تدبیر و سیاستِ سعدی(33)

تدبیر و سیاستِ سعدی(33)

 

سعدی هم از چند و چونِ مقدماتِ تشکیل ستاد انتخاباتی و جلب توجه و کسب رأی  ملک و شوراها و مشاورهایش چندان بی خبر نبوده است، منتها با الفبای سیاست زمانه ی خودش! ملاحظه بفرمایید:

یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاح ایشان را به خیر توسط نمودی.

چرا؟ برای این که زیردستان هیچ چیزشان به درد نَخورَد، رأی شان در روز مبادا خیلی به درد می خورد. سعدی هم می دانست که تبلیغات را خیلی زودتر از چاپ و تکثیر پوسترها باید این جوری شروع کرد!

اتفاقاً به خطاب ملک گرفتار آمد.

یعنی مَلِک با این وزیری که با همه می ساخت، نتوانست بسازد و با او ورافتاد.

همگان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شُکر سیرت خوبش به افواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او در گذشت.

آن فعالیت های واسطه گری و دلالیِ جناب وزیر خیلی خوب کار خودش را کرد. چون او حدِّ وسط را نگه می داشت، موفق شد رأی تأییدِ جناح های متفاوت را به دست بیاورد. ملک با این که فعلاً تحملِ دیدنِ ریخت اش را ندارد، ولی ناچار است برای جلوگیری از بحران و برای خاموشیِ هوادارانش کمی به او مجال خودنمایی بدهد.

صاحبدلی بر این اطلاع یافت و گفت:

ﺗﺎ دل دوﺳﺘﺎن ﺑﻪ دﺳﺖ ﺁری

ﺑﻮﺳﺘﺎن ﭘﺪر ﻓﺮوﺧﺘﻪ ﺑﻪ

 

حالا دیگر خرج تبلیغات با فروش بوستانِ پدر تأمین نمی شود. از دلِ بیت المال به افرادی بوستان هایی به بهانه ی خصوصی سازی به ریال فروخته می شود و بعد به دلار خرج تبلیغات درمی آید.

پختن دیگ نیکخواهان را

هر چه رخت سراست سوخته به

کدام رخت؟ و رختِ کدام سرا؟ تعبیر جالبی است! سعدی می گوید اگر می خواهی برای سیری شکمِ نیکخواهان ات چیزی بپزی، حتی اگر شده رختِ سرای خودت را هیزم کن و بسوزان تا خوراک تبلیغاتی ات فراهم شود. نیک خواه هم فقط به کسی برمی گردد که آن مقامِ به ظاهر نیک را برای تو می خواهد. سعدی بی آن که خودش بداند آن حرفی را زد که خیلی به زمانه ی ما که هر شغلی برای خودش رخت ویژه ای دارد می خورد. برگردانِ سخنِ شیخ به زمان و زبانِ ما این می شود که، برای کسبِ رأی اگر شده از این لباس و حرمت اش بُگذر. با این که با این لباس چندین سال به مردم می گفتی و حکم می کردی که چه چیز حلال است و چه چیز حرام، حالا برای خودشیرینی بزن زیر همه چیز و بگو، مردم خودشان بهتر می دانند که چه چیزشان حرام است و چه چیزشان حلال. خودشان می دانند چه طور دین و آیین شان را حفظ کنند!

بیت پایانی شیخ در روزگار ما صد در صد توهین آمیز است. تقصیر ندارد. شاعر است! با زبانِ بی صاحب شاعر کاری نمی شود کرد. می گوید:

ﺑﺎ ﺑﺪاﻧﺪﻳﺶ هم ﻧﻜﻮﻳﻰ کن

دهن ﺳﮓ ﺑﻪ ﻟﻘﻤﻪ دوﺧﺘﻪ ﺑﻪ

این جور رأی خریدن هنوز هم رایج است. این فقط مردم فقیر و ساده نیستند که حاضرند رأی شان را به یک بشقاب زرشک پلو با مرغ بفروشند. از این ها مهم تر سودجویانی اند که رخت و شخصیت شان را سوخته و فروخته اند تا آتش اجاقِ سِتاد و تبلیغاتِ نامزدِ جناح خودشان را روشن نگه دارند. اگر برگردانِ معنیِ حکایتِ سعدی غیر از این یا بیش از این می شود، بفرمایید تا بنده نیز بی خبر نمانم.

 

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (51) آوار آفتاب: سایبان آرامشِ ما، ماییم-4

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (51) آوار آفتاب: سایبان آرامشِ ما، ماییم-4

 

با این که عنوانِ شعر «سایبان آسایش ما، ماییم» است، ولی این ناصحِ ما بیشتر ما را به چیزهایی می خواند که درگیر شدن با آنها آرامش مان را می گیرد. گاهی این طور به نظر می رسد که منظور او از چنین عنوانی بیانِ این نکته است که «ما» با خودخواهی در پیِ آرامش و آسایشِ خودمانیم و مایل نیستیم از اینجایی که هستیم قدمی جلوتر برویم و خطر کنیم. وقتی که می گوید «در به نوازشِ خطر بگشاییم» چیزی غیر از این را به رخ ما نمی کشد. او می گوید:

نزدیکِ ما شبِ بی دردی است، دوری کنیم.

یعنی چه؟ یعنی دنبالِ درد برویم. خواب و بی دردی را رها کنیم.

کنارِ ما ریشه یِ بی شوری است، بَر کَنیم.

یعنی «شور» و واویلا را به «بی شوری» ترجیح بدهیم.

 

و نلرزیم، پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش در آییم.

ظاهراً یعنی بدون لرز و با این که قلب مان از ترس می تپد(!)، پا به مردابی بگذاریم که راکد است و با فرورفتن در آن، آن را نیز به جنبش و تپش درآوریم. او با این پندها ما را پیِ دردسر می فرستد. دست بردار هم نیست!

 

آتش را بشویم، نی زارِ همهمه را خاکستر کنیم.

نی زارِ همهمه را بسوزانیم و خاکستر کنیم که چه بشود؟ ظاهراً اگر آتش بشویم و نی زار را که با وزش باد و نسیم همهمه ای دارد بسوزانیم و خاکستر کنیم، از شرِّ سر و صدای اش خلاص می شویم و به آرامش و آسایش می رسیم. به نظر می رسد با این اعصابِ خرابی که داریم اگر چند قرص آرام بخش بخوریم بی دردسرتر به آرامش می رسیم. با آتشی شدن، با یا بدونِ نی زارِ همهمه، حتماً تا مدّتی از خودمان سلب آسایش خواهیم کرد. شاید اگر همه ی این تصاویر و استعاره ها را به احساس درونی و اندیشه ی ذهنی سهرابِ جوان، که حال و وضع ما را نیز همچون خودش می بیند، نسبت بدهیم، منظورش را بهتر بفهمیم. یعنی اگر آن نی زار همهمه را استعاره از دل مشغولی هایی بدانیم که آرامش مان را می گیرد، حتماً اگر آن را بسوزانیم و خاکستر کنیم برایمان بهتر است. سهراب جوری حرف نمید ند که بشود به یقین گفت که چنین منظوری دارد.

قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.

گویا نوسان و موج و همهمه ی دریا در مقایسه با نمونه ی نی زاری اش پذیرفتنی تر است تا جایی که اگر بتوانیم قدِ قطره ای دریا را به نوسان دربیاوریم و موجی ایجاد کنیم حالِ خودمان را کلّی خوب کرده ایم. او تکلیف ما را مشخص نمی کند که بالاخره بجنبیم یا نجنبیم!  دنبالِ آرامش باشیم یا نباشیم! بخش هایی از این پندنامه اش را می شود در یک بیت خلاص کرد: ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدمِ ماست، اما گاهی معلوم نیست یکباره چه چیزی به فکرش می رسد که فقط جرقه اش نصیب مخاطب اش می شود و به اندازه ی کافی نوری از آن درنمی آید که منطقِ حرف و تصویری را که مثلِ برق سریع می آید و زود درمی رود بشود فهمید. محض نمونه می توانید این چهار مصرع را درنظر بگیرید:

و این نسیم، بوزیم، و جاودان بوزیم.

و این خزنده، خم شویم، و بینا خم شویم.

و این گودال، فرود آییم، و بی پروا فرود آییم.

بر خود خیمه زنیم، سایبانِ آرامشِ ما، ماییم.

 

در سه مصرعِ نخست به ما توصیه می کند که نترسیم و چنین و چنان بکنیم، ولی ناگهان در مصرع چهارم به ما می گوید:

بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم.

 

به یقین می توان گفت که چیزی را که سهراب جوان می خواهد بگوید، نمی شود از روی این چیزی که دارد می گوید فهمید. او به جای این که همه ی فکر و احساس خود را روی کاغذ بیاورد، فقط حرفِ خودش را می زند. مخاطب از این حرفِ او نمی تواند منظور او را درست بفهمد. خیلی از افرادی که در موردِ شعرهای سهراب مطلب می نویسند، یک فرمولِ کلّی و مجموعه ای از حرف های کلیشه ای را در مورد او و اشعارش می نویسند. خیلی کم پیش آمده که کسی هر شعری را با توجه به حرف های خودِ آن شعر، حرف به حرف، بررسی و تحلیل کند و بگوید که خودِ این حروفِ سیاهِ روی کاغذ تا چه اندازه می توانند خودشان و معنی شان را روشن کنند. خیلی کم اند افرادی که به نقاط ضعف و قوّت هر شعری با توجه به متنِ آن پرداخته باشند. اغلب در سایه ی نامِ بزرگِ سهرابِ سپهری، شعرهای کوچک و متوسط اش را نیز بزرگ می بینند. درست مثل این است که کسی فقط به این دلیل که او نقاش برجسته ای شده بود، برای آن «چشم، چشم، دو ابرو»یی هم که در کودکی کشیده بود، چند میلیارد تومان پول بدهد. فکر می کنید چنین کلکسیونرِ ابلهی پیدا نمی شود؟

گاهی واکنشِ بعضی از عاشقانِ سهراب در برابر نقدِ آثار او از روی بی فکری و بی دقتیِ ناشی از تعصبِ بی مایه است. متأسفانه سهرابِ جوان با این که خیلی حرف می زند، ولی آن حرفی را که باید بزند تا نشانی احساس و اندیشه اش خوب به دست مخاطب اش برسد نمی زند. فکر می کند همان چیزی را که خودش با خواندنِ این جملات می فهمد، خواننده اش هم حتماً می فهمد. چرا؟ برای این که خودش برای فهمیدنِ این حرف ها یک چیزهایی در ذهن اش داشته است که به او کمک می کرد تا سر و ته این حرف ها را خوب به هم بیاورد. ولی خواننده که در ذهنِ او نیست تا حرف های او را درست مثلِ خودش بفهمد. بعید نیست که خودِ سهرابِ جوان پس از مدّتی که از این قبیل شعرها فاصله گرفته و یادش رفته است که آن فکرها و احساس ها و مقدماتی که منجر به نوشتن شان شده اند چه بوده اند، خودش هم نتواند آن ها را آن طوری که پیش از این می فهمیده است بفمد و معنی کند. می گویید چنین چیزی امکان ندارد؟ از احمد شاملو حرف هایی را نقل می کنم که باور کنید که خودِ شاعران بزرگ نیز اگر واقعیت را بپذیریم و مسخره یا تحقرشان نکنیم بدون ترس اعتراف می کنند که خودشان نیز بعضی از شعرهای خودشان را نمی فهمند:

یک وقتی هست که خودم شعر را می فهمم- حقیقت قضیه همین است- و یک وقتی نه. بسیاری از شعرهام هست- مثل آن «لوح گور»- که برای خودم هم تاریک است. آن لحظه ای که می نویسم می دانم چه می نویسم- این گفت و گو ندارد. ولی بعد آنقدر من از فضا می آیم بیرون که ... برای خودم هم چیز عجیب و غریبی می شود.

در مورد «لوح گور» مثل این که مفهوم روشن است. –اما آن چیزهایی که مفهوم را روشن می کند، روشن نیست.

...

نگاهی که من بعد روی شعر می اندازم تقریباً هیچ تغییری در شعر نمی دهد. بعضی هاش کوچک ترین تغییری نکرده. مثل باغ آینه: صبح وقتی که من از خواب بیدار شدم یادم نبود که دیشب من این شعر را نوشتم. – فقط دیدم «طوسی» دارد این شعر را می خواند، و من یادم آمد که دیشب بلند شدم، او چراغ را روشن کرد و من این را نوشتم. –فکر می کنم یکی از عمیق ترین شعرهای کتاب باغ آینه باشد. به نظر خودم این طورست. کوچک ترین تغییری من توی این ندادم. (شمس لنگرودی، تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد سوم، ص140-139)

ناگفته مشخص است که این اعترافِ احمد شاملو در حقیقت اعترافِ یکی از جانبِ همه است. این حرف ها را سهراب هم می توانست در مورد خیلی از شعرهایش بزند.

ادامه ی شعر را در بخش های پیش بررسی کرده ام. چون هر متنی را با توجه به داشته های خودش معنی می کنم، قاعدتاً حرفِ دیگری در موردشان نمی توانم بزنم. دقتِ زیاد در چند و چون واژه ها و جمله ها برای کشف معنی شان به این دلیل است که تا جایی که ممکن باشد و چیزی از قلم نیفتاده باشد، متن با تمامِ بضاعت اش خوانده شده باشد. مطمئناً این تمامِ بضاعت شاعر نبوده است و تمامِ بضاعتِ خواننده نیز نیست.

 

ادامه دارد             

یک شعر و یک نکته(71)

یک شعر و یک نکته(71)

 

«عارف»ی در باره ی نکته ی بنده در «یک شعر و یک نکته(27)» چنین اظهار نظر کرده است:

نویسنده:عارف سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ ساعت: ۲۰:۴۰

سلام متاسفانه شما حافظ رو با یک شخص فاسد بدبخت اشتباه گرفتید ، شما فقط همین یک بیت رو می بینید ؟ باید بقیه شعر ها رو هم دید تا چنین معنایی رو برداشت نکنید ، معشوق حافظ خداست برید توبه کنید چطور می تونید همچین چیزایی بهش نسبت بدید ، نوشتید اینکه میگه بند قبا بگشا تا سر زیر پایت بگذارم یعنی سجده گاه حافظ عوض شده و می خواد گناه کنه ؟!!! با این برداشت پس همه شعر های حافظ نشانه گناه و فساد هست پس دیگه چرا می فرمایید در این بیت سجده گاه و مسجودش عوض شده ؟!! دیگه عوض شدنی نیست با این دید شما کلا حافظ مسجودش همین موارد بوده!!!!

 

یک شعر و یک نکته (27)

 

محضِ یادآوری عرض کنم که نکته ی 27 درباره ی «دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم» بود. با توجه به این که قرآن مجید مؤمنان را بارها و بارها به صبر توصیه کرده و در حقیقت وجودِ صبر را نشانه ی ایمان دانسته است، مسلمانی که نمی تواند در برابر ناملایمات صبور باشد، به یقین دچارِ ضعف ایمان و مرتکب گناهی بزرگ شده است. حافظ بدونِ ریا تصویرِ چنین آدمی را از خود به نمایش گذاشته است.

و اما، امر به بنده برای «توبه کردن» از جانب این «عارف»، آن هم برای نوشتن مطلبی درباره ی حافظ، از آن حرف ها و کارهایی است که نشان می دهد که یک، این آقا یا خانم نمی داند که با چنین امری دارد درست همان کاری را می کند که آن محتسبی می کرده است که حافظ دلِ خوشی از او نداشت. بنابراین، جنابِ «عارف» باید بداند که «حافظ»ها بیشتر به امثالِ بنده که سازِ مخالف می زنند شبیه اند تا به او. دوم این که، امر به توبه آن هم توسط کسی که دادگاه تفتیش عقاید ندارد، نشان می دهد که خودِ مردم بدشان نمی آید که همیشه چنان دادگاهی و محتسبی بالای سرشان باشد و با شلاق حساب شان را برسد.

واقعیت این است که ما بی اندازه مستعد و خواهانِ این هستیم که آدم هایی همچون حافظ و حتی کوچک تر از او را  به عرش ببریم و جای خدا بنشانیم و بپرستیمشان. این ها همه سرجمع ثابت می کند که ما برای شنیدن هر گونه نقد و انتقادی از آدم هایی که بُت شده اند کم ظرفیت هستیم. همان شرکِ زیاد و همین ظرفیتِ کم است که باعث می شود بعضی ها بی محابا بالای منبر بروند و ادعا کنند که پیامبران و ائمه خلقت شان از نطفه و از آمیزش طبیعی نبود و حتی مدفوع شان بوی گُل و گُلاب می داده است. کجای کتابِ خدا این ادعاهای عجیب را تأیید می کند؟ در چندین جای قرآن تأکید شده است که حضرت محمد(ص) به همگان بگوید که او فرقی با دیگران ندارد و برجسته ترین تفاوتِ او در رسالتی است که به دوشِ او گذاشته شده است:

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ ۗ وَوَيْلٌ لِّلْمُشْرِكِينَ [٤١:٦]

بگو: من تنها بشرى چون شمايم، [جز اين كه‌] به من وحى مى‌شود كه خداى شما خداى يگانه است. پس مستقيما به او توجه كنيد و از او آمرزش بخواهيد، و واى بر مشركان.

 

از انتهای آیه می توان فهمید که اگر کسی غیر از این ادعایی داشته باشد، از مشرکان است.

 

با این که خدا در قرآن به روشنی بیان می کند:

إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ [٣٩:٣٠]

قطعا تو خواهى مرد، و آنها [نيز] خواهند مرد.

 

هنوز عدّه ای مانند عمر ابن خطاب اند که پس از ارتحال پیامبر(ص) شمشیر کشیده بود و می گفت که هر کس بگوید که محمد(ص) مرده است، از دمِ تیغ او را می گذراند.

عباس در اعتراض به عمر گفت: تو از خود چه می‌گویی؟! مگر قرآن نیست‌ که‌ مـی‌فرماید:( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ؛ محمد جز فرستاده‌ای‌ که‌ پیش از او هم پیامبرانی(آمده و)گذشتند، نـیست. آیـا اگـر او بمیرد یا کشته شود از عقیده خود(بـه شـیوه ‌جاهلیت) بـر می‌گردید! هـرکس از عـقیده‌ خـود‌ بازگردد هرگز هیچ زیانی ‌به‌ خدا‌ نمی‌رساند و به زودی خداوند سپاسگزاران را پاداش می‌دهد.

سرانجام، این ابوبکر بود که آمد و عمر را با خواندن آیاتی از قرآن مجید آرام کرد و سپس به مردم گفت:

ای مردم! هرکس محمد را می پرستد، بداند او از دنیا رفته است و هرکس خدای محمد را می پرستد، بداند که خدای او نخواهد مرد. بعد این آیه را تلاوت کرد: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلّا رَسوُلٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِه الرُّسُلُ».

 

ناچاریم اعتراف کنیم که خیلی از ماها روی پاشنه ی باورهایمان چرخیده و برگشته ایم و به همان «شرک» دچاریم، منتها با بُت هایی جدیدتر و به ظاهر موجه تر .

 

البته شعر و نکته ی هفتاد و یکم ارتباطِ مستقیمی با این حرف ها ندارد، ولی این حرف ها می تواند مقدمه ی خوبی برای آن باشد.

جنابِ حافظ دو بار عبارتِ «کیمیای سعادت» را به کار برده است: در غزلی به مطلعِ «مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق/ گرت مدام میسر شود زهی توفیق»، و در غزل دیگری به مطلعِ «سلامی چو بوی خوش آشنایی/ بدان مردم دیده ی روشنایی».

با این که می دانیم امام محمد غزالی( 505-450 هجری قمری) مؤلفِ کیمیای سعادت تقریباً سه سده پیش از حافظ (792-727 هجری قمری) می زیست، نمی توانیم به یقین بگوییم که حافظ در این غزل ها با صحبت از «کیمیای سعادت» حتماً اشاره ای نیز به این اثر مشهور داشته است. اما با در نظر گرفتنِ این که کیمیای سعادت کاربردی همچون رساله ی عملیه برای انجام فرائض و مستحبات داشته است، بعید است که حافظ آن را نخوانده باشد یا از مضمونِ آن بی خبر بوده باشد. مهم تر از این دو مورد، مخالفتِ آشکارِ حافظ با ادعای وجودِ آن «کیمیای سعادت»ی است که با اندیشه و باورِ او جور در نمی آمده است. کیمیای سعادت از نظر امام محمد غزالی در دقت و وسواس در انجام واجبات و مستحبات و پرهیز از هر گونه فکر و حرف و عملِ مشکوک و مشرکانه است. برخلافِ رساله های رایج، به ویژه رساله های مجتهدانِ شیعه، این اثرِ غزالی به اموری فراتر از انجام فرائض و مستحبات می پردازد تا راهِ سعادت را به مخاطبانش نشان بدهد؛ به عنوان مثال، حتی در انتخاب «رفیق» نیز دخالت می کند.

حافظ که به گواهی غزل هایش واجباتی چون «امر به معروف و نهی از منکر» را برای پرهیز از ریاکاری جدّی نمی گیرد، صد در صد مشخص است که آن اموری را که از واجبات نیست ولی نشان دهنده ی خلوص در انجامِ آنهاست به چیزی نمی گیرد.(البته لازم است که این نکته را درون پرانتز عرض کنم که با نامِ «حافظ» منظورِ امثالِ بنده شخصیتِ آن «حافظ»ی است که در غزل های حافظ آمده است. از اندیشه ها و کارهای آن حافظِ تاریخی که ثانیه ثانیه زندگی کرده است نه غزل غزل، هیچ موجودی جز خدا خبر دقیق ندارد. ما از آن «حافظ»ی حرف می زنیم که به قولِ استاد خرمشاهی با غزل های او آفریده شده و شخصیت یافته است.)

از ایرادهای حافظ که به فتوای امام محمد غزالی خلافِ آیین مسلمانی است، یکی همین رفت و آمدِ او به دربارِ امیران و سلاطین است. برای غزالی که در بیانِ اهمیتِ حِسْبَت می گوید: 

عایشه(رض) روایت می کند که «رسول(ص) گفت: خدایْ اهل شهری را جمله عذاب فرستاد که در وی هژده هزار مرد بود که عملِ ایشان همچون عملِ پیامبران بود. گفتند: چرا یا رسول الله؟ گفت: برای آنکه بر دیگران برای خدایِ تعالی خشم نگرفتند و حِسْبَت نکردند.»

بله، برای غزالی هرگز پذیرفته نیست که کسی همچون حافظ بر ضدِّ حِسْبَت و محتسب چیزی بگوید، هر چند که عملِ خودش مانندِ عملِ پیامبران بوده باشد. در همین باب است که غزالی در موردِ حسبت کردنِ سلطان می گوید اگر کسی نمی تواند سلطان را پند بدهد و او را از خدای تعالی بترساند، یا نمی تواند به او بگوید که تو فاسق و ظالم یا احمقی، یا نمی تواند او را تهدید کند یا با دست او را از عملِ زشت مانند شرابخواری منع کند و مثلاً بزند و جام او را بشکند، یا نمی تواند او را شلاق بزند و مجازات کند، حداقل می تواند که از او دوری کند و سر سفره اش ننشیند. علم و ورع و حُسن خُلق را غزالی سه خصلتِ ویژه ی محتسب می داند، در حالی که حافظ یا این ها را قبول ندارد یا هر کدام شان را جور دیگری می خواهد و می پسندد.

غزل های حافظ دفاعیه ی او در برابر انتقادهایی است که طبقِ کیمیای سعادت بر او وارد است. او برای توجیه حضورش در کنار رفیقی که بابِ دلِ امام نیست چاره ای جز این ندارد که بگوید:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

 

حافظ اعتراف می کند که خیلی دیر متوجه شد که از آن سه واجبِ بیتِ نخست، یعنی مقامِ امن و میِ بی غش و رفیق شفیق، وجودِ این رفیقِ شفیق از همه واجب تر است، زیرا با وجودِ او آن دو تای دیگر نیز حتماً فراهم می شود. حافظ جوری صحبت نمی کند که به مخاطب اش بفهماند که منظورش از آن رفیقِ شفیق حتماً و حتماً خودِ خدا و در نتیجه منظورش از «مقامِ امن» همان ایمان و «می بی غش» همان اخلاصِ بی شرک است. او درویش هم اگر باشد از آن هایی نیست که توفیق شان در رفیقیِ با درویشان باشد. ظاهرِ حرفِ او و هم نشینی اش با شاهان و درباریان نشان می دهد که او به کیسه ی آنان بیش از کسوت اینان نظر دارد و می خواهد این یک دم عمر را غنیمت شِمُرَد. دستِ کم شعرِ او این را نشان می دهد. اما شرح حالِ او که موضوع اصلی این نکته نیست، برای غزالی ها که در انتخاب کیمیای سعادت وسواس بیشتری دارند چندان بهتر از حدیث شعرش نیست. غزالی «اندر حقِ مسلمانان و همسایگان و خویشاوندان و بندگان» به «نشست و خاست و دوستی با درویشان» سفارش می کند و از مجالست با توانگران نهی می کند و می گوید:

رسول(ص) گفت: «با مردگان منشینید.»

گفتند: «اینان کیانند؟»

گفت: «توانگران.»

 

غزالی حکایت می کند:

یکی از امیرانْ حاتِم اصمّ را گفت: «حاجتی هست؟»

گفت: «هست.»

گفت: «بخواه.»

گفت: «آنکه نه تو مرا بینی و نه من تو را.»

 

خودِ حافظ که متوجه بود که هر روایت و هر حکایتِ کیمیای سعادت غیرمستقیم طعنه ای به او و رفتارش است، بدش نمی آمد که چیزی بگوید که طعنه ای به ریاکاری پیروانِ امام محمد غزالی باشد.

چرا امثالِ این «عارف» تا این حد سنگ حافظ را به سینه شان می زنند، با این که خودِ واقعی و تاریخیِ او را واقعاً نمی شناسند؟ با شناختی هم که با این همه مطالعه و تحقیق در موردِ حافظ به دست آمده. تاکنون هیچ کسی ادعا نکرده که او قدیس بوده است. جالب است که ما در زمانه ی خودمان افرادی همچون آیت الله بهجت را عارف می نامیم زیرا خوب می دانیم که به رسول خدا(ص) و اهل بیت(علیهم السلام) ارادت داشت و به این بیت و آن بیت سر نمی زد و در ابراز نظر در امور سیاسی و حکومتی وسواس داشت. اما برعکس، در موردِ عرفانِ حافظ فقط به جنبه ای از معانیِ اشعارش توجه می کنیم و همین را کافی می دانیم. یک سؤال فقط محض تلنگری کوچک: چرا کسی ادعا نمی کند که محمد حسین شهریار نیز عارف بوده است با این که مضامین عرفانی در اشعارش کم نیستند؟ جواب: چون شهریار خیلی به ما نزدیک است و شرح حال اش، اگر مثل روز برای ما روشن نباشد، مثلِ غروب خورشید هنوز کور سویی دارد که به چشم مان برای شناخت و شناساندن اش کمک بکند.

در موردِ حافظ با وجودِ دوری اش از ما و شناختِ مختصری که از او داریم. این خودِ ماییم که بدون توجه به طریقه ی امرار معاشِ او و نزدیکی اش به خزانه ی شاهان تا خزینه ی مردم با اصرار می خواهیم ثابت کنیم که او خرما را می نگرد ولی خدا را می خواهد و هدفِ اصلی اش از این کنایه ها و استعاره ها این است که بگوید حیف است اگر دقیقه دقیقه ی عمرش را غنیمت نشمارد و سجاده پهن نکند و به عبادت مشغول نشود. تفسیر عرفانیِ «مقام امن و میِ بی غش و رفیق شفیق» در همین چند کلمه ای که عجالتاً و الساعه عرض کردم خلاصه می شود، در صورتی که حرف و ادعای حافظ مفصل تر از این خرده فرمایش هاست. می گویید نه! بقیه این غزل را بخوانید: 

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میان ات به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

 

حافظ از رفاقت با درویشان چیزی نمی گوید. او هر چه گفته است از رفاقتِ درویش با توانگر و توانگر با درویش است. از نظرِ او درویش با درویش رفاقت بکند که چه بشود! حافظ در غزلی می گوید:

روضه ی خلد برین خلوت درویشان است

مایه ی محتشمی خدمتِ درویشان است

 

فکر می کنید که این چه کسی است که در پیِ «مایه ی محتشمی» است؟ کاملاً مشخص است که حافظ با طعنه دارد این را خطاب به آن آدمی می گوید که فکر می کند که «محتشم» است. به او می خواهد بفهماند که محتشمی اش را با خدمت به درویشان می تواند بنمایاند و ثابت کند. جالب اینجاست که حافظ در این غزل نیز از کیمیایی می گوید که خودش بدان باور دارد:

آنچه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیایی است که در صحبت درویشان است

 

حافظ چه طبقه ای را برای هم صحبتی و هم نشینی با درویشان ترجیح می دهد؟ درویش اگر با درویش بنشیند چه چیز عایدش می شود؟ -هیچ! همان درویشی! هر چند در درویشی گونه ای «محتشمی» هست که هر کسی نمی بیند. حافظ هم فعلاً به این نمونه از محتشمی کاری ندارد. حافظ به هر بهانه ای که شده می خواهد به شاه و وزیر برساند که تا این درویش را از خودشان راضی نکنند، اصلاً خیر نمی بینند. به همین دلیل است که می گوید:

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند

مظهرش آینه طلعت درویشان است

 

جناب حافظ حتی غیرمستقیم تهدید به نفرین هم می کند:

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

 

همه ی درویشان را حافظ ردیف کرده است تا با قافیه هایش به جناب آصف بفهماند که:

 

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

 

 اگر از «خواجگی» این آصف چیزی به این غلام نرسد، حتماً به این نتیجه خواهد رسید که او فاقدِ «سیرت درویشان» است.

 

باور کنید که حافظ تا به همین اندازه و گاهی خیلی بیشتر از این ها دمدمی مزاج است. خیلی راحت از هر رفیقی می تواند بِبُرد و بگوید:

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صُراحی میِ ناب و سفینه ی غزل است

 

این حرف را از لجِ کسی می گوید که به هیچ وجه امیدی به وصلِ رویِ او ندارد:

 

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

 

یعنی عمر من کفافِ رسیدن به وصلِ تو را نمی دهد. این آرزو را به گور خواهم برد. آخرش هم برمی گردد سرِ بیتِ اوّل اش و می گوید:

 

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ی ازل است

 

ماجرای «رفیق بازی»های حافظ را می شود از ظاهر غزل هایش خواند، از باطن او فقط خدا خبر دارد و می داند که او واقعاً دنبالِ چه جور رفیقی بوده است.

 

در کلام خدا واژه ی «رفیق» فقط یک بار به کار رفته است:

وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ ۚ وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا [٤:٦٩]

و هر كه اطاعت خدا و رسول كند، آنها با كسانى خواهند بود كه خدا موهبتشان داده [كه عبارتند] از: پيامبران و راستى پيشگان و شاهدان و صالحان، و آنان نيكو همدمانى هستند.

گفته شده است این آیه در شأن ثوبان خادم پیامبر (ص) نازل شده است؛ زیرا روزی به خدمت پیامبر (ص) رسید در حالی که پریشان و مریض بود. پیامبر (ص) به او فرمودند چه شده است؟ گفت: بیمار نیستم ولی در این فکرم که فردای قیامت، اگر وارد جهنم شوم، هرگز شما را نمی بینم و اگر وارد بهشت شوم، مقام و منزلتی بسیار پایین تر از شما خواهم داشت که نمی توانم به حضورتان برسم، همین موضوع است که مرا اندوهناک کرده است. در این هنگام بود که این آیه نازل شد و پیامبر به او فرمود: به خدا قسم! ایمان هیچ مسلمانی کامل نمی شود تا این که مرا از خودش و پدر و مادرش و همسر و فرزندانش و از همه مردم بیشتر دوست داشته باشد.

 

حافظ در آن اشاره ی دیگرش به کیمیای سعادت باز هم از رفیق و هم نشین گفته است، منتها از آن گونه ی بَدَش. می شود حدس زد که او خیلی دیر به بدیِ این جور رفیقان پی می برد. او حاصلِ تجربه اش را در ادامه ی این غزل چنین بیان کرده است:

 

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبودَه ست خودْ آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفْسِ طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزَمت کسمیای سعادت

ز هم صحبتِ بد جدایی، جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده. کار خدایی

 

آن «حافظ»ی که خیال می کرد اگر پادشاه به او روی خوش نشان بدهد، همیشه تأمین است، خیلی دیر متوجه شد که اگر نفسِ طامع اش را کنار بگذارد، با همان یک لا قبای گدایی هم می تواند پادشایی کند. متأسفانه تشخیص و تمییزِ رفیق از نارفیق اغلبِ اوقات آن وقتی انجام می شود که کار از کار گذشته و کیمیای سعادت از دست رفته است. حافظ در جست و جوی «بوی خوش آشنایی» از چیزی معادلِ کیمیای سعادت حرف می زند: مفتاح مشکل گشایی

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی