تحلیل خط به خط غزلی نوروزی از حافظ

تحلیل خط به خط غزلی نوروزی از حافظ

محمد رضا نوشمند

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

بالاخره از کوی یار یک چیزی هم می آید که به درد ما هم بخورد، و چه چیز بهتر از باد نوروزی. همین نشان می دهد که باد هم گاهی بد نیست، و برای  اثبات این ادعا همین بس که خیلی از ماها عمریست عضو حزبی به همین نام و نشان هستیم. مشکل اینجاست که نشانه هایی را که حافظ برای باد نوروزی  در این غزل معرفی می کند، در باطن ما نیست، هر چند در ظاهر ما همچون پرچم عمری است که در اهتزاز است. نخستین نشان باد نوروزی این است که از کوی یار حقیقی می آید. یار حقیقی را چطور باید شناخت؟ با نشانه های دیگری که قاصدِ آن، یعنی باد نوروزی، برای ما می آورد.

 برخلاف بادی که از سمت افراطیون می آید و طوفان بپا می کند، و برخلاف باد، که سهل است، بخاری هم که از سمت تفریطی ها بلند نمی شود، و سکون ایجاد می کند،  نسیم همه-پسندی که آرامش و طراوت و بوی خوش سوار بر آن است، بر طبیعت روح آدمی می نشیند؛ و چراغ دلش را روشن می کند. اگر آدم از نورافکن ها ی مصنوعی و چشم آزار و لامپ های رنگی و کودک-فریب مدد بگیرد، در داشتن و نداشتن، در هر دو حالت عقیم می ماند.

چو گل گر خُرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

تشبیه سکّه ی زر به خُرده ی گل که پس از گرده افشانی باعث تکثیر گل می شود، برای رهایی از سترون ماندن است.  قارون می توانست مانند گل ها، زرافشانی کند، و بر تعداد قارون ها و یا تکرار نام قارون به نیکی و بخشش بیفزاید. (تحلیل «فرویدی» آن بر عهده ی خودِ شما!) بدون تعارف باید گفت که قارون غلط کرد که «جَمَعَ مالاً وعَدَّدَهُ» کرد؛ یعنی فقط مال روی مال اضافه می کرد. از آن بادهای بی بخاری بود که نه خودش تکان می خورد و نه می گذاشت دیگران تکان بخورند. حافظ که می گوید برای رضای خدا هم که شده باید به عشرتی که او در نظرش است بپردازید. قارون را آینه ی عبرت قرار داده، که از نسیم کوی یار مدد نگرفت و بهره ای نبرد.

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

گل سرخ شبیه جام شرابی است که بلبل بر سر آن نشسته و مست و غزلخوان شده است. غزلی که بلبل پس از مست شدن می خواند شبیه به همین غزل حافظ است. حافظ با این غزل به قارون می گوید که خیال کرده ای چون زر در کیسه داری کار و بارت سکّه است؛ به گل نگاه کن؛ زر حقیقی را او دارد که زر می ریزد. بلبل به چرخ فیروزه می گوید به خیالت رسیده چون فیروزه رنگ هستی، فیروزی از آن توست؟ فیروزی از آن من است که بر تخت آن، یعنی همین گل ِ عشرت طلبِ ضد قارون، سوار هستم. پژواک صدای فیروزی او در این مصرع حتی در واژه ی «صفیر» هم پیچیده است.

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیافشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

طرفِ صحبت حافظ دوباره امثال قارون است. نه برای این که دارد و خسیسی می کند، رفتن به صحرا که گنج زر نمی خواهد! برای این که چراغ دلش روشن نیست. فقیر هم اگر اهل عیش و عشرت نباشد، همان بهتر که ندار باقی بماند. حافظ پیش از شعرای رمانتیک فهمیده بود که باید از شهر و غم و غصه ی آن فرار کرد و به دل طبیعت پناه برد. و پیش از آنها فهمیده بود که شعر و غزل راستین را باید در مکتب گلزار و از استاد غزل، بلبل، یاد گرفت.هر چند که بلبل را مدتهاست به دلیل نداشتن مدرکی برای اثبات تخصص، و عملکردی برای ابراز تعهد پاکسازی کرده اند!

چو امکان خلود ای دل درین فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

زندگی جاوید، در این دنیا و زیر این آسمان فیروزه ای وجود ندارد، پس تا می توانید پیش از آن که مهلت تان سرآید، این روزها را برای عیش غنیمت شمارید. حافظ در ابیات بعدی سعی می کند عیشی را که مد نظرش است به تصویر بکشد. دم غنیمت شمردن از نظر حافظ (و حتی خیّام) این نیست که آدم افسوس این را بخورد که برای این چند روز عمر چه دارد و چه ندارد، لذّت می برد، یا لذّت نمی برد، غصه ی دیگران را بخورد یا نخورد، و .... دم غنیمت شمردن این است که آدم در هیچ دمی از زندگی افسوس و غصه ی این و آن را نخورد. آدم نباید روزگار خودش و دیگران را سیاه کند برای این که چیزی را بدست بیاورد؛ و نباید روزگار را سیاه ببیند برای این که چیزی را از دست داده است. عیشی که حافظ در این ایوان فیروزه ی ِ از دست رفتنی می جوید، در آرامش بدست می آید، نه در ناآرامی برای جمع مال و حفظ دنیا. (البته رسیدن به این گونه عیش کار انسان کامل است،  و حافظ از نقص ما و خودش غصه می خورد! غم و غصه نشانه ی نقص ماست. حافظ اعتقاد دارد که  غم خوردن دراین پنج روزی که از ایّام جشن باستانی و  نوروز ما ایرانی هاست، نشان بی عقلی ماست!)

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

قارون از خودخواهی زیاد نه تنها زر بخشی نداشت، که کام بخشی هم نداشت. البته این نقطه ضعفی است که دارا و ندار هر دو در آن شریک اند. ما حتی وقتی به ظاهر و نیز در باطن غصه دیگران را می خوریم، هنوز غصه ی خودمان روی دلمان سنگینی می کند. آدمی که دلش از این می سوزد که چرا دیگران خودشان را دستی دستی دارند با دَلو گناه به چاه جهنم می اندازند، بیشتر ناراحت این است که چرا با زبان  نصیحتی به این درازی، کِش ِ جاذبه اش تا این حد وارفته است و کسی به نصایح او عمل نمی کند. (آدم گاهی از غصه ی مردم دیکتاتور می شود!)  چرا فکر می کنیم که برای نجات دیگران باید آنها را به سمت خودمان بکشیم، این نوعی خودخواهی است که نه تنها دیگران را کامیاب نمی کند، بلکه ثابت می کند که ما هم کامیار نیستیم. «ترک کام خود گفتن» با این نوع ایثارها که از بی عرضگی و استضعاف مالی و فرهنگی آدم ناشی می شود فرق دارد. وقتی برای کسی ایثار می کنیم که اصلاً از این کار ما خوشش نمی آید و ناراحت هم می شود، در حقیقت به نوعی او را فدای کامیابی خود کرده ایم. (حافظ زبان کوچه بازاری ما را نمی دانست وگرنه می گفت: «طریق حال دادن، حال این و آن گرفتن نیست!) «ترک کام خود گفتن» کلاهی است، که اگر به آن برسیم، کلاه سروری روی سرمان خواهد نشست؛ البته اگر با ریا کاری باشد، فقط کلاه گذاشتن بر سر خلق الله است.

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

اگر چه حافظ می گوید «سخن در پرده می گویم،» رُک و پوست کنده دارد حرفش را می زند. یعنی حجاب را کنا بگذار! البته حجاب ریاکاری را. مانند گل از غنچه بیرون بیا و خودت را نشان بده. بعضی فتوا داده اند که پیرزنها اگر چادر و روسری بی هوا از سرشان اُفتاد مشکل شرعی ندارد. می دانم حافظ اگر این  حرف را می شنید چکار می کرد. در جوابشان غزلی می گفت غزلستان! گل تا گل است باید از غنچه بیرون بیاید، وگرنه همان جور پژمرده و سرانجام گِل می شود. گِل که دیدن ندارد! گل اگر از غنچه بیرون نیاید، مانند قارون خساست کرده، و زیبایی اش را خرج نکرده است. در حالی که بهار زندگانی که میر نوروزی (و در این شعر خودِ حافظ و بلبل و گُل) مژده اش را داده است،  پنج روزی بیش نیست.

ندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

چرا حافظ که همه را به عیش و عشرت و فیروزی و بهروزی دعوت می کند، خودش غم شبانروزی دارد؟ در واقع، نوحه خوانی قمری می شود همین غزل خوانی حافظ! آیا غمی وجود دارد که آدم بتواند اسمش را بگذارد عیش و عشرت، و رسیدن به آن مساوی بشود با فیروزی و بهروزی؟ از حرف حافظ چنین برمی آید که باید وجود داشته باشد، وگرنه یکی باید خودِ حافظ را نصیحت کند! چه کسی باید حافظ را نصیحت کند؟

_ خودِ حافظ.

می توان گفت که از همان اوّل حافظ یک سوزن داشت به خودش می زد و یک جوالدوز به دیگران! حافظ دلش می خواهد همیشه مانند آن بلبل مست باشد، ولی چه فایده! این مستی گویا فقط ویژه ی این پنج روزی است که از عهد باستان نوروز نام گرفته است و بقیه اش اگر شب هم نامیده شود اشکالی ندارد! حافظ پس از سپری شدن این ایّام، وقتی قیافه ی بعضی ها را می دید که مثل مادر مرده ها، همیشه عزای دنیا و شکم و زیر شکم را دارند، نمی توانست مثل قمری مرثیه سرایی و نوحه خوانی نکند. در بیت بعدی می گوید که چرا غمگین است.

مِیی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

همین می ِ نابِ غزل حافظ را که دعوت به عیش مدام می کند، (نه عیش موقت این دو روزه ی زندگی و پنج روزتعطیلی!) اگر کسی در آن عیبی ببیند، آدم عاقل حق ندارد که غصه بخورد که این بی عقل دیگر کیست که سر راه من سبز شده است؟ حافظ هم که کامل نیست، از خدا که کامل و بی غصه است با دعا می خواهد که بهروزی همچو اویی را با وجود این گونه آدمها به بدروزی بدل نکند. این گونه افراد همچون صوفیانی هستند که پاکی و صافی را فقط در طریقت و شریعت خود می بینند و می صاف ِ حافظ را که مانند روح و جانی که در جسم او دمیده شده پاک است، درک نمی کنند.

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است، اگر سازی وگر سوزی

فرصت از دست رفته و آن پنج روز هدر رفته، همان یار شیرینی است که دیگر از ما جدا شده است. گاهی آدمی مانند حافظ عقلش می رسد که چطور باید از مِی ِ نابِ زندگی استفاده کند، چه در آن پنج روز و چه در سیصد و شست و پنج روز دیگر، امّا هستند افرادی که مانند صوفی با دشنام و تکفیر در مقابل حکم میر نوروزی می ایستند و همان پنج روز را هم بر دیگران حرام می کنند. شمع هم مانند قمری سوگوار است؛ قمری نوحه می خواند و شمع اشک می ریزد. این حکم آسمانی بر حکم میر نوروزی می چربد، برای این که همچون آسمانی که بالای سر ماست بر همه ی عمر ما سایه افکنده است؛ یا باید با آن ساخت و یا سوخت. حافظ نمی تواند بسازد، پس می سوزد.

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی

کسی که بنیان عمر و هستی را می شناسد، نباید غرور دانایی او را از لذّت هستی محروم کند و در پی روزی باشد. ساقی، جلوه ی همان یار شیرین است که نباید از او جدا شد. پس، او را می طلبد تا این چند روز عمر را در طلب روزی هدر ندهد. برای رسیدن به روزی، جاهل که اینها را نمی داند موفق تر است. حافظ منظور دیگری هم دارد. او می خواهد بگوید که روزی همه در دست ساقی است که دور می زند و پیاله را برای همه می گرداند، و جاهل که گرفتار غرور و علم بی عمل نیست زودتر دستش را برای گرفتن پیاله از دست ساقی که حالا همان میر نوروزی است دراز می کند، و عالِم سرش بی کلاه می ماند، بی کلاهِ سَروَری! این کلاه کلاهِ سُرور هم هست!

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه ی جامت جهان را ساز نوروزی

در مجلسی که آصف  ساقی است و پیاله می گرداند می نگرفتن نشان جهل است، برای این که او  به داشتن علم مشهور بوده است و گفته می شود آیه ی چهل از سوره ی نمل در قرآن کریم در وصف او آمده است که «الذی عنده علم من الکتاب.» البته در مِی آصف هر آنچه را که در کتاب خدا به ودیعه گذاشته شده است باید یافت، و میخواران آن گونه مست می شوند که کتاب می خواهد و حافظِ آن کتاب می داند؛ و هر جرعه از این جام، از دست عالمی همچون آصف که حالا نقش میرنوروزی را دارد، در روز اوّل فروردین که مطابق تقویم جلالی، از زمان سلطان جلال الدین سلجوقی، نوروز و  آغاز سال دانسته شده است، انسان را زندگی تازه و دوباره ای می بخشد، و نوای ساز نوروزی، که نغمه ی بهشتی دارد، از این جام به جان انسان می نشیند. این جام ِ زیبای بهار را نسیم باد نوروزی همچون ساقی در میخانه ی طبیعت می گرداند، و حافظ به استعاره آن را در دست، تورانشاه- خواجه جلال الدین وزیر شاه شجاع، ممدوح خود می گذارد، و این چنین او را تا مقام آصف وزیر حضرت سلیمان بالا می برد. (لازم به ذکر است که برخی سلیمان نبی را بانی نوروز می دانند.)

نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

با آن چه که در شرح بیت پیشین گفته شد، معنی این بیت هم روشن می شود. تنها حافظ به جان خواجه تورانشاه دعا نمی کند، همه به وصف این آصف می پردازند تا او نیز به جهان عیدی و نوروزی ببخشد. این عیدی و نوروزی چیست؟  همان  شادابی و طراوتی است که نسیم باد نوروزی با خود می آورد و هر کس که عاقل باشد فرصت را غنیمت می شمرد تا از این پنج روزی که سلطان بهار وقف عامه ی مردم کرده است بی بهره نماند. کوی یاری که در مطلع غزل آمده است ، بی شباهت به مجلس خواجه تورانشاه نیست، و نسیمی که از آنجا در طبیعت می وزد، همان کاری را می کند که دعا و عیدی خواجه در حق بندگان می کند.

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

خواصی که به درگاه خواجه تورانشاه قدم می گذارند، همچون پارسایانی هستند که این درگاه را محراب خود می دانند؛ و عوام که فقط دورادور می توانند چشم به ایشان بدوزند، صبح شان به دیدن خورشید جبین او روز می شود؛ و نوروزشان آغاز می شود.   

 اُمیدوارم این تحلیل خط به خط و صد البته خط خطی مورد توجه تان قرار گرفته باشد.

عیدتان مبارک

 

در باره ی نوروز باستانی

نوروز

نوروز جشن آغاز سال پارسی است که در روز نخست فروردین ماه، برابر با 21 مارس میلادی برگزار می شود. در زبان عربی کلمه ی «نوروز» به صورت پهلوی «نوَگ روز» و پارسی «نوروز» و معرّب «نیروز» به کار رفته است.

بیرونی در تعریف و وجه تسمیه ی نوروز آورده است: نخستین روز است از فروردین ماه و بدین جهت نوروز نام گرفته که آغاز سال نو است و تا پنج روز پس از آن جشنها بر پا می کردند و روز ششم فروردین را نوروز بزرگ یا جشن بزرگ و یا نوروز مَلِک گویند زیرا خسروان در آن پنج روز به حقوق اطرافیان و مردم و نیز بزرگان رسیدگی می کردند و روز ششم جهت ملاقات خاصان و نزدیکان خلوت می کردند.

ایرانیان معتقد بودند در این روز خداوند از آفرینش جهان آسود و مشتری را بیافرید و زردشت با خداوند توفیق مناجات یافت و کیخسرو بر آسمان عروج کرد.

پنج روز اوّل جشن نوروز که جنبه ی همگانی داشت و عموم مردم در آن به اجرای مراسم خاص خویش می پرداختند «نوروز عامه» و از روز ششم که جشن نوروز به طرز ویژه ای در دربار برگزار می شد «نوروز خاصه» بوده است.

در نوروز شب با روز برابر شود و به قول گردیزی: سایه ها از دیوارها بگذرد و آفتاب از روزنها اوفتد و عجمان گویند: اندر این روز جمشید بر گوساله نشست و سوی جنوب رفت ، به حرب دیوان و سیاهان، و کارزار کرد و همه را مغلوب نمود.

در سبب پیدایش نوروز آورده اند که دیوان به فرمان جمشید تختی بساختند و آن را بر دوش گرفتند و از دماوند به بابل بردند. مردم از دیدن او که چون خورشید بر تخت خود می درخشید، به حیرت افتادند و پنداشتند که او خورشید است و به یک روز دو خورشید در آسمان پیدا شده، این امر در نخستین روز فروردین بود و از این رو، مردم بر گرد تخت او جمع شدند و همگان گفتند این روز نو است و جمشید فرمان داد این روز و پنج روز پس از آن را جشن گرفتند. بیشتر منابع، جمشید را پایه گذار نوروز و رسمهای نیکو دانسته اند. طبری و فردوسی هم همین روایت را تأیید کرده اند. بیرونی روایات مختلفی در این باب و در مورد وجه تسمیه و برپایی نوروز گردآورده است. در یک روایت ضعیف، وضع نوروز به سلیمان بن داوود انتساب یافته که این هم ناش از خلط روایات مربوط به سلیمان و جمشید می تواند باشد.

نوروز را در ایران قدیم جشن فروردگان نیز گفته اند زیرا این زمان را اوقات نزول فَروَهَرها از آسمان می دانسته اند. در موقع ششمین گاهنبار که خلقت بشر در آن صورت گرفته، فَروَهَرها ده شب در روی زمین توقف می کنند. بیرونی می نویسد این جشن ده روز طول می کشیده و آخرین پنج روز اسفند ماه را نخستین فروردگان، و خمسه ی مُستَرقه (اندرگاه) را دومین فروردگان می گفته اند. در دو جشن نوروز و مهرگان، در دوره هایی از تاریخ ایران، مردم، به فراخور موقعیت خود، برای شاهان هدیه می بردند.

برخی به این نتیجه رسیده اند که نوروز جشنی آریایی نیست و قبل از آریایی ها در تمدن های سامی بین النهرین وجود داشته است.

در ایّام نوروز مراسم خاصی در ایران قدیم برگزار می شد که دنباله ی آن تا امروز نیز باقی است. پارسیان برای جشن فروردین خانه را تمیز می کنند و اتاق برگزاری مراسم را می آرایند و بر روی میزی کوزه ی آب و گلدان گل و ظرفی از آتش می گذارند و آتش را با چوب صندل و سایر چوب های خوشبو نیرو می دهند و هر کس می بایستی با دست خود چوب بر آتش نهد و نام درگذشتگان خود را برشمارد. مردم برخی نواحی ایران معتقدند که در شب آخر سال ارواح درگذشتگان به خانه های خود برمی گردند و از روشنی چراغ شاد می شوند.

رسم برافروختن آتش در نوروز تا زمان عباسیان در بین النهرین رواج داشت و از احترام خاص آتش نزد ایرانیان حکایت می کرد. رسم دیگر، آب ریختن به یکدیگر و غسل کردن در صبح نوروز بوده و علت آن را این دانسته اند که وقتی، در زمان جمشید، به علت عدم مرگ و میر، زمین بر جانوران تنگ شده بود خداوند آن را سه برابر کرد و مردمان را امر نمود با آب غسل نمایند تا از گناه پاک شوند و نیز گفته اند چون این روز به «هروذا» فرشته ی آب تعلق دارد، به این جهت مردمان هنگام سپیده دم با آب قنات خود را می شویند. از رسمهای دیگر، لباس نو پوشیدن و سفره ی هفت سین گذاشتن و کاشتن سبزی و هفت نوع غلات بود که هر کدام از آنها که بهتر می رویید، دلیل قوّت آن نوع نبات در سال جدید بود. برخی از این رسوم هنوز در جوامع روستایی ایران پابرجا هستند. نوروز و مهرگان از مهمترین جشنهایی بودند که در ایران برگزار می شدند و در شعر و ادب فارسی فراوان به این دو جشن بزرگ، به ویژه نوروز، اشاره شده است:

روز نوروز و ماه فروردین

آمدند ای عجب ز خُلد برین (مسعود سعد)

آمد نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد (منوچهری)

برگرفته از فرهنگ اساطیر و داستان واره ها در ادبیات فارسی تألیف دکتر محمد جعفر یاحقی

 

نوروز شعری از احمد شاملو با تحلیل

نوروز

شعری از احمد شاملو

 از نگاه محمد رضا نوشمند

 

نوروز

سالی

         نوروز

              بی چلچله بی بنفشه می آید،

بی گردش مرغانه ی رنگین

                              برآینه

وجنبش ِ سردِ برگِ نارنج

                               برآب.

 

سالی

        نوروز

             بی گندم سبز و سُفره می اید،

بی رقص عفیفِ شعله

                            در مَردَنگی

بی پیغام ِ خموش ِ ماهی ها

                                    از تُنگ:

 

سالی

         نوروز

              بی خبر می آید.

با مردانی که سنگینی انتظار

بر شانه های خمیده ی ایشان است:

لاله های سوخته

                      نام های ممنوع خود را باز می یابند

و تاقچه

           با کتاب ها

                        تقدیس می شود.

در گذرگاه های شهادت

شمع های خاطره افروخته خواهد شد،

دروازه های بسته

                       به ناگاه

                               فراز خواهد شد،

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی

                  به خنده باز خواهد شد

و نوروز در معبری از غریو

تا شهر خسته

                   پیشباز خواهد شد.

 

سالی

          آری

              بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهد شد.

                               نوروز ۱۳۵۶ احمد شاملو

 

نوروز از نظر احمد شاملو این گونه، بدون این که برای تحویل سال توپی در شود، (البته توپ های دیگری به مناسبت های دیگری ممکن است در شده باشد) آغاز خواهد شد. تاریخ سرایش شعر نوروز 1356 ذکر شده است، یعنی آن سال و روزهایی که مردم نوروز را واقعاً نو می خواستند، ولی این نوع نوروز را نسیم باد نوروزی با خودش نمی آوَرَد؛ باید مردم با دست خودشان آن را بیاورند. در شعر احمد شاملو حرفی از مردم نیست، زیرا همان طور که معلوم است نوروز طبیعت چگونه آغاز می شود، معلوم است که نوروز جامعه هم چطور باید شروع شود. منتها، نوروز طبیعت لحظه ی آمدنش معلوم است، در حالی که نوروز مردم، تا وقتی که دل به شب بسته اند، زمان شروعش مجهول است. احمد شاملو هم نمی داند این نوروز کِی فرا می رسد، امّا فکر می کند که می داند ویژگی های نو شدن آن روز چیست. شاملو واژه ی «سالی» را در یک خط، و واژه ی «نوروز» را در خط دیگر می آورد و بین شان فاصله می اندازد تا روی مجهول بودن زمان ِ آن بیشتر تکیه شود؛ بعد یک باره بعد از مکث های دو خط پیشین، ریتم خواندن با خط سوم مانند بازیگوشی چلچله ها و ظهور ناگهانی بنفشه ها تندتر می شود، تا بی موقع آمدن آن بهتر خودش را نشان بدهد. برای او سفره ی هفت سین نشانه ی آمدن نوروز نیست، تخم مرغ های رنگی، آینه، و ... همه مانند جنبش سرد برگ نارنج بر آب، فقط تصویر غریق  و مرده ای را که بر آب شناور است می تواند نشان بدهد.

نوروزی که بی گندم ِ سبز و سفره است، انگار آن روز نویی است که مردم فقط به فکر روزی شان نیستند، هم گندم و هم سفره، با مفاهیم نمادین خود در نوروز، باید از برکت در سال جدید مژده بدهند، ولی وقتی بخشی از عادت و سنت می شوند، درک نوروز راستین و برکت حقیقی را از مردم می گیرند. سنت بد نیست، مانند رقص عفیف شعله در مَردَنگی، می تواند پاک و از باد در امان باشد، و اغلب، مانند پیغام خموش ماهی ها، معنی اش به نوع نگاهِ خودِ ما بستگی دارد. پیغام ما هی ها از تُنگ برای شاملو شاید این باشد که ما را از این تُنگ در بیاورید و به خانه مان، دریا یا رودخانه، ببرید.( ماهی های سرخ و نارنجی رنگ در موسم نوروز برای ما ایرانی ها نماد زندگی و تحرک است، در حالی که سرنوشت شان، سر انجام، سرنوشت همان برگِ نارنجی است که سرد و بی جنبش بر آب می ماند. )

این نوروزی که بی خبر می آید، با مردانی و بر روی شانه های مردانی می آید که چشم به راهش هستند. مسئولیت آوردن آن هم بر شانه های خمیده ی این ها سنگینی می کند.  این مردان، مانند آن  شاملوی هستند که دلش می خواهد این خلق بی شمار را بر شانه های خود بنشاند  و گرد حباب زمین بگرداند تا ببینند خورشیدشان کجاست.

  این نوروز چه چیز را سر سفره ی مردم می گذارد؟ اوّل از همه، آزادی، دومش هم آزادی، سومش هم آزادی، ...، آخرش هم آزادی. لاله های سوخته ای که انگار نامشان هم با خودشان سوزانده و دفن شده بود، در این روز،  سر از خاک بیرون می آورند و نامشان  ورد زبان مردم خواهد شد.

(این حرف، شبیه همان حرفی است که خسرو گلسرخی در «شعر بی نام» می زند:

این عابران خوب و ستم بر

نام تو را، این عابران ژنده نمی دانند

و این دریغ هست، امّا

روزی که خلق بداند

هر قطره خون تو محراب می شود

این خلق، نام بزرگ تو را

در هر سرود میهنی اش

آواز می دهد.)

و کتاب ها، آزاد و تقدیس می شوند. و رقص عفیف شعله، جایش را به شمع های خاطره ای می دهد که شهیدان در گذرگاه های شهادت در راه این نوروز افروخته اند. (شهید شمع خودش را خودش روشن می کند، حتی وقتی که شعله اش دست مردم باشد. برای جمله ی مجهول احمد شاملو تفسیری بهتر از این نمی توانم بیاورم.)  این آزادی و نوروز «به ناگاه» دروازه ها و دریچه های بسته را خواهد گشود. لب هایی که فراموش شده بودند، باز می شوند و سخن های فراموش شده را به زبان می آورند. (آدم گاهی یادش می رود، یا از یادش می برند، که لب و دهانی برای حرف و فریاد دارد.) این لب ها به خنده باز می شوند، نه به خشم. به پیشباز نوروز واقعی هم، هر چند با پاهای خسته، باید با خنده  رفت. شهر خسته با خنده پذیرای چنین نوروزی خواهد بود. این نوروز که «به ناگاه» و «بی گاهانه» آغاز خواهد شد، منتظر چیست؟ منتظر کیست؟ منتظر است تا مردم از روزها و نوروزهای کاذب خسته شوند،  تا حرف مردی را که آنها را برشانه های خود نشانده است تا بگوید خورشیدشان کجاست، بهتر درک کنند.