اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(34) زندگی خواب ها: سفر-1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(34) زندگی خواب ها: سفر-1

 

سفر

 

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید

و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند.

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رؤیاها فرو نبرده بودم

که براه افتادم.

 

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم.

 

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم.

 

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت:

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

در این شعر نیز سهرابِ جوان همچنان و به قول خودش «هنوز» اصرار دارد که درباره ی خواب و از زندگی خواب هایش بگوید. مشکل اینجاست که او در این خواب ها دنبال چیز مشخصی نمی گردد. هر بار با هر خوابی می خواهد نقشی بزند. او مدام بین خواب و بیداری در رفت و آمد است، و چه در خواب و چه در بیداری بین امید و نااُمیدی در نوسان. حالِ او جوری است که در خواب نیز آن طور که دلش می خواهد به آنی و حالی که خوش باشد نمی رسد. دلیلِ اصلی اش هم این است که او نه در خواب و نه در بیداری معلوم نیست که واقعاً در پیِ چیست. گویا خودش هم نمی داند که چه چیز حالش را خوب می کند. شاید این «برگ»ی که در این واقعه پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستریِ پنجره اش روییده است، چیزی مانندِ آن نیلوفری باشد که دانه اش در شعری دیگر به سرزمین خوابش وارد شده بود. اما، این برگ و آن نیلوفر به چه چیزی در خواب و بیداری اش اشاره می کند؟ معلوم نیست. خودش که حرفِ به درد بخوری نمی زند که بشود چیزی از آن سردرآورد و کسی هم بی مجوزِ حرف هایش چندان نمی تواند ورای متنِ او دست و پایش را دراز کند. شاید نزدیک ترین تصویر بیرونی که به خواننده کمک می کند حرفی از این متن بیرون بکشد، تصویر برگی باشد که اُ. هنری در داستانِ آخرین برگ ترسیم کرده است، با این تفاوت که در آنجا انسانی با همان تک برگ به ادامه ی زندگی اش امیدوار می شود و هنرمندی نتیجه ی امیدبخش هنرش را مشاهده می کند، و در اینجا، با رویش آنی و سقوطِ تقریباً فوریِ یک برگ، راوی همین طور بی خود و بی جهت حالی به حالی می شود. دقیقاً هم معلوم نیست چرا، زیرا نمی شود فهمید که او قرار است یا انتظار داشته است در انتها یا در حینِ این سفر به چه چیزی برسد که نرسیده یا دیده و دستش از آن کوتاه مانده است.

لطیفه ایست در موردِ کسی که می گویند روزی نزد طبیب رفت و به او گفت: آقای دکتر می خواهم دارویی به من بدهید که بتوانم دویست سالِ دیگر عمر کنم. دکتر به او گفت: آیا شما اهل تفریح هستید؟ شراب می خورید؟ از معاشرت با زنان لذّت می برید؟ آیا اهل سیر و سفرید یا دنبال مطالعه و تحقیق و این جور چیزهایید که چنین توقعی دارید؟

آن مرد گفت: هیچ کدامِ اینها آقای دکتر.

دکتر به او گفت: مردک! پس تو این دویست سال عمر را می خواهی که چه غلطی بکنی؟

 

مشکلِ سهرابِ جوان در این اشعار ابتدایی اش این است که اگر هم در پیِ چیز مشخصی باشد، بیشترش و اغلب همه اش فقط در ذهنِ خودش است که روی کاغذ نیامده است. او، نه رُک و نه به اشاره، درست و حسابی حرف نمی زند تا مخاطب هایشان هم بفهمند که او چه می خواهد و از آن چیز یا با آن چیز می خواهد به کجا برسد. خیلی کم و آن هم خیلی کدر دیده می شود که او در این همه شعر در این مجموعه برای نغمه ی کوچکی از آن «آوازِ حقیقت»ی که بعدها در پی اش است گوش تیز کرده باشد. آن چیزی را که سهرابِ جوان در یک دفتر تحت عنوان «زندگی خواب ها» جمع کرده، شکسپیر در یک غزلواره ی چهارده خطّی سر و ته اش را هم آورده است، ملاحظه بفرمایید:

 

When most I wink, then do mine eyes best see,

For all the day they view things unrespected,

But when I sleep, in dreams they look on thee

And, darkly bright, are bright in dark directed.

Then thou, whose shadow shadows doth make bright,

How would thy shadow’s form form happy show

To the clear day with thy much clearer light,

When to unseeing eyes thy shade shines so!

How would, I say, mine eyes be blessed made,

By looking on thee in the living day,

When in dead night thy fair imperfect shade

Through heavy sleep on sightless eyes doth stay!

      All days are nights to see till I see thee,

       And nights bright days when dreams do show thee me.

 

برگردانِ آقای امید طبیب زاده از این غزلواره:

  1. وقتی که پلک هایم فرو می افتند تازه چشمانم بهتر از همیشه می بینند،
  2. زیرا در تمام روز فقط چیزهای بی ارزش را می بینند،
  3. اما وقتی به خواب فرو می روم چشمانم تو را در رؤیاهایم می بینند.
  4. و همچنان که در تاریکی برق می زنند برق خود را بر تاریکی می افکنند.
  5. تو که سایه ات به سایه ها روشنایی می بخشد،
  6. و برای چشمانی که نمی بینند این گونه می درخشد،
  7. ببین که صورتِ سایه ات، با نور روشن تر از روزت
  8. در روز روشن چه نمایش شادی صورت می دهد!
  9. با خود می اندیشم وقتی که در شبِ مرده سایه ی زیبا و ناتمام تو،
  10. این گونه بر چشمان بی نورم که به خواب عمیق فرورفته اند پرتو می افکنند،
  11. چشمانم چه سعادت مند خواهند بود،
  12. آن گاه که در روز روشن به تو خیره شوند!
  13. تا آن زمان که تو را ببینم، تمام روزها را شب خواهم دید،
  14. و تمام شب ها را روز روشن زیرا رؤیاهایم تو را به من نشان می دهند.

 

 

در این غزلواره، شکسپیر تکلیفِ خود را با مطلوب و محبوب خود چه در بیداری و چه در رؤیا مشخص کرده است، یعنی می داند در روز و در بیداری و در شب و در رؤیا چه چیز را می خواهد. او در این شعر برای توصیفِ کمالِ محبوبِ خود از مُثُلِ افلاطون بهره می جوید تا به گونه ای به خودِ او هم  بفهماند که حتی مشاهده ی خودِ واقعی اش، چون در روز با چشمانِ بیدار انجام و، در نتیجه، ناقص دیده می شود به اندازه ی مشاهده اش در رؤیا و با چشم خیال رضایت بخش نیست. نکته ی مهم برای درکِ اندیشه ی شکسپیر که مبتنی بر نظریه ی افلاطون است در این است که روزی را هم که او می تواند چهره ی بی نقصِ یارش را ببیند، این روزِ معمولیِ طبیعی نیست چرا که او در خطوطِ هفت و هشت می گوید:

   ببین که صورتِ سایه ات، با نور روشن تر از روزت

در روز روشن چه نمایش شادی صورت می دهد!

 

این طرز نگاه نه تنها با تصویر حقیقیِ مُثُل که در عالمِ بالا و در روزی روشن تر از این روزِ نجومی قرار دارد و فقط صورت ها و سایه های ناقصی از آن در این عالم پایین دیده می شود جور درمی آید، بلکه با این نظریه ی افلاطون که تصاویر مورد مشاهده در واقعیت و هنر را نسخه های دست دوم و سومِ آن صورتِ بی نقص می پندارد نیز جور درمی آید.

 

قصدم از این چند کلمه درباره ی این غزلواره ی شکسپیر این بود که نشان دهم تا چه اندازه او حرفی برای گفتن دارد و راوی اش هدفی برای پیمودن. من در «سفر»ی که سهرابِ جوان از آن دم می زند نه حرفِ مشخصی برای شنیدن دیده ام و نه هدفی برای راوی اش که بپیماید. آن برگ و آن سایه ی دستی که پس از مدّت ها روی وجودش افتاد و اُمید به زندگی را برای او آورد، امید به چه جور زندگی و برای رسیدن به چه چیز یا چه کسی را برای او آورد؟ چه چیز باعث می شود که او از خوابی به خوابی دیگر بلغزد؟

 

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(33) زندگی خواب ها: برخورد-2

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(33) زندگی خواب ها: برخورد-2

 

برخلافِ حافظ که در غزلِ «حجاب چهره ی جان» حد و مرز اندیشه اش دارای شاخص هایی است که مخاطب را راهنمایی می کند تا بفهمد که دغدغه اش چیست، سهرابی که درد دلش را در «برخورد» می خوانیم طوری حرف نمی زند که بشود چهارچوب مشخصی برای دلمشغولی هایش تعیین و تعریف کرد. یادمان باشد که ما هنوز به آن سهرابی که در شرق اندوه  و صدای پای آب و مسافر و حجم سبز و ما هیچ ما نگاه هست نرسیده ایم. خودش هم در «برخورد» خیلی راه دارد تا به آن سهراب برسد.

حافظ در غزل مورد بحث مان به جایی رسیده است که مشخص است به چه چیزهایی باور دارد و میزانِ تردیدش در آنها در چه حیطه ای و به چه اندازه و با چه دلیلی است. در بیتِ نخست می گوید:

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

 

حافظ بر این باور است که انسان ظاهری دارد و باطنی. همچنین، ایمان دارد که «جان» که باطن او و هر آدمی است از «تن» که ظاهر و چهره ی مرئیِ انسان است باارزش تر است. اصلاً، «تن» در برابر «جان» غباری بیش نیست که ارزشی داشته باشد. او در آرزوی پرده برداری از آن «جان» است تا فارغ از این چهره ی مزاحم بتواند آن را ببیند. ظاهراً، آن دستی که می تواند این پرده را کنار بزند دست «مرگ» است، ولی حافظ که قصد خودکشی ندارد تا از «پرده برفکنم» چنین برداشت کنیم که خودش در برآورده کردن آرزویش کاره ای است. جالب اینجاست که در بیتِ پایانی ظاهراً این وظیفه را از دوش خودش برمی دارد و از دیگری می خواهد که این کارِ «پرده فکنی» را برایش انجام دهد. منظورش چیست؟ از این تغییرِ لحن اش درمی یابیم که جور دیگری هم می شود از روی این «جان» «پرده ی چهره» را کنار زد. حافظ منی دارد که در انجام این وظیفه می تواند کاره ای باشد. او باید پیش از مرگ، نفْسِ دنیا طلبِ تن دوستِ خود را بکُشد تا از پس آن، روح و جانش تجلی پیدا کند. این دوگانه انگاریِ روح و تن در این غزل و در اندیشه ی حافظ واضح است.

اما، در «برخورد» سهراب تفکیکِ دقیقی از «جسم» و «روح» دیده نمی شود. درست است که می گوید:

خود را از روبرو تماشا می کردم:

گودالی از مرگ پر شده بود.

و من در مرده ی خود براه افتادم.

 

ولی در رؤیایش نیز او هنوز با همین چشم های جسمانی فقط می تواند نمودی دیگر از وجودِ جسمانیِ خودش را ببیند. این موجودی که او فقط جاپایش را می بیند تفاوتی با مرده اش ندارد که بشود برایش ارزشی بیش از آن قایل شد. دنیایی هم که در آن ظهور کرده است چیزی بهتر از این دنیایی نیست که در بیداری و پیش از مرگ دارد.

 

حافظ در بیت دوم با اشارات روشن تری حد و مرزِ باورهایش را خط کشی کرده است:

 

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

 

منِ خوش الحانِ حافظ همان جانی است که در پرده است و گاهی به این شکل و با لحنِ خوش خودش را نشان می دهد. این منی که در قفسِ منِ جسمانی اش اسیر است، شایستگی اش بیش از این اسارتی است که گرفتارش شده است. او باید به «گلشن رضوان» یا بهشت برود و در آنجا نغمه خوانی کند. باور به وجودِ «گلشنِ رضوان» همان کلید مهمی است که به ما کمک می کند حرفِ حافظ را بهتر بفهمیم. منِ خوش الحانِ حافظ با آن آدمی که روح خدا در او دمیده شده و اشرف مخلوقات است برابری می کند. او همان روحی است که هنوز در هوای همان بهشت دم می زند و فطرتاً در بند امیال جسمانی نیست. هبوطِ روح همراه با جسمی که در آن اسیر است، زمانی اتفاق افتاد که جسم، برای ارضای خود، وجود و ارزش او را نادیده گرفت. بازگشت به بهشتی که سزاوارش است تنها در صورتی ممکن است که جسم بتواند خود را کنار بزند و او را بنمایاند.  

اما دنیای پس از مرگی که سهراب در خیالش می بیند، هیچ مزیتی بر این دنیایی که در آن زنده و بیدار است ندارد. مرده اش هم که زنده می شود همان مشکلاتی را دارد که زنده و بیدارش داشته است. می گوید:

 

شاید از بیابانی می گذشتم.

انتظاری گمشده با من بود.

ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد

و من در اضطرابی زنده شدم:

دو جاپا هستی ام را پر کرد.

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

 

مشاهده ی دنیای پس از مرگ نیز(که در خواب و رؤیا این گونه به او نمایانده شده است) پاسخی برای پرسش های او فراهم نمی کند زیرا او دارد با خیالی که تجربه ای جسمانی و زمینی آن را مرزبندی کرده است به دنیای پس از مرگ نگاه می کند. او برخلافِ حافظ تلاش نمی کند که با جهان بینیِ مشخص و ادبیات و فرهنگ سنتی به این موضوع نگاه کند و پاسخ پرسش هایش را از مذهب و با فلسفه و منطقِ کلاسیک بیرون بکشد. مشکلِ اصلی اش که باعث می شود هرگز به پاسخی نرسد همین بی مرامیِ اوست. او نمی تواند محض ریا و ظاهرسازی هم که شده پاسخ های مصلحتی رایج و سنتی را تکرار کند. کار او نوعی سنت شکنی در طرحِ پرسش هایی است که حافظ در بیتِ سوم مطابقِ سنت های رایج ادبی تکرارشان می کند. حافظ خیلی زود یادش رفته است که در دو بیت ِپیشین جوری شعار داده که مخاطب باورش شده بود که او ایمانی بی شکّ و شبهه نسبت به آفرینش و وجود عالم غیب و «گلشن رضوان» و سزاواریِ جان دارد. او می گوید:

  

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

 

این ابراز شک از جانب حافظ که تفکرش قرآنی است عجیب است، زیرا پاسخ پرسش هایش در قرآنی که با چهارده روایت از بر خوانده است هست. در واقع، پرسش هایش بی پاسخ نبوده اند. ولی سرشت متافیزیکی و غیر قابل تجربه و آزمایش بودنشان او را قانع نکرده است. پس، باید بپذیریم که حافظ ایمانی آلوده به شک دارد. همین بی خبری از ابتدا و غایتِ آفرینش اش باعث شده است که از کارِ خودش، یعنی از کارِ روح و جانش، غافل باشد. ممکن است یک معنی این حرف این باشد که او نمی داند برای چه کاری خلق شده است، ولی معنی دیگرش که مهم تر است این است که او گاهی از ارزشِ روح و جانی که دارد غافل می شود و به کار جسم و نیازهایش، حتی با انجام گناه، مشغول می شود. شکّ او در مورد پاسخِ «چرا آمدم؟» و «کجا رفتم؟» به پیش از مرگ محدود می شود. او مطمئن است که اگر آخرتی باشد، حتماً پاسخ پرسش هایش با آن و با افتادنِ پرده ی پوشاننده ی «جان» مشخص می شود. منتها، شکّ او درست در موردی است که نباید باشد، زیرا همه ی کارهایش را همین شکّ خراب می کند.

در تصویری که سهراب پس از مرگ از خود نشان می دهد، همان پرسش ها تکرار شده است. او در بیابانی مانندِ همین دنیا و با همان اضطرابی که پیش از مرگ و در بیداری داشت زنده شده است. همان پرسش ها و انتظار گمشده ی رسیدن به پاسخ شان عامل این اضطراب است. او از رؤیایی که می بیند نتیجه می گیرد که پس از مرگ هم به پاسخ پرسش هایش نمی رسد و همچنان در «شاید» باقی می ماند:

 

شاید از بیابانی می گذشتم.

انتظاری گمشده با من بود.

ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد

و من در اضطرابی زنده شدم.

دو جاپا هستی ام را پر کرد.

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

تنها دو جاپا دیده می شد.

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

 

در «برخورد» مشخص نمی شود که شکّ سهراب روی رفتارش در زندگی عادّی چه تأثیری گذاشته است؛ برعکس، حافظ اعتراف می کند که نادانی و ناآگاهی اش از پاسخ پرسش هایش باعث شده است که از کارِ جانش غافل شود. خطاها و گناه های خود را به گردن نمی گیرد و با زبان درازی برای روح و، در حقیقت، صاحب و دمنده اش بهانه تراشی می کند و می گوید:

    

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم

 

او چیزی در حدّ «فیض روح القدس» می خواهد تا «آنچه مسیحا می کرد» را بتواند بکند. او حتی در دل نیز نمی تواند در «فضای عالم قدس» بگردد، زیرا گرفتار جسمی است که او را اسیر کرده و برای ارضای خود عذاب می دهد. در واقع، خودِ تن تخته بندِ عذابِ روح است. تن لذّت می برد و روح از لذّتی که تن می برد، عذاب می کشد. شکِّ حافظ در مورد پاسخِ پرسش هایش فلسفی هم اگر باشد، فیلسوفانه نیست، اگر قرار بود او مانند فیلسوفی در مورد آنها اظهار نظر کند، باید پیش از چنین کاری، نخست به مسئله ی تمایزِ و تفکیک ذهن و جسم یا روح و بدن  با تردید نگاه می کرد. آن اطمینانی که او از «ترکیب تخته بند تن» و وجود «حجابِ چهره ی جان» دارد، با تردیدش در مورد «چراییِ آفرینش اش و غایتِ هستی اش» جور درنمی آید. او خیلی سنتی و کلیشه ای از متنِ مذهب و فرهنگی که در آن زندگی می کند پذیرفته است که آدم روحی دارد و جسمی، ولی هنوز فاقدِ آن یقینِ به عالم غیبی است که لازمه ی ایمانِ درست است.

کار سهراب با این که از تصاویری سنتی برای طرح پرسش هایش استفاده می کند، سنت شکنی است. او کاری به پاسخ های سنتی ندارد چون حسّ متفاوتی از گرفتاریِ خود در این دنیا دارد. شعرِ او، مانند آثار نمادگرایان، حسّی را نشان می دهد که خاصِ خودش و موقعیت اش است. حسّی که حافظ دارد به هیچ وجه نوبر نیست؛ منتها، طرز بیانی دارد که نسبت به شاعرانِ دیگری که در همین مورد نوشته اند نوبر است و آن را گیرا کرده است. بیت بعدی اش به همین نکته و همین حسّ مشترک اشاره دارد که می گوید: 

اگر ز خون دلم بوی شوق می آید

عجب مدار که همدرد نافه ی ختنم

 

«بوی شوق» مانندِ «لحنِ خوش» ویژه ی همان جانی است که در تن اسیر است. این حسّی را که او دارد خیلی ها دارند. حتی در وجودِ آهو نیز روحی وجود دارد که بوی دیگری متفاوت از جسمش دارد. از این نظر جانِ او با نافه ی ختن همدرد است و با آهو حسّ مشترکی نسبت به چرایی جدایی اش از چیزی که سزاوارش است دارد.

سهراب با مسئله ی آفرینش اش به هیچ وجه سنتی برخورد نمی کند. او نگرانِ گناه و خطاهایش نیست. وقتی که به وجود و آثار وجودِ خود در زمین و هستی با تردید و به دیدِ خطا نگاه می کند، دیگر چه اهمیّتی دارد که به فکر خیر و شرّ کارهایش باشد. ظاهر و باطنِ او همین است. اما حافظ ادعا می کند که از درون چیزی است و از بیرون چیزی دیگر:

 

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

 

می خواهد بگوید که به این چهره ی شاد و پیراهن زیبا و تنِ لذّت جویی که می بینید زیاد توجه نکنید. شما خبر ندارید که در درونم روحی است خدایی که از فراق یار و از گناهانی که تن می کند دارد مانند شمع می سوزد.  به عیش و عشرتِ تنم نگاه نکنید، روحِ من دارد عذاب می کشد. حافظ جوری از دوگانگیِ جسم و روح دم می زند که اگر به او بگویی که از کوزه برون همان تراود که در اوست، به او توهین کرده ای، زیرا این گفته با باورش به جدایی روحِ خدایی از تنِ زمینی جور در نمی آید و بهانه اش را برای غفلت هایش هیچ و پوچ می کند. روحِ خدایی در پیِ گناه نیست؛ این جسمِ اوست که روح و خواسته اش را پوشانده و خواسته ی خودش را به او تحمیل کرده است. حافظ برای رهایی از این دوگانگی می گوید:

 

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

 

حافظ خطاب به چه کسی دارد این حرف را می زند؟ خدا؟ یا آن روحِ خدایی که در درونِ خودش است؟  

برای این که «منِ جان» خودش را بر «منِ تن» غالب کند دو راه وجود دارد. مرگِ تن و مرگِ امیالِ تن. مرگِ تن که بدون دعا و خواهشِ حافظ حتماً روزی به سراغش خواهد آمد. بنابراین، منطقی نیست که او چون نمی تواند جلوِ گناهانِ خود را بگیرد بخواهد از این راهِ میانبر زودتر به جایی برسد که مقصد حتمی اش است. منتها، ایراد کار در شتابی است که دارد. اگر زودتر بمیرد و او را به جهنم بیندازند چه؟ حافظِ قرآن می داند که جهنمی ها از نظر به روی دوست در آن دنیا محروم شده اند. پس، بهتر است راه دوم و مرگِ پیش از مرگ را برگزیند و از ورود به «گلشن رضوان» تا حدودی مطمئن شود و بعد آماده ی لقای یار شود. با این حساب، مخاطب او را در این بیت باید خودِ جانی بدانیم که در تنِ اوست. او از روح و جانش می خواهد که بر تن و امیالش غلبه کند تا دیگر منِ تن بر منِ جانش قالب نباشد و هر که به او نظر می کند او را جانِ جانان ببیند نه جسمِ حیوان.

سهراب در «برخورد»ی که دارد خودش را اصلاً درگیرِ این نوع خودشیرینی ها برای خودش و مخاطبانِ شعرش نکرده است. کاری به این ندارد که دیگران این واکنش اش نسبت به هستی و بیداری و خواب و جهانِ پس از مرگ را نوعی ریاکاری و فلسفه بازی تلقی می کنند یا نه. حتی سعی کرده است، هر چند ناموفّق، که نشان بدهد شعربازی هم مد نظرش نیست. او خوابی را برای خودش دارد تعریف می کند که تصاویری از هستی و مرگ را به او می نمایاند که شاید از آنچه که دیگران به او و او به خودش به طور سنتی تلقین کرده است، حقیقی تر باشد. سهراب حرفی در مورد خالق هستی و خلقتِ جهان نمی زند. از ظهورِ نور و خودش و جاپاهای روی زمین طوری سخن می گوید انگار همه تصادفی در دنیایی که همیشه وجود داشته و نیازی به خالق و مدبری نداشته است پیدا شده اند. تردیدش در موردِ وجودِ گرداننده ای برای این گردنده باعث می شود حس کند:

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

 

متأسفانه، تصویر سهراب از هستی ای که نشان می دهد چنان ناقص است که منظورِ او از «خطا» را درست بیان نمی کند. حافظ که می گوید:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشش باد

 

می داند چیزهایی در دنیا وجود دارد که برای او همانی اند که باید باشند. همین یعنی عاری از خطا بودن! خودش که بی چون و چرا به آنها دل بسته است. چیزهایی مانندِ:

دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

 

حافظ هم می داند:

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

و ادعا می کند: هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

ولی پس از چنین نتیجه ای اعتراف می کند که چیزی هست که می تواند این هیچ را برای او همه چیز کند. ایراد از خودش بود که غافل بود و دیر متوجه شد:

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

 

پس آن چیزی را که خطا پنداشته بود، خطا نبود و حکمتی در آن بود. همین اشتباه را فرشتگان نیز مرتکب شدند وقتی خدا آنان را ار آفرینشِ آدم آگاه کرد و خواست به او سجده برند.

برای سهراب که همه چیز را پیش از مرگ و پس از مرگ در بیابان می بیند و از نور نیز به جای امید، اضطراب عایدش می شود، چیزی در هستی و روی زمین درست نیست که حالا فقط وجود خودش و آثار خودش خطایی باشد که آن را خراب کرده است. سهراب حقیقتاً بی فلسفه این شعر را گفته است. گویا هوس کرده بود که تصویری از سردرگمی های ذهن کلافه اش را که به صورت کابوسی سراغش آمده بود و مانند جاپاها اثرش را روی زندگی اش گذاشته بود به شعر درآورد. او فلسفه و منطقی در این جاپاها نیافت تا شعری بگوید که راویِ فلسفه ی مشخصی باشد. با چنین نگاهی او به هیچ پاسخی برای پرسش هایش نخواهد رسید. سهراب در «برخورد» حتی به شکّ و «شاید»ی نرسیده است که بتواند او را به پاسخی برساند.

 

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(33) زندگی خواب ها: برخورد-1

 

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(33) زندگی خواب ها: برخورد-1

 

برخورد

 

نوری به زمین فرود آمد:

دو جا پا بر شن های بیابان دیدم.

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

تنها دو جا پا دیده می شد.

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

 

ناگهان جا پاها براه افتادند.

روشنی همراهشان می خزید.

جا پاها گم شدند،

خود را از روبرو تماشا کردم:

گودالی از مرگ پر شده بود.

و من در مرده ی خود براه افتادم.

صدای پایم را از راه دوری می شنیدم،

شاید از بیابانی می گذشتم.

انتظاری گمشده با من بود.

ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد

و من در اضطرابی زنده شدم:

دو جا پا هستی ام را پر کرد.

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت؟

تنها دو جا پا دیده می شد.

شاید خطایی پا به زمین گذاشته بود.

 

از این شعرِ معما گونه ی سهرابِ جوان چه چیزی را می شود در موردِ او یا به طور کلّی انسان فهمید؟ اصلاً، خودش چه چیزی را فهمیده بود که با این شعر بیان کرد؟ پرسش هایی را که در موردِ مبداء و غایتِ جا پاها مطرح کرده است نشان می دهد که آن چیزی را که می خواست بفهمد نفهمیده است؛ و «شاید»ی را که هر دو بندش به آن ختم شده است مشخص می کند که در موردِ یافته اش نیز چندان مطمئن نیست. نادانی از چه چیزی او را به پرسش واداشته و چه دانشی برای او شک برانگیز بوده است؟ به نظر می رسد که بخشی از پاسخِ پرسش هایش و نیز نطفه ی تردیدش در عنوانِ شعرش، یعنی «برخورد»، نهفته باشد. این «برخورد»ی که کلّ شعر به آن اشاره دارد کدام برخورد و چه برخوردی است؟

نخستین برخوردِ شاعر با نوری است که به زمین فرود آمده است. درست است که به طور طبیعی «نور» از آسمان و از موجودی مانند خورشید به زمین فرود می آید، ولی به نظر می رسد که شاعرِ جوان خیلی کلیشه ای و از سرِ ناچاری چنین توصیفی را از نور ارائه داده است. حتی اگر او از «نور» چیزی غیر از نور فیزیکی را در نظر داشته باشد با این وصف، نخستین چیزی که غیر از آن توجه مخاطب را به خود جلب می کند نوری متافیزیکی و معنوی است. با نور طبیعی می شود  جاپاهایی را بر شن های بیابان دید، ولی اگر منظور راوی از «جاپاها» جاپاهای واقعی نباشد، برای دیدن جاپاهای مجازی به نور و نیز چشم های ماوراء طبیعی یا، به بیان درست تر، به نور و چشم های ذهنی نیاز است. این را از پرسش هایی که بلافاصله پس از آن برخوردِ نخستین و مشاهده ی آن نور و جاپاها مطرح شده است می شود فهمید. پرسش کار ذهن و، در حقیقت، کار ذهن برتر است. تأکیدِ او روی این که «تنها دو جا پا دیده می شد» تکیه روی پرسش برانگیز بودنِ موقعیتی است که در آن قرار گرفته است. جمله ی «شاید خطایی پا به زمین نهاده بود» پاسخ پرسش هایش نیست و در واقع پرسش دیگری است که با این لحن مطرح کرده است.

پرسش های شاعر، یا راوی اش در فضای خود شعر، بدون شک کم تر از پرسش هایی است که در ذهن خواننده شکل می گیرد. به عنوانِ نمونه، شاید برای خودِ او «فرود به زمین» و «خطا» دارای معانی و مصادیقی باشد که خواننده به دلیل فقدان اشاره ی روشن به آنها در حرف های راوی همچنان بی خبر می ماند. برای خواننده چندان گویا نیست که «خطایی که پا به زمین نهاده است» آیا اشاره ای به «هبوط آدم به زمین پس از عصیان در بهشت» دارد یا نه.

 

او در آغاز بند دوم می گوید:

ناگهان جاپاها براه افتادند.

 

 چرا صاحبِ این «جاپاها» دیده نمی شود؟ آیا شاعر با نگاهی فلسفی یا روحانی دارد به این آثارِ به جا مانده نگاه می کند؟ اصلاً، آیا منظورِ اصلی اش از جاپا، درست جای دو پا با ده انگشت است یا هر اثری که از هر اثرگذاری می تواند به جا مانده باشد؟ من هم مثل هر خواننده ی دیگری ظاهرِ شعرش را می بینم و می فهمم، ولی مشخص است که او چیزی ورای معنیِ سطحیِ حرف هایش را در نظر دارد. آیا خودش از آن معانی آگاه است و آگاهانه دارد برای ما معمایی طرح می کند؟ پرسش های کلیشه ای اش که پرسش های فلسفیِ همیشگی انسان بوده است نشان می دهد که بعید است او خودش از پاسخِ نهایی و مطمئن پرسش هایش و نیز جایگاهش در زمین آگاه باشد. با این که در این شعر هیچ واژه ای که به خواب یا رؤیایی اشاره داشته باشد وجود ندارد، ولی غیرِ طبیعی بودن وضعیت و موقعیتی که او شرح می دهد، حاکی از آن است که او دارد چیزی را در خواب و رؤیا و در عالمِ هپروت دیده است و حالا دارد پس از بیداری یا هشیاری آن را تعریف می کند و درگیرِ تعبیر و تفسیرش است. ناچارم یادآوری کنم که خیلی از فعالیت های ذهنیِ ما، چون مصداقِ واقعی و عملی در دنیای بیرون از ذهن مان ندارد، در زندگی مان به خواب و رؤیایی می ماند که در بیداری می بینیم. شاید این هم یک جور زندگی باشد که در ذهن ما شکل می گیرد. همان طور که خواب ها در«زندگیِ خواب ها» مؤثرند، ذهنیّت های ما نیز به دلیل تأثیری که روی زندگی مان دارند، زنده اند و زندگی می کنند. این نکته را می توانید از جملات بعدی این شعر نیز دریابید. می گوید:

ناگهان جاپاها براه افتادند.

روشنی همراهشان می خزید.

جاپاها گم شدند،

خود را از روبرو تماشا کردم:

گودالی از مرگ پر شده بود.

 

وضعیتی که شرح داده می شود مانندِ کابوسی است که چه  او بیدار باشد و چه در خواب، کارِ ذهن است. برداشت ذهن از چیزهایی که با آنها برخورد می کند نمادین است. خودِ شکلِ «برخورد»ی که در این شعر مطرح شده است به برخوردی اشاره دارد که به هر شکل دیگری ممکن است در زندگی هر فردی اتفاق بیفتد. (صادق هدایت در بوف کور با برخوردی به شکلی دیگر به پرسش هایی رسید که دست کمی از پرسش های راوی این «برخورد» ندارد.) وجه مشترک ما با این راوی در این است که ما نیز در زندگی، چه در خواب و چه در بیداری، برخوردهایی داشته ایم که ذهن مان را  با پرسش های مشابهی مشغول کرده است. عاملی که باعث می شود یک چیزی از سخنانِ او سردربیاوریم همین حسّ مشترک است. امّا، این راوی و از او مهم تر این سهرابِ جوانی که ما تا اینجا شناخته ایم و خودش را به ما این چنین معرفی کرده است، جوری و به اندازه ای حرف نمی زند که بشود با اطمینان به اشارات و تلمیح هایی رسید که تفسیر گفته هایش و تعبیر رؤیایش را آسان کند. ممکن است ما با ذهنیت خودمان و شناخت بیرونی مان تلاش کنیم چیزهایی مانند ماجرای هبوط آدم به زمین را به این متن بیفزاییم، در صورتی که از سر و تهِ حرفِ شاعر چنین چیزهایی درنیاید. نمی خواهم بگویم که حرف هایش بی سر و ته است، ولی سر و تهِ آن لزوماً همان چیزی نیست که ما در بیرون از متنِ او سر هم می کنیم.

ببینید، حافظ در غزل ذیل رک و پوست کنده می گوید نظرش در مورد هستی اش در این دنیا چیست با این که او نیز همچون سهراب جوان برایش عیان نیست که چرا آمد و به کجا رفت. می فرماید:

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می آید

عجب مدار که همدرد نافه ی ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

 

مقایسه ای، حتی سر سری، بین شعر سهراب و این غزل حافظ خیلی خوب مشخص خواهد کرد که هر کدام چه حرفِ مهم و مشخصی برای گفتن داشته است.

 

ادامه دارد