یک شعر و یک نکته(51)

یک شعر و یک نکته(51)

غزل اصلاح ای ویرانه

از فخر عظمی خلعتبری (فخری ارغون)

نکته ی این غزل را می خواهم پیش از خودِ غزل بنویسم. این غزل که پُر از خون و خونریزی است سروده ی خانم فخر عظمی خلعتبری(1277-1345) است. او مادر سیمین بهبهانی شاعره ی نامدار است.  از نظر معلومات و تحصیل و فعالیت های اجتماعی و سیاسی چند نسل جلوتر از زنان هم وطنِ عصر خود بوده است. تندروی اش در غزلی که در ذیل آمده است نشان می دهد از مردان عصر خود نیز می خواست پیشی بگیرد. چرا؟ برای این که به آنان ثابت کند که «ضعیفه» نیست. می گفت:

صبا ز قول من این نکته بپرس از مرد

چرا ضعیفه در این ملک نام من باشد

اگر ضعیفه منم از چه رو به عهده ی من

وظیفه ی پرورش مرد پیلتن باشد

این خانم که از شهریور 1320 به بعد عضو حزب دمکرات ایران بوده است در غزلی دیگر می گوید:

برخیز تا که جان به فدای وطن کنیم

آری فدای خاک وطن جان و تن کنیم

«پاینده باد ایران» تنها دعای ماست

ورد زبان خویش به هر انجمن کنیم

این زن بود که طفلش مردی شود دلیر

اصلاح کار با کمک مرد و زن کنیم

تنها نه مرد بهر وطن جان فدا کند

ما نیز جان خویش فدای وطن کنیم

...

حالا با خواندن غزل «اصلاح این ویرانه» می توانید ببینید که او برای این که از مردها کم نیاورد چه طور با لحن و صدایی مردانه و خشن می خواهد پا به پای او مبارزه و خونریزی کند. هنوز زبان مستقلِ زنانه ای ندارد به همین دلیل هنوز دنباله رو مرد و چند گام عقب تر از او و در اختیار اوست. گفتم از زنانِ هموطنِ عصر خود چند نسل جلوتر است و گفتم چرا، حالا باید بگویم از برخی زنان ادیب غرب چند نسل عقب تر است و برای این که بدانید چرا، کافیست فقط تعداد «خون»ها را در غزل ذیل بشمارید:

مُلک را از خون خائن لاله گون باید نمود

جاری از هر سوی کشور جوی خون باید نمود

حشمت و فرّ و کیان گر بایدت، چون کاوه، پاک

مُلک جم را فارغ از ضحاک دون باید نمود

هر بنایی را که شد با ظلم ظالم استوار

عدل گوید کان بنا را واژگون باید نمود

اشرف و والا شدن از دزدی و غارت چه سود

این چنین والا و اشرف را زبون باید نمود

دردهای اجتماعی هر چه هست از شیخ و شاب

جسم شان بر دار عبرت واژگون باید نمود

هر وکیلی را که شد با زور و با زر انتخاب

پیکرش پر خون ز تیغ آبگون باید نمود

جستن راه سعادت جز به خون دیوانگی است

گشت باید عاقل و ترک جنون باید نمود

محو باید کرد قومی را که فاسد گشت خون

خون فاسد گشته را از تن برون باید نمود

تا به کِی نسوان اسیر جهل و در غفلت رجال

دفع این نابخردان، بی چند و چون باید نمود

فخریا اصلاح این ویرانه را جز خون مدان

بر پلیدی ها روان سیلاب خون باید نمود

بر گذشته دسترس نبود مخور افسوس آن

فکر اصلاحات آینده کنون باید نمود

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:6

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:6

هنوز درون پرانتزی هستیم که راوی باز کرده است تا از اواخر کودکی اش بگوید. پیش از این و بیرون از پرانتز، از نگاه سوم شخص  کودکی را تماشا می کردیم که انگور چیده و سرخوش از علف ها گذشته بود تا به پاشویه ی حوضی برسد که خونش را پر از فلس تنهایی زندگی می کرد. بعد خاری پایش را خراشید  ولی خیلی زود با قدم زدن روی علف ها سوزش اش را فراموش کرد. حالا، راوی در بلوغ یادش آمده است که یک بار هم به دلیل آلودگی آبِ حوض دچار بیماری حصبه شده بود:

بعد، بیماری آب در حوض های قدیمی

فکرهای مرا تا ملامت کشانید.

پیش از این، آن دفعه ای که پایش زخم شد آب حوض سالم بود و به خونِ او زندگی می داد. حالا خود آب عامل بیماری اش است. هم جسمش را بیمار کرد و هم فکرش را. آب کم است، راکد است، فلس زندگی در آن برق نمی زند. پیش از این فلس تنهایی در آب حوض برایش ملال آور نبود، ولی حالا بیماری آب او را ملول کرده است. این بیماری دورن است که بیماری جسم را برجسته تر می کند.

بعدها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.

بیماری آب باعث شد بیماری حصبه بگیرد. هنگامی که خار پایش را خراشیده بود خودش سراغ علف ها رفت و دردش را از یاد برد. حالا که حصبه گرفته است دیگر نمی تواند به گلزار و علف زار برود، در عوض، دیگران برای او گل آورده اند تا بیماری اش را فراموش کند. ولی این بار خاصیت اش مانند آن پیش تر ها نیست. نمی تواند از بیماری اش غافل شود. به همین دلیل است که می گوید:

گرته ی دلپذیر تغافل

روی شن های محسوس خاموش می شد.

نمی توانست خودش را به بی خیالی بزند. شن هایی که با کوچکترین لمس چنان حساس اند که نقش می پذیرند نمی توانند کاری کنند چیزی را فراموش کند و حس نکند. مثل این است که کسی برای این که چیزی را فراموش کند خود را با کشیدن طرح هایی روی شن ها سرگرم کند. این طرح ها روی این شن های محسوس و همچنین حساس زود از بین می رود. این غفلت دلپذیر موقتی است. مانند شن های روان روان است. طوری نیست که باعث شود کسی منِ خودش را با هر دردی که دارد فراموش کند. «من» خودش را در یک خطّ جدا بالاخره نشان می دهد:

من

روبرو می شدم با عروج درخت،

با شیوع پر یک کلاغ بهاره،

با افول وزغ در سجایای ناروشن آب،

با صمیمیت گیج فواره ی حوض،

با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه.)

کودک با درک و جدایی «من» دارد بزرگ و بالغ می شود. در واقع، «عروج درخت» رشد درخت است. این رشد گرچه برای درخت مثبت است، برای فردی که احساس می کند که خودش نمی تواند با آن عروج کند منفی است. کودک کم کم دارد با رشد خود از درخت فاصله می گیرد. با این که کودک بود دست اش به درخت می رسید، حالا که بزرگ شده است به دلایل دیگری دست هایش به آن نمی رسد. یکی از این دلایل که راوی به آن اشاره ی غیرمستقیمی داشته است عدم جسارت است و دیگری تأمل که به ملالت فکر منجر می شود. با این حساب، هر چه که در وقایع بعدی منفی به نظر می رسد از نتایج رشد یک بعدی و جسمانی است. صفاتِ منفی موجود در «شیوع پر یک کلاغ بهاره»، در «افول وزغ در سجایای ناروشن آب»، در «صمیمت گیج فواره ی حوض» و در «طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه» همه از آن راوی است. راوی از تمامِ این وقایع عادی و طبیعی روی جنبه ی منفی شان دست گذاشته است. تعداد کلاغ ها در بهار زیاد می شود ولی راوی به جای کلاغ پرِ کلاغ را می بیند. درست است که این مجاز است و علاقه ی جزء به کل ولی راوی را باید بیرون از حال و هوای ادبی کلمات و عبارات نیز سنجید. واقعیت این است که حالا به جای کلاغ پَر کلاغ است که به چشم هایش می آید، این حادثه علامت محو تدریجی کلاغ از توجه و نگاه و در پیِ آن از ذهن اش است. واژه های «افول» و «ابهام» و عبارات «سجایای ناروشن» و «صمیمیتِ گیج» نشان از تغییر نگاه این چشم ها در هنگام عبور است. این چشم ها در یک عبور از کودکی تا بلوغ طرز نگاه شان متفاوت شده است. چیزی که هر سال به طور طبیعی اتفاق می افتد، سال به سال برای کسی که رشد می کند متفاوت تر جلوه می کند. کم رنگ تر می شود. وزغ افول می کند. سجایای آب ناروشن می شود.  فواره دچار صمیمیتی گیج می شود و سطل آب از پشت ابهام یک چاه بیرون می آید. چشم ها حالا این ها را به زور می بیند و معلوم نیست با گذشت زمان و رشد بیش تر و تبخیر سریع تر این موهبت ها تا چه اندازه وجودشان احساس و درک شود. راوی در ادامه به «وزن لبخند ادراک» اشاره خواهد کرد.

ادامه دارد...

Notes taken from The Norton Anthology of English Literature (5) The Norman conquest and its effects

 

Notes taken from The Norton Anthology of English Literature (5) The Norman conquest and its effects

 

 

The Norman conquest and its effects:

 

    • Date of the conquest:  1066

 

    • The Normans and their origin:                       from the beginning of the 10th century as Norsemen from Northern France but originally Scandinavian adventurers

 

    • Normandy and its system of government:   independent while following the rules of the king of France

 

    • The leader of the invaders:                   Duke William

 

    • The leader of the English:                     Herald

 

    • Name of the war:                                  Battle of Hastings 

 

    • The absentee rulers:                              the first seven English kings

 

    • The first king who was really interested in England:       King Henry the third ( 1216 - 1272 )

 

 

    • The immediate effect of the Norman conquest upon English Literature:                  taking it out of the hands of aristocrats, the Anglo-Saxon kings and their retainers placed by Norman barons

 

    • Its influence on the English language:                      no writings in Anglo-Norman,

 

    • Languages used by the educated people to produce literary works:               Latin

 

    • No distinguished literature in Anglo-Norman:                  no cultural interest

 

    • A fairly rich literature:                              in Latin, the language of the International Church

 

 

 

    • Literature of the uneducated people:                             following oral tradition in English

 

    • Reappearance of written English Literature and its popular or  semi-popular origin:  end of 12th cen.

 

    • Its most striking contrast with Old English literature: a single aristocratic voice replaced by diversity of voices but expressing the same things and thoughts

 

    • Virtues and values of Middle English Literature compared with Old English:  more popular for a popular audience

 

    • New kind of hero:        a Christian plain man's soul instead of an aristocratic epic hero's ideal

 

    • Women's role:                 as a half human race

 

    • The first feminist work in literature:                  Chaucer's Wife of Bath

 

 

    • Lack of profound vision in Middle English Literature:           shallow but pleasing portrait of life

 

    • The chief virtue of Middle English Literature:                         humor

 

 

    • The lack of originality in Middle English Literature:           because of the influence of the church

 

    • Christian basis of religious and secular writings:              until the end of the 14th century

 

    • Medieval religious Christian idealism:                                personal salvation in the next world

 

    • The Middle Ages as a period of intellectual and social stasis in both moral,  doctrinal literature and ephemeral literature

 

    • Similarity of a 13th cen. romance and a 15th cen. one:     the same intellectual and social stasis

 

    • Political and social changes between 1066 and 1485:    developments in feudalism, evolution of Parliament, growth of cities and the middle class, foreign trade

 

    • Writers'  little intellectual awareness of the changes:    because of the slowness of the changes

 

    • The writers who are exceptions:     Chaucer and Langland in his Piers Plowman

 

 

    • One of the most insistently repetitive themes of Middle English Literature:  the inevitability of change for the worse

 

    • The cause of the world hating-doctrine:   the violence of life in the Middle Ages

 

    • The main evidence for the violence during the period:    assassination of eight kings

 

    • The chronicles'  records about the time:     violence and war no order in the society

 

    • The relationship between the weather and the mood:                 cold English winter and badly insulated dwellings with minimal heat and light

 

 

    • The curious normality of Middle English Literature:   less occupied by the violence of the period

 

    • Lack of violence in literature :                violence was something normal in their lives                      

 

    • The primitive medieval society and its features:     childlike pleasures and behaviors, emotional extremes, and physically limited life politic