The Rules of People: Part 3

The Rules of People: Part 3

 

با این که از مختصرِ چنین حرف هایی در موردِ قواعدِ مربوط به مردم چیزِ چندانی بیرون نمی آید، بویژه وقتی که ترجمه هم نشده باشد، و از این عیب سرگردان کننده تر این که فقط عنوان و جمله ی قصاری از اصلِ بحث نقل شده باشد، شاید حُسنِ مطالعه ی همین حدّ از موضوع در این باشد که فکر خواننده را در هنگامِ خوانش و ترجمه مشغول و و حساس و دقیق تر می کند و به جاهایی می برد که مفصل تر از مقالاتِ دو صفحه ایِ ریچارد تمپلار بیندیشد:  

 

21.Square pegs don’t fit in round holes. The only solution that works is to change the hole, because a square peg will always be a square peg.

22.Wild and wacky isn’t always fun. They’re trying to distract themselves from some part of their lives or themselves that can’t cope with.

23.It’s hard being 13. If you ignore the context, it’s much harder to understand why people behave as they do.

24.They’ll shout if you do. If you expect your kids to do it, why on earth are you not doing it yourself?

25.Resaponsibility creates independence. It’s about not feeling you have to dump your worries, your decisions, your laundry on someone else.

26.Teenagers hate you because they love you. Becoming a grown-up is emotionally hard work.

27.Talking is what matters. They need to do this growing up stuff by themselves, mistakes and all.

28.Listening is what matters. Listen to what they’re telling you. That doesn’t mean pausing until they’re finished talking.

29.No one likes saying sorry. What matters is how they feel and how they act, not the words they say.

30.The world is full of rebels. Telling them what to do can backfire.

31.Some weirdos are great people. All these people are doing is being themselves in every situation.

 

ادامه دارد

تدبیر و سیاستِ سعدی(15)

تدبیر و سیاستِ سعدی(15)

سعدی که در سخن از شاه و درویش، گاه به میخ می زند و گاه به تخته، گاهی درویشان را بر سفره ی شاهان می نشاند و به خطای گدایی تحقیرشان می کند و گاه شاهان را به محفلِ درس و پند درویشان می کشاند و آنان را چون کودکانْ نیازمندِ تعلیم و تربیت می بیند، این وهله به خیالِ خود جانبِ درویشان را نگه داشته و به شاهان تاخته است و روایت می کند:     

 

یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد. اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد. ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود، قبولش نیامد و گفت: معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

تا اینجای حکایت، سعدی از زبانِ وزیرِ معزولِ پیوسته به حلقه ی درویشان به همگان پند می دهد که خردمندان هرگز به خدمتِ شاهان در نمی آیند و به سیاست مشغول نمی شوند. وزیرِ اسبق که در جمعِ درویشان دریافته است که خاطرِ پریشان را با جست و جوی حقیقت در جایی بیرون از سیاست می تواند جمع کند، حالا دیگر خاطر جمع شده است که خدمتِ او به شاه از بی خردی اش بوده است.

اما ابیاتِ سعدی در پشتیبانی از این حرکتِ درویشانه ی وزیرِ اسبق چندان با اندیشه و برنامه ی احزابِ زمانه ی ما که فعالیت سیاسی و نیز تلاش برای رسیدن به موقعیت و قدرت را حقِّ همه و از نشانه های روشن بینی و روشن فکری می دانند جور درنمی آید. سعدی با توسل به مغلطه ی اهانت، اشتغالِ به کار دولت و به امورِ حکومت را از بی خردی مشغولان و مسئولان دانسته و احتمالاً نادانسته و ناخواسته حرفی زده است که  پیروی از آن باعث می شود که محافظه کارانی که خود را خردمند می دانند، برای حفظ خردمندی شان  در تله ی مغلطه ی اهانتِ  سعدی گرفتار شوند و از سیاست و میلِ به حکومت دوری کنند، و بعد، برای توجیهِ بی طرفی شان در امور سیاسی و حکومتی، با استناد به این حکایتِ سعدی، به کسانی که به حکومت و سیاست اشتغال می ورزند برچسبِ  بی خردی بزند. سعدی از زبانِ وزیرِ اسبق می گوید:    

 

آنان که به کنج عافیت بنشستند

دندان سگ و دهان مردم بستند

کاغذ بدریدند و قلم بشکستند

وز دست زبان حرف گیران رستند

 

با چنین تصویری از خدمت و حکومت، سعدی میدان را جوری برای جولانِ کسانی که بر مسندِ حکومت نشسته اند خالی می کند که خیالشان از بابت میلِ مخالفان و منتقدانِ سیاسی شان برای نفوذ در دولت راحت می شود، زیرا ورودشان به سیاست می شود نشانِ بی خردی شان. این از آن مواردی است که حاکمان با خیالی آسوده می توانند بی خردی خود و خردمندیِ چنین بی خیالانی را به فال نیک بگیرند.  

ساختارِ دستگاه حکومتی در  دور و بَرِ زمانه ی سعدی به گونه ای بود که تنها کسانی از عافیتِ درویشانه برخوردار می شدند که منصبِ حکومتی نمی گرفتند.  آن «دندانِ سگ» همان دندانِ طمع برای رسیدن به مقام و منزلتِ دولتی است که بسته اش موجبِ عافیتِ درویش است. اما آن «دهان مردم» که سعدی می پندارد، اگر کسی کنج عافیت بگزیند و به سیاست کاری نداشته باشد بسته می ماند و گزندی به او نمی رساند، این روزها مثلِ همان روزها در هیچ صورتی و برای هیچ کسی بسته نمانده است. اصلاً، دهانِ مردم از آن چیزهایی است که برخلافِ نظر سعدی باید گفت که همیشه باز است، به خیر یا به شر.

اما، قرار نیست و انصاف هم نیست که عدّه ای فعالیتِ سیاسی بکنند و به جای مردم، بویژه مردمِ عامی و زبان بسته، از حقوقِ همه دفاع کنند، بعد از جانبِ چنین درویشانِ تازه به کشکول رسیده ای که خلوت نشینی شان خواسته یا ناخواسته به سودِ مخالف های سیاسی و دولتی شان تمام می شود به بی خردی متهم شوند. کنجِ عافیت این نیست که دیگران دردسرش را بکشند و درویشان با خیال راحت «هو حق مددی» بگویند. درویش پیش و بیش از هر کس دیگری باید نسبت به دست و زبانِ «حرف گیران» بی خیال باشد. درویش تا چنین نباشد نمی تواند از  هو و حق دم بزند.

سعدی این حکایت را پی می گیرد و اصرا دارد که نشان بدهد که آدمِ خردمند از دیدِ  مَلِک به دردِ کاری می خورد که از دیدِ درویش اشتغالِ هر کسی به آن کار از بی خردی اش است:

 

ملک گفتا: هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید.

گفت: ای ملک، نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.

همای بر همه مرغان از آن شرف دارد

که استخوان خورد و جانور نیازارد

منظورِ وزیرِ اسبق از «چنین کارها» که نمی خواهد تن به آنها بدهد در مصرع دوم، البته به طور مفرد و کنایی و کلّی، در جمله ای استعاری و کوتاه آمده است: جانور نیازارد.

به نظر می رسد که منظور وزیر از جانور، همان مردمی باشد که زیر سلطه ی حکومتِ مَلِک و دولتِ وزیر آرام و قرار ندارند و به ناچاری و بیچارگی زندگی می کنند. البته، با توجه به شناختی که سعدی از حکومت های زمانه اش داشت، شاید او حق داشت در موافقت با این وزیری که خود را فردی بی اختیار و آلتِ دستِ شاه و صرفاً در خدمت او می دید، چنین توجیهی داشته باشد، ولی در روزگارِ ما، مردم از وزیران انتظاری بیش از این دارند و بی عرضه هایشان را شایسته ی چنین مقامی برای خدمت به ملّت شان نمی دانند.

جالب است که در بازی شطرنج، قدرت و تواناییِ تحرک و فعالیتِ وزیر بیش از خودِ شاه است. در واقع، شاهِ سیاه و شاهِ سفید به طور مستقل هیچ کاری به یکدیگر ندارند. حتی این بیچاره ها به تنهایی و از ترس نمی توانند به یکدیگر نزدیک شوند و همیشه یک خانه ی خالی بین شان فاصله است. هر کدام برای این که بتواند دیگری را شکست بدهد، حداقل باید یک سرباز داشته باشد، و در ضمن، دست از پا خطا نکند تا پات نشود. این نکته ی شطرنجی را پیش کشیدم تا بگویم که حالا برخلافِ روزگار سعدی، قانونِ اساسیِ بسیاری از کشورها تیغِ وزیران را جوری تیز کرده است که اگر طبق ضابطه و قاعده آن را به کار ببرند، کُندتر از تیغِ رئیس جمهور یا مقامی عالی تر نمی بُرَد؛ منتها، سعدی مطابق با دانش و تجربه ی روزگارِ خود می پندارد که اول و وسط و آخرِ وزیری همان نوکری و خدمتِ شاه است و بس. چنین وزیری برای مردم نیز سرنوکری است که مردم باید برای نوکریِ شاه به او اقتدا کنند و برای جان نثاری اش  از او الگو بردارند.

معلوم نیست که سعدی حکایتِ سیاه گوش را به حکایتِ وزیرِ معزول یا درویشِ مقبول چسبانده است تا از خوبی نقشه اش بگوید یا از چاکریِ حساب شده اش:  

سیه گوش را گفتند: تو را ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد.

گفت: تا فضله ی صیدش می‌خورم و از شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می‌کنم.

گفتندش: اکنون که به ظلّ حمایتش در آمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی، چرا نزدیک تر نیایی تا به حلقه خاصانت در آرد و از بندگان مخلصت شمارد.

گفت: همچنان از بطش او ایمن نیستم.

 

اگر صد سال گبر آتش فروزد

اگر یک دم در او افتد، بسوزد

افتد که ندیم حُضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلوّن طبع پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند. و آورده‌اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان.

تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار

بازی و ظرافت به ندیمان بگذار

اگر در این حکایت، «وزیرِ اسبق» را به جای سیاه گوش و مَلِک را به جای شیر بنشانیم، حاصلِ این تغییر و تحول این می شود که وزیر اسبق و درویشِ کنونی مثلِ سیاه گوش بدش نمی آید که ملازم مَلِک باشد و از فضله ی سفره اش چیزی عایدش شود، ولی محتاط است تا اندازه نگه دارد و به مقامِ وزیری نرسد و در حلقه ی خاصان و ندیمانِ او درنیاید که نزدیکی تا به این اندازه برایش خطرناک است. فرقِ ظرافتِ سیاه گوش و درویشِ و حکیم با ظرافتِ وزیران و ندیمان و خاصان در این است که ظرافتِ اولی ها از خِردشان است و ظرافتِ دومی ها از حماقت و دندانِ سگ شان. حکیم در خدمتِ مَلِک باید ظرافتی بی خردانه داشته باشد تا کار دستِ خودش ندهد.

 

ادامه دارد

The Rules of People: Part 2

The Rules of People: Part 2

 

در بخش پیشین، ده قاعده از قواعدی در رابطه با مردم را معرفی کردم. عناوینِ ده موردِ بعدی را با این مقدمه در این بخش می آورم که، ریچارد تمپلار سی و یک قاعده ی نخست را به شناختی که باید از مردم داشته باشیم اختصاص داده است. او می گوید، و راست و درست می گوید، که اگر می خواهیم با مردم رابطه ی متقابلی داشته باشیم که به سودِ هر دو سو باشد، باید این رابطه متکی به شناختِ دو سویه باشد.

باید مردم را بشناسیم و با آگاهی از این که خودمان هم از همین مردمیم، آن کُنشی را در برخورد با آنان برگزینیم که می دانیم چه واکنشی را در پی دارد. در واقع، کُنش خودمان را با واکنشی که از سوی دیگر انتظار داریم تنظیم می کنیم.

 

1.Everyone else is insecure too. Maybe deep down they’re just feeling small and anxious.

12.Spots don’t change. You can’t expect them just to magic themselves into a different person because it suits you.

13.Behaviour isn’t character. Sometimes, getting so eone to change their behavior is enough.

14.Other people’s relationships are a mystery. Every relationship is unique.

15.Big words are there to impress you. People with nothing to prove don’t try to impress- they don’t need to.

16.Confrontation can be scary. If something needs resolving and you don’t resolve it, it’ll still be there. Unresolved.

17.People feel nervous because they care. Be sensitive. Be reassuring. Be kind.

18.Angry people are sad people. It’s a positive driving action, not a passive one.

19.Crying isn’t always sad. Don’t assume emotion you can see is the real one.

20.Some people just don’t think. Thoughtlessness is not malicious.

 

ادامه دارد