اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(29) زندگی خواب ها: لولوی شیشه ها-1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(29) زندگی خواب ها: لولوی شیشه ها-1

 

شعرِ «لولوی شیشه ها» از آن اشعاری است که باید آن را از ابتدا تا انتها چند بار خواند و خیلی خوب و دقیق خواند و حتی آن را تا اندازه ای و به گونه ای تجربه کرد تا چیزی بیش از چیزکی از آن فهمید. شاید سهرابِ جوان هم خود را درفضایی قرار داده بود تا بتواند این شعر را با تصاویری که با داستانی که در آن سرهم کرده است، خوب ببیند و درست بازنمایی کند. او تصویر انسانی را نشان می دهد که در شب، توی شیشه ی پنجره ی اتاقش، تصویر مبهم خود را در  اتاقی می بیند که انگار با اثاثیه اش رفته است توی حیات. گاهی او طوری در مورد انطباق تصاویر حرف مزند که به نظر می رسد حیاتِ خانه رفته است توی اتاق.

راوی با تصاویری که توی شیشه می بیند و با حسّی که از آنها می گیرد، کودکی اش را به یاد می آورد. سهراب حتماً انتظار داشت که مخاطبانش نیز همانی را ببینند و حس کنند که راوی اش می دیده است. پس اگر چیزهایی از این شعرش را متوجه نمی شویم، نباید آن را ناشی از عدم یکپارچگیِ حس و اندیشه ای که او داشت بدانیم، بلکه شاید درست تر این باشد که بگوییم: شاعرِ جوان هنگام انتقال آن حس واندیشه به شعرش و در پیِ آن به خوانندگانش، هم خودش و هم آنان را گرفتار درهم پیچیدگی جملات و تصاویری کرده است که ممکن است همچنان سؤال برانگیز باقی بماند. به نظرِ من این شعر بی ایراد نیست،  ولی همین پیچیدگیِ وهم مانندش یکی از ویژگی های لازمِ شعری است که می خواهد دنیای خواب و خیال را خیلی خیال انگیز و در عین حال واقعی نشان بدهد.

شعر با بند نخست اش این گونه آغاز می شود:

 

لولوی شیشه ها

در این اتاق تهی پیکر

                        انسان مه آلود!

نگاهت به کدام در آویخته؟

 

چون در عنوانِ شعر هم «لولو» هست و هم «شیشه»، خواننده زود حدس می زند که منظور راوی از «لولو» همین «انسان مه آلود» است. اما، آیا منظور راوی از «اتاق» خودِ اتاق است یا تصویرش؟ چون ادامه ی شعر به ما می فهماند که «انسان مه آلود»  در واقع تصویر آن انسانی است که درون اتاق است، بنابراین، اتاقی که او در آن است، بازتاب اتاق واقعی روی شیشه است. پس این اتاقی که «تهی پیکر» توصیف شده است، در واقع، آن اتاقی است که تصویرش روی شیشه افتاده و تهی بودنش گویای خیالی بودنش است. این اتاق نه تنها دارای همان وسایلی است که در اتاق واقعی است، بلکه چیزهایی را هم که در حیات است در خود دارد. در نتیجه، تهی بودن برابر با توهمی بودن است. البته، ضمیر اشاره ی «این» می تواند موجب این برداشت فلسفی با درونمایه ی پوچ گرایانه شود که برای راوی خودِ اتاق اصلی و زندگی واقعی اش  همچون تصویر افتاده بر روی شیشه تهی است. انسانی که درون اتاق است از جهاتی مثلِ  انسان توی شیشه مه آلود و به همان اندازه لولو است. همان قدر که از لولو می ترسد، از خودش نیز می ترسد. اما، خودِ «لولو» چیست؟

معمولاً مادرها و پدرها، و صد البته بیش تر مادرها که بیشتر ذینفع اند، وقتی که می خواهند بچه شان را از شیر یا شیشه و پستانک بگیرند و او با لج بازی و گریه می کند و دست بردار نیست،  او را می ترسانند و می گویند «آن ممه را لولو برد». بعد، وقتی که بچّه کم کم فریب خورد و دست از «ننه» برداشت و  قضیه ی «ممه» را فراموش کرد، «لولو» کاربری های دیگری پیدا می کند؛ به عنوان مثال، برای این که بچه شان بازیگوشی را کنار بگذارد و از اتاق بیرون نرود و زود بخوابد، او را از لولوی پشت در و پنجره می ترسانند.

اما، شاید ترس از لولو کاری کند که کودک تا سنین چهار پنج سالگی در و پنجره ی بسته را بپذیرد و، محبوس در اتاقش، حرف گوش کن بار بیاید، ولی خیلی زود، خودش با باز بودن و حتی باز کردن پنجره ای در شبی تاریک متوجه می شود که لولویی در کار نیست و لولو فقط همان تصویر ذهنیِ برساخته ی خودش بر اساس اسمی است که از مادرش و قصّه هایش شنیده است. «لولو»ی سهراب به ظاهر محدود به همین تصاویر مبهمی می شود که کودک از خودش و اطرافیانش توی شیشه می بیند. اما، وقتی که راوی حتی در بلوغ نیز درگیرِ فکر و حسّی مشابه همان دوران کودکی اش است، می شود نتیجه گرفت که «لولو» و عاملِ ترسی وجود دارد که همیشه با انسان هست. یادمان باشد که طرفِ صحبت راوی، یا شاعر، انسان است آن هم از نوع مه آلودش.

اساسِ خودِ این شعر بازی کودکانه ای است که به نظر من سهراب تا اندازه ای در بازی با بازتابِ تصاویر در روی شیشه زیاده روی کرده است، ولی  موضوع اصلی اش «ترسِ کودکانه از لولو» نیست بلکه «تنهایی ترس آوری» است که باعث می شود انسان از تصویر خودش نیز بترسد.

شعر نخست از زاویه سوم شخص و خیلی شبیه به دوم شخصی که کاربرد چندانی ندارد، ولی استفاده اش در اینجا بجاست آغاز می شود. (در روایت از زاویه ی دوم شخص، ماجرا در مورد و نیز خطاب به «تو»یی نقل می شود که می تواند هر کسی و همه و بنابراین خودِ راوی نیز باشد. گاهی همه ی انسان ها را دربرمی گیرد.) «من» در این شعر از بندِ چهارم واردِ متن می شود. این نحوه ی ورودِ «من» به متن و ماجرایش خیلی مهم و از نکات قوّت این شعر است، زیرا نشان می دهد که وجودِ آن شخص و شخصیّتی که وجود مبهمِ و وهم مانندی توی شیشه دارد، تا چه اندازه می تواند روی  حس و اندیشه ی این انسانِ به ظاهر واضح تأثیرگذار باشد.

اگر سهراب با این شعر فقط می خواست تصویری از ترس کودکانه اش از لولوها را نشان بدهد که با بلوغ از بین رفته است، حرف چندان مهمی نزده بود. مهم اینجاست که او نشان می دهد که حتی در سنین بلوغ برای انسان، و نه فقط برای خودش و راوی اش، لولوها همچنان وجود دارند و راه غلبه بر ترس از آنها چیزی شبیه به گشودن پنجره در تاریکی شب است، همان کاری که حالا به یاد کودکی و به جای آن زمان انجام می دهد.

شاید سست ترین جنبه ی این شعر همین اصرار سهراب برای ربط دادنِ شیشه ی عمر دیو، که در قصّه ها آمده است، به استعاره اش از «لولو» و شیشه ی پنجره باشد. در قصّه ها، شیشه ی عمر دیو در واقع بطریِ محتویِ چیز مانندِ دعا یا وردی است که وجود و زندگی دیو بسته به آن است. آن شیشه که می شکند، دیو برای همیشه می رود و محو می شود. اما، لولوها که استعاره از ترسی اند که در کودک است تمامی ندارند، زیرا انسان تا آخرین نفس اش گرفتار انواع و اقسامِ ترس هاست، با این تفاوت که چون بالغ شده است، دیگر آن چیزهایی را که او را می ترساند، لولو نمی نامد، ولی ناچار است بپذیرد که برای رهایی از شرّ این لولوهای واقعی نیز باید شیشه ی ترس از آنها را بشکند.  به طور کلّی، ترس یا لولو مانندِ اژدهای چند سری است که انسان از شرّ یک سرش که رها شود،  آن اژدها با سری دیگر پیش می آید. با یک بار شکستن کارِ ترس تمام نمی شود. کار انسان برای رهایی از ترس هایش همیشه بشکن بشکن است. محض نمونه و یادآوری عرض کنم که درست است که آقای احمدی نژاد تمام جنبه ها و معانیِ این ضرب المثل را در نظر نگرفت و خطاب به دولت آمریکا گفت که «آن ممه را لولو برد»، ولی با همین حرف نشان داد که هنوز، حتی در سطوح بالا و در حدّ جهانی و حتی برای شخصیت های  والا مقام سیاسی، هم «ممه» وجود دارد و هم «لولو»؛ یعنی افرادی هستند که چیزی را می خواهند که به اندازه ی «ممه»ای که کودکان ول کن اش نیستند برایشان ضروری است، و افرادی هم هستند که «لولو» دارند و شاید تصور می کنند که خودشان یا دیگران لولو هستند و نمی گذارند که دشمنان شان به ممه ای که می خواهند برسند. مشکلِ استفاده ی نابجای ایشان از این مثل در این است که، کسی که این جمله را به دیگری می گوید، مانند مادری که این را به بچّه اش می گوید، از ناچاری و ناتوانی و وازدگی اش است که چنین دروغی را می گوید. خودش می داند که «لولو»یی در کار نیست و فقط می خواهد برای مدّت کوتاهی بچّه گول بزند. خوب، چه فایده ای دارد که ما با «لولو»یی دروغین آمریکا را بترسانیم که دست از طمع ورزی بردارد؟ می بینید که بزرگان نیز مانندِ بزرگترها مدام برای خودشان و دیگران «لولوبافی» می کنند. پس، پیشینه و پسینه ی ترس محدود به آغاز و پایان ماجرایی مانند ماجرای لولوی شیشه های شعر سهراب نمی شود.

از این مواردِ کاربرد لولو و ترس که بگذریم، از مهم ترین نظریه ای که از ترس همیشگی انسان استفاده ای فلسفی کرده است نمی توانیم بگذریم. مهم ترین نظر در مورد «ترس» را کسانی پیش کشیده اند که بر این باورند که خدا موجودی است که انسان از روی جهل و ترس ساخته است تا او را از گرفتاری هایش در این جهانِ بزرگ، ولی بسته، نجات بدهد. از پرسشِ سهراب در بندِ نخست صدای چنین اندیشه ای به گوش می رسد:

 

در این اتاق تهی پیکر

                        انسان مه آلود!

نگاهت به کدام در آویخته؟

 

در بخش دوم، بحث در موردِ این ترس و توهم را ادامه خواهم داد.

 

ادامه دارد

مغالطه ها یا خطاهای منطقی(11)

 

مغالطه ها یا خطاهای منطقی(11)

 

11. Beg the question

«مصادره به مطلوب» کنید. با همان حرف اوّل و همان اوّل بسم الله آب پاکی را رو دست طرف مقابل بریزید و با عرض پیش فرض هایی به او حالی کنید که تا تهِ قضیه را خوب خوانده اید. شعر ذیل از ایرج میرزا را برایش بخوانید تا بفهمد که بعضی چیزها آخرش از همان اوّلش معلوم است:

 

ابليس شبی رفت به بالين جواني

 

آراسته با شكل مهيبی سر و بر را

 

 

گفتا كه: «منم مرگ و اگر خواهي زنهار

بايد بگزينی تو يكی زين سه خطر را

 

 

يا آن پدر پير خودت را بكشی زار

يا بشكنی از خواهر خود سينه و سر را

 

 

يا خود ز می ناب كشی يك دو سه ساغر

تا آن كه بپوشم ز هلاك تو نظر را

 

 

 

لرزيد ازين بيم جوان بر خود و جا داشت

كز مرگ فتد لرزه به تن ضيغم نر را

 

 

گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزيزند

هرگز نكنم ترك ادب اين دو نفر را

 

 

ليكن چون به مي دفع شر از خويش توان كرد

می نوشم و با وی بكنم چاره ی شر را»

 

 

جامی دو بنوشيد و چو شد خيره ز مستی

هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را

 

 

اي كاش شود خشك بن تاك خداوند

زين مايه ی شر حفظ كند نوع بشر را

 

 می بینید؟ از همان اوّل معلوم بود که کارش به کجا می کشد! از حرف بزرگانی بزرگتر از ایرج میرزا هم مایه بگذارید و آنان را نیز با خود هم عقیده نشان بدهید. می توانید سراغ حافظِ بزرگ بروید که گفته است:

 

 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

بعد سری به حضرت مولانا و مثنوی اش بزنید و با حکایتِ دلنشینِ او در این باره، سخن حافظ را دلنشان بکنید. کدام حکایت؟

مولانا حکایتی دارد که خلاصه اش این است:

 

جوانی، اهل بغداد، ارث پدری را به تمام و کمال حیف و میل کرد و دچار فقر شد. بعد، گریان و نالان به درگاه خدا ابراز عجز و ناتوانی کرد و مدد خواست. شبی خواب دید که هاتفی به او می گوید که گره کارش در مصر باز می شود. هاتف به او نشانیِ جایی در مصر را داد و گفت گنجی در آن جا مدفون است. فردای آن روز جوان راهی مصر شد و با گدایی روزگار می گذراند تا این که به مصر رسید. در آنجا نیز برای رفع گرسنگی مشغول گدایی شد تا این که شبی عسس او را گرفت و به جرم گدایی و به اتهام دزدی به زندان انداخت. جوان پس از تحمل کتک های عسس برای خلاصی خود ماجرای خوابی را که دیده بود برای او تعریف کرد. عسس پذیرفت که او دزد نیست، ولی به او گفت که معلوم است خیلی احمق است که برای خوابی و خیالی این همه راه را طی کرده است. بعد برای آن جوان تعریف کرد که خود او نیز چند بار خواب دیده است که در بغداد، در فلان محله و فلان خانه  و فلان موضع از آن خانه گنجی مدفون است. جوان متوجه شد که نشانی های عسس با محله و خانه ی خودش در بغداد جور در می آید. پس از آزادی به بغداد و خانه ی خویش بازگشت و همان جایی را که عسس می گفت کَند و به گنج رسید و فهمید که آب در کوزه اش و او تشنه لب در پیِ سرابی می گشت.

 

از واعظ بزرگ، سعدی شیرین سخن، نیز این بیت را پیش بکشید که:

 

عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم

یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم

 

 

به طرف بقبولانید که به همین که هست راضی باشد و سری را که درد نمی کند دستمال نبندد. می گویند به زیدی گفتند اگر به جهاد بروی و شهید بشوی در بهشت حورالعینی نصیبِ تو می شود. او که متأهل بود گفت: من خودم در خانه یک حوری دارم و برای  یک جفت «عین» خودم را گرفتار نمی کنم.

 

و این هم خواندنی است که نوشته اند:

 

یغمای جَندقی روزی به مدرسه ای رفت. نخست نمی خواست وارد مدرسه شود، اما دوست او اصرار کرد و او را واردِ مدرسه کرد. یغما با صدایی نسبتاً بلند خطاب به دوست خود گفت: مگر نشنیده ای که گفته ام:

یغما مَرُو به مدرسه ناگاه خر شوی...

 

طالب العلمی که این مصراع را شنیده بود، برفور گفت:

تحصیلِ حاصل است مگر ماده خر شوی

 

و منظورش این بود که در خر بودن، تو البته که نره خری هستی، تنها تغییری که باید اتفاق بیفتد تا کارت تحصیلِ حاصل نباشد این است که ماده خر شوی.   

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(28) زندگی خواب ها: پاداش   

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(28) زندگی خواب ها: پاداش

 

در شعر «پاداش» به ظاهر خبری از خواب نیست، ولی راوی اعتراف می کند که در بیابان گرفتار سراب شده است. چون سراب را در شب نمی توان دید، بنابراین، از شب نیز به عنوان پوشش دهنده ی کل ماجرا اثری نیست؛ در عوض، شب فقط بخشی و در اصل مانعی سر راه این رهگذر مشتاق بوده است. البته او پس از این که با رنج و اشتیاق به آنچه که می خواست رسید، پیش خود اعتراف و بر علیه مقصود خود  اعتراض می کند که عاقبت و در واقع عقوبت اش چیزی جز زهر دوزخی نبوده است. محبوب او سرانجام «گیاه تلخ افسونی» از آب درآمده است. او نمی گوید که تصورِ آغازین اش از این محبوبِ مطلوب چه بوده است. او از همان عنوانِ شعر، با طعنه سخن می گوید:

پاداش

 

گیاه تلخ افسونی!

شوکران بنفش خورشید را

در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم

و در آیینه ی نفس کشنده ی سراب

تصویر تو را در هر گام زنده تر یافتم.

در چشمانم چه تابش ها که نریخت!

و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!

آمدم تا تو را بویم،

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم.

 

 

غبار نیلی شب ها راهم می گرفت

و غریو ریگ روان خوابم می ربود.

چه رؤیاها که پاره نشد!

و چه نزدیک ها که دور نرفت!

و من بر رشته ی صدایی ره سپردم

که پایانش در تو بود.

آمدم تا تو را بویم،

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم.

 

یار من آن سوی بیابان هاست.

یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.

هنگامی که چشمش بر نخستین پرده ی بنفش نیمروز افتاد

از وحشت غبار شد

و من تنها شدم.

چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!

و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد!

آمدم تا تو را بویم،

و تو: گیاه تلخ افسونی!

به پاس این همه راهی که آمدم

زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی،

به پاس این همه راهی که آمدم.

 

مفهومِ کلّیِ این شعر برای اکثرِ خوانندگان کم و بیش مشابه و نزدیک به خلاصه ی ذیل است:

 

راوی با اشتیاق و از خودگذشتگی در پیِ چیزی بوده است که در غایت برای او مشخص شد که «گیاهِ تلخِ افسونی» است. او با طعنه، پاداشِ رنجِ خود را برای رسیدن به مقصودش «زهر دوزخی» می نامد.

 

فکر نمی کنم اکثریتِ خوانندگانِ این شعر با این مفهومِ کلّی و خلاصه ی ماجرایی که شاعر به تصویر کشیده است مشکلی داشته باشند. مشکل کم کم و هنگامی آشکارتر و بیشتر می شود که آنها برداشت شان را در موردِ جزئیات این متن بیان می کنند. حتّی در تأویل متن بر اساس مفهوم کلّی اش خیلی ها تفاهم خواهند داشت. مثلاً اگر کسی بخواهد خواسته ی راوی  را به کهن الگوی مدینه ی فاضله و اتوپیا ربط بدهد، با مخالفت چندانی از سوی مخاطبان روبرو نخواهد شد. حتی اگر بخواهد به واژه ی دوزخ بند کند و به ماجرای هبوط انسان که قرار بود بهشتی و اشرف مخلوقات باشد اشاره کند، بهانه ی خوبی دم دست دارد تا چنانچه مخالفی پیدا شد، برایش دلیلی اقامه کند.

با این مقدمه می خواهم عرض کنم که انتظار ندارم همه با برداشت های من در مورد جزئیاتِ این شعر موافق باشند، هر چند انتظار دارم که به رابطه ی بین این جزئیات و مفهومِ کلّی شعر در این برداشت ها توجه کنند. همچنین، توقع دارم که اگر کسی این برداشت ها را نمی پذیرد، برداشت های خودش را از جزئیاتِ مورد بحث، همراه با تبیینِ رابطه شان با کلّ شعر، شرح دهد. خیلی ها عادت دارند که فقط در مخالفت با برداشت های این و آن نق بزنند و ایراد بگیرند. البته، «نق زدن» به جای «نقدِ درست» را نباید با «ندانستن» برابر دانست. به نظر من خیلی ها چیزهای زیادی بلدند ولی از تنبلی یا از بخل نم پس نمی دهند. حتی معلم های خوب هم گاهی بخیل می شوند. منتقدهای حرفه ای و به اصطلاح تئوریسین و متخصصین نظریه های ادبی هم اگر پولکی باشند ترجیح می دهند هم برای خودشان و هم برای آموزشِ دانش شان کلاس بگذارند و در پیِ «هیاهوی بسیارِ برای هیچ» نیستند. برای من که خودِ پول و شهرت را همان «هیچ» می دانم، هر هیاهویی برای درک بهترِ هر متنی می تواند کمکِ بزرگی باشد برای شناختِ متنِ هستی که «همه چیز» است و با درک آن می توان  به درکی از نقش و معنای انسان که واژه ی مهمی در آن است رسید. بدونِ شک، سهراب هم با متنِ این شعر خواسته است شناختِ خود از بخشی از این متنِ کوچک، یعنی انسان، را در متنِ بزرگِ هستی بروز بدهد. مهم ترین مانع برای درکِ هستی خودِ انسان است که چون بخشی از این متنِ گسترده است، نمی تواند بدونِ درکِ خودش راهی به شناختِ آن پیدا کند. هر چه خود را بدتر یا ناقص تر بشناسد، شناخت اش از هستی نیز بد و ناقص خواهد بود. هر شناختی از هستی، آلوده به شناختی خواهد بود که انسان از خودش دارد. اصرار به شناخت اسرارِ هستی، سهراب جوان را به اندیشه ای رسانده و به روزی نشانده که در شعر «پاداش» می بینیم. دیدِ خیلی ها نسبت به هستی، این دیدی نیست که سهراب در این شعر دوران جوانی اش از آن داشته است، چنانچه دیدِ خودِ سهراب از هستی بعدها به گواه اشعار بعدی اش خیلی فرق کرده بود..

در شعرِ «پاداش»، راوی چیزی را که در پی اش بود و به گونه ای هستی اش شده بود، پس از این که دریافت دوزخی است «گیاه تلخ افسونی» نامید. مهم این است که دریابیم، او پیش از این آن را چه فرض کرده بود و چه می نامید.

 

می توان حدس زد که یا این «گیاه تلخ افسونی» خودش خودش را در خیالِ راوی «گیاه شیرین صادق» نشان داده بود، یا این که خودِ راوی چنین تصویری را از آن در خیالش پرورانده بود. گاهی دین و آیینی جوری خودش را به مخاطبانش معرفی می کند که آنان خیال برشان می دارد که دنیا و آخرت شان بهشتی است. گاهی نیز خودِ مخاطبان با بدفهمی شان از دین و آیین شان از آن توقعاتِ بیجا دارند. به هر حال، این راوی می گوید که گرمای خورشید را برای دستیابیِ به چیزی که فکر نمی کرد بدتر از گرمای خورشید و دوزخی باشد به جان خرید. او نورِ خورشید را «شوکران بنفش خورشید» می نامد. شاید سهراب با نیمه نگاهی به «اشعه ی ماوراء بنفش» و تأثیرِ منفی آن بر زندگی انسان چنین تصویری را از خورشید ترسیم کرده است. ادامه ی شعر نشان می دهد که همین نور است که در بیابان او را می آزارد و هر دم او را به مرگ نزدیک تر می کند. در واقع، هر چه او به آن گیاه نزدیک تر می شود و آن را زنده تر می یابد، متوجه می شود که از زندگی خودش دارد کاسته می شود. او لحظه به لحظه از آنچه که واقعاً بود و داشت، دورتر شده است تا به آن گیاه برسد. سرانجام درمی یابد که بیابان و خورشید و آن مقصودی که در پی اش بوده است دست به دست هم داده اند و شیرینیِ زندگی اش را گرفته و آن را با تلخی آمیخته اند.

دقیقاً نمی توان فهمید که چرا رنگِ «شوکرانِ خورشید» برای سهراب بنفش است. رجوع به تحقیقات و مطالبی که در موردِ روانشناسی رنگ ها انجام داده اند و نوشته اند، کمکی به دقّت ما نمی کند، هر چند می دانیم سهراب بنا به رشته اش شناختِ خوبی از رنگ ها و معانی و تأثیرشان داشته است. با وجود این، به نظر من بهتر است از خودِ این متن به معنی و نقشِ این رنگ در این روایت برسیم. شاید راوی رنگِ شوکرانِ خورشید را بنفش می بیند زیرا آن گلی را که در پی اش است بنفش است. البته رنگِ گلِ خودِ گیاه شوکران بنفش نیست. نمی دانم زهری که از آن می گیرند چه رنگی است. با این که کمی در این باره جستجو و مطالعه کرده ام به نتیجه ای که به دردِ این متن و این بحث بخورد نرسیده ام. با توجه به متن و مضمونِ این شعر،  چنین به نظر می رسد که رنگِ آسمانِ آبی با گرمای شدید و سوزانش برای راوی به بنفش می زند. شاید این رنگ برای او در این بیابان یادآور اشعه ی مضرّ ماواراء بنفش یا گلهای بنفشِ گیاهانی مانند ادریسی یا تاج الملوک باشد که زیبا و نیز سمّی اند. رنگِ سپید جام هم شاید نشان فریبندگی اش باشد. موضوع این است که راوی نمی گوید که آنچه را که پیش از این می دیده چه بوده و به چه رنگی بوده است. او پس از ناکامی اش متوجه شده که مثلاً آن چیزی را که شهد می پنداشته زهر بوده است. پس، مشخصاً آن چیزی را که حالا سراب می نامد، در آن زمانی که داشت وسوسه اش می کرد سراب نمی دید. برایش عین واقعیت بود، به همین دلیل است که آن را حالا «آیینه ی نفس کشنده» توصیف می کند. این سراب چنان واقعی و حقیقی می نمود که مطلوب خود را هم در آن «در هر گام زنده تر» می یافت. وقتی که می گوید «در چشمانم چه تابش ها که نریخت»، نشان می دهد که نوری که با آن می دید، از همان سراب و فریبی بود که چشمانش را خیره کرده بود. خودِ آن چیز درخششی نداشت. چشم های او آن را درخشان می دید. حتی وقتی که می گوید «در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت» نشان می دهد که حالا می فهمد که آن زندگی و شکوفایی به هیچ وجه در آن به اصطلاح گیاه و گل نبود. در حقیقت، این خودش بود که چنان وسوسه شده بود که آن را زندگی و زندگی بخش و باز و شکوفا می دید. عطشِ او آن را این گونه نشان می داد. این سراب را خودش برای دلخوشی اش ایجاد کرده بود. خودش هم آن را باور کرده و بخشی از آن شده بود. شاید وقتی سرانجام از آن جدا شد و بیرون آمد، توانست تصویر اصلی اش را از زاویه ای دیگر ببیند. به قولِ خودش، وقتی آن را بویید فهمید که این آن چیزی نبوده که در فکرش بوده است. او «شهد بهشتی» می خواست، در عوض «زهر دوزخی» نصیبش شد.

در بند دوم، راوی می گوید که برای رسیدن به او چه سختی هایی را تحمل کرد. شب ها به سختی می توانست راهش را ادامه بدهد، چون تاریکی مثل غباری بود که چشمانش را می بست. نه می توانست راست راه برود و نه می توانست درست بخوابد زیرا «غریو ریگ روان» خواب را از او گرفته بود. «چه رؤیاها که پاره نشد» ظاهراً نشان می داد که گاهی چرت می زد و یکباره از خواب می پرید، ولی می تواند کنایه از این باشد که آنچه که شد همانی نبود که او فکرش را می کرد. با گفتنِ «من بر رشته صدایی ره سپردم که پایانش در تو بود» می خواهد بگوید در تاریکیِ شب که چیزی را نمی دید تا با آن راهش را پیدا کند، رشته صدایی را دنبال می کرد که می دانست او را به خواسته اش برساند. احتمالاً این صدا مانند الهام و ندایی درونی از همان ابتدا همراهش بوده است، حالا در تاریکی نقش اش برجسته تر شده است. او در پایانِ این بند نیز اعتراف می کند که چیزی عایدش شد، خلافِ آن چیزی که به او نمایانده شده بود.

در بند سوم راوی از یادگاری می گوید که به دیارش تعلق داشت و در آغاز سفر همراهش بود ولی به محض مشاهده ی «پرده ی بنفش نیمروز از وحشت غبار شد» و او را تنها گذاشت. به نظر می رسد که این یادگار خودش و آن خودی بود که به آن دیار تعلق داشت. او آن شخصیتی را که به آن دیار وابسته بود، پشت سر گذاشت و از دست داد و تنها شد. با مشاهده ی نمای فریبنده ی مقصد جدیدش او چشم از آنجا برداشت و راهی غربت شد و به گفته ی خودش «تنها شد». کسی که خودش و گذشته اش را رها کند، تنها می شود. او با کنایه به خودش نیز طعنه می زند. او اعتراف می کند که نزدیک بود فریب چشمک افق ها را بخورد. البته او به جای «خوردن» برای فریب فعل «آویختن» را به کار برده است که گویاتر است زیرا تأکید می کند که آن چشمک ها همچون وزنه ای سنگین به نگاهش آویخته شده بود که به سختی می توانست چشم برگرداند و چیز دیگری را ببیند. ولی او برای رسیدن به محبوبش فریبِ آنها را نخورد. غیر از «چشمک افق ها» او ممکن بود فریبِ «انگشت شهاب ها» را نیز بخورد و به بیراهه ها کشیده شود. اما او برای این که محبوب خود را ببوید فقط راهی را که به او ختم می شد در نظر داشت و پی گرفت. اما، او با ترجیع بند تکراری اش با طعنه و کنایه تأکید می کند که با تمام زرنگی اش، در حقیقت، فریبِ خودش و آن کسی را خورده بود که این همه راه را برای یافتن اش طی کرده بود. پاداشِ این همه رنج و فداکاری و گذشت چیزی جز «زهر دوزخی» نبود که نفس و زندگی اش را تلخ کرد.  

 

ادامه دارد