نگاهی به آواز چگور از مهدی اخوان ثالث
محمدرضا نوشمند
گاهی اسم یک شعر، نشانی بخشی از شعر است که شاعر تمام فکر و حسّ و حرفِ شعرش را در همان جا گذاشته است، و خواننده ی شعر هم باید در ارتباط با آن بقیه ی شعر را بفهمد. گاهی شاعر به بهانه ی یک بیت، حتی یک مصرع، چندین بیت می نویسد، تا آن تک بیت را لا به لای آنها پنهان کند، خواننده ی همدرد وقتی که به آن جای شعر می رسد آه از نهادش بلند می شود، ولی بی دردان باید کوک شان را با کوک آن تنظیم کنند تا بتوانند آن «آه» را بشنوند. در جایی متنی در باره ی «آواز چگور» نوشته شده بود، ولی آواز چگور در آن نبود! اخوان ثالث با این که به ظاهر از چگوری و سازش می خواهد بگوید، ولی اسم شعرش را گذاشته است «آواز چگور». پس اصل آو.از چگور است، مابقی بهانه ی رسیدن به آن است.
در نخستین خطّ شعر، اخوان می گوید:
وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
نمی خواهم از این خط دور بشویم. می خواهم گام هایمان را با صدای گام ِ اخوان که در دو واژه ی کنار هم یعنی «هنگام» و «گامی» تکرار می شود هم آهنگ کنیم. اخوان و نوازنده ی چگور از نظر طولی از هم فاصله ی چندانی ندارند. گام ِ فاصله ی بین آنها چند گام موسیقی است. حتی فاصله ی ما خواننده ها هم از آنها فاصله ی گام ها و مقام های موسیقی ما است. انگار ما را برای نغمه های طرب انگیز کوک کرده اند. ما به یک ساز دیگر که در یک گام دیگر نواخته می شود خوشیم و می رقصیم، اخوان به یک ساز و در یک گام دیگر؛ و چگوری سوای از همه. همه ی ما ناکوک شده ایم. زیر و اوج های ما با هم یکی نیست.
اخوان با مفهوم فاصله در چند خط اوّل بازی عجیبی را انجام می دهد. سعی کنید تصویری را که در این خطوط آغازین وجود دارد در ذهن تان مجسم کنید! «نزدیک دیوار تکیه زدن» یعنی چه؟ (البته، از نظر ساختار دستوری جمله می توان تعبیر و تصویر دیگری را هم از آن بیرون کشید، ولی آن قدر مسخره است که من جرئت نمی کنم حرفی از آن بزنم!) آیا اخوان برای این که می خواست واژه های «دور» و «نزدیک» را در دو خط اوّل مقابل هم قرار دهد، چنین ترکیبی را بدون آگاهی از تصویر نامأنوس آن ساخته است، یا دلیل دیگری عامل ایجاد این تصویر به ظاهر درهم و برهم است؟ من احساس می کنم اخوان چون تصویر واقعی و مشخصی را در ذهن خودش داشت، فکر نمی کرد که خواننده اگر با ظاهر جمله اش بخواهد تصویری از شب و دیوار و چگوری و راوی ترسیم کند، به تصویر دیگری می رسد. «نزدیک دیوار نشستن» یک تصویر است و «تکیه زدن به دیوار» یک تصویر دیگر. ولی این تصاویر متفاوت از هم را شاید بشود با درک متفاوتی از زمان یا زمان های مطرح شده در این خطوط از یکدیگر جدا کرد، ولی به همدیگر ربط داد. در تصویر نخست، راوی تصویری از آن شبهایی را ترسیم می کند که چگوری به دیوار تکیه داده و نشسته است. در تصویر دوم، راوی شبهای دیگری را نشان می دهد که چگوری از دیوار کمی فاصله گرفته است و می خواهد با نغمه های خاطر خود ساز بزند. (این ساز را که شبیه ساز «عاشیق»های آذربایجان و دوتار ترکمن ها ست با تکیه دادن به دیوار نمی نوازند. دستِ کم، من نواختن به این حالت را ندیده ام.) این جلو آمدن و ساز زدن به دلیل حضور راوی است. یعنی اگر او نبود و پای ساز و آواز چگوری نمی نشست، چگوری همچنان تکیه اش به دیوار بود و بی ساز می نشست. در واقع نزدیک تر شدن چگوری به راوی نشانه ی یکی شدن شخصیت آن دو است. در حقیقت، همان طور که راوی در نغمه های چگوری گم می شود، چگوری هم شخصیت اش در شخصیت راوی گم می شود. راوی با کوک چگور چنان در کوک خاطرات و خیالات خودش است که آن را چو گوری می پندارد که با نغمه های تارهایش ارواح تبعیدی مبعوث می شوند و بیرون می آیند. تجسم تصویری ِ نوایی که از ساز چگوری بیرون می آید کار ذهن راوی است. راوی به جایی می رسد که خودش را با آن ساز یکی می داند. می گوید که پنجه های نوازنده انگار دارد جگر او را می خراشد. این نغمه ها را گرچه جگر خراش می داند، ولی نوای برآمده از ناله ی جگر خود نیز می داند. این حس مشترکِ همه ی آنهایی است که برای رنج و درد و تبعید آفریده شده اند. این افراد در شناخت اسرار پشت پرده های این ساز با هم یکی شده اند. حتی شعری را هم که چگوری می خواند، راوی با احساسات خودش در دهان او گذاشته است و یا از زبان او می خواند. راوی همان زخمه ی دمساز و همان پنجه ی همدردی است که باعث می شود صدای نوحه و ناله از این گور بلند شود. این صدا در دل راوی شنیده می شود. سیاه پوش بودن روح هم به سوگوار بودن و هم به نهان بودن او اشاره دارد. (چنین نغمه هایی را هم باید در تاریکی شب ها با جسارت نواخت یا شنید.) شعری را که به ظاهر چگوری می خواند، باید شعری دانست که راوی در دلش هم آهنگ با ساز چگوری می خواند. اگر چگوری می توانست با کلام، حدیث قتل عام قبیله ی خود را نقل کند که دیگر نیازی نبود که درباره ی آن بگوید:
از قتل عام هولناک قرنها جسته
آزرده و خسته
دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته
ساز چگوری توانسته است با اندوهی بی کلام، تاریخ قتل عام هولناک قبیله اش را روایت کند. این روایت را تنها کسانی می توانند از نوای آن بشنوند و بخوانند که مانند راوی هم راز و هم ساز با آن باشند. خیلی ها مانند راوی می توانند این نغمه را بشنوند و درک کنند، ولی مانند او آنها نیز می خواهند از این نوای آن و حقیقت درد و رنج شان فرار کنند. (اخوان چند بار در شعر چگوری را «مرد» می خواند، گویا می خواهد بگوید که این کار مرد می خواهد.) پس، چگوری اصلی در دل انسان های دردمند ساکن است و تکیه اش به دیوار دل آنهاست. اگر دلشان بخواهد چند گامی جلو می آید، و از پشت پرده های سازش اسرار ستمی را که بر آنها رفته است می نوازد. لحن بومی و روستایی ترانه ای که خوانده می شود، چون متفاوت از لحن بقیه ی شعر است، آن گام متفاوتی را که بین جایگاه و مقام چگوری و بقیه وجود دارد نشان می دهد.
شو تا بشو گیر ، ای خدا ، بر کوهساران
می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنور
من شکوه دارم ، ای خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون
این زبان بی ریای ساز چگوری است که در دل راوی ترانه ی بی ریای تاریخ قبیله اش را چنین ساده می سراید. خیلی ها از ساز چگوری چیزی جز «بابا کرم» را نه می شنوند و نه می خواهند.
آواز چگور
مهدی اخوان ثالث-م.امید
طنین اش چنان می نماید ز دور
که از پهنه ی دشت بانگ چگور
بهار
وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
-نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها-
با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد،
و موجهای زیر و اوج نغمه های او
چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد؛
من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی
در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند.
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند.
خاموش و غمگین کوچ می کردند.
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم،
فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل،
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت ، این ودیعه های خلقت را
همراه می بردند.
من خوب می دیدم که بی شک از چگور او
می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
وز زیر انگشتان چالاک و صبور او.
بس کن خدا را ، ای چگوری! بس
ساز تو وحشتناک و غمگین است.
هر پنجه کانجا می خرامانی
بر پرده های آشنا با درد
گویی که چنگم در جگر می افکنی ، این ست،
که م تاب و آرام شنیدن نیست
این ست.
در این چگور پیر تو ، ای مرد ، پنهان کیست ؟
روح کدامین دردمند آیا
در آن حصار تنگ زندانیست ؟
با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
با ساز پیرت این چه آواز ، این چه آیین ست ؟
گوید چگوری : این نه آوازست، نفرین ست.
آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور،
گوری ازین عهد سیه دل دور،
اینجاست
تو چون شناسی ، این
روح سیه پوش قبیله ی ماست.
از قتل عام هولناک قرنها جسته،
آزرده و خسته،
دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جُسته.
گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
خواند رثای عهد و آیین عزیزش را
غمگین و آهسته.»
اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند
و آنگاه می خواند:
«شو تا بشو گیر ، ای خدا ، بر کوهساران
می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون
از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنور
من شکوه دارم ، ای خدا ، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم
شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون
ابر بهارون ، ای خدا بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون»
بس کن خدا را، بی خودم کردی
من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز.
من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود.
بی اعتنا با من
مرد چگوری همجنان سرگرم با کارش
و آن کاروان سایه و اشباح
در راه و رفتارش.
تهران، خرداد 1341