بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش چهاردهم
بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش چهاردهم
شاعر که همین چند خط پیش با گفتنِ «ما ماهیانِ جدا از آب/ این معجزه ست گر زنده ایم» توجه همه را به «ما» جلب کرده بود، حالا یکباره از زبانِ «من»ی سخن می گوید که معلوم است خودش نیست؛ می گوید:
من نیستم
اما کلام داغ تنم
مرغی خواهد شد
و از محاصره ی دیوارها
خواهد رَست
این حرف ها را دارد از زبانِ علی می گوید. علی که دیگر نیست. شاعر از آن مرده ای که آذوقه را کنارش گذاشته بودند ناگهان رو برمی گرداند و گوش به مرده ای می سپارد که می گوید: «من نیستم.» البته، این «من نیستم» به معنیِ «من هستم» است. دلیلِ بودنش چیست؟
آن مرده بی نام و نشانی است که به حکم تقدیر با حبس ابد در گوری می ماند زندان-مانند، و این مرده نامش خود نشانه ای است برای رهیاری و رهاییِ همه از زندانی گور-مانند. آن مرده آذوقه ای دارد که به دردش نمی خورد. در عوض، این یکی خودش برای آیندگان آذوقه می گذارد. آذوقه اش «کلامِ داغِ تن»اش است. نقشِ ظرفِ آذوقه ی آن مرده، عقابِ بی جانی است که می خواهد طعمه را بردارد، ولی جان ندارد و نمی تواند؛ در حالی که مرغِ این مرده جان دارد و آذوقه و ظرفِ آذوقه اش هم خودش است. این مرغ که زنده تر از تنِ جاندار است، مانندِ روح از بندِ مکان و حتا زمان می گریزد. در حقیقت، مرغِ جانِ این مرده همیشه زنده است.
و شعر بودن
چگونه بودن
چگونه باید بودن را
دوباره
باز
هماره
خواهد خواند
«شعرِ بودن» اشاره ای به «بودنِ با شعور» است. صحبت از «چگونه بودن»، یادآورِ این دعای مشهور علی است که می گفت:
«خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت.»
کسی که چگونه زیستن را بیاموزد. حتماً جوری می میرد که زنده بماند. اشاره ی شاعر با ترانه ای که آن مرغِ رَسته از بند «دوباره/ باز/ هماره/ خواهد خواند» به این زندگیِ پس از مرگِ علی است.
شاعر در صحبت از مرده ای به مرده ی دیگر، از گوری به گور دیگر، از پرنده ای به پرنده ی دیگر، و در کل، از حرفی به حرفِ دیگر، خواب و خیال گونه و خیلی سورئالیستی پیش می رود. با چنین روشی است که او دوباره پس از صحبت از زندان ها و زندان سازها به «ما» برمی گردد و می گوید:
دیوارهای سست
دیوارهای سیمانی
همچون دیوارسازان
همه به هیأت جسم اند
و در خطر نابودی
و در خطر فصل
در فصل سرما
فصل مردم کش
ییلاق هگمتانه
از آنِ ماست
در تابستان
هگمتانه
همیشه
از آنان بود
شاعر با ترفندی سورئالیستی ناگهان از واژه ی «فصل» به معنیِ «جدایی»، بحث را به صحبت از «فصلِ سرما» می کشاند و با جهشی ما را به گذشته برمی گرداند. حالا دیگر به جای صحبت از «من»، صحبت از «ما»ها و «علی» ها در برابر «آنان» است. فصلِ گرما و سرما «آنان» را از «ما» جدا می کند. درست همانطوری که دیوارِ زندان همیشه حدّ فاصله ی بین ما و آنان بوده است. درست همانطوری که فاصله ی طبقاتی ما را آنان جدا می کند
بدون شک بینِ تصاویر و حرف هایی که به ظاهر در این شعر بی ربط اند، حتماً ارتباطی وجود دارد. ادعا نمی کنم این ارتباط همانی است که من در اینجا شرح داده ام. شاید شما و دیگران روابطِ دیگری را بینِ این تصاویر و حرف ها کشف کنید. این درهم و برهم گویی شاعر همه را دچار چالشِ سختی در فهمِ شعرش می کند. می گویید شعر اگر راحت الفهم باشد دیگر شعر نمی شود؟ بله، حق با شماست، ولی شعر سیاسی یا مذهبی اگر نامفهوم باشد، به دردِ جنبشِ سیاسی و اصلاحاتِ مذهبی نمی خورد. به نظرِ شما، تا به حال، یعنی تا همین لحظه و لحظاتی که من دارم این شعر را بررسی می کنم، چند نفر در این مملکتِ هشتاد میلیونیِ پر از فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس و حتا دکترا این شعرِ خانم صفارزاده را خوانده اند؟ از میانِ این «همین-شعر-را-خوانده ها»، چند نفرشان مشتاق بوده اند که آن را دو باره و سه باره و چند باره بخوانند؟ از این تعداد، حالا هر تعدادی، فکر می کنید چند نفر حوصله کرده اند آن را موشکافانه بخوانند تا بفهمند؟
حق با شما و منتقدانِ ادبی و خوانندگانِ حرفه ایِ است که بر این باورید که شعر باید چیزی داشته باشد تا آن را از شعار جدا کند. خودِ من هم با شعر آبکی که فقط شعار می دهد میانه ای ندارم، ولی با مقایسه ی زبان تندِ بی ملاحظه ی علی با بیانِ شاعرانه ی خانم صفارزاده در حاشیه ی ایمنِ نماد و استعاره و کنایه ی شعرش، چاره ای ندارم جز این که بگویم با چنین شعری سخت می شود و شاید اصلاً نشود مردم را به آن شناختِ سیاسی و مذهبی که مد نظر علی بود رساند.
خانم صفارزاده گاهی شعر می گوید و گاهی شعار می دهد. گاهی برای اینکه شعرش شعار نباشد، به شعارش آب و تابِ شاعرانه می دهد. گاهی هم برای اینکه شعرش زودفهم باشد، شعارهای تاریخی را به آن وصله می زند. به عنوانِ مثال، او پس از صحبت از روزگارِ آدم و کوزه ی سفالی و آبِ پاک و زلال، ما را به دوره ای می برد که آب نیست و خشکسالی است. تا اینجا را با شعر می آید و بعد، ناگهان از شعرش این شعار در می آید که «تنها چیزی که می تواند انسان را زنده نگه دارد همان ایمان یا تصورِ تصویر آب است».
اگر این شعر عاری از شعار و در ضمن کوتاه تر می بود، هم آن خواننده ی عادّی از آن کم چیزِ بیش تری دستگیرش می شد و خودش را دستِ کم نمی گرفت و هم منتقدانِ غیرعادی پسند لازم نبود تقلا کنند تا از این زیاد چیز کمی بفهمند و جوری وانمود کنند انگار که خیلی فهمیده اند و خوب چیزی را پسندیده اند.
خیلی از منتقدها کاری را که من دارم می کنم، یعنی بررسیِ جزء به جزء شعر را، انجام نمی دهند و به طور فله ای درباره ی شعری مانند این و شاعری که اشعاری از این دست می نویسد نظر می دهند. صفات و ایسم ها و ایست هایی وجود دارد که هر چه شعر پیچیده تر باشد، به سادگی می توان با آن ها شعر و شاعر و خود و همه را با هم بالا برد. آن بالا مگر چه خبر است؟ آیا لازم است شاعر شعری «کلاس-بالا» بنویسد که هم خواننده های کلاس های پایین تر طرفدار و هم مخاطبانِ سیاسی و مذهبی هوادارش باشند؟ شعر چرا باید جوری باشد که هر کدام از این ها فقط یک بار و آن هم با مزه مزه کردن آن بخش هایی که برایش بامزه است آن را بخواند؟ در ادامه واضح تر خواهم گفت که چرا شعری که با آبلیمو و آبِ پیاز روی کاغذِ سفید نوشته می شود، با حرارت فقط حروفش پیدا می شود نه حرف هایش. وضوحِ حرف و معنی اش به حرارت و نوری نیاز دارد که از وجود خود خواننده برآن می تابد.
ادامه دارد