بررسیِ شعرِ «خدا کند انگورها برسند» سروده ی الیاس علوی (2)

بررسیِ شعرِ «خدا کند انگورها برسند» سروده ی الیاس علوی (2)

 

پس از نگاهی به نیمه ی دومِ شعر، بازمی گردیم به بخشِ نخست.

شعر با این دعا آغاز می شود:

خدا کند انگورها برسند

گوینده، یعنی همان «من»ِ بخشِ دوم، حرف اش را با خدا شروع کرده است. پس، نمی شود خدا را فقط اوّلِ بسم الله خواند و رها کرد. اگر قرار است «خدا کند» تا کاری اتفاق بیفتد، پس آن کار باید خدایی باشد. چون کلّ شعر مانند دعایی طولانی است، پس نمی توان از خدا و نقش اش در بررسیِ بقیه ی حرف های شعر غافل شد.

دوباره ذهنِ خواننده از همان خطِّ نخست گرفتار چند پرسش می شود. پاسخِ بعضی ها را در خطوطِ بعدیِ شعر پیدا می کند. مثلاً پاسخِ پرسشِ «مگر قرار است اگر انگورها برسند چه بشود؟» در خودِ متن آمده است. تقریباً تمامِ شعر پاسخِ همین پرسش است. برخلافِ این مورد، خودِ متن به خواننده نمی گوید چرا گوینده شک دارد که انگورها برسند. همچنین، متن مشخص نمی کند که این انگورها چه انگورهایی اند و فرق شان با انگورهای معمولی در چیست. (انگورهایی که ما می شناسیم اگر امسال شرایط مساعد نباشد و نرسند، بالاخره وقتی شرایط مناسب باشد سالِ بعد یا بعدتر می رسند.) در ضمن، شتابِ او برای رسیدنِ انگورها سؤال برانگیز است. پاسخ چنین پرسش هایی را باید از کجا آورد؟ خواننده که نمی تواند پاسخی از خودش دربیاورد. متنِ خوب و کامل خواننده ی دقیق را بی پاسخ نمی گذارد. هر پاسخی را که فکر کنیم خواننده ی دقیق از خودش درآورده است، با کمی دقّت متوجه می شویم از جایی از بیرونِ شعر ولی با توجه به کلید یا کلیدهایی از درون شعر برای آن تهیه و توجیه کرده است.   فکر می کنم بهتر است در موردِ شیوه ی جست و جوی پاسخ پرسش هایی مانندِ آن هایی که در موردِ این شعر مطرح کرده ایم توضیح مختصری بدهم و بعد بروم سراغِ پاسخ هایی که من برایشان یافته ام.

امروزه، بعضی بر این باورند که هر اثری از تکه پاره های آثارِ دیگر ساخته می شود. البته کسی اصراری ندارد که به دیگران بگوید و بقبولاند که شاعر و نویسنده چنین کاری را آگاهانه انجام می دهد. اطلاعات و تجربیاتِ مؤلف چنان در وجودش نشسته و در ذهن اش جا گرفته است که بخشی از آن ها بااختیارِ و آگاهیِ او و چیزهایی هم بی اختیارش واردِ اثرش می شود. گاهی تکه پاره های آثار دیگر و دیگران چنان در اثرش می نشیند و جا خوش می کند انگار پیش از این و غیر از این، جایگاهِ دیگری نداشته است.

به نظر من حرف ها و تکه هایی از این شعر آقای الیاس علوی وجود و شهرت شان را مدیونِ متن های بیرونی اند. برای من جالب است که برجسته ترین تصاویرِ این شعر شباهتِ زیادی با تصاویرِ قرآنی در باره ی قیامت دارد. نمی خواهم بگویم شاعر این تصاویر را از قرآن گرفته است، هر چند بعید نیست آگاهانه چنین کاری کرده باشد. به عنوانِ مثال، جمله ی «و زمین بیرون بریزد همه ی آنچه در خود پنهان داشته» در شعر «کاک خسرو» برگرفته از آیه ی دومِ سوره ی «زلزله» است که می فرماید: و اخرجت الارض اثقالها. شاعر «آنچه در خود پنهان داشته» را نیز از آیه ی چهارمِ همین سوره گرفته است: یومئذ تحدث اخبارها.

در این شعر نیز گوینده از برخی از تصاویر قرآنیِ قیامت برای توصیفِ اوضاعِ کنونیِ دنیا استفاده کرده است. به نظر من حتا اگر وجودِ این تصاویرِ برگرفته از قرآن در کنارِ هم اتفاقی باشد، آگاهیِ گوینده اش از سرچشمه و اصلِ آن ها انکارناپذیر است. شاید این تصاویر از ضمیرِ ناخودآگاه او برآمده باشد، ولی بعید است او این آیات یا مباحثِ مربوط به آن ها را هرگز نخوانده و نشنیده باشد. البته، منابعِ دیگری که خود سرشار از تصاویر قرآنی اند و مدام آن ها را بازنمایی می کنند، مانندِ اشعار و متونِ عرفانی، روی اندیشه ی شاعر بی تأثیر نبوده اند. غیر از دریافتِ مستقیم شان از قرآن، او ممکن است با مطالعه ی ادبیّاتِ داستانی و غیرداستانی و عاشقانه و عارفانه، و با دقّت در حکایت ها و ضرب المثل های رایج در زبان فارسی آن ها را یاد گرفته و ملکه ی ذهن اش شده باشد. این که آن ها را با آگاهی از اصل شان استفاده کرده یا ناخودآگاه واردِ گفتارش شده است در نتیجه ی این نوع بررسی که مشاهده و مطالعه می کنید تأثیری ندارد.  جالب است که ارتباطِ این تصاویر با متونِ بیرون از خودِ شعر است که بر ارزشِ آن می افزاید. برای کسی که چنین ارتباطی را درمی یابد و می فهمد، شعر معنایی پیدا می کند ورای آنچه که ظاهرش نشان می دهد و ماندگاری اش را تضمین می کند.  با هر خوانش نکته ی جدیدی از آن بیرون می آید. (چیزی که فیلمِ فروشنده ی اصغر فرهادی را اثری کلاسیک و ماندگار کرد، رابطه ی تو در توی آن با نمایشنامه ی کلاسیکِ مرگِ فروشنده ی آرتور میلر بود. آن هایی که شاهکارِ آرتور میلر را می شناسند بهتر این اثرِ اصغر فرهادی را می فهمند و بیشتر از کارش لذّت می برند و آگاهانه تر او و اثرش را می ستایند.)

 

آینده و قیامت، در حقیقت، ادامه ی همین واقعیت هایی است که از گذشته تا حال همچنان در جریان بوده است.  من معتقدم گوینده با دعایِ «خدا کند انگورها برسند» در آرزوی آینده ای قیامت گونه است و برای این ادعای خود دلیل دارم. دقّت کنید! نمی گویم او می خواهد خدا هر چه زودتر دنیا را به آخر و همه را به آنچه وعده داده است برساند. او می خواهد که خدا کاری کند تا اتفاقاتی مشابهِ آنچه که قرار است در آخرِ این دنیا یا آغازِ آن دنیا رخ بدهد، زودتر، همین حالا و در همین دنیا اتفاق بیفتد. مثلاً، او می خواهد کوه ها به هم برسند، در حالی که می داند، با قاعده ی این دنیا «کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد.»  در سوره ی نمل می خوانیم که حرکتِ کوه ها نشانی از آغاز قیامت است:

و روزى كه در صور دميده شود، پس هر كه در آسمان‌ها و هر كه در زمين است به هراس افتد، مگر آن كس كه خدا بخواهد. و جملگى خاضعانه به سوى او مى‌آيند(87)

و كوه‌ها را مى‌بينى و آنها را ساكن مى‌انگارى در حالى كه مانند ابر در حركتند. اين صنع خداست كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده. و او به آنچه مى‌كنيد مسلما آگاه است(88)

 

به نظر می رسد وقتی که او می خواهد «دریا چنگ بزند به آسمان و ماهش را بدزدد»، نشانه ی دیگری از قیامت را طلب می کند. مشابه ِ چنین تصویری را در سوره ی تکویر می بینیم. به جوش آمدن دریاها در آیه ی ششم و برکنده شدنِ آسمان در آیه ی یازدهم نشانه هایی از آغاز قیامت اند. شاید هم دارد روی جنبه ی علمیِ جزر و مدِّ دریا بر اثر جاذبه ی ماه اغراق می کند و جنبه ی خرافی اش را هم به آن افزوده است.(قدیمی ها بر این باور بودند که ماهِ بدر یا کامل باعث می شود که دیوانه ها دیوانه تر شوند. دریا هم انگار دیوانه شده است که با امواجش می خواهد چنگ بزند و ماه را بدزدد. این دیوانگی را در هنگامِ ماه بدر به پلنگ ها نیز نسبت داده اند. در افسانه های چینی آمده است که، در هنگامِ ماه بدر پلنگ ها فکر می کنند اگر بالای کوه بروند، پنجه شان به ماه می رسد و می توانند آن را به چنگ بیاورند. بالای بلندترین کوه می روند و آنقدر برای گرفتنِ ماه بالا می پرند تا سرانجام از کوه سقوط می کنند و جان می دهند.)

گوینده انتظار دارد در این دنیا حیواناتِ وحشی مانندِ پلنگ و آهو، یا طبقِ مَثَلِ خودمان «گرگ و میش»، با هم به میخانه بروند و از یک جوی آب بخورند. در صورتی که در اینجا، تا وقتی که میش از گرگ در هراس است و گرگ از هیچ کس، آرزوی هم نشینی شان خیالی واهی است. اما، آن روزی که به گواهیِ آیه ی پنج از سوره ی تکویر «وحوش برانگیخته می شوند»، هراس شان از خدا، غریزه و عادتِ دنیاییِ شان را از یادشان می برد. اگر قیامت همین حالا برپا شود و گرگ صفت ها از خدا در هراس باشند، لزومی ندارد که میش ها از آنان بترسند.

پس، می شود از توقعاتِ گوینده به این نتیجه رسید که انگورهایی که گوینده می خواهد حالا برسند تفاوت شان با انگورهای دیگر این است که قرار نیست اینجا و به این زودی ها برسند. باغ های معلقِ انگور کارایی شان فعلاً در حالتِ تعلیق است. اینجایی نیستند که حالا سرِپا باشند.

خدا در سوره ی «نبأ»، به معنیِ «خبر»، هنگامی که از اوضاع و احوالِ قیامتی که برپا خواهد کرد خبر می دهد، از انگورهای آنجایی نیز می گوید. در آیاتِ 31 و 32 از این سوره می فرماید:

إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا [٧٨:٣١]

مسلماً براى پارسايان كاميابى بزرگى است

 

حَدَائِقَ وَأَعْنَابًا [٧٨:٣٢]

باغ‌ها و انواع انگورها

 

 

اما، گوینده می خواهد آن انگورها زودتر به اینجا برسند و وارونه عمل کنند. چگونه؟ اگر قرار است بعضی از مردم که پارسا شده اند به آن انگورها برسند، بهتر است همه ی مردم پیش از قیامت و در این جهان به آن انگورها برسند و پارسا شوند تا این تبعیض ها و فاصله ها، مانندِ همانی که بین گداها و رییس جمهورها وجود دارد، هرگز وجود نداشته باشد. شرابِ انگورهمه را مست می کند. مستِ سرنشناس و پانشناس! رییس جمهورهای سرمست دیگر سری از سرها جدا نیستند. همه بدون تعصبِ فکری و قومی به هم می رسند و بدون کینه و اختلاف با هم می نشینند. در شعر «کاک خسرو» شاعر از دوستِ کُردِ خود می پرسد: «چرا یک بطریِ عرقِ روسی ما را به هم برساند؟» شعرِ «انگورها» پاسخِ همین پرسش است.

جالب است که تصویرِ مستی خیابان ها، که منظور از آن مستیِ عابرینِ خیابان هاست،  باز تصویری قرآنی از ظهور و بروز قیامت است.  در آیه ی اوّل و دومِ سوره ی حج به حوادثی که پیش از رستاخیز رخ می دهد اینگونه اشاره شده است:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ ۚإِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ[٢٢:١]

اى مردم! از پروردگارتان پروا كنيد همانا زلزله قيامت واقعه بزرگى است

 

يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّاأَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَىٰوَمَا هُم بِسُكَارَىٰ وَلَٰكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ[٢٢:٢]

روزى كه آن را ببينيد، [از هول آن‌] هر شير دهنده‌اى شير خواره‌اش را از ياد مى‌برد و هر آبستنى بار خود را [بر زمين‌] مى‌نهد، و مردم را مست مى‌بينى حال آن كه مست نيستند، بلكه عذاب خدا شديد است

 

 

گوینده در حقیقت همین مستی را می خواهد، ولی نه در آن موقع و  نه با آن شرایط. او وارونه اش را می خواهد، یعنی آرزو می کند مردم همین حالا طوری مست شوند که به همدیگر رحم کنند. مستی به جای این که آن ها را در قیامت سمتِ عذابِ الهی ببرد، همین حالا برایشان جوری پیش بیاید که آن ها را سوی رحمت بکشاند. مستیِ عارف و شاعر باعث می شود که فکر حسابِ سود و ضرر از سرشان بیرون برود. مستیِ عارفانه باعثِ رهایی فرد از خودبینی و خودخواهی می شود. شاید مستیِ اجتماعی و جهانی موجب شود همه به جای فرد به جمع بیندیشند و به هم نزدیک تر شوند.

 انعکاسِ آیه ی دومِ سوره ی حج را در تصویرِ دوریِ آمنه و فرزندش محمدعلی از یکدیگر می توانید ببینید. این مادر و فرزندِ هفده ساله اش هفده سال است که از یکدیگر بی خبرند، یعنی درست از همان زمانِ شیرخوارگیِ محمدعلی. آمنه، در همین دنیا، از هولِ رنج و عذابی دنیایی فرزندِ شیرخواره اش را رها کرده است. آیا شاعر اسامی آمنه و محمدعلی را با غرض خاصی انتخاب کرده است؟ این را نمی دانم، اما چون می دانم آمنه نامِ مادرِ حضرت محمد(ص) است نمی توانم از رابطه ای که ذهنِ من بینِ زندگی و تجربه ی این «آمنه»ها پیدا کرده است بگذرم. می دانیم که مادر پیامبرِ اعظم(ص) مجبور شد براساس رسمی که در میان اهالی مکّه رایج بود، برای حفظ سلامتی و امنیّتِ فرزند خردسالش، او را در ایام شیرخوارگی به دایه ای بسپارد که دور از مکّه زندگی می کرد. حلیمه، دایه ی پیامبر(ص)، و همسرش با درکِ وجودِ پربرکتِ ایشان در خانه و زندگی شان، پس از سپری شدنِ دوران شیرخوارگی از آمنه خواستند تا بگذارد آن حضرت همچنان پیش آنان بماند. او نیز برای سلامتی فرزندش و نیز ارضای آنان پذیرفت. دورانِ دوری آمنه از فرزندش طولانی تر شد. اما، در این شعر صحبت از «آمنه» و «محمدعلی» است نه «محمد». دستِ خودم نیست. دوباره فکرم به جایی می رود که ممکن است خیلی دورتر از جایی باشد که خودِ شاعر و خواننده های دیگر توقف کرده اند. من از نامِ «علی» در ترکیبِ «محمدعلی» یادِ کودکیِ حضرت علی(ع) و جداییِ آن حضرت از والدین اش در خردسالی افتادم. چند سال پیش از بعثتِ رسولِ اکرم(ص)، به دلیلِ قحطیِ شدید در مکّه، قریش دچار بحرانِ بدی شد. حضرت ابوطالب مدّتِ دو سال نتوانسته بود خوب کار کند و دچار فقر شد. دیگر از عهده ی مخارج خانه و فرزندانش برنمی آمد. حضرتِ محمد(ص) از عباس، عموی خود، خواست تا هر کدام شان عهده دارِ نگهداریِ یکی از فرزندانِ ابوطالب شوند. عباس، جعفر را با خود برد و پیامبر(ص) علی شش ساله را. از آن پس، علی(ع) تا واپسین روز زندگی پیامبر(ص) با او بود.

در شعرِ «انگورها»، با عواملِ اقتصادی و سیاسیِ جداییِ از خانواده و دوریِ از وطن سر و کار نداریم. خودِ جداییِ آمنه از محمدعلی جنبه ی نمادین دارد و راهِ رهایی از آن، یعنی مستی، نیز نمادین است و راهِ حلِ اقتصادی و سیاسی اش نیست. ملاحظاتِ هوشیارانه ی اقتصادی و سیاسی نمی گذارد قلم ها به جای «آتش» بنویسند «آتش بس». اگر قلم ها، یعنی صاحبِ قلم ها و قانونگذارها، مست شوند و این هوشیاریِ ویرانگر از سرشان برود، می توانند آرزوی گوینده را برآورده کنند. پس، خوب است انگورهای آن دنیایی در همین دنیا برسند تا وارونه ی آنچه که دارد روی می دهد پیش بیاید و هر عاملی که باعثِ جدایی و دوری و دشمنی می شود از بین برود.

 

مرزها اگر مست شوند حدِّ خودشان را نمی شناسند، در نتیجه با هم یکی می شوند. مرز و فاصله ی بینِ کشورها و بینِ داراها و ندارها ازبین می رود و از هم می پاشد. اگر هوشیاری موجبِ جداییِ مادرها و فرزندها می شود، خوب است موسم مستی زودتر برسد تا پیش از پیری شان به هم برسند.  

تصویر «چین های کودک» که نشانِ پیری زودرسِ محمدعلی در دنیاست،  انگار اشاره ی قرآنیِ دیگری به قیامت است. در آیه ی هفدهم از سوره ی مُزَّمِّل خداوند می فرماید:

 

فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِن كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُالْوِلْدَانَ شِيبًا[٧٣:١٧]

پس اگر كافر شويد، چگونه از [عذاب‌] روزى كه كودكان را پير مى‌كند خود را حفظ مى‌كنيد؟

 

 

پس از مست شدنِ مرزها و بازشدن شان است که از آمودریا راهی برای ورود پسران و از هندوکُش راهی برای آزادی دختران باز می شود. آمودریا یا جیحون در قدیم مرز بین ایران و توران را مشخص می کرد و اکنون درست در خطِّ مرزی افغانستان با  کشورهای تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان قرار دارد. هندوکُش نیز رشته کوهی است در افغانستان که 600 کیلومتر طول دارد و افغانستان شمالی را از جنوبی جدا می کند. با نگاهی به معنیِ آن متوجه می شویم که چقدر خوب است این مرزِ جدا کننده مست شود و راه را برای آزادی دخترانِ هندو، که مذهب و مرامِ دیگری دارند، باز کند. این کوه «هندوکُش» است برای این که با بلندی هایش راه عبورِ هندوها را سد می کند و با سرمای جانفرسایش آن ها را می کُشَد. با مستیِ مرزها، پسران از آن سو و دختران از این سو می توانند واردِ افغانستان شوند و بدون تعصب های نژادی و ملیّتی با هم وصلت و زندگی کنند. اما، حالا که فعلاً اثری از باغ های معلقِ انگور و خبری از انگورهایش نیست، خیالِ وجود و وقوع و تأثیرشان امیدبخش است. شاید نوشیدن به سلامتی شان، تلاشی برای حفظِ همین خیالِ امیدبخش باشد.

 

بررسیِ شعرِ «خدا کند انگورها برسند» سروده ی الیاس علوی(1)

بررسیِ شعرِ «خدا کند انگورها برسند» سروده ی الیاس علوی(1)

 

محمدرضا نوشمند

 

انگورها

 

خدا كند انگورها برسند

جهان مست شود

تلوتلو بخورند خيابان‌ها

به شانه‌ي هم بزنند

                   رئيس‌جمهورها و گداها

مرزها مست شوند

و محمّد علي بعد از 17 سال مادرش را ببيند

و آمنه بعد از 17 سال، چين‌هاي كودكش را لمس كند.

خدا كند انگورها برسند

آمو زيباترين پسرانش را بالا بياورد

هندوكُش دخترانش را آزاد كند.

براي لحظه‌اي

تفنگ‌ها يادشان برود دريدن را

كاردها يادشان برود

                       بريدن را

قلم‌ها آتش را

آتش‌بس بنويسند.

خدا كند كوهها به هم برسند

دريا چنگ بزند به آسمان

ماهش را بدزدد

به ميخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.

خدا كند مستي به اشياء سرايت كند

پنجره‌‌ها

ديوارها  را بشكنند

و

تو

همچنانكه يارت را تنگ مي‌بوسي

مرا نيز به ياد بياوري.

محبوب من

محبوب دور افتاده‌ي من

با من بزن پياله‌اي ديگر

به سلامتي باغ‌هاي معلق انگور

 

ظاهراً، همه از ظاهرِ هر شعری معنیِ واحد و تقریباً نزدیک به همی را دریافت می کنند. البته، منظور از ظاهر، همان ظاهرِ کم حرفی است که هر شعری دارد و دبیران ادبیات فارسی در کلاس با پس و پیش کردن واژه ها و عبارات و جملاتِ درونِ شعر همان را معنی اش قرار می دهند و در آزمون ها نیز دانش آموزان با همان معنی به پرسش ها پاسخ می دهند زیرا می دانند دبیران ادبیات همگی در موردِ درستی اش اتفاق نظر دارند. اما، برای کسی که سطحی نگر نیست، اختلاف ها کم کم از این ظاهر به باطنِ شعر سرایت می کند و زیاد می شود. اختلافِ نظر در موردِ بطن یک شعر نشان می دهد که باطنِ آن شعر برای هر خواننده ای، در حقیقت، جنبه ای و شمّه ای از باطنِ خودِ اوست. در واقع، هر خواننده ای با هر خوانش اش بخش قابل توجهی از باطنِ شعری را که می خواند خودش می سازد؛ پس، اشتباه نیست اگر بپنداریم که باطنِ هر شعری بیشتر به باطنِ خواننده اش می ماند تا به باطنِ شاعرش. از همین پندار می خواهم به این برداشت برسم که باطنِ هر شعری لزوماً باطنِ شاعرش نیست. شعر با داشته های خودش و با برداشت های هر یک ازخواننده هایش شخصیّتی مجزا پیدا می کند. خودِ شاعر نیز پس از سرودنِ شعرش به خواننده اش تبدیل می شود. شاید این گونه نگاه به متن و واقعیت تا اندازه ای ایدئالیستی به نظر برسد، ولی وقتی از تفاوتِ متن ها صحبت می شود و شعر در ردیف متن هایی گذاشته می شود که خواننده فقط خواننده اش نیست و نویسنده اش نیز به حساب می آید، اشتباه نیست اگر بگوییم هر شعری با بررسیِ هر خواننده ای و نیز با هر خوانشی بازنویسی و بازآفرینی می شود.

بعضی ها، که دوست دارند پس از خواندنِ هر شعری در باره اش فلّه ای نظر بدهند، از بررسیِ موشکافانه خوششان نمی آید زیرا، اکثراً، تو ذوق شان می زند وقتی می بینند جزئیاتی در شعر است که با نظر کلّی شان از آن جور درنمی آید. گاهی خودِ شاعرها نیز چندان دلِ خوشی از ریزبینی در نقدِ آثارشان ندارند. بعضی از خوانندگان هم از چنین دقّتی خوش شان نمی آید. اگر آن را درست بدانند ناراحت می شوند که چرا منتقد سفره ی دلِ شاعر را پیش همه باز کرده است. آن هایی که کیلویی نظر می دهند به طرفداری از شاعر به حرف می آیند و می گویند: «اگر او دلش می خواست همین نثرِ شما را بنویسد، خودش به جای این که شعر بگوید می نشست و یک مَن دردِ دلِ بی تعارف برای همه می نوشت.» اگر شاعرها و منتقدهای محافظه کار و مقاطعه کار برداشتِ این منتقدِ بی مَحَل را نادرست بدانند، گاه با پوزخند و گاه با خشم و اغلب با دلخوری می گویند: «مگر می شود شعر را یکی بگوید و معنی اش را یکی دیگر؟» تا جایی که من دیده ام و خوانده ام می شود و در کار شعر و شاعری و نقد و ناقدی این جور کارها نشد ندارد.

 گاهی شاعرها فکر می کنند که منتقد با بررسی اش دارد او را مقید یا متهم به داشتنِ اندیشه و گرایشِ خاصی می کند، در صورتی که اگر قیدی هم باشد در خودِ متن است و اگر هم اتهامی باشد بیشتر یقه ی متن را می گیرد نه مؤلف اش را. باید بدانیم که خودِ منتقد نیز با نقدی که نوشته و با برداشت های ویژه و متفاوت اش خود را درگیرِ قیدِ متن و در معرضِ اتهام قرار داده است. او از دیدِ هر مخاطبی با متن اش مقید به اندیشه و گرایشی شناخته می شود که حرف هایش از آن سرچشمه گرفته است. باید این حرفِ پلیس ها را که در هنگامِ دستگیری مجرمین تکرار می کنند همیشه به خاطر داشته باشند که، هرگونه حرفی در متنِ صحبت شان ممکن است بر علیه شان استفاده شود.  منتقد را هم خیلی راحت و بی دردسر می شود  به جعل اکاذیب در موردِ شاعر و شعرش متهم کرد. شاید خودِ شاعر اولین کسی باشد که این کار را می کند.

حالا می خواهم همه ی این قیدها و تهمت ها را به جان بخرم و سفره ی دلِ خودم را در موردِ شعرِ «خدا کند انگورها برسند» پیشِ تان باز کنم. با سفره ی دلِ آقای الیاس علوی و اشتهای شما فعلاً کاری ندارم. تحلیلِ بنده از اوضاع سیاسی و اقتصادیِ مملکتِ این شاعرِ افغانی تبار از همین نقدی که دارم می نویسم بیرون می آید و به اندازه ای است که خودِ شعر نشان می دهد. حتا اگر از اشعارِ دیگرِ این شاعر گواه بیاورم، برداشتِ اصلی ام برگرفته از همین شعر است. با این تحلیل، در واقع، می خواهم به شما نشان بدهم که هر شعری هر خواننده ای را با آگاهی و تجربه و حتا خیالِ خودِ او ممکن است به چه جاهایی ببرد. البته، این خیال همین طور بی هوا به سرش نمی زند. از پرسش هایی شروع می شود و به پاسخ هایی می رسد که یک سرش در خودِ متن است.

همیشه پرسش نخست در بررسیِ هر شعری این است: «چه کسی دارد سخن می گوید؟» یا به عبارتِ دیگر «شاعر از زبانِ چه کسی یا چه چیزی دارد حرف می زند؟» پیدا کردنِ پاسخِ این پرسش در گام نخست ضروری است. برای این کار، این شعر را به دو بخش تقسیم کرده ام چون خودِ متنِ شعر است که باید به این پرسش مان پاسخ بدهد. بخشِ نخست بدون کمکِ بخشِ دوم نمی تواند به خواننده در کشفِ پاسخِ این پرسش کمکی بکند. از این بخش به تنهایی نمی شود فهمید این حرف ها از زبانِ چه کسی یا چه چیزی دارد بیان می شود. بنابراین، باید ابتدا سراغِ بخشِ دوم برویم.

شاعر در این بخش می گوید:

خدا كند مستي به اشياء سرايت كند

پنجره‌‌ها

ديوارها  را بشكنند

و

تو

همچنانكه يارت را تنگ مي‌بوسي

مرا نيز به ياد بياوري.

محبوب من

محبوب دور افتاده‌ي من

با من بزن پياله‌اي ديگر

به سلامتي باغ‌هاي معلق انگور

 

این بخش را دو تفاوتِ مهم از بخشِ پیشین جدا می کند: اوّل، ورودِ «من» و دوم، مخاطبِ «تو». گُنگ ترین بخش این شعر همین به ظاهر ساده ترین حرفش است و گُنگی اش در چیستی و کیستیِ این «من» و «تو» است.

 پنجره ها، که راهی به نور و آزادی دارند، دیوارها را می شکنند و همه چیز عیان می شود. آن هایی که هنوز از آگاهی و آزادی چیزی نزدشان مانده است، آن هایی را که سدِّ راه حقیقت و روشنی اند کنار می زنند. هیچ عشقی پنهان نمی ماند. این که تو محبوبِ منی پنهان نمی ماند و این که یاری که تو تنگ در آغوش گرفته ای و می بوسی کسِ دیگریست نیز پنهان نمی ماند. اما، چرا باید این «تو» دیگری را دوست داشته باشد و درست در آن لحظه ای که دارد او را می بوسد به یادِ «من» یا همان گوینده ی این حرف ها باشد؟  این گوینده ای که لازم نیست خیلی غیرتی باشد و همین که محبوبَش در هنگام بوسیدنِ یارش به یادِ اوست برایش رضایت بخش و کافی است کیست؟ چطور می شود برای محبوبی که در آغوشِ یارش افتاده است از صفتِ «دورافتاده» استفاده کرد؟ پس، این «محبوبِ  دور افتاده» کیست یا چیست؟

حالا، می توانیم برای شناساییِ این «من» به بخش نخست برگردیم. از حرف هایِ این بخش است که متوجه می شویم دلیلِ دوراُفتادگیِ «من» از «تو» وجود مرزهاست. خودِ مرزها را اختلافات به وجود می آورند. نشانی های جغرافیاییِ درونِ متن مانندِ آمودریا و هندوکُش مشخص می کند که صحبت از افغانستان است. با نظرِ مثبت نسبت به نکته ای که درباره ی وجود و ادامه ی محبتِ «من» به «تو»، حتا وقتی که «تو» دارد یارش را می بوسد، یکی از حدس ها این است که گمان کنیم این سه تایی که درگیرِ محبتِ مثلثی شده اند، هر سه انسان نیستند و یکی از آن ها می تواند سرزمینِ افغانستان باشد. بعد با پذیرشِ این فرض، باید مشخص کنیم کسی که این حرف ها دارد از زبانش بیان می شود اهلِ افغانستان است یا خودِ افغانستان. فکر نمی کنم یک افغان بتواند کشورش را «محبوبِ دوراُفتاده» خطاب کند زیرا وطن همان جایی است که باید باشد. هرگز دور نمی اُفتد. این فردِ افغان است که از کشورش دوراُفتاده است، و به قولِ فرهادِ مهرداد نمی تواند وطن اش را هر جا که رفت با خود ببرد. پس، در این شعر با توجه به منطقِ زبانی اش، آن کسی که می تواند دیگری را «محبوبِ دوراُفتاده» خطاب کند خودِ افغانستان است نه آن افغانِ دور از وطن. فکر می کنم باید چهار نکته ی دیگر را در موردِ معمایِ «من» و «تو» و «یارت» مد نظر داشته باشید. یکی این که منظور از «من»ِ افغانستان تنها خاکِ افغانستان نیست. بلکه، منظور از آن، مردمی که آنجا مانده اند و چشم اُمیدشان به بازگشتِ تبعیدی ها و مهاجرین است نیز هست. دوم این که لازم نیست این «دوراُفتادگی» فقط جغرافیایی باشد. کسی که در کشورش است و به فکرِ کشور و ملت اش نیست، یک جور دیگر از آن دوراُفتاده است. و سوم این که شاید خواننده ای دیگر و یا حتا خودِ شاعر بگوید این «من» و «تو» وارونه اش درست است، یعنی «من» افغان و «تو» همان افغانستان و «یارت» همان حاکمان و بیگانگانی اند که افغانستان حالا در آغوش و چنگ شان است. با تحلیلی که کردم فکر نمی کنم چنین فرضی از نظر زبانی و بیانی درست و معقول باشد. اصلاً شوخی اش هم خوب نیست که بگوییم یک افغان دارد خطاب به کشور و ملت اش می گوید همچنانکه یارت را، یعنی این حاکمانِ دست نشانده و آمریکایی های اشغالگر را، تنگ در آغوش گرفته ای و می بوسی، مرا هم به یاد بیاور! نکته ی چهارم که باز مطلوب بعضی از خوانندگان و حتا ممکن است مقصودِ شاعر باشد، نگاهِ غیر سیاسی به علاقه ی «من» به «تو» است. می توان این عشق یا محبت را از آن حال و هوای سیاسی بیرون آورد و فردی و جسمانی و حتا جنسی اش کرد. البته، می توان همچنان یک سرش را به سیاست وصل کرد و ناکامیِ «من» در عشق و تسلیمِ در برابر «تو» و یارش را نتیجه ی شکست اش در برابر اوضاع اجتماعی، اقتصادی و سیاسی موجود در افغانستان دانست. با این فرض، محبتِ «من» به «تو» مثلِ خواستگاریِ سنتی و معمولی می شود که می رود و «نَه» می شنود و برمی گردد، بعد می گوید: «رفتیم و نشد.» بعد، محبوب را به آغوشِ رقیب می سپارد و می بیند برای او شد.

غلبه ی رابطه ی جسمی و جنسی بر عشق را می توان در برخی از اشعارِ الیاس علوی مشاهده کرد. در واقع، او بیش تر نشان می دهد که بیگانگان نه تنها به کشورهای دیگر بلکه به حریم عشق نیز تجاوز کرده اند. او نمونه ای از چنین تجاوزی را در «شعر سپید» به تصویر کشیده است. راوی به کاکا عباس که گویا تازه از روستا برگشته می گوید:

کاکا عباس زنت سر زا بود

اونا اومدن

اونا همینطور اومدن

با سگ پوتینهاشون

...

کاکا عباس زنت سر زا مُرد

کدخدا کلاهشو برداشت

اونا هم دنبالِ یه سر زای دیگه رفتن

کاکا عباس! خودمونیم

ولی «بچّه ات خیلی شبیه اوناست»

 

الیاس علوی چنین تجاوزی را در مورد کشورها و اقوامِ دیگر نیز نشان می دهد. در «شعری طنز آلود» وقتی می گوید:

صدای دختر سیزده ساله ایزدی

در اتاق ها می پیچید

در اتاقِ زوج جوانی که در هتلی در برلین اقامت دارند،

و در اتاقِ کار زنان چینی که مشغول بافتن جلیقه های نجات اند، نیز:

"- یازده بار فروختند مرا..... و حالا گریخته ام... آزادم..."

 

تَهِ منظورش به تصویر دیگری از تجاوز می رسد.

در شعر «کاک خسرو» از زبان دختر ابوریجینالی می گوید:

پدر یاغی ام را بستند به دو اسب سپید

و تنش را از هم گشودند

طبق قانون، مرا از مادرم گرفتند

و به یک خانواده سفید سپردند

پدر خانواده سفید

هر شب به سراغم می آمد

و دکمه های سینه های سیاهم را باز می کرد.

 

برای الیاس علوی، تجاوزِ جنسی نمادی برای نشان دادن تجاوز بیگانگان به حریم و قلمروِ هر قوم و ملتی است. شاید چون فردِ موردِ تجاوز قدرتِ مقابله با تجاوزگرها را ندارد نباید او را خیلی سرزنش کرد و روی جنبه ی منفیِ وضعیت اش انگشت گذاشت، ولی فکر نمی کنم کار به جایی رسیده باشد که تجاوزگر را بتوان یارِ محبوبِ خود به حساب آورد. به همین دلیل است که در تحلیلِ این شعر رویِ دومِ این رابطه ی سه طرفه ی محبت را ترجیح می دهم و «من» را خودِ افغانستان در نظر می گیرم که، با طعنه و کنایه، از  یک افغان می خواهد اگر در ایران، استرالیا یا آلمان و حتا در خودِ افغانستان با یارش خوش است، به یادِ او هم باشد.

 تا اینجا آنچه را که از بخشِ دوم گفتنی و آشکار کننده ی گوینده و «من»ِ شعر بود گفته ام. حالا می خواهم برگردم به بخشِ نخست و اگر باز چیزی در مورد بخشِ انتهایی شعر به نظرم رسید عرض خواهم کرد.

 

ادامه دارد

بررسی ترجمه ی انگلیسیِ کریم امامی از «صدای پای آب»ِ سهراب سپهری(4)

بررسی ترجمه ی انگلیسیِ کریم امامی از «صدای پای آب»ِ سهراب سپهری(4)

 

 مسلمانیِ سهراب به دشواریِ بیشترِ ترجمه ی شعرش دامن می زند. اگر شاعر بتواند، و اصلاً امکان پذیر باشد، که مسلمانی اش را برای خودش نگه دارد و وارد شعرش نکند مشکلی، دستِ کم در این زمینه، برای ترجمه ی شعرش به زبانی دیگر و برای افرادی با فرهنگ و مذهب و عقایدی دیگر پیش نمی آید. ترجمه ی کریم امامی از شهادتِ سهراب به مسلمانی و اعلامِ نوعِ مسلمانی اش شده است این:

 

I am a Moslem.

My mecca is a rose.

My mosque is a spring, my prayer stone the light.

Fields make my prayer rug.

I make ablution with the heartbeat of the windows.

 

آقای کریم امامی وقتی که خودِ شعر سهراب را به فارسی می خوانْد آن را می فهمید. ترجمه ی انگلیسی خودش از آن را هم با نگاهِ یک فارسی زبان می خوانْد و می فهمید. بعد، گویا با خوانش و فهم خودش به عنوانِ یک ایرانیِ مسلمانِ انگلیسی دان  به این نتیجه رسید که شعر سهراب بافت پیچیده ای ندارد و ترجمه اش آسان است. اگر او خودش را جای یک انگلیسی زبان و یا هر انگلیسی بَلَدِ نامسلمانِ غیرایرانی، از هر زبان و فرهنگ دیگری، می گذاشت و ترجمه اش را می خواند فکر نمی کنم همانی را می فهمید که خودِ مسلمانِ فارس زبانِ ایرانی اش فهمیده است. به عنوانِ مثال، ترجمه ی بسیاری از اسامی خاصی که برای مسلمانانِ ایرانی قابلِ درک است، کمکِ چندانی به مخاطبانِ مسلمان و غیرمسلمانِ متنِ انگلیسی نمی کند. حتا خودِ فارسی زبان های مسلمان را منحرف می کند. آقای امامی برای رساندنِ مفهومِ «قبله» از mecca (با حرف کوچک) استفاده کرده است. «قبله»ی مسلمانان در مکّه است ولی خودِ مکّه قبله نیست. خودِ اهالی مکّه نمی توانند در آنجا رو به هر سمتی که خواستند نماز بخوانند.«قبله نما» «مکّه نما» نیست. حتا compass یا«قطب نما» هم نیست. پس، چاره ی کار چیست؟ به نظرم بهتر است «قبله» را به صورت اسمِ خاص در متن قرار دهیم و با شرحی در پاورقی خواننده ی انگلیسی زبان را راهنمایی کنیم تا مفهوم و کاربرد آن را بشناسد. اصلاً، اگر شرح هم ندهیم و در پاورقی فقط شکل فارسی کلمه را بگذاریم، خودِ خواننده باید با رجوع به فرهنگ لغت یا دایرة المعارفی مناسب یاد بگیرد «قبله»ی مسلمانان چیست و کجاست و چه کاربرد و ارزشی دارد. ما چرا فکر می کنیم باید همه ی مفاهیم و معانی را لقمه کنیم و بدهیم دستِ خواننده تا او برای مطالعه و تحقیقِ بیش تر دغدغه ای نداشته باشد و وقت نگذارد؟ تازه، اگر چنین فکری هم بکنیم، از کج خیالی مان است و بعید نیست لقمه ی آماده ی ما ذهنِ او را به جاهای پرت تری بکشاند. مثلاً، با خواندنِ prayer stone آیا خواننده ی انگلیسی زبان درجا به «مُهر» و کاربردش در نمازِ شیعیان می رسد؟ این عبارت برای خودِ من بیش تر تصویر «بُتِ سنگی» را نشان می دهد.

در جلدِ دومِ از پست و بلند ترجمه، در بخشِ «یادداشتِ تدوین گر» آقای عبدالحسین آبرنگ در معرفیِ کریم امامی نوشته است:

کریم امامی به نظام رسمیِ آموزشِ ترجمه اعتقادی نداشت. یا بهتر است بگوییم که به آنچه خود را نظام رسمی می خواند، بی اعتقاد شده بود. او فارغ از محاسباتِ این نظام و بدون هیچ گونه چشم داشتی و توقعی، به انتقال آنچه لازم تشخیص می داد، دست زد و از این رو می توان حدس زد که مخاطبانش نیز فارغ از همان محاسبات، و در کاربردهای عملی، درباره ی این انتقال به داوری بپردازند.(ص11)

البته این برداشتی است که آن آقا از بخشی هایی از خاطراتِ کریم امامی داشته است. کریم امامی در جلد نخستِ از پست و بلند ترجمه  پس از صحبت از نخستین واژه های انگلیسی که از پدرش آموخت، از استعداد «امامی»ها در فراگیریِ زبان های خارجی دم می زند. بعد، تعریف می کند که کلاسِ ششم که بود تلاش کرد با کتابِ خودآموزْ انگلیسی اش را بهتر کند و کلاسِ هفتم که رفت برای درس زبان معلمِ سرخانه داشت. بعد، از حضور در کلاس های زبان انگلیسیِ انجمن فرهنگی ایران و انگلیس در شیراز می گوید و از کتابخانه ی غنیِ آنجا تعریف می کند. کریم امامی با این حرف ها اعتراف می کند که زبان انگلیسی را از دبیرستان های آموزش و پرورش یاد نگرفته است. حتا، وقتی هم که دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسیِ دانشگاه تهران بود، انگلیسی اش بهتر از دانشجویانِ دیگر بود و چون اساتید سطح کلاس شان را با دانشجویانِ ضعیف تر تنظیم می کردند، چیز زیادی برای آموزش به او نداشتند. خوب، تا اینجا می بینیم که صحبت فقط از انگلیسیِ عمومی است. حرفی از ضعفِ نظام رسمی آموزشِ ترجمه در بین نیست. خودِ من اغلب به دانشجویانِ رشته های زبانِ انگلیسی، چه ترجمه و چه ادبیات و چه آموزشِ زبان، می گویم اگر با این خیال این رشته را انتخاب کرده اید که فقط انگلیسیِ تان را خوب کنید، اشتباه کرده اید. شاید اگر به بعضی از مؤسساتِ آموزش زبان می رفتید و فقط وقت تان را صرف یادگیری چهار مهارتِ اصلیِ گفتن و شنیدن و خواندن و نوشتن به زبان انگلیسی می کردید خیلی زودتر و بیش تر و بهتر همین ها را یاد می گرفتید. ولی با این گرایش های دانشگاهی در رشته ی زبان، شما باید چیزهای دیگری را یاد بگیرید که آن ها اصلی ترند.  درس هایی چون زبانشناسی و اصول و روش ترجمه، فلسفه ی آموزش و روش تدریس و سنجش و تاریخ ادبیات و نقد ادبی و واحدهای تخصصی دیگر آن چنان مهم است که در کنارشان دروس پایه ی زبان کم کم در ترم های آخر جنبه ی تخصصی اش را از دست می دهد. با این فرض که دانشجوی زبان با هر گرایشی می تواند و باید در همان سه-چهار ترمِ نخست پایه ی زبانِ خود را بسازد، نمی توان واقعیّتِ غیرِ فرضیِ دست و پاگیر بودنِ دروس تخصصی را در راه تکمیل مهارت های اصلی زبان نادیده گرفت. اگر هم دانشجویی بیشترِ وقت اش را صرفِ یادگیری زبان کند و با دروسِ تخصصی برخوردی غیرتخصصی داشته باشد، که معمولاً خیلی ها همین کار را می کنند، پس از اخذِ مدرک کارشناسی، مثلاً در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی، کاری را در رشته ی خودش نشناخته است که بتواند کارهای دیگر را با توجه به معلومات و مطالعاتِ تخصصی اش کارشناسی کند. آنچه که برایش باقی می ماند تدریس زبانِ عمومی در مدارس و مؤسسات و تدریس خصوصی تست برای کنکوری هاست. توجه کنید که فارغ التحصیلِ رشته ی ادبیاتِ زبان انگلیسی قرار نیست معلمِ مکالمه و تستِ زبان انگلیسی بشود. اگر چنین قراری بود، همان طور که گفتم مؤسساتِ آموزش زبان، مثلِ همان انجمنِ ایران و انگلیس که کریم امامی در خاطرات اش از آن می گوید، از او معلمِ بهتر و متخصص تری برای این کار می ساختند. (درست مثل این است که کسی خیال کند برای فوتبالیستِ حرفه ای شدن باید برود دانشگاه و رشته ی تربیت بدنی بخواند.. یا برعکس، مردم توقع داشته باشند فارغ التحصیلِ رشته ی تربیت بدنی اگر ورزشِ تخصصی اش تکواندو است حتماً عضو تیم ملی تکواندوی هم باشد یا بشود.) مهم ترین جنبه ی زبان که کریم امامی رویش انگشت می گذارد تا ضعف نظام آموزش رسمی را نشان بدهد، تلفظ اشتباهِ کلمات است. اما، غیر از ترجمه ی شفاهی که پیش و بیش از همه چیز مستلزمِ تلفظ درست و قدرتِ شنیداریِ خوب است، در ترجمه ی متونِ کتبی، در عمل، این دو کمترین اهمیت را دارند. در عوض، برای ترجمه ی متون ادبی، مانند اشعار و رمان ها، مترجم نیازمندِ دانشی است که شکلِ تخصصی ترش را می تواند از دانشگاه کسب کند. درست و نادرستِ کارش را نیز با نظر استادانِ خوب و جدّی می تواند در آنجا تجربه کند. به عنوان مثال، مترجمِ متونِ ادبی باید با نقد ادبی آشنا باشد و آن را جدّی بگیرد. فکرمی کنم چند خطِّ ذیل از خاطراتِ دوران دانشگاهِ کریم امامی خیلی خوب به چیزهایی که برای این مترجمِ حرفه ای مهم بود اشاره می کند؛ توجه بفرمایید:

 

متأسفانه باید بگویم که از تحصیلات خود در دانشگاه تهران بهره ی زیادی نبردم، هر چند که هر سه سال نمره اول شدم. مشکل همان مشکل کلاس های انگلیسی در دبیرستان بود. بیشتر دانشجویان کلاس معلوماتشان از زبان انگلیسی به اندازه ای کم بود که بیشتر وقت استادان صرف توضیح واضحات و رفع مشکلات ابتدایی آنان می شد، و درنتیجه امکان وارد شدن به مباحث عالی تر موجود نبود، و من چه درس می خواندم و چه درس نمی خواندم، معمولاً بهترین نمره را می گرفتم. علاوه بر این از ادبیات معاصر کشورهای انگلیسی زبان و نقد ادبیِ جدّی نیز خبری نبود.(ص 176)

 

جمله ی آخرِ کریم امامی درست همان تفاوتِ مهمی را که بینِ تحصیل زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه و فراگیری زبان در مؤسسه ای مانند انجمن ایران و انگلیس وجود دارد نشان می دهد. همین تفاوت باعث می شود که آن تحصیل کرده ی دانشگاهی برای ترجمه ی رمانی مانند گتسبیِ بزرگ بهتر و موفق تر از این انگلیسی بلدِ مؤسسه ای باشد. بخشی از موفقیتِ کریم امامی بدون شک نتیجه ی تحصیلاتِ دانشگاهی اش در ایران و آمریکا و نیز ادامه ی تحقیقات و مطالعاتِ تخصصی اش پس از فارغ التحصیلی است.           بعید می دانم کریم امامی مخالفِ «نظام رسمی آموزش ترجمه» یا همان ساختارِ آکادمیک رشته ی ترجمه و دروسِ ترجمه در دانشگاه ها بوده باشد. اگر منظور آقای نگارنده ی تدوین گراین باشد که کریم امامی برای تجربه در امر ترجمه ارزشی ورای علمِ بی عمل قایل بود، همه همین را می گویند، و همچنین اعتراف می کنند که دانشگاه کافی نیست، اما ضروری است.

  ترجمه، علم است و فن است و هنر، هر سه. شاید بیش از این ها باشد و من حالا به فکرم نمی رسد و به حساب نیاورده ام، اما می دانم که این سه، آدمِ باپشتکارِ دست به قلمی می خواهد که آفرینندگی در جوهره ی وجودش باشد. با تلاش می شود به اندازه ی دانشنامه ای در باره ی ترجمه یاد گرفت. با مهارت در نویسندگی می شود در عرصه هایی از آن قلم زد. اما با خلاقیّتِ در ذات است که مترجمِ نویسنده می تواند اثری هنری را بازآفرینی کند. مدرکِ دانشگاهی به تنهایی نمی تواند از کسی مترجمِ متونِ تخصصی یا ادبی بسازد، ولی اگر کسی استعدادش را داشته باشد، تحصیلِ درست نمی گذارد که آن را هدر بدهد. آن را هدایت می کند. مطالعه و تجربه اندوزیِ آکادمیک، حتا اگر در محیطِ غیردانشگاهی باشد، ضروری و مهم است. (فردی که معلوم است مرا نمی شناسد در مقاله ای از بنده نقل قولی آورده و شاید، به خیّالِ خودش، برای این که به من لطفی کرده باشد نامِ مرا به پیشوند «دکتر» مزین کرده است. من دکترا ندارم. هرگز در هیچ آزمونِ دکترایی شرکت نکرده ام. نیازی نیز به تغییر اسم و عنوان نداشته و ندارم.  آخرین مدرکِ تحصیلی ام کارشناسیِ ارشدِ زبان و ادبیاتِ انگلیسی است که سال 1373 از دانشکده ی ادبیات فارسی و زبان های خارجیِ علامه طباطبایی تهران گرفتم- دانشکده ای با کارکنانِ خوب، استاد های خوب و همکلاسی های خوب. اگر خودم هم خوب می بودم که دیگر معرکه می شد. بعدها که جاهای دیگر را در زمان های دیگر دیدم باورم شد که اگر دانشجو وارد دانشگاهی خوب شود، خودش هم خوب باشد، اساتید هم خوب باشند و همکلاسی ها هم خوب، بعد از فارغ التحصیلی اندیشه و رفتار و گفتارش همواره دانشجویی باقی خواهد ماند؛ چه خودش تحصیل را ادامه بدهد و چه تحصیل او را ادامه بدهد!)

 

ادامه دارد