش ها را فراری می دهد. با کمی دقت متوجه می شویم که آفتاب نورش را از این شهدا می گیرد. برای همین است که شاعر می گوید این قلمرو بیکران آفتاب خیز است.

اگر حرفی زده ام که خودِ شعر به استعاره یا کنایه و یا فن دیگری آن حرف را نزده است حتماً با ایراد نطرتان ایراد کارم را نشان بدهید.