تدبیر و سیاستِ سعدی(7)

تدبیر و سیاستِ سعدی(7)

در حکایتِ هفتم از «در سیرتِ پادشاهان» درسِ عبرتی است برای غلامان و پندی است برای پادشاهان:

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

در این حکایت، مصیبتی بزرگتر از دریازدگیِ غلام وجود دارد که متأسفانه تا برجسته اش نکنیم به چشم نمی آید. سعدی می گوید:

 

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک از او منغص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم.

گفت: غایت لطف و کرم باشد.

بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند. به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون بر آمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت.

ملک را عجب آمد، پرسید: در این چه حکمت بود؟

گفت: از اول محنت غرقه شدن نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید

معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

 

فرق است میان آن که یارش در بر

تا آن که دو چشم انتظارش بر در

 

این همه را خواندید و شاید آن نکته ای را که برای من مهم است، جوری نخوانده باشید که برای شما مهم شده باشد. شاید آن چیزی را که می خواهم بگویم بتواند شما را از آنچه که پیش از این برایتان آشنا بوده است طوری بزند که گوشی دست تان بیاید که مصیبت اصلی با این آشنایی زدایی چیز دیگری است.

از خودم می پرسم که این همه سال که این حکایت را خوانده ام چرا از خودم نپرسیده ام که این عیشِ ملِک که منغص شده بود چه عیشی بود؟ اصلاً چرا مهم تر از حال و روزِ غلام بود؟ مگر نه این است که عیشِ ملِک باید کارش باشد؟

ملِک، آن هم عرب یا عرب نما، نباید خواب به چشمانش بیاید تا این که مطمئن شده باشد که زیردستانش، حتی غلامی عجمی، آسوده خوابیده باشد. اگر غلام درد بکشد، ملِک باید بگوید «آخ» و آرام نگیرد تا چاره ای برای درمان و آرام کردنِ دردِ او پیدا کند. شاید بگوئید که ملِک به فکرش بوده که خواسته است حکیم فکری برایش بکند، ولی بیشتر به نظر می رسد که ملِک از حکیم خواسته است فکری برای عیشِ خودش بکند نه ئیش یا دردِ غلام. غلامِ فلک زده ی جاهل از نظر روحی نگران است و دیگران نگران از این که ملِک را بوس و کنار با نغمه ی آه و ناله ی او مزه نمی دهد؟

متأسفانه نسخه ای که حکیم برای غلام تجویز کرد، هرگز منسوخ نمی شود. همیشه آخرین چاره ای که بیمار را ناچار می کند که با دردش بسازد این است که او را به مرگ بگیرند تا به تب راضی شود.

اما، می خواهم این نسخه ی حکیم را جورِ دیگری و برای کس دیگری بپیچم تا شاید چاره ای بشود برای مصیبتِ اصلی. فکر می کنید اگر حکیم می گفت به جای غلام، خودِ ملِک را به آب بیندازند و دربیاورند چه می شد؟ به نظر من، ملک متوجه می شد که باید قدرِ همان عیشِ منغصِ خود را بداند و بفهمد که مصیبتی بزرگتر از این دریازدگیِ غلام هم می تواند وجود داشته باشد. او هم درس می گرفت که باید قدرِ عافیت را با همان مصیبتِ جزئی بداند. درست است که حکیم جرأت نداشت بگوید ملِک را به دریا بیندازند، ولی ملِک اگر هوشیار باشد متوجه شده است که حکیم او را نیز با آن مَثَل در دریای حکمت خودش انداخته است تا اگر عاقل از آن درآمد بداند که باید با چه تدبیر و سیاستی از مصیبت های جدّی تر جانِ سالم به در ببرد. نسخه ی حکیم چنان عام است که حتی آدمِ خاصی چون ملِک را هم شامل می شود. این ملِکِ شکم سیر است که باید یاد بگیرد که با نانِ جوین هم بتواند عیش کند.

 

ادامه دارد       

مغالطه ها یا خطاهای منطقی(26)

مغالطه ها یا خطاهای منطقی(26)

 

26.Insist loudly on a minor point

 

مسئله ی اصلی را نمی توانید حل کنید؟ از برهان کم آورده اید؟ هیچ نگران نباشید! راه دارد! چاره دارد! درجا بپرید روی نکته ای جزئی و حاشیه ای! با صدای بلند حقانیت تان را در آن مورد داد بزنید! با هارت و پورتْ الم شنگه به پا کنید. اکثر مردم یا حالی شان نیست یا حواس شان نیست! همه از بچگی شنیده اند که از یک جنابی در مجلسی بادی با صدایی مافوقِ صوت، البته به نسبتِ هوا و فضای آن اتاقِ کوچک، خارج شد و او درجا مشغول شد به کوبیدنِ پایش به تخته ی کنارش تا با صدای تق تق آن ردّ گم کند و سرّش و زِرتش را بپوشاند. مُلایی آن نزدیکی بود و به او گفت برای صدایش این فکر را کردی، یک فکری هم برای بویش می کردی! فکر می کنید که این ترفند دیگر فکّاهی و کهنه شده؟ نگران نباشید! با وجودِ بیات شدنِ این حُقّه، هنوز بهترین راه چاره برای رهایی از چنان مخمصه ای همین کاری است که آن جناب انجام داد. بالاخره، برای بویی هم که فضا را پر کرده است می شود فکری کرد. می توانید بگوئید که من فقط مسئول بودم که فکری برای صدایش بکنم. بعد، در حالی که نگاهتان را به ضعیف ترین فردی که در مجلس است برمی گردانید، بگویید آن کسی که این خبط از او سر زده باید یک فکری برای بویش می کرد.  بخت اگر با شما یار باشد، اهلِ قضاوت نیز حواس شان به شما نخواهد بود. بدونِ شکّ کسی که صدایش بلندتر است، کارش بهتر پیش می رود. هر چه می توانید صدایتان را بلندتر کنید. خیال تان جمع باشد که شعرِ زیر از پروین اعتصامی هنوز هم شعر است:

 

بُرد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس

چیره دستان می رُبایند آنچه هست

می بُرند آنگه ز دُزدِ کاه دست

دُزد اگر شب گرمِ یغما کردن است

دُزدیِ حُکّام روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست بُرد

دیو قاضی را به هر جا خواست بُرد

 

هنوز هم این شعر فقط وزن و قافیه ای است در کتابِ ادبیاتِ فارسی برای بچّه مدرسه ای ها که آن را از بَر کنند و تکلیف اش را از سر خود و معنی اش را از پایِ خانم معلم و وظیفه اش را گردنِ مدیر وا کنند. باور کنید که فقط به اندازه ی نمره ای که برایش در نظر گرفته اند می ارزد. اگر بیش از این می ارزید که جایش در کتابِ تاریخ بود نه ادبیات.

برای این که حق را به جانبِ خودتان سوق دهید، لازم نیست همیشه صدایتان را بلند کنید! گاهی بهتر است که چیزِ دیگر و بهتر و مؤثرتری را بلند کنید. گاهی بی صدا هم می شود قیافه ی حق به جانب گرفت. البته نیازی به این نیست که قیافه ی مظلوم نمایِ مادرمرده ها را به خودتان بگیرید. جوری برجستگی تان را به رُخِ همه بکشید که حق به حق دار نرسد و فقط به شما برسد. مشکل را به گردنِ کوچک ترها بیندازید و راهِ حل را به بزرگترها حواله بدهید.

 

می گویند:

 شفاءالدوله- پدر شجاع الدین شفا- در قم شفاخانه(مطب) داشت.  این شفا خانه برابر صحن حضرت معصومه( علیهاالسلام) بود. دکتر شفاءالدوله به جای این که در تابلوی مطب خود بنویسد: «پزشک متخصص امراض داخلی و خارجی و زنانه و مردانه...»، با اشاره به صحن حضرت معصومه، یک شعر لطیف با خط خوش بر کاشیِ قشنگ نوشته، و در واقع تمام مسئولیت را از خود سلب کرده بود. آن شعر این است:

 

مطَّبِ دکتر اینجا، کاخِ بنتِ مصطفی آنجا

بشارت دردمندان را، دوا اینجا، شفا آنجا!

 

هیچ کس نمی تواند برخلافِ این برهانِ علمی-مذهبی-هنریِ جناب دکتر چیزی بگوید، جز خودش! آن را چه وقت خواهد گفت؟ آن را درست وقتی خواهد گفت که رَمال و دعانویسی با نوشته ای شبیه به نوشته ی خودش، در آن نزدیکی ها دکّان وا کند.

 

فکر می کنید اکثرِ مردمِ باحال و بی حال نیاز اصلی شان چیست؟ دلیل و برهان؟ نان و امان؟ نیازِ اصلیِ بیشترشان همان «حال» است. آنها که دارند، نمی خواهند آن را از دست بدهند. آنهایی هم که ندارند می خواهند یک حالی هم به آنها داده شود. چه دلیل و برهانی محکم تر از این برای هر دو جماعت؟

 

آورده اند:

 

 

المُستعصم بالله، آخرین خلیفه ی عباسی، مشغول عیش و نوش و ساز و آواز بود، در حالی که مُلکِ او سست بنیاد گشته بود. گویند به بدرالدّین لؤلؤ حاکم موصل نامه نوشته و از وی آلات طرب و رامشگران خواسته بود؛ و در همان حال رسولِ سلطان مغول هلاکو به دربار بدرالدّین رسیده و از او منجنیق و آلات حصار می خواست. بدرالدّین چون این بدید گفت: به دو خواسته بنگرید و بر مسلمانان بگریید!

 

حاکمِ مسلمان فکر می کرد که چون به اسم اعتصامِ به الله دارد، علی القاعده نیازی به هیچ تدبیر و حجّتی ندارد.  

 

  ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-3

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-3

 

سهراب در کودکی، نوجوانی و حتی جوانی خیلی ترسو بود. به گفته ی خواهرش، تا پانزده سالگی هم، برای رفتن به قسمت های تاریک خانه باید کسی او را همراهی می کرد. با این که جمله ی «و نترسیم از مرگ،» از پندهای دورانِ بلوغِ اوست، خاطراتی که پریدخت سپهری از دورانِ بیماری اش نقل کرده نشان می دهد که او نیز از مرگ می ترسید، خیلی طبیعی! تماس های تلفنی دیگران برای احوالپرسی اش، از دور و نزدیک، او را گوش به زنگ و نگران می کرد. با این که خواهرش، پریدخت سپهری، در سهراب، مرغ مهاجر  گفته است: «در بسترِ بیماری ترس و بیقراری در چهره اش دیده نمی شد و هرگز از مرگ سخن نمی گفت»،(ص112) شاید در تهِ حرفش بشود نشانی از ترس از مرگ را دید. سخن نگفتن درباره ی مرگ گاهی برای فرار از ترسی است که خیلی درونی است و حرف های بیرونی آن را تشدید می کند. حرف هایی مانندِ «کاش می توانستم کتابم را به پایان برسانم،»(همان، ص113) بهانه های به ظاهر موجهی برای نشان دادنِ عدم هراس از مرگ و تنها درخواستِ مجالی از او برای تکمیل کاری ناتمام در زندگی است، ولی همین علاقه ی جزئی به بخشی از زندگی، میلِ به ماندن و ترس از مرگ را آشکار می کند. در حقیقت، سهرابِ بالغ برای حرفی که باید بی تعارف و بی ملاحظه خطاب به خودش این طور می گفت: ...و از مرگ نترس! مخاطبِ مع الغیر پیدا کرد تا همگانی بودنِ این ترس را نشان بدهد. نااُمیدی و پوچ بینیِ او در «شاسوسا» نتیجه ی همان ترسی است که نگاهِ اندیشمندانه اش به موجوداتِ خاکی برایش آورده است. او همه چیز را بیهوده می بیند، برخلافِ نظر کسانی که فکر می کنند او مانند شاعرانِ رمانتیکی مثل وردزورث برای پاکی و معصومیت و خوشی های دوران کودکی ارزشی قائل است، او در پیِ سنجشِ ارزشیِ هیچ دوره ای از زندگی نیست. تهِ همه چیز برای او تهی ست. برخلافِ آثارِ شاعرانِ رمانتیک که بالاخره چیزی مطابقِ طبع شان در طبیعت پیدا می شد توجه شان را جلب کند و از خوبی اش بنویسند، در این شعر، هیچ چیزِ مثبتی نیست که چشمِ سهرابِ جوان را گرفته باشد و غصّه بخورد که چرا مثلِ پیش ترهایش نیست و چرا دیگران بی توجه از کنارش رد می شوند و تنها خودش است که به آن اهمیت می دهد ولاغیر. خودش هم با نگاهی که به مرگ دارد، به چیزِ دلخوش کُنَکی برای زندگی نرسیده است؛ نه گُل، نه گیاه؛ نه جاندار، نه بی جان؛ نه کاسه، نه کوزه؛ هیچ چیز! حرفی از خدا هم نیست و حضور هیچ نوع خدایی که به چیزی ارزشی بدهد حس نمی شود. ارزش وقتی مطرح می شود که خدایی یا چیزی که جای خدا را گرفته است طرحی برای آن ریخته باشد. شاید اگر به احساسی که جبرها و نقص هایی که هستی به شکل های گوناگون به راوی تحمیل کرده است توجه کنیم، این شعر را بیش تر در حال وهوای آثارِ ناتورآلیستی ببینیم تا رمانتیکیِ.

سهراب می گوید:

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم.

بیهوده بود، بیهوده بود.

 

شاید فکر کنیم که او از علاقه ای که به دورانِ کودکی اش داشته است دارد این حرف را می زند و با حسّی رمانتیکی دلش می خواهد به آن دوران برگردد، در صورتی که او حالا فهمیده است که حتی کودکی، با آن «زنجیر طلایی بازی ها، و دریچه ی روشن قصه ها» بیهوده بوده است. دیوارِ کودکی اش را نیز غروب و غم گرفته است. همین غمی که حالا حسّ می کند برای نابودیِ آن دیوار و هر چه در پشتِ آن بود کافی است. ریختنِ دیواری که بین فضاها و زمان های گوناگون را مرزبندی کرده است باید خوب باشد، ولی راوی چنین حسّی ندارد. این دیوار نمی توانست زمان را نگه دارد تا او بتواند برای همیشه در آن حال و هوا بماند، چنانچه نمی تواند آن را نگه دارد تا در این وضعی هم که حالا دارد بماند.

این دیوار، روی درهای باغ سبز فروریخت.

زنجیر طلایی بازی ها، و دریچه روشن قصه ها، زیر این آوار رفت.

 

این فروریختن، راهِ ورودِ به آن باغ را، حتی به عنوانِ خاطره ای شیرین، بسته است. حالا می فهمد که بازی های آن دوران فقط او را به بازی گرفته بودند. برای این که نشان بدهم حرفِ محوری اش در این روایت چه طور این برداشت را تأیید می کند، ناچارم شما را چندین خط در این شعر جلوتر ببرم. راوی خطاب به شاسوسا می گوید:

«شاسوسا»، تو هستی؟

دیر کردی:

از لالایی کودکی، تا خیرگی این آفتاب، انتظار تو را داشتم.

 

در انتظارِ «شاسوسا» بودن در نوجوانی و بلوغ که فکری بازتر داشته است چندان غریب نیست، ولی وجودِ این حسِّ انتظار در کودکی، که در آن درگیر لالایی ها و زنجیر طلایی بازی ها و دریچه ی روشنِ قصّه ها بوده است، در شیوه ی روایت اش خیلی عجیب، ولی در روند زندگی خیلی طبیعی است. فکر می کنید که راوی منتظر است که پس از برخوردِ با «شاسوسا» چه اتفاقی برایش بیفتد؟ کمی جلوتر که برویم می شنویم که او می گوید:

 

سنگ ها را می شنوم: ابدیتِ غم.

کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.

«شاسوسا» روی مرمر سیاهی روییده بود:

«شاسوسا»، شبیه تاریک من!

به آفتاب آلوده ام.

تاریکم کن، تاریکِ تاریک، شبِ اندامت را در من ریز.

دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.

راهی در تهی، سفری به تاریکی.

 

گویا راوی در هر لحظه و دوره ای از زندگی اش در پیِ مرگی است که بناچار به او تحمیل خواهد شد. کم کم با فرسایشِ وجودش و خاک شدنِ هر بخش از زندگی اش به همان سرنوشتی دچار می شود که «شاسوسا» داشته است. برای همین است که «شاسوسا» شبیهِ تاریکِ اوست. «شاسوسا» آن بخش تاریک و مرده ی وجودش را به او یادآوری می کند. آن زمانی هم که می گوید:

آن طرف، سیاهی من پیداست:

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی

 آن «من»ی را که گذشتِ زمان کُشته و خاک و خاموش کرده به یاد می آورد. راوی مدام تصویری از خودش را می بیند که در غروبی از زندگی اش غمگین نشسته یا ایستاده است.

 

ادامه دارد