بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (2)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (2)
سهراب ازخود گفتن را این گونه از سر می گیرد:
اهل کاشانم.
تکرار این حرف و تأکید روی آن بیانگر آن بودنی است که زمان و طبیعت و تاریخ به او تحمیل کرده است. آن روی پیدای اش را نمایان می کند. دارد آنچه را که همه می دانند می گوید، امّا به منظور می گوید. حرف بعدی اش که در مورد کارش است بر همین روال است:
پیشه ام نقاشی است:
این ظاهر کارش است، کارش مانند نقشی که روی پرده می اندازد ظاهری دارد که نگاه همه فقط روی سطح آن می لغزد.
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
چون تصویری که با رنگ ساخته در چهارچوب قاب و محدوده ی پرده است آن را قفس می نامد. حتی می توان گفت نقشی را که روی قفس پرده انداخته است به عنوان طعمه ای استفاده می کند تا نگاه عابران را به دام بیندازد و اسیرشان کند تا آن را از او بخرند.
آیا آن را برای پول به آنها می فروشد؟
ادعای خودش این نیست. می گوید:
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
می خواهد آنها را از تنهایی دربیاورد. با چه چیز؟
«به آواز شقایق که در آن زندانی است.»
این حسآمیزی که دوای درد تنهایی خریداران است در صورتی مؤثر است که آنها هم بتوانند از ظاهر نقش پرده به باطن آن برسند و پشت پرده را ببینند و درک کنند.
چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
سهراب می داند این انتظار بیهوده ای است. خیلی رؤیایی است. خیلی ها نمی توانند از تصویری بی جان آوازی بشنوند تا جان بگیرند. یکی مثل جان کیتس باید بیاید و تابلوی شقایق را بخرد که می گوید:
Heard melodies are sweet, but those unheard
Are sweeter; therefore, ye soft pipes, play on.
«نغمه های شنیدنی خوش است، ولی نغمه های بی آوا خوش تر است؛ پس، بنوازید ای نی های بی نوا.»
دیگران فقط برای لحظاتی می توانند با نگاهشان پشت پرده ی نقاشی بروند؛ آخرش برمی گردند و کنار بقیه روبروی پرده ی بی جان می ایستند. آدم باید دارای تخیلی قوی باشد که بتواند صدای شقایق را بشنود و حتی با او حرف بزند. سهراب خودش چنین استعدادی دارد و بر این باور است که همه ی موجودات فطرت و طبیعتِ استفاده از این استعداد نهفته را دارند؛ در شعر «شب تنهایی خوب» می گوید:
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.
این درآمیختن حس ها با هم برای سهراب تنها یک بازی شاعرانه نیست. او حتی فیلسوفانه این حرف ها را نمی زند. عارفانه معنی شان را پذیرفته است.
سهراب همان طور که نقص آدمهای بی خیال را در ک می کند عیب کار خودش را هم می داند:
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.
ماهی در اینجا یعنی زندگی. منظورش این است که در حوض نقاشی، تصویر ماهی بی جان و بی حرکت است. ماهی بی جان و بی حرکت دیگر ماهی نیست. رنگِ آب بدون آگاهی آب و زندگی بخشی آن نه به درد ماهی بی جان می خورد و نه به درد شاعر جاندار. خودِ سهراب، پا به پای «صدای پای آب»، جلوتر که می رود، در گام های آخر این تجربه ی شاعرانه به این نتیجه می رسد که کتابی که واژه ها و تصویرهایش بی تحرک و بی جان و دور از طبیعت است خواندنی و دیدنی نیست:
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
سهراب در نگاه سطحی به خود و طبیعت نمی ماند. او عمق گذشته و هویت خودش و هر چیزی را می کاود که می گوید:
اهل کاشانم.
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک «سیلک».
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
شاید که یقین نیست. شاید یعنی شک، و شک جزو جدانشدنی باور به اسطوره هاست. «راست»هایی که آن قدر از ما فاصله گرفته اند که خودمان هم باورمان نمی شود که باورشان کرده ایم!
سهراب از هستی کنونی و کاشانی و ظاهری اش با گمانه زنی به چیزهایی می رسد که مثال هایی برای اثبات این حقیقت است که هر کسی و هر چیزی آنکه و آنچه به ظاهر می نمایاند نیست. خوب، اهمیت این حرف در چیست؟ اهمیت اش در این است که بپذیریم موجود امروز تحت تأثیر گذشته و وجود پیشین خود است؛ و از این مهم تر، این که بپذیریم این موجود هنوز همان موجود است. مهم تر از این ها فلسفه ای است که از جمع بندی این ادعاهای آگاهانه سهراب حاصل می شود و آن پذیرش تناسخ روح است؛ و از این فلسفه ی تناسخ روح مهم تر فلسفه ای است که تا حدّی ناخودآگاه از مجموع ادعاهای سهراب قابل استنباط است و آن این که روحی که در همه چیز و همه کس است در واقع یک روح است. برای همین در «روشنی، من، گل، آب» می گوید:
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.
او بر این باور است که روح آن گیاه بخشی از روح خودش است. مردن آن گیاه مردن آن بخش از وجودش است که هنوز در آن گیاه است. بدون پرداختن به جنبه های مهم تر از ظاهر کلام سهراب خواندن نسب نامه ی خیالی او هیچ اهمیت و ارزشی نمی تواند داشته باشد.
در حقیقت، سهراب پس از معرفی خاص خود به معرفی انسان به طور عام می پردازد. وقتی که نسبش را به گیاه و خاک و زنی فاحشه در بخارا برمی گرداند این را طوری می گوید که پیداست با درهم آمیزی اسطوره و تاریخ و تناسخ می خواهد به این نتیجه برسد که هر کسی ممکن است چنین نسب و سرگذشتی داشته باشد. اگر کسی بخواهد او را سرزنش کند که «خوب، پس این طور! نسب تو به زنی فاحشه در شهر بخارا می رسد.» جواب ناگفته ی سهراب حتماً چیزی شبیه به این خواهد بود: «فکر کردی نسب تو به چیزی بهتر از این برمی گردد، فقط شهرش ممکن است فرق کند.» می خواهم بگویم اگر سهراب بدون خجالت چنین حرفی را می زند منظوری دارد ورای زندگی شخص خودش و حتی دیگران. نگاه سهراب فقط به روند تکامل انسان بر اساس اسطوره ی منشاء گیاهی پیدایش انسان نیست. بر اساس اساطیر کهن از گیاه ریواس مَشی و مَشیانه ای پدید آمدند که به عنوان نخستین مرد و زن، مانند آدم و حوا، والد انسان های دیگر به شکل و شمایل خود بودند. بنا بر این، پس از مَشی و مَشیانه قرار نیست دوباره از هر باغی و از هر گیاهی انسان هایی به دنیا بیایند. نکته ی دیگری که نظر به این اسطوره را کم رنگ تر می کند تبدیل از گیاه به خاک و از خاک به سفال و از سفال به انسان است که با مسئله ی تناسخ بیش تر جور در می آید. سهراب دست کم در این چند خط بیش تر به تناسخ روح از جسمی به جسم دیگر نظر دارد. چرخه ی زندگی انسان باید ترتیبِ گیاه-انسان-خاک-گیاه-انسان-... را داشته باشد. ترتیبی که در کلام سهراب می توان دید- اگر لازم است دیده شود- این است: گیاه ، خاک، سفالینه، زنی در بخارا. سهراب نمی خواهد بگوید ممکن است یکی از اجدادش زنی فاحشه در بخارا بوده باشد. می خواهد بگوید خودش در زندگی گذشته اش شاید چنین شخصی بوده باشد. پیروان تناسخ اگر روح به صورت انسان به حیات برگردد بازگشت اش را «نسخ »، و اگر به صورت حيوان برگردد آن را «مسخ »، و اگر حلول روح در نباتات باشد آن را «فسخ »، واگر در جمادات باشد آن را «رسخ » مينامند. نسب نامه ی فرضی سهراب با تناسخ جور در می آید و ترتیب و مفهومی که مولانا در مثنوی اش از تکامل انسان عرضه کرده است و قرآنی تر است درآن نیست:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم ز حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم، کی ز مردن کم شدم؟
حمله ی دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک بال و پر
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه را در وهم تاید آن شوم
بار دیگر بایدم جستن ز جو
«کل شی ءٍ هالک الا وجهه»
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون
گویدم که «انا الیه راجعون»
تکاملی که در شرح حال انسان عام از مولوی نقل می شود روندش این است: از جماد به نبات، از نبات به حیوان، از حیوان به انسان، از انسان به ملک، از ملک به موجودی غیرقابل تصور، از آن موجود بازگشت به عدم، ودر عدم وقتی خود را از دست می دهد همه او می شود. این حرف مولوی از همه ی آن حرف های سهراب مهم تر است چون نشان می دهد که تمام هستی انگار بازی نقش و رنگ یک چیز و جلوه ی همان چیز است.
سؤال ما و مشکل سهراب حالا در این است که چه طور بلافاصله پس از آن ادعای مسلمانی، سهراب ایده ای را مطرح می کند که با عقاید اسلامی حاکم و رایج جور در نمی آید. جوابِ خود سهراب شاید این باشد که «آن من مسلمانم» گفتن مقدمه ای برای گفتن این حرف ها بود که نگویند از نامسلمانی این حرف ها را می زند.