بررسیِ شعرِ «خدا کند انگورها برسند» سروده ی الیاس علوی (2)
بررسیِ شعرِ «خدا کند انگورها برسند» سروده ی الیاس علوی (2)
پس از نگاهی به نیمه ی دومِ شعر، بازمی گردیم به بخشِ نخست.
شعر با این دعا آغاز می شود:
خدا کند انگورها برسند
گوینده، یعنی همان «من»ِ بخشِ دوم، حرف اش را با خدا شروع کرده است. پس، نمی شود خدا را فقط اوّلِ بسم الله خواند و رها کرد. اگر قرار است «خدا کند» تا کاری اتفاق بیفتد، پس آن کار باید خدایی باشد. چون کلّ شعر مانند دعایی طولانی است، پس نمی توان از خدا و نقش اش در بررسیِ بقیه ی حرف های شعر غافل شد.
دوباره ذهنِ خواننده از همان خطِّ نخست گرفتار چند پرسش می شود. پاسخِ بعضی ها را در خطوطِ بعدیِ شعر پیدا می کند. مثلاً پاسخِ پرسشِ «مگر قرار است اگر انگورها برسند چه بشود؟» در خودِ متن آمده است. تقریباً تمامِ شعر پاسخِ همین پرسش است. برخلافِ این مورد، خودِ متن به خواننده نمی گوید چرا گوینده شک دارد که انگورها برسند. همچنین، متن مشخص نمی کند که این انگورها چه انگورهایی اند و فرق شان با انگورهای معمولی در چیست. (انگورهایی که ما می شناسیم اگر امسال شرایط مساعد نباشد و نرسند، بالاخره وقتی شرایط مناسب باشد سالِ بعد یا بعدتر می رسند.) در ضمن، شتابِ او برای رسیدنِ انگورها سؤال برانگیز است. پاسخ چنین پرسش هایی را باید از کجا آورد؟ خواننده که نمی تواند پاسخی از خودش دربیاورد. متنِ خوب و کامل خواننده ی دقیق را بی پاسخ نمی گذارد. هر پاسخی را که فکر کنیم خواننده ی دقیق از خودش درآورده است، با کمی دقّت متوجه می شویم از جایی از بیرونِ شعر ولی با توجه به کلید یا کلیدهایی از درون شعر برای آن تهیه و توجیه کرده است. فکر می کنم بهتر است در موردِ شیوه ی جست و جوی پاسخ پرسش هایی مانندِ آن هایی که در موردِ این شعر مطرح کرده ایم توضیح مختصری بدهم و بعد بروم سراغِ پاسخ هایی که من برایشان یافته ام.
امروزه، بعضی بر این باورند که هر اثری از تکه پاره های آثارِ دیگر ساخته می شود. البته کسی اصراری ندارد که به دیگران بگوید و بقبولاند که شاعر و نویسنده چنین کاری را آگاهانه انجام می دهد. اطلاعات و تجربیاتِ مؤلف چنان در وجودش نشسته و در ذهن اش جا گرفته است که بخشی از آن ها بااختیارِ و آگاهیِ او و چیزهایی هم بی اختیارش واردِ اثرش می شود. گاهی تکه پاره های آثار دیگر و دیگران چنان در اثرش می نشیند و جا خوش می کند انگار پیش از این و غیر از این، جایگاهِ دیگری نداشته است.
به نظر من حرف ها و تکه هایی از این شعر آقای الیاس علوی وجود و شهرت شان را مدیونِ متن های بیرونی اند. برای من جالب است که برجسته ترین تصاویرِ این شعر شباهتِ زیادی با تصاویرِ قرآنی در باره ی قیامت دارد. نمی خواهم بگویم شاعر این تصاویر را از قرآن گرفته است، هر چند بعید نیست آگاهانه چنین کاری کرده باشد. به عنوانِ مثال، جمله ی «و زمین بیرون بریزد همه ی آنچه در خود پنهان داشته» در شعر «کاک خسرو» برگرفته از آیه ی دومِ سوره ی «زلزله» است که می فرماید: و اخرجت الارض اثقالها. شاعر «آنچه در خود پنهان داشته» را نیز از آیه ی چهارمِ همین سوره گرفته است: یومئذ تحدث اخبارها.
در این شعر نیز گوینده از برخی از تصاویر قرآنیِ قیامت برای توصیفِ اوضاعِ کنونیِ دنیا استفاده کرده است. به نظر من حتا اگر وجودِ این تصاویرِ برگرفته از قرآن در کنارِ هم اتفاقی باشد، آگاهیِ گوینده اش از سرچشمه و اصلِ آن ها انکارناپذیر است. شاید این تصاویر از ضمیرِ ناخودآگاه او برآمده باشد، ولی بعید است او این آیات یا مباحثِ مربوط به آن ها را هرگز نخوانده و نشنیده باشد. البته، منابعِ دیگری که خود سرشار از تصاویر قرآنی اند و مدام آن ها را بازنمایی می کنند، مانندِ اشعار و متونِ عرفانی، روی اندیشه ی شاعر بی تأثیر نبوده اند. غیر از دریافتِ مستقیم شان از قرآن، او ممکن است با مطالعه ی ادبیّاتِ داستانی و غیرداستانی و عاشقانه و عارفانه، و با دقّت در حکایت ها و ضرب المثل های رایج در زبان فارسی آن ها را یاد گرفته و ملکه ی ذهن اش شده باشد. این که آن ها را با آگاهی از اصل شان استفاده کرده یا ناخودآگاه واردِ گفتارش شده است در نتیجه ی این نوع بررسی که مشاهده و مطالعه می کنید تأثیری ندارد. جالب است که ارتباطِ این تصاویر با متونِ بیرون از خودِ شعر است که بر ارزشِ آن می افزاید. برای کسی که چنین ارتباطی را درمی یابد و می فهمد، شعر معنایی پیدا می کند ورای آنچه که ظاهرش نشان می دهد و ماندگاری اش را تضمین می کند. با هر خوانش نکته ی جدیدی از آن بیرون می آید. (چیزی که فیلمِ فروشنده ی اصغر فرهادی را اثری کلاسیک و ماندگار کرد، رابطه ی تو در توی آن با نمایشنامه ی کلاسیکِ مرگِ فروشنده ی آرتور میلر بود. آن هایی که شاهکارِ آرتور میلر را می شناسند بهتر این اثرِ اصغر فرهادی را می فهمند و بیشتر از کارش لذّت می برند و آگاهانه تر او و اثرش را می ستایند.)
آینده و قیامت، در حقیقت، ادامه ی همین واقعیت هایی است که از گذشته تا حال همچنان در جریان بوده است. من معتقدم گوینده با دعایِ «خدا کند انگورها برسند» در آرزوی آینده ای قیامت گونه است و برای این ادعای خود دلیل دارم. دقّت کنید! نمی گویم او می خواهد خدا هر چه زودتر دنیا را به آخر و همه را به آنچه وعده داده است برساند. او می خواهد که خدا کاری کند تا اتفاقاتی مشابهِ آنچه که قرار است در آخرِ این دنیا یا آغازِ آن دنیا رخ بدهد، زودتر، همین حالا و در همین دنیا اتفاق بیفتد. مثلاً، او می خواهد کوه ها به هم برسند، در حالی که می داند، با قاعده ی این دنیا «کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد.» در سوره ی نمل می خوانیم که حرکتِ کوه ها نشانی از آغاز قیامت است:
و روزى كه در صور دميده شود، پس هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است به هراس افتد، مگر آن كس كه خدا بخواهد. و جملگى خاضعانه به سوى او مىآيند(87)
و كوهها را مىبينى و آنها را ساكن مىانگارى در حالى كه مانند ابر در حركتند. اين صنع خداست كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده. و او به آنچه مىكنيد مسلما آگاه است(88)
به نظر می رسد وقتی که او می خواهد «دریا چنگ بزند به آسمان و ماهش را بدزدد»، نشانه ی دیگری از قیامت را طلب می کند. مشابه ِ چنین تصویری را در سوره ی تکویر می بینیم. به جوش آمدن دریاها در آیه ی ششم و برکنده شدنِ آسمان در آیه ی یازدهم نشانه هایی از آغاز قیامت اند. شاید هم دارد روی جنبه ی علمیِ جزر و مدِّ دریا بر اثر جاذبه ی ماه اغراق می کند و جنبه ی خرافی اش را هم به آن افزوده است.(قدیمی ها بر این باور بودند که ماهِ بدر یا کامل باعث می شود که دیوانه ها دیوانه تر شوند. دریا هم انگار دیوانه شده است که با امواجش می خواهد چنگ بزند و ماه را بدزدد. این دیوانگی را در هنگامِ ماه بدر به پلنگ ها نیز نسبت داده اند. در افسانه های چینی آمده است که، در هنگامِ ماه بدر پلنگ ها فکر می کنند اگر بالای کوه بروند، پنجه شان به ماه می رسد و می توانند آن را به چنگ بیاورند. بالای بلندترین کوه می روند و آنقدر برای گرفتنِ ماه بالا می پرند تا سرانجام از کوه سقوط می کنند و جان می دهند.)
گوینده انتظار دارد در این دنیا حیواناتِ وحشی مانندِ پلنگ و آهو، یا طبقِ مَثَلِ خودمان «گرگ و میش»، با هم به میخانه بروند و از یک جوی آب بخورند. در صورتی که در اینجا، تا وقتی که میش از گرگ در هراس است و گرگ از هیچ کس، آرزوی هم نشینی شان خیالی واهی است. اما، آن روزی که به گواهیِ آیه ی پنج از سوره ی تکویر «وحوش برانگیخته می شوند»، هراس شان از خدا، غریزه و عادتِ دنیاییِ شان را از یادشان می برد. اگر قیامت همین حالا برپا شود و گرگ صفت ها از خدا در هراس باشند، لزومی ندارد که میش ها از آنان بترسند.
پس، می شود از توقعاتِ گوینده به این نتیجه رسید که انگورهایی که گوینده می خواهد حالا برسند تفاوت شان با انگورهای دیگر این است که قرار نیست اینجا و به این زودی ها برسند. باغ های معلقِ انگور کارایی شان فعلاً در حالتِ تعلیق است. اینجایی نیستند که حالا سرِپا باشند.
خدا در سوره ی «نبأ»، به معنیِ «خبر»، هنگامی که از اوضاع و احوالِ قیامتی که برپا خواهد کرد خبر می دهد، از انگورهای آنجایی نیز می گوید. در آیاتِ 31 و 32 از این سوره می فرماید:
إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا [٧٨:٣١]
مسلماً براى پارسايان كاميابى بزرگى است
حَدَائِقَ وَأَعْنَابًا [٧٨:٣٢]
باغها و انواع انگورها
اما، گوینده می خواهد آن انگورها زودتر به اینجا برسند و وارونه عمل کنند. چگونه؟ اگر قرار است بعضی از مردم که پارسا شده اند به آن انگورها برسند، بهتر است همه ی مردم پیش از قیامت و در این جهان به آن انگورها برسند و پارسا شوند تا این تبعیض ها و فاصله ها، مانندِ همانی که بین گداها و رییس جمهورها وجود دارد، هرگز وجود نداشته باشد. شرابِ انگورهمه را مست می کند. مستِ سرنشناس و پانشناس! رییس جمهورهای سرمست دیگر سری از سرها جدا نیستند. همه بدون تعصبِ فکری و قومی به هم می رسند و بدون کینه و اختلاف با هم می نشینند. در شعر «کاک خسرو» شاعر از دوستِ کُردِ خود می پرسد: «چرا یک بطریِ عرقِ روسی ما را به هم برساند؟» شعرِ «انگورها» پاسخِ همین پرسش است.
جالب است که تصویرِ مستی خیابان ها، که منظور از آن مستیِ عابرینِ خیابان هاست، باز تصویری قرآنی از ظهور و بروز قیامت است. در آیه ی اوّل و دومِ سوره ی حج به حوادثی که پیش از رستاخیز رخ می دهد اینگونه اشاره شده است:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ ۚإِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ[٢٢:١]
اى مردم! از پروردگارتان پروا كنيد همانا زلزله قيامت واقعه بزرگى است
يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّاأَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَىٰوَمَا هُم بِسُكَارَىٰ وَلَٰكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ[٢٢:٢]
روزى كه آن را ببينيد، [از هول آن] هر شير دهندهاى شير خوارهاش را از ياد مىبرد و هر آبستنى بار خود را [بر زمين] مىنهد، و مردم را مست مىبينى حال آن كه مست نيستند، بلكه عذاب خدا شديد است
گوینده در حقیقت همین مستی را می خواهد، ولی نه در آن موقع و نه با آن شرایط. او وارونه اش را می خواهد، یعنی آرزو می کند مردم همین حالا طوری مست شوند که به همدیگر رحم کنند. مستی به جای این که آن ها را در قیامت سمتِ عذابِ الهی ببرد، همین حالا برایشان جوری پیش بیاید که آن ها را سوی رحمت بکشاند. مستیِ عارف و شاعر باعث می شود که فکر حسابِ سود و ضرر از سرشان بیرون برود. مستیِ عارفانه باعثِ رهایی فرد از خودبینی و خودخواهی می شود. شاید مستیِ اجتماعی و جهانی موجب شود همه به جای فرد به جمع بیندیشند و به هم نزدیک تر شوند.
انعکاسِ آیه ی دومِ سوره ی حج را در تصویرِ دوریِ آمنه و فرزندش محمدعلی از یکدیگر می توانید ببینید. این مادر و فرزندِ هفده ساله اش هفده سال است که از یکدیگر بی خبرند، یعنی درست از همان زمانِ شیرخوارگیِ محمدعلی. آمنه، در همین دنیا، از هولِ رنج و عذابی دنیایی فرزندِ شیرخواره اش را رها کرده است. آیا شاعر اسامی آمنه و محمدعلی را با غرض خاصی انتخاب کرده است؟ این را نمی دانم، اما چون می دانم آمنه نامِ مادرِ حضرت محمد(ص) است نمی توانم از رابطه ای که ذهنِ من بینِ زندگی و تجربه ی این «آمنه»ها پیدا کرده است بگذرم. می دانیم که مادر پیامبرِ اعظم(ص) مجبور شد براساس رسمی که در میان اهالی مکّه رایج بود، برای حفظ سلامتی و امنیّتِ فرزند خردسالش، او را در ایام شیرخوارگی به دایه ای بسپارد که دور از مکّه زندگی می کرد. حلیمه، دایه ی پیامبر(ص)، و همسرش با درکِ وجودِ پربرکتِ ایشان در خانه و زندگی شان، پس از سپری شدنِ دوران شیرخوارگی از آمنه خواستند تا بگذارد آن حضرت همچنان پیش آنان بماند. او نیز برای سلامتی فرزندش و نیز ارضای آنان پذیرفت. دورانِ دوری آمنه از فرزندش طولانی تر شد. اما، در این شعر صحبت از «آمنه» و «محمدعلی» است نه «محمد». دستِ خودم نیست. دوباره فکرم به جایی می رود که ممکن است خیلی دورتر از جایی باشد که خودِ شاعر و خواننده های دیگر توقف کرده اند. من از نامِ «علی» در ترکیبِ «محمدعلی» یادِ کودکیِ حضرت علی(ع) و جداییِ آن حضرت از والدین اش در خردسالی افتادم. چند سال پیش از بعثتِ رسولِ اکرم(ص)، به دلیلِ قحطیِ شدید در مکّه، قریش دچار بحرانِ بدی شد. حضرت ابوطالب مدّتِ دو سال نتوانسته بود خوب کار کند و دچار فقر شد. دیگر از عهده ی مخارج خانه و فرزندانش برنمی آمد. حضرتِ محمد(ص) از عباس، عموی خود، خواست تا هر کدام شان عهده دارِ نگهداریِ یکی از فرزندانِ ابوطالب شوند. عباس، جعفر را با خود برد و پیامبر(ص) علی شش ساله را. از آن پس، علی(ع) تا واپسین روز زندگی پیامبر(ص) با او بود.
در شعرِ «انگورها»، با عواملِ اقتصادی و سیاسیِ جداییِ از خانواده و دوریِ از وطن سر و کار نداریم. خودِ جداییِ آمنه از محمدعلی جنبه ی نمادین دارد و راهِ رهایی از آن، یعنی مستی، نیز نمادین است و راهِ حلِ اقتصادی و سیاسی اش نیست. ملاحظاتِ هوشیارانه ی اقتصادی و سیاسی نمی گذارد قلم ها به جای «آتش» بنویسند «آتش بس». اگر قلم ها، یعنی صاحبِ قلم ها و قانونگذارها، مست شوند و این هوشیاریِ ویرانگر از سرشان برود، می توانند آرزوی گوینده را برآورده کنند. پس، خوب است انگورهای آن دنیایی در همین دنیا برسند تا وارونه ی آنچه که دارد روی می دهد پیش بیاید و هر عاملی که باعثِ جدایی و دوری و دشمنی می شود از بین برود.
مرزها اگر مست شوند حدِّ خودشان را نمی شناسند، در نتیجه با هم یکی می شوند. مرز و فاصله ی بینِ کشورها و بینِ داراها و ندارها ازبین می رود و از هم می پاشد. اگر هوشیاری موجبِ جداییِ مادرها و فرزندها می شود، خوب است موسم مستی زودتر برسد تا پیش از پیری شان به هم برسند.
تصویر «چین های کودک» که نشانِ پیری زودرسِ محمدعلی در دنیاست، انگار اشاره ی قرآنیِ دیگری به قیامت است. در آیه ی هفدهم از سوره ی مُزَّمِّل خداوند می فرماید:
فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِن كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُالْوِلْدَانَ شِيبًا[٧٣:١٧]
پس اگر كافر شويد، چگونه از [عذاب] روزى كه كودكان را پير مىكند خود را حفظ مىكنيد؟
پس از مست شدنِ مرزها و بازشدن شان است که از آمودریا راهی برای ورود پسران و از هندوکُش راهی برای آزادی دختران باز می شود. آمودریا یا جیحون در قدیم مرز بین ایران و توران را مشخص می کرد و اکنون درست در خطِّ مرزی افغانستان با کشورهای تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان قرار دارد. هندوکُش نیز رشته کوهی است در افغانستان که 600 کیلومتر طول دارد و افغانستان شمالی را از جنوبی جدا می کند. با نگاهی به معنیِ آن متوجه می شویم که چقدر خوب است این مرزِ جدا کننده مست شود و راه را برای آزادی دخترانِ هندو، که مذهب و مرامِ دیگری دارند، باز کند. این کوه «هندوکُش» است برای این که با بلندی هایش راه عبورِ هندوها را سد می کند و با سرمای جانفرسایش آن ها را می کُشَد. با مستیِ مرزها، پسران از آن سو و دختران از این سو می توانند واردِ افغانستان شوند و بدون تعصب های نژادی و ملیّتی با هم وصلت و زندگی کنند. اما، حالا که فعلاً اثری از باغ های معلقِ انگور و خبری از انگورهایش نیست، خیالِ وجود و وقوع و تأثیرشان امیدبخش است. شاید نوشیدن به سلامتی شان، تلاشی برای حفظِ همین خیالِ امیدبخش باشد.