سرمایه یعنی سر و مایه

این روزها هم هنوز مثل گذشته حرف اوّل را در نشر ادبیات سرمایه می زند. یک زمانی شاعر برای اینکه شعر هایش برو بروداشته باشد مجبور بود خود را به خان و خان زاده و یا شاه و شاهزاده ای آویزان کند و در محافل بزرگان راه پیدا کند وشعر بخواند، البته اوّل از همه در وصف آن خان و خانزاده؛ شاه و شاهزاده. چون صنعت چاپ تشریف نیاورده بود و میرزا بنویس ها باید از روی یک نسخه شبانه روز می نوشتند و می نوشتند و می نوشتند تا شعر شاعر به محافل بزرگان دیگری هم راه می یافت و از طریق غلامان آنها به طبقات پایین هم می رسید، شاعر باز هم مجبور بود به اسباب بزرگی بچسبد تا کم کم حس کند که می تواند تکیه برجای بزرگان بزند. اسباب بزرگی همان خرج و مخارج رونویسی ها بود که همه اش در جیب خان و خانزاده، شاه و شاهزاده بود؛ در نتیجه شعر شاعر هم باید ابتدا در مدح و تأیید آنها و در ذم و تکفیر دشمنان آنها می بود. برای اینکه کسی که سرمایه اش از خودش نیست، نه سرش از خودش است و نه مایه اش؛ پس برای او چه سودی داشت؟ شکمی سیر می کرد با میلی به شهرت که سیری ناپذیر بود.  سر سفره ی شاهان، او که سردار نبود بین سردار و شاه می نشست و از دلاوری های ولی نعمت خود یعنی خان و خانزاده، شاه و شاهزاده چنان اشعار حماسی سر هم می کرد که سردار مات و مبهوت با دهان باز در می ماند که این شاعر از چه آلیاژی ساخته شده است که رسانایی اش این قدر خوب است که همه دلاوری های او را به هیکل شاه منتقل می کند. بعد که صنعت چاپ آمد، بچاپ بچاپ هم آمد؛ و باز هم شاعر به سرمایه گذاری نیاز داشت که فقط نامش سرمایه گذار بود؛ برای اینکه او هم باز از سر شاعر برای افکار و امیال همان خان و خانزاده، شاه و شاهزاده مایه می گذاشت. گذشت و گذشت و گذشت تا حزب و حزب بازی رسم شد. شاعر دیگر خان نداشت؛ حالا خانه ای داشت که حزب برایش خریده بود. هر چه که می نوشت دیگر رنگ خان و خانزاده، شاه و شاهزاده را نداشت بلکه بوی این خانه را داشت. این بار هم باز نه سر از خودش بود و نه مایه. آن مایه حالا اسمش ایدئولوژی بود و سر همان چیزی بود که  در آرمان حزبی آن را «ناقابل» معرفی می کردند.  حزب آثار شاعر را برای تبلیغات خود چاپ می کرد و شاعر هم اسم و رسمی در می کرد. البته به خودش تلقین کرده بود که هر چه که می گوید همه از دل و فکر خودش است و هم سر مال خودش است و هم مایه. امّا کاسه کوزه ها که بهم ریخت و حزب و حزب بازی  کار را به گذشتن از آن «ناقابل» کشاند، تازه فهمید که سر مال خودش نیست، و برای اینکه جان سالم بدر ببرد اعتراف کرد که مایه هم از خودش نبوده. برای اثبات هم که شده مایه را به شکل و قالبی درآورد که خوب بتواند از غائله سر بدر ببرد. و این چنین هم شد. هنوز از او در این تنهایی و بی خانی و بی شاهی و بی حزبی یک نمِ شعرهایی تراوش می کرد. با خودش گفت معلمی می کنم، سرمایه ای دست و پا می کنم و دفتر شعری چاپ می کنم که همه ی سر و مایه اش از خودم باشد. امّا، بهترین شعر زندگی اش همان معلمی اش بود. به قول خودش سرما یه اش که جمع و جور شد رفت سراغ ناشری تا شعری را که این بار همه از دل و فکر خودش بود چاپ کند. دید ناشر هم می گوید:  اوّل اینکه یک  چیزی هم باید اینجا به ما بماسد. دوم اینکه چه خیال کرده ای؟ چون سرمایه ای دست و پا کرده ای، فکر کرده ای سر و مایه ی همه را می توانی بخری؟ نه جانم!  سر و مایه ی من که مال تو نیست. این اشعار را بردار و ببر و هر جایی را که از خودت مایه گذاشته ای عوض کن که من سرم را دوست دارم. شاعر هم رفت و یک دفتر شعر بی یال و دم و اشکمی جمع و جور کرد و آمد و با هم قرار را بستند و داد را بستند تا اینکه قراردادی شد که هر دو را راضی می کرد. بعد ناشر گفت: حالا شدی پسر خوب! این شد یک دفتر شعر حسابی!  چطور قبلاً به فکرت نرسید که این کار را بکنی؟ شاعر هم  خوش حال از اینکه حالا دست اش به جیب خودش می رود، می گوید: خودم هم فکر می کردم که یک جاهایی از شعرم اصلاً خوب نشده و اصلاحاتی لازم دارد؛ خوب شد که شما گفتید! با ناشر دست می دهد و خداحافظی می کند. دست اش را به جیبش می گذارد در حالیکه هنوز گرمی دست ناشر از آن نرفته است. خوشحال است که سرمایه از خودش بوده و هنوز به خودش تلقین می کند که سر و مایه اش هم از خودش بوده.   

آنچه که از هنر می ماند

این روزها به خودم می گویم چرا اینقدر می نویسی؟ آن هم در باره چیزهایی که زیاد هم مهم نیستند و زود فراموش می شوند و هر کس از این گذرگاه رد می شود اثری از آن چیزها نمی بیند و به خودش می گوید که از این راه نه خانی رفته است و نه خانی برگشته است. امّا کمی فکر که می کنم به او می گویم سعی می کنم جوری بنویسم که اصل مطلب همیشگی باشد و فقط در «این روزها» نماند. در کار هنرمی گویند حتی یک نگاهی که از حادثه ی عشق تر شده باشد با ارزش است. یاد گفته ی خدمتکار کمال الملک افتادم که می گفت وقتی کمال الملک تبعیدی و مهجور مانده بود برای خودش به کار نقاشی می پرداخت و در ضمن باغچه ای داشت که خیلی روی آن کار می کرد و برایم عجیب بود که این قدر به باغبانی علاقه مند شده بود. چندین ماه روی آن باغچه کار کرد. بذر پاشید و آبیاری کرد. تا کم کم رنگ و برگ گلها خودشان را نشان دادند. آن خدمتکار می گفت روزی کمال الملک مرا به بالای بام خانه برد و از آنجا باغچه اش را به من نشان داد. جل الخالق! چه دیدم. دیدم در آن باغچه با کشت و کار و گل و گیاه تصویر اُلاغی را رسم کرده است که بسیار زنده و طبیعی به چشم می آید. همین! شاهکاری که به ظاهر فقط به اندازه سیراب کردن دل هنرمندی و چشم خدمتکارش دوام داشت در واقع تصویر آن اُلاغی نبود که فقط آن دو نفر دیدند،  بلکه  قصه ی عشقی بود  که از هر زبان و به هر بیانی گفته و شنیده شود زیبا و نامکرر است.  

تاریخ مصرف برای بعضی از نوشته ها به نام نقد

این روزها، با تصویر منتقدینی که نقد ادبی را هم دارند جوری انجام می دهند که  به آن تاریخ مصرف می خورد، یاد خاطره ای افتادم که به سالها پیش و زمان دانشجویی ام مربوط می شود. کلاس تمام شده بود و در محوطه ی دانشگاه قدم می زدم که به دوستی برخورد کردم که افکار سیاسی داشت و بعد از انقلاب فرهنگی دوباره به دانشگاه آمده بود تا چند واحدی را که باقی مانده بود بگذراند و برود. از درسهای مان که صحبت می کردیم برای او تعریف کردم که چگونه اُستادی ضمن تحلیل های خود از کارهای ماکسیم گورگی یکی از ضعف های آن را این می دانست که به حرف ها و شعار هایی می پردازد که از استحکام برخی از آثارش می کاهد و به آنها تاریخ مصرف می زند. آن دوست که هنوز هم سرش برای بحث های سیاسی درد می کرد و و علاجش فقط جرّ و بحث سیاسی بود با عصبانیت و برآشفته گفت بیا برویم پیش او. می خواهم با او صحبت کنم. می دانم چطور درست اش کنم. او را منصرف کردم و پیش آن اُستاد نرفتیم تا دوستم به اصطلاح خودش درست اش کند. برای او توضیح دادم که حق با آن اُستاد است و آثار کلاسیک و ماندگار جوری به جزئیات نمی چسبند که هنر و ادبیات جزء بشود و سیاست که می گویند پدر و مادر ندارد کُل. هر چه باشد هنر و ادبیات یک پدر و مادری دارد. سال ها گذشت تا روزی دوباره درجایی تصویر آن اُستاد را دیدم که انگار کس دیگری در جهت دیگری درست اش کرده بود. نقد ادبی که همواره دنبال آثار ضعیفی باشعارهای سیاسی می گشت تا به آنها تاریخ مصرف شان را بچسباند و برخی را فاسد و باطل شده معرفی کند، حالا با دست سیاست برای خودش تاریخ مصرف دست و پا می کرد. چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد.