بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش هفتم: عبور از متن(1)
امروز، چهار دهه پس از درگذشت دکتر علی شریعتی، سردبیر «مهرنامه» در شماره ای که با عنوان «یادنامه چهلمین سال درگذشت دکتر علی شریعتی» منتشر کرده است مدعی است:
اکنون پس از چهل سال فرصت «عبور از شریعتی» برای همیشه فراهم آمده است.
او با این حرف دارد اعلام می کند که هر کس که فرصت شناس یا فرصت طلب است باید این دم را غنیمت بشمرد و کاری کند که این عبور انجام شود و جوری هم انجام شود که همیشگی باشد. این «برای همیشه» گویای این حقیقت است که پیش از این نیز فرصت برای «عبور از شریعتی» فراهم شده بود، ولی عبور و مرور از او موقتی بود. این که چه کسانی وسیله ی «رفت» را در اختیار مردم قرار می دادند تا از او بگذرند و چه کسانی مسئول تهیه ی وسیله ی برگشت بودند جای بحث دارد ولی جای بحث اش اینجا نیست. حرف من در اینجا این است که اگر «شریعتی» حالا فقط سنگ قبری بود که عابری فاتحه خوانده یا نخوانده از کنارش عبور می کرد، «عبور از شریعتی» ممکن بود. همچنین، فکر نمی کنم «شریعتی» خیابانی باشد که بشود با گرفتن یک تاکسیِ دربست این قدر سریع از آن رد شد و تعجب می کنم چرا آقای سردبیر عبارتِ «برای همیشه» را که دارای اغراقی شاعرانه است به کار برده و فکر کرده است شعار ژورنالیستی باید مانند ِ تبلیغاتِ تجاری پشت جلد مجله اش باشد که می گوید «تیغه ی سرامیکی نوین، راه حل ایده آلِ بوش برای سلامتی.» بله، چیزی که برای شرکتِ بوش ایده آل است و از آن جهت که برای آن ایده آل است، ممکن است برای مشتری اش ایده آل نباشد و، اگر هم باشد، از آن جهتی که بوش و تبلیغاتچی اش فکر می کند ایده آل نباشد. ایده آل یعنی چه؟
البته، از محتوای این شماره ی مجله مشخص است که سردبیر و هم مجله ای هایش خیلی سعی می کنند تا به این عبورِ همیشگی از شریعتی سرعت بدهند ولی نمی دانند که این عبور و مرور با سریع ترین سرعت هم به این آسانی ها ممکن و در صورتِ امکان همیشگی نیست. ولی چرا؟
ببینید وقتی کسی یا چیزی در جامع المتونِ جامعه و جهان «متن» شد و یا حتا با قرائت های گوناگون «متن ها» شد، دیگر کاری که باید بشود شده است یا علیرغم میل مخالفان کاری که نباید می شد شده است. متن و متن ها کار خود را می کنند. حتا اگر آن شخص یا آن چیز، و در این مورد «شریعتی»، چندین دهه «اسمش را نَبَر» باشد و کسی نام او را نداند و نَبَرد، وقتی که آمد فکر و اثرش می ماند. شاید به اسمی دیگر در شخص یا چیزی دیگر. شاید همه اش نباشد و فقط آن قدر که شناخته شده تر است باشد، ولی باید پذیرفت که هست و می ماند. جالب است که سرمقاله ی آقای سردبیر این طور تمام می شود:
عنوان موضوع روز ما و از این رو نقد و بررسی شریعتی نه یک نقد و بررسی تاریخی و نابهنگام و بی زمان و زمان پریش که مسئله روز ماست. به دور و بر خود نگاه کنید: چند شریعتی می بینید؟! شریعتی همان روشنفکر مسلحی است که در درون همه ما رخنه کرده است شریعتی که آمده بود تا انسان مسلمان را از «از خود بیگانگی» برهاند اکنون خود به نمادی از الیناسیون جامعه ایرانی تبدیل شده است. همه ما به زبان شریعتی سخن می گوییم بدون آنکه بدانیم یا بخواهیم همچون مارکسیسم که افیون روشنفکران شد... شریعتی هم مارکس ماست؛ مارکسی که از او بسیار می توان آموخت و مهم ترین آنها، اینکه هرگز مارکسیست نشد.
چون هدفم در این نوشته پرداخت به متن و هنر متن خوانی و متن نویسی و متن گذاری است، به مواردی می پردازم که از این نظر مهم است. هدف از نقدِ طرح «عبور از شریعتی» در اینجا به هیچ وجه دفاع از عقاید او و یا مخالفت با عقایدِ مخالفانش نیست؛ هر چند، از نظر من خیلی از عقایدِ او قابل دفاع است و خیلی از عقاید مخالفانش قابلِ مخالفت. فعلاً بحثِ بحثِ متن و متون است که اصل است. ایرادی که در این کار ژورنالیستی که در باره ی شریعتی انجام شده است وجود دارد این است که بیشترِ کسانی که در مورد او نوشته اند و خواسته اند با نوشته شان و توصیه شان همه برای همیشه از او عبور کنند، به «شریعتی» به عنوان شخص بیشتر پرداخته اند تا «شریعتی» به عنوانِ متن، وگرنه خیلی زود متوجه می شدند که عبور از هیچ متنی، حتا خیلی کوچک تر از متنِ شریعتی، امکان پذیر نیست.
همین جملاتِ پایانیِ آقای سردبیر را به دقت بخوانید و بعد سراغ همان جمله ای که در ابتدا از ایشان نقل کرده ام بروید و ببینید چه چیز دستگیرتان می شود؟ وقتی که «همه ما به زبان شریعتی سخن می گوییم بدون آنکه بدانیم یا بخواهیم،» چه طور می توانیم از او برای همیشه عبور کنیم «بدون آنکه بدانیم» هنوز داریم به زبان او سخن می گوییم یا نه؟ فکر می کنم حالا متوجه شده باشید که چرا گفته ام وقتی که کسی یا چیزی آمد و متن شد دیگر ماندنی می شود حتا اگر اسمی از خودش نمانده باشد.
عجیب است که آقای سردبیر در جایی در بیان بخشی از سرگذشت شریعتی نوشته است:
شریعتی از آبان 1351 تا تیرماه 1352 در زندگی مخفی به سر می برد و از دست ساواک می گریخت. در تیرماه 1352 ناجوانمردانه پدرش استاد محمد تقی شریعتی را بازداشت کردند و برادر خانمش را گروگان گرفتند و به اوین بردند. شریعتی ناگزیر به معرفی خود به ساواک شد و 18 ماه در سلول انفرادی به سر برد که یک رکورد قهرمانانه بود و این همه از او یک مبارز اسطوره ای می ساخت.
بدون اشاره به آن «رکورد قهرمانانه» و بدون این که بخواهم شریعتی را درست از آن نظر که ایشان او را «اسطوره ای» می دانند اسطوره ای بدانم و بنامم، باید بگویم که شریعتی اسطوره شد و کسی یا چیزی که اسطوره می شود، ماندگار می شود و دیگر عبور از آن شدنی نیست حتا اگر اسطوره ا ی مخالفِ او ظهور کند. هر دو اسطوره در کنار هم و همراه اسطوره های دیگر در میان مردم می مانند و روی فکر و زندگی شان اثر می گذارند، به قول آقای سردبیر، چه بدانند و بخواهند، چه ندانند و نخواهند. ( این که می گویم «کسی یا چیزی» فرقی نمی کند برای این که هر دو را «متن» می دانم و فکر می کنم این متن است که با معنی و کارکرد خاص اش برای مردم اسطوره می شود. آن متنی که باقی است و بخشی از آن اندیشه ی شریعتی را در مورد تشیع علوی بیان می کند اسطوره شده است. نامِ شریعتی یادآور این متن و اندیشه است. وجود این اندیشه در هر زمانی، حتا بی نامی از او، نشانی از حضورش است و چون اندیشه های او زیاد است در هر زمانی حضوری بی شمار خواهد داشت. کسی که می گوید «به دور و بر خود نگاه کنید: چند شریعتی می بینید؟» از این همه شریعتی چه طور می تواند برای همیشه عبور کند؟
اما، منظور آقای سردبیر از «عبور از شریعتی»، بیش تر عبور از حکومتی است که، به زعم ایشان، بر اساس طرحی از شریعتی بنا شده است. ایشان پس از این که جایی در سرمقاله اش می گوید: « ...ادب و هنر شریعتی در تار و پود حکومت و جامعه ایران تنیده شده است چونان شرنگ شیرینی که جان ایران را رنجور کرده است،» در مابقی اش تلاش می کند ثابت کند که حکومتِ جمهوری اسلامی را شهید بهشتی از روی نظریه ی «امت و امامت»ِ شریعتی پایه ریزی کرده است، این چنین:
اشارات روشن شریعتی به روحانیت آگاه و مبارز و علمای انقلابی هم نشان می دهد که فاصله ی نظریه ی «امت و امامت» و نظام «ولایت فقیه» به اندازه یک بند انگشت و چونان دو پرتو نوری است که از یک خورشید ساطع می شود...
...بهشتی در یک تعامل فکری و داد وستد نظری و نه فقط توارد ذهنی آنچه شریعتی به عنوان «نظریه» نوشت را به صورت «نظام» درآورد چه در مورد «نظام» جمهوری اسلامی(امت و امامت) و چه در مورد «حزب» جمهوری اسلامی(شیعه یک حزب تمام)...
پس، تصور ایشان این است که ما با نظام جمهوری اسلامی به شریعتی رسیده ایم و حالا دیگر وقت عبور از هر دو است چون «چونان شرنگ شیرینی جان ایران را رنجورکرده است.»
حال اگر کسی بخشی یا تمام تصور ایشان را در این مورد قبول نداشته باشد و بگوید ما هنوزبه همه یا حتا بخشی از شریعتی نرسیده ایم که لازم باشد برای نجات خود و ایران از او عبور کنیم، چاره ی کار را ایشان در چه می بینند تا احیاناً جان ایران بیش از این رنجور نشود؟ زمانی می شود از «عبور از شریعتی» حرف زد که واقعاً به او رسیده باشیم و بعد گله کنیم و بگوییم «دیدید چه شد! دین و دنیا و فرهنگ و اقتصادمان همان طوری که او خواسته بود شد ولی عاقبت مان نشد آنچه که او ادعا می کرد می شود.»
اما برای «عبور از شریعتی» گاهی لازم است با فنّی ژورنالیستی از رویش پرید و گفت: «زردی من از تو، سرخیِ تو از من!» این هم یک نوع عبور است. با این فن شاید بشود خوبی های شریعتی را بد نشان داد و خود را خوب و شیرین کرد. شریعتی از نظر آقای سردبیر «سخنوری ساحر» است. (این لقب، در واقع، تهمتی است که اغلب انبیا نیز از آن بی نصیب نبوده اند.) می گوید:
شریعتی هنرمندی بزرگ بود که هنرش در تبدیل شعور به شعر، بلکه شعار بود. مقام او در ادبیات ایران با گزین گویی و جملات نمادین شناخته می شود. شریعتی با ادعای اسلام شناسی و تمسخر اسلام دانی آن را به تعبیر مرحوم مطهری به اسلام سرایی تقلیل داد: جملات زیبا و استواری که گاهی نیز معنایی نداشت یا معنایی نادرست داشت.
وسط کلام ایشان ناچارم وارد شوم و بپرسم مگر می شود جملاتی به توصیفِ ایشان «استوار» باشد و معنایی نداشته باشد، یا معنایی نادرست داشته باشد؟ استواری شان در چه چیزشان است؟
و اما ادامه ی حرف ایشان که نشانِ احساساتی شدن ناگهانی شان است:
این ادب و هنر شریعتی اکنون در تار و پود حکومت و جامعه ی ایران تنیده شده است چونان شرنگ شیرینی که جان ایران را رنجور کرده است.
با عرض معذرت، باز هم مجبورم برای رفع سرسام ناشی از گنگی این جمله ی استعاری شان بیایم وسط و بگویم این حرفِ شاعرانه ی شعار گونه ی ایشان یعنی چه و منظورشان از تارِ و پود این حکومت و این جامعه چیست. منظور ایشان همان نظریه ی «امت و امامت» است که به قول ایشان با نظام «ولایت فقیه» به اندازه یک بند انگشت و چونان دو پرتو نوری است که از یک خورشید ساطع می شود. وقتی ژورنالیستی که باید با شیوه ی استدلالی متن اش را پیش ببرد گرفتار عبارات احساسی می شود می توان حدس زد که دارد جبهه گیری و سنگربندی می کند.
ایشان در ادامه می گوید:
کافی است از باب «مشت نمونه ی خروار» تنها به یک سخن او توجه کنیم: «آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند» سخنی به غایت ادبی و هنری و دارای زیباشناسی خیره کننده کلمات و عبارات که نهایت خواست آن یک «توصیه» و یک «دعوت» است؛ دعوت به حسینی بودن یا زینبی شدن... دو چهره ای که الگو و مراد هر زن و مرد شیعه است. اما خطر اصلی در ادامه جمله است: «در غیر این صورت یزیدی اند» قضاوتی سترگ و خطرناک که بر تمام تاریخ خط بطلان می کشد و خطر اصلی نه حتا در بیان این سخن که در تلألو آن در عامه مردم است چون سخن شریعتی عاری از استدلال وسرشار از تحریک است. چرا اگر کسی حسینی نباشد و زینبی نشود؛ یزیدی است؟ آیا امام سجادو دیگر ائمه شیعه(خدای نکرده...) بر سر این دو راهی مانده اند یا راه های دیگری در تاریخ شیعه گشودند؟ آیا در تاریخ ایران بزرگان و حتا عموم مردم یکی از دو راه را برگزسدند و چون نتوانستند حسینی یا زینبی باشند یکسره یزیدی شدند؟ آیا تاریخ شیعه سرشار از یزیدیان است؟
ببینید چه طور این نویسنده با فنّی ژورنالیستی می خواهد نشان بدهد که «سخن شریعتی عاری از استدلال و سرشار از تحریک است.» متأسفانه آشکار است که اواین پرسش را با موذیگری دارد مطرح می کند که، «آیا امام سجاد و دیگر ائمه شیعه(خدای نکرده...) بر سر این دو راهی مانده اند یا راه های دیگری در تاریخ شیعه گشودند؟» بدون شک ایشان که خود را می خواهد اهل استدلال معرفی کند حتماً جواب خود را از آثار شریعتی مخصوصاً «شیعه یک حزب تمام» و «مسئولیت شیعه بودن» دریافت کرده است ولی هدف اصلی شان در حقیقت تحریک مردم و متعصبین عجول و تسریع «عبور از شریعتی» است. او دارد با هوچی گری می گوید آی مردم! ببینید شریعتی نه تنها همه ی شما را، بلکه ائمه و بسیاری از بزرگان را یزیدی معرفی کرده است. این نوع نقد ژورنالیستیِ مغرضانه ی متن اساس و قاعده ای ندارد؛ اگر هم داشته باشد سیاست روز آن را تعریف و تعیین می کند.
صحنه ای را که شریعتی توصیف کرده است در وهله ی نخست صحنه ی کربلا و واقعه ی عاشوراست. او می خواهد بگوید که در آن روز هر که آنجا بود یا حسینی بود یا یزیدی. حتا «حر» انتخاب کرد که «حسینی» باشد و «یزیدی» نباشد. پس از آن واقعه نیز، کاروان اسرا را که به راه انداختند، آن ها که باقی مانده بودند، از جمله امام سجاد(ع) و خود حضرت زینب(ع)، یا «زینبی» بودند، که هر آن ممکن بود با خنجر یزیدیان «حسینی» شوند، یا هنوز در جناح یزید بودند. در وهله ی دوم، و پس از آن واقعه است که شریعتی معتقد است در هر کجای دیگر و هر زمان دیگری از تاریخ، هر کس اگر حق جو و آزاده است و زبانِ حق و آزادگی است «زینبی» است، و اگر در این راه شهید شد «حسینی» است، و اگر بی تفاوت و «عوام کالانعام» باقی ماند، که این باز همان چیزی است که به نفع «یزید» است، بداند یا نداند، بخواهد یا نخواهد «یزیدی» است. برخلافِ پرسشِ تحریک کننده ی این آقای ژورنالیست مشخص است که ائمه ی اطهار و بزرگان شیعه همگی «زینبی» بوده اند و همواره همان حقیقتی را تبلیغ کرده اند که امام حسین(ع) و یارانش برایش شهید شده اند و اغلب خودشان هم پس از سال ها تبلیغِ «زینب وار» سرانجام «حسینی» و شهید شده اند.
لازم است به این آقای ژورنالیست این نکته را یاداوری کنم که اصولاً کار ژورنالیستی هم کاری «زینبی» است، منتها، هر کسی زینبِ حسینِ خودش است. جالب است که در این چند انتخابات اخیر در کشورمان هر مبلغی از امام حسین(ع) به نفع خود و جناح خودش برای کسب رأی بیشتر خرج کرده است. شعارِ «یا حسین، میر حسین» و نیز شعارهایی با عبارات «سیّد حسینی» و «دو سیّد حسینی» و «سه سیّد حسینی»، و همین طور برو بالاتر، برای نشان دادن آن گونه جهت گیری بود که فرمولش همان جمله ی مشهور شریعتی است. همین حالا، پس از هر انتخاباتی خیلی از ژورنالیست ها با چندین دست و پا مدام دارند این جا و آن جا قلم و قدم می زنند تا مبادا مردم صحنه را خالی کنند و بروند پی کار خودشان تا چهار سال دیگر. نمی خواهند هیچ کس ساکت و بی تفاوت باشد. این احساس وظیفه برای حفظ پیام و پیام رسانی همان شریعتی گونه اندیشیدن است که، به قولِ خودِ ایشان، ندانسته و یا نخواسته، در رفتار همه دیده می شود.
ادامه دارد