صنعت دروغگویی در سیاست

صنعت دروغگویی در سیاست

نویسنده: جاناتان سویفت

ترجمه از محمد رضا نوشمند

به ما گفته اند که ابلیس پدر دروغ است، و از ازل دروغگو بوده است. پس، بدون تردید اختراع دروغ قدمتی ازلی دارد، و بر این گفته باید این نکته را نیز افزود که اولین رساله ی ابلیس درباره ی دروغ صرفاً جنبه ی سیاسی داشته، و در باره ی دروغی بوده است که ابلیس از آن برای به زیر کشیدن پادشاه خویش  و اغوای گروه سومی از زیردستان به نافرمانی از او استفاده کرده است. به همین دلیل از بهشت، جایی که در آن (به گفته ی جان میلتون) نایب السلطنه ی ایالت عظیمی در غرب بود، رانده شد ؛ و بالاجبار این استعدادش را در نواحی پست تر، در میان موجودات مطرود دیگری، یعنی انسانهای بیچاره و فریب خورده، بکار گرفته است، و هنوز آنها را به سمت گناهی که خود مرتکب شده بود، اغوا می کند و تا هنگامی که در چاه بی انتهای جهنم محبوس باشد، دست بردار نخواهد بود.

امّا، اگر چه ابلیس پدر دروغ است، انگار مانند دیگر مخترعان بزرگ، شهرتش را با دست کاری های مداومی که به ساخته ی او اعمال شده از دست داده است.

با این که اینجانب تحقیقات بی دریغی را در مورد دروغگویی انجام داده ام، هنوز تاریخ برایم  مشخص  نکرده است که چه کسی برای نخستین بار دروغگویی را تا حد یک صنعت تنزل داده و با سیاست جور درآورده است؛ درنتیجه، این گونه که دروغ در این بیست سال اخیر در بخش شمالی جزیره ی ما- بریتانیا- رشد کرده است، ناچارم این دگردیسی را فقط از چشم امروزیها ببینم.

سخن سرایان به ما گفته اند که پس از آن که خدایان غول ها را سرنگون کردند، زمین برای انتقام، آخرین بازمانده اش ر ا که «شهرت» نام داشت، بدنیا آورد. این افسانه را این گونه تفسیر کرده اند: هنگامی که اغتشاش و آشوب فروکش می کند، شایعات و گزارشهای غلط به حد وفور در میان ملتی پخش می شود.  با این حساب، نتیجه می گیریم که  دروغگویی آخرین دستاویز یک حزب مطرود، خودرو و آشوبگر در یک مملکت است. امّا امروزیها شاخ و برگ های زیادی را به آن افزوده اند، و آن را به صنعت  دستیابی به قدرت و حفظ آن، و هم چنین انتقام جویی پس از از دست دادن آن بسط داده اند؛ درست همچون روش هایی که حیوانات برای تغذیه شان درهنگام گرسنگی استفاده می کنند، و هر کس را که پا روی دُمشان بگذارد، گاز می گیرند.

امّا این شجره نامه را همیشه نمی توان در مورد دروغگویی سیاسی پذیرفت؛ بنابراین، مایلم با افزودن نکاتی در مورد شرایط بدنیا آمدن و والدینش ، آن را اصلاح کنم . دروغ سیاسی گاهی در سر یک سیاستمدار پس زده شده (از گردونه حکومت) متولّد می شود، و او آن را در اختیار اراذل و اوباش می گذارد تا از آن پرستاری کنند. گاهی خیلی بدهیبت بدنیا می آید، و آن را تر و خشک می کنند تا سر و ریختی پیدا کند؛ امّا، بیشتر اوقات، به صورتی کاملاً خوش ریخت پا به این دنیا می گذارد، و خیلی که نازش را می کشند، لوس می شود. اغلب مانند  طفلی معمولی متولّد می شود، و مدت زمانی می گذرد تا بالغ شود.  در آغاز به تمام و کمال در معرض نور است، ولی کم کم و درجه درجه انحراف پیدا می کند. گاهی نسبش به اشراف می رسد، و گاهی هم از تخم و ترکه ی واسطه هاست. درست از دروازه ی رَحِم دادش بلند می شود، بعد با پچ پچی دست به دست می شود. من دروغی را می شناسم که حالا نیمی از این حکومت را با سروصدایش به آشوب کشیده است، و هر چند حالا، چون با پدر و مادر است، احساس غرور و تکبر دارد، هنوز یادم نرفته است که از کجا با پچ پچ، دست به دست شد تا به اینجا رسید.  در انتهای داستان میلاد این غول باید بگویم هنگامی که بدون هیچ گزندی پا به عرصه ی وجود می گذارد، آن هنگامی است که مرده بدنیا آمده باشد؛ و هر وقت هم که نیش اش از کار افتاده باشد، از دنیا می رود.

جای حیرت نیست که طفلی که به هنگام تولّد چنین بدهیبت است، سرنوشتش به ماجراجویی های بزرگی گره بخورد؛ به همین خاطر شاهدیم که  بیست سال است که دروغ، روح محافظ حزب غالب در بریتانیا است. دروغ می تواند حتی بدون مبارزه بر حکومت ها غلبه کند، گاهی با ازدست دادن مبارزه نیز پیروز می شود. فردی را به  مقامی  می رساند  و در آن  مقام نگه می دارد؛ می تواند از کاه کوهی  بسازد و از کوه کاهی؛ چندین سال است که در کمیته ی انتخابات فعالیت می کند؛ می تواند سیاه پوستی را سفید پوست جا بزند، آدم بی خدایی را قدیس معرفی کند؛ و آدم وطن فروشی را وطن دوست نشان بدهد. می تواند در وزرای امور خارجه به کشف نبوغ بپردازد، و اعتبار ملتی را بالا ببرد یا پایین بیاورد.  این الهه با آینه ی قدی بزرگی در دستانش پرواز می کند تا چشمان خلایق را خیره کند، و وادارشان می کند تا آن گونه که او آینه را می گرداند، ویرانی شان را در ارزشهایشان ، و ارزشهایشان را در ویرانی ببینند. در این آینه بهترین دوستانتان را می بینید که جامه هایی معطر به گل زنبق که نشان سلطنت فرانسه است با سه ردیف مدال افتخار به تن دارند. زنّارهایی با زنجیر به گردنشان آویخته است، تسبیح به دست دارند و صندل پوشیده اند. ومی بینیم که بدترین دشمنان آنها پلاکاردهایی مزین به  شعارهای آزادی، حق مالکیت، عطوفت، میانه روی، و نعمت در دست دارند. بالهای گنده ی دروغ، مانند ماهی های پرنده تا وقتی که خشک نشده باشد به دردش می خورد. پس آنها را با آب گل آلود تر می کند و اوج می گیرد؛ آن آینه را در برابر جمع بی شماری نگه می دارد، با سرعت زیاد پرواز می کند، و در هر دور مجبور می شود با روش هایی کثیف دوباره پایین بیاید و تجدید قوا کند.

گاهی به این فکر افتاده ام که اگر انسان چشم دیگری هم برای دیدن داشت، مثل آن چشم هایی که اسکاتلندی ها برای دیدن ارواح دارند، محشر می شد و در این شهر به او خیلی خوش می گذشت، با تماشای دروغهای همه رنگ و همه شکل و همه اندازه ای که دور سر بعضی ها می گردند و مانند مگس هایی هستند  که تابستان ها دور سر و گوش اسب ها می چرخند و وزوز می کنند،  و یا مانند لشکر سیاهی هستند که هر روز غروب به تعدادی که برای تیره و تار کردن جو کافیست در کوی تبادل افکار تردد می کنند و یا دور و بر باشگاه نجبای ناراضی می گردند؛ و این دروغها از همان جا، به صورت محموله هایی برای پخش در هنگام انتخابات ارسال می شوند.

دروغگوی سیاسی با دیگر افراد صاحب این صنعت در یک نکته ی اساسی متفاوت است، و آن این که باید از حافظه ی ضعیفی برخوردار باشد تا بتواند خود را  برای موقعیت های گوناگونی که هر ساعت با آنها مواجه می شود و با حرف های قبلی اش جور در نمی آید، جور در بیاورد؛ و بسته به این که افرادی را که با آنها سروکار دارد گرایش شان به چه سمت است برای صحت هر دو سر حرف های ضدّ و نقیض خود سوگند بخورد. در شرح فضیلت ها و رذیلت های آدمی، شایسته است، در هر موردی، نمونه ای عینی که توصیف ما برگرفته از اوست، در پیش چشمان مان حاضر باشد. من این قاعده را با تعصب رعایت کرده ام، و در این لحظه، در خیالم شخصیت بزرگی تجسم یافته است که  از مشاهیر این صنعت است، شخصیتی که شهرتش را به عنوان ماهرترین رهبر انگلستان در مدیریت امور عالی، مدیون  استمرارش در این کار است. برتری نبوغ او در هیچ چیز نیست جز سرمایه ی تمام نشدنی دروغهای سیاسی او که به وفور، هر لحظه که لب به سخن می گشاید پخش می کند، و با از خود گذشتگی  بی نظیری می تواند  آن حرف ها را فراموش کند، و در نتیجه، نیم ساعت بعد، ضد آنها را بگوید. با این حال، او هرگز در نظر نمی گیرد که چه حرفی درست است و چه حرفی غلط، بلکه فقط به این فکر می کند که برای حال حاضر و جماعت حاضر، آیا مناسب است که آن حرف را تصدیق کند یا تکذیب. تا به حدّی که اگر به خیال خود اندیشیده اید که می توانید خود را با تفسیر هر چه که او می گوید وفق دهید، همچنان باید به همین خیال باشید، چون درمی یابید که چه حرفش را باور کنید و چه باور نکنید، به یک اندازه فریب خورده اید: تنها چاره اش این است که گمان کنید که صداهای گُنگی را شنیده اید که اصلاً معنایی نداشته اند؛ بعلاوه، این عمل،  ترس شما را از این که ممکن است سزاوار ناسزاهایی باشید که مدام به هر دو سر گفته ها یش می چسباند می ریزد، هر چند، در عین حال، فکر می کنم که نتوان او را در هیچ محکمه ی عدلی به شهادت دروغ محکوم کرد، زیرا او خدا و مسیح را شاهد می گیرد، در حالی که  اغلب به روشنی در ملاء عام به همه نشان داده است که به هیچکدام شان اعتقادی ندارد.

ممکن است عدّه ای فکر کنند که چنین ترفندی که یک بار به کار گرفته شده  و حالا دیگر زبانزد خاص و عام است چندان به کار دارنده ی آن، یا حزبش نمی آید، امّا خیلی اشتباه می کنند. کمتر دروغی است که برچسب سازنده اش با آن باشد. فاحش ترین دشمن حقیقت ممکن است هزاران دروغ را بی آن که  مرجعش بداند او کیست پخش کند: بعلاوه، همان طور که زپرتی ترین نویسنده خوانندگان خود را دارد، بزرگترین دروغگو نیز زودباورهای خود را دارد، و اغلب چنین است که اگر دروغی را فقط مدّت یک ساعت باور کنیم، آن دروغ کار خودش را کرده است، و برای آن دروغ بهتر از این نمی شود. دروغ پرواز می کند، و حقیقت لنگان لنگان پشت سرش راه می آید، طوری که تا آدم ها به خود می آیند که دروغی را افشا کنند، دیگر دیر شده است، کار خودش را کرده است، و داستان اثر خودش را به جا گذاشته است: مثل آدمی که فکر می کند تازه آماده شده است در قبال بحثی حاضرجوابی کند، در حالی که بحث عوض شده، و یا طرف مباحثه دیگر از آن جا رفته است؛ یا مانند پزشکی که زمانی  نوشداروی بیماری را پیدا می کند که بیمار ازدست رفته است.

با توجه به میل طبیعی اکثر آدمها برای دروغ گفتن، و نیز میل خلق بی شمار برای باور کردن حرفشان، من مانده ام حیران که با این سخن گهربار که اغلب ورد زبان همگان است چه کنم که می گوید: «حقیقت روزی آشکار خواهد شد.»  این جزیره ی ما، در بخش اعظم این بیست سال اخیر، به دست مشاورین و اشخاصی افتاده است که اعتقادشان و تمایلاتشان در جهت تباهی آداب و سنن مان، بستن چشم ادراکمان، بالا کشیدن اموالمان، و زمانش که برسد، ویرانی اساس قوانین و ایمانمان بوده است، تا جایی که سرانجام ما را تا لبه ی پرتگاه ویرانی کشانده اند؛ با وجود این، با ظاهرسازی های پی در پی آنها، هرگز نتوانسته ایم دوستانمان را از دشمنانمان تشخیص دهیم.  دیده ایم که بخش زیادی از پول ملت به جیب آنهایی رفته است که به آقازادگی، داشتن مدرک دانشگاهی  و شایستگی نمی توانند نمایشی عالی تر از پوشیدن جامه ی خدمت به ما راه بیاندازند؛ در حالی که دیگران، که به واسطه ی  اعتبار و کیفیت و اقبالشان تنها از دستشان این برمی آمد که  شهرت و موفقیتی به انقلاب بدهند، نه تنها به افترای خطرآفرینی و بی ثمری کنار گذاشته شده اند، بلکه انگ طرفداری از سلطنت «خاندان استوارت»، سست عنصری، و جیره خواری فرانسه را بارشان کرده اند؛ حال این که حقیقت، که گفته اند  ته چاه است، اکنون زیر خروارها سنگ دفن شده است. امّا، به یاد دارم که این شکایت همیشگی مخالفان سلطنت پادشاه (جیمز دوم) بوده است که قدرت زمین داران در سرمایه هایشان نیست، که برخی از عقلا آن را بدیمن دانسته اند؛ و ما خود شاهد بوده ایم که اگرچه دربار و دولت طرف آنها را گرفته بودند، با بدترین سختی ها توانسته اند اکثریتی را جذب کنند؛ تا این که توانستند آن مصلحت اندیشی های مثال زدنی را برای انتخابات سرنوشت ساز یاد بگیرند، و روی روستاهای دور دست با محرک های قوی از بازار شهر تاثیر گذار باشند. امّا، همه ی این ها، گرچه با هوشمندانه ترین مدیریت و مهارت حمایت می شد،  کار زور و اجبار بود، ، تا این که مردم کم کم دریافتند که اموالشان، مذهب شان و خودِ حکومت شان در خطر است؛ و دیدیم که مردم حریصانه برای اولین بار وارد صحنه شدند. امّا در باره ی این دگرگونی عظیم در حالت مردم، باید بعداً در یک مقاله یی به تفصیل بنویسم و در آن با گستاخی به افشاگری دروغ ها بپردازم  یا پرده از سیمای فریب خوردگان و فریب دهندگانی بردارم  که دل خوش کرده اند و یا این چنین وانمود می کنند که این تنها جنونی زودگذر است که در فردی عامی بروز کرده  و  بزودی از شرش خلاص می شوند؛ در صورتی که ، ایمان دارم که این پدیده به واسطه ی عوامل، علائم و عواقبش، ظاهراً خیلی متفاوت است، و نمونه ی بارزی خواهد بود برای گواهی دادن بر صحت اصلی که پیش از این ذکر کرده ام، این اصل که حقیقت (گرچه گاهی خیلی دیر) سرانجام روشن خواهد شد.

جاناتان سویفت، نوامبر 1710

زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند؟

 

زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند؟

اشتباه نکنید! این سؤال را من مطرح نکرده ام. البته حاشا نمی کنم که این سؤالی است که هر مردی در زندگی اش روزی از خود خواهد پرسید؛ و بعید نیست که اوّلین کسی که دنبال جوابش بوده، حضرت آدم بوده باشد که تازه نصف جوابش را در بهشت پیدا کرده بود که مجالش ندادند و نیمه ی دیگرش حواله شد به این جهنّم.  در بهشت، در بخش صرفاً عملی این آزمون فلسفی با موفقیت رفوزه شده بود، و حالا او و پسرانش باید در این دنیا از پس آزمون نظری-عملی آن بر می آمدند تا از شاگرد زرنگ این درس، یعنی شیطان، عقب نمانند. راستی، به نظر شما، زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند؟  در «حکایات کانتربری» اثر جفری چاسر، یکی از زائران در سفر زیارتی به سوی کانتربری داستانی را نقل می کند که پاسخ این سؤال را در خود دارد.

او می گوید که روزی شهسواری داشت از شکار برمی گشت. در راه دختر بسیار زیبایی را می بیند و شهسواری و جوانمردی از یادش می رود و سوار هوس می شود. دختر از ناجوانمردی او نزد شاه شکایت می برد و شاه او را محکوم به مرگ می کند. ملکه وساطت می کند و می گوید لااقل فرصتی به او داده شود تا شاید از مرگ در جوانی رهایی یابد. شاه می پذیرد و ملکه به او یک سال فرصت می دهد تا پاسخ این سؤال که «زن ها بیشتر طالب چه چیز هستند،» را پیدا کند؛ اگر پاسخ او درست و مناسب بود، از مرگ رهایی خواهد یافت، وگرنه، دار همان دار خواهد بود و شهسوار نه همان شهسوار!

شهسوار در پی پاسخ این سؤال به همه جا سر کشید و به همه کس سر زد. یکی می گفت زن ها در پی ثروتند و دیگری می گفت آنها تشنه ی محبتند و سومی می گفت آنها خواهان جواهرند و بعدی می گفت که آنها عاشق صدارتند. هیچکدام از این جوابها برای شهسوار قانع کننده نبود و مهلت او داشت تمام می شد که پیرزن زشتی سر راه او قرار گرفت که می توانست بدون شهوت به چهره اش نگاه کند تا بلایی را که سر آن دختر بیچاره آورد سر او نیاورد. سؤالش را برای آن پیرزن هم مطرح کرد و از او خواست اگر جوابش را می داند به او بگوید تا از مرگ نجات پیدا کند. پیرزن گفت که جوابش را بلد است و صد در صد مطمئن است که جوابش درست هم هست، امّا به شرطی به او می گوید که عهد کند اگر از مرگ نجات پیدا کرد با او ازدواج کند. شهسوار بیچاره و درمانده گفت هر چه باداباد، و شرط پیرزن را قبول کرد. پیرزن گفت که جواب آن سؤال این است: «زن ها بیش از هر چیز دلشان می خواهد که بر شوهرانشان مسلط و سوار باشند.» شهسوار فکر کرد و دید بیراه نمی گوید. با پیرزن نزد شاه و ملکه رفت؛ و پاسخ سؤال را همان طور که پیرزن گفته بود بر آنان عرضه کرد و جانش را خرید. تازه می خواست نفس راحتی بکشد که پیرزن جلو آمد و از عهدی که بین او و شهسوار بسته شده بود با شاه سخن گفت. شاه گفت که از جوانمردی شهسوار به دور است اگر عهدی را که با پیرزن بسته است زیر پا بگذارد، سزای پیمان شکنی او مرگ خواهد بود. شهسوار دید که از چاله درآمده، امّا به چاه افتاده است. به پیرزن گفت که آخر من با تو، عفریته ی بدترکیب چطور می توانم، زندگی و عشق بازی و فلان و بیسار بکنم. پیرزن گفت اگر با من با همین شکل و شمایلی که دارم ازدواج کنی قول می دهم که کنیزی ات را بکنم و هرچه تو بگویی همان خواهد بود. شهسوار گفت که دیدن کنیزی با این هیبت کفاره دارد. پیرزن گفت اگر بخواهی می توانم همین حالا خودم را برایت زن بسیار زیبا و جذابی کنم، امّا اگر چنین کنم تو باید مانند غلامی حلقه به گوش، همیشه گوش به فرمان من باشی و حرف همیشه حرفِ من باشد. شهسوار گفت باشد، تو زیبا شو من هم غلامی ات را می کنم. ناگهان پیرزن به زن زیبایی تبدیل شد و شهسوار از آن روز دیگر پیاده بود و زنش سوار او.

سؤالی از «قضیه ی مرغ روح » صادق هدایت

 

صادق هدایت داستان کوتاه طنزی دارد که به ادبیات و ما ادبیاتی ها مربوط می شود و درست رونوشت برابر با اصل خودِ ماست.  اسم این داستان کوتاه «قضیه ی مرغ روح» است. ماجرا از این قرار است که یک نفر ادبیاتچی که هم شعر می گفت و هم فضل می بافت، و دلبسته ی ادبیات خارجی بود و در ادبیات فارسی از خوارج به حساب می آمد و به سعدی و حافظ بد و بیراه می گفت، ناگهان گرفتار بستر بیماری می شود و «از اتفاقات روزگار دیوانی از حافظ به خط سعدی و کلیاتی از سعدی به خط حافظ در کنار بستر خود افتاده» می بیند و پس از ملاحظه ی آنها به درگاه خدا از خارجی بودن توبه می کند و به داخلی ها می پیوندد و از آنهایی می شود که اعتقاد دارند که حافظ و سعدی در گذر زمان دچار غلط و غلوط شده اند و بزرگی همچو او را می طلبند که به تصحیح آنها  همت گمارد. «چون سعدی دریای بیکرانی بود و عمر او برای کپیه کردن کلیات سعدی کفایت نمی نمود،» تصمیم گرفت در اصلاح دیوان حافظ همت مضاعفی را به کار بندد. پس از اتمام کارش به همه جا متوسل شد تا بتواند آن را چاپ کند، امّا هیچ کس راضی نبود که از جیب و سرمایه ی خود برای  حافظ او مایه بگذارد. کتابِ او بدون چاپ ماند و در عوض فضلا و ادبا از فضل او در تفسیر حافظ بهره ها می بردند و صاحب مال و منال می شدند و او همچنان بی مکنت روزگار می گذراند. از خلق خدا بریده، شب وروز با عبادت دست به دامن خدا بود و چاره را از چاره ساز می طلبید. تا این که یک شب فرشته ی نکره ئی آمد و گفت خدا می خواهد بداند که چه می خواهی تا خواسته ات را اجابت کند. و ادیب گفت: «حافظم را چاپ کنید برای دنیا خاصیت داره.» فرشته گفت: «خدا مطبعه و حروف چین نداره.» ادیب گفت: «پول هنگفتی برایم بفرستین، خودم کمر همت می بندم و چاپش را به عهده می گیرم.» فرشته گفت که کلید خزانه داری خدا گم شده، امّا خدا تخت جواهر نشانی را برای او در بهشت کنار گذاشته است که اگر دلش بخواهد او می تواند یکی از پایه هایش را دزدکی برایش بیاورد تا تبدیل به پول بکند و مشکلش را حل کند. این از مواردی بود که ادیب باید حتماً با زوجه ی خود مشورت می کرد. حکم همسر حافظ دوست و حافظ شناس این بود: «بی رودرواسی، من می خواهم هرگز سیاه حافظت چاپ نشود تا این که تو بهشت روبروی سر و همسر، ما روی تخت سه پایه بنشینیم!» شاعر سر آخر از فرشته خواست تا لا اقل از خدا عمری دراز برایش بگیرد، و سرانجام آن شد که او می خواست.

چند قرن گذشت و دنیا با تغییرات فراوان زیر و رو شده بود که یک روز تلویزیونها و جراید از کشف موجودی باستانی که «ریشش تا پر شالش آمده و سه رج دندان صد سالگی توی آرواره هایش خوابیده است،» خبر دادند. پیرمرد برای خبرنگارانی که به سمت او هجوم آورده بودند راز عمر درازش را گفت: «من حافظ را کپیه کردم، این قدر عمر کردم، شما آن را چاپ کنید، دو برابر من عمر می کنید.» علما و فضلای زمانه هم آمدند و چاپ اثرش را پذیرفتند و حافظ او را گرفتند و رفتند؛ و فرشته ی نکره دوباره ظاهر شد و گفت حالا دیگر باید روحش را تحویل بدهد چون طلسم عمر درازش حالا دیگر در دست همه است و همه برای درازی عمر یک کپی از آن را دارند. پس، فرشته مرغ روح متخصص حافظ را گرفت و چپاند توی قفسی که با خود آورده بود و آن را برد «میان قفسهای کهنه ی خاک نشسته ی دیگر آویزان کرد. مرغ روح متخصص حافظ، یک مرغ شپشک زده ی گرد گرفته بود.» مرغ روح او «خیلی با تأنی دور خودش چرخ می زد و با صدای دو رگه می خواند:

 «حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو!»

«همه ی مرغها ساکت شدند و انگشت حیرت به منقار گزیدند و به زبان حال با هم می گفتند: «چه مرغ ادیبی! حیف که این رباعی در دیوانش چاپ نشد تا ما بتوانیم آن را از حفظ کنیم!»

چرا این غزل حافظ در دیوان این ادیب چاپ نشده بود؟

برای پاسخ به این سؤال به شرح خلاصه ی من از داستان «قضیه ی مرغ روح» اعتنا یا اکتفا نکنید؛ بروید و خودِ داستان را بخوانید.