بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب (23) به باغ همسفران

 

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب (23) به باغ همسفران

 

شعر «به باغ همسفران» از سهراب سپهري از آن اشعاري است كه حتي بدون توجه به معني، زيباست چون آهنگ زيبايي دارد. بعضي از كلمات و جملاتش بد جوري آدم را سحر و جذب مي كند. ولي كار من ساختن بقعه ي زيارتي نيست، و نمي خواهم  همه را وادار به پرستش ظاهر آن بكنم. ستايش و پرستش با درك معني كامل مي شود. حتي با درك معني ِ ناقص و يا، بدتر از آن، با معني غلطي كه بُتِ كاملي از متني مي سازد،  پرستش آن متن معني دارتر مي شود تا بدون درك معني آن.

 

به باغ همسفران

از عنوان شعر مي توان فهميد كه با چه كساني سروكار داريم و نيز متوجه مي شويم كه هدف شان چيست. سهراب سپهري با عبارت ِ «به باغ همسفران» خود را مسافري مي بيند كه مقصدش باغي است كه مسافران ديگري هم دارد.  امّا، اگر اين عبارت را، من و شما، خوانندگان اين شعر از دل و زبان ِ خودمان بگوييم، بايد با حرف اضافه ي «به» احساس كنيم كه خودمان هم به همان باغ داريم مي رويم. رسيدن به باغ با رسيدن به خطّ پايان فرق دارد. رسيدن به درب ورودي باغ رسيدن به باغ نيست. كسي كه پايش به باغ مي رسد، تازه سير و سفرش در باغ شروع مي شود. (عاقبتِ هيچ سفري ساكن شدن مطلق نیست.) ما ناگزيريم به باغي برويم كه سهراب برايمان توصيف مي كند و به تصوير مي كشد. سهراب ناگزير است با شعرش به سمت اين باغ  برود، و ما با خواندن ِ شعرش. در مسير اين سفر، سهراب براي ما با قلمش باغباني مي كند. شايد از اين مقدمه خوش تان نيامده باشد، چه بهتر! اين طوري مجبور مي شويد خودتان شعر «به باغ همسفران» را چند بار بخوانيد. پس دست به كار شويد! اين شعر را چند بار با دقّت و احساس بخوانيد و  سعي كنيد سهراب و همسفرش را بشناسيد. بايد خصوصيات دنيايي را كه سهراب مي خواهد ترك كند و همچنين خصوصيات باغ آرماني اش را از حرف هايش بيرون بكشيد. حرف كشيدن از سهراب گاهي خيلي سخت مي شود! تلاش كنيد! بعد از اين كه تكليف تان را با يافته هاي خودتان مشخص كرديد، تحليل  زير را بخوانيد تا تكليف تان با درست و غلط هاي برداشت من از اين شعر مشخص شود:

صدا كن مرا.

صداي تو خوب است.

جملات ِ امري-خواهشي هميشه نمايانگر حضور دونفرند: گوينده و مخاطب. خواننده از زبان گوينده با آن ديگري صحبت مي كند. فرق خواننده با سهراب در اين است كه خواننده مخاطب را نمي شناسد و از هويت و ماهيت اش بي اطلاع است. براي خواننده معلوم نيست كه مخاطبِ سهراب واقعي است يا خيالي. آدميزاد است، يا نه. از طرز حرف زدن سهراب مي توانيم به تفاوت ها و شباهت هاي بين او و همراهش پي ببريم. گاهي به شوخي مي گويم كه بعضي ها با هم دوقلوهايي هستند كه از پدر جدا يند و از مادر سوا!  حالا همين را در مورد سهراب و مخاطبش مي خواهم بگويم.  گويا اين دو، با اين كه ظاهراً هر كدام  به مرحله ي متفاوتي از اين سفر رسيده اند و روش نگاه كردنشان به مسير فرق مي كند، در حقيقت يك نفرند. اگر اين طور نيست، پس واقعاً، اين دو چطور با هم همسفرند؟ بايد ردّ پاي سهراب را در شعرش دنبال كنيم و به جواب برسيم.

 سهراب از كسي مي خواهد كه صدايش كند. براي چه؟

 سهراب در ادامه ي شعر چندين بار به مخاطبش مي گويد: «بيا!» براي چه؟

وقتي كه ما به كسي  مي گوييم «صدا كن مرا،» مي خواهيم او ما را به نزدِ خود و به محل  و يا وضعيت و حالتي كه خودش  در آن است ببرد. در حالي كه وقتي به كسي مي گوييم «بيا،» مي خواهيم به محل و حالتي بيايد كه ما در آن هستيم.  آيا اين دو كار ِ ضدّ هم با يكديگر جور در مي آيند؟ هميشه نه، ولي در اينجا بايد با هم جوردربيايند، براي اينكه هميشه بايد كمك به سمت كسي كه نياز دارد سرازير بشود؛ و در اين شعر آن كسي كه به كمك نياز دارد سهراب است. سهراب از كسي مي خواهد كه او را به جايي كه خودش است و حتماً از جايي كه سهراب است بهتر است  بكشاند. وقتي هم كه سهراب به او مي گويد بيا،  باز هم از او كمك مي خواهد؛ مي خواهد سهراب را از حالتي كه در آن است بيرون بياورد. بنابراين، صدا زدن و آمدن ِ مخاطب مي تواند همزمان  و با يك هدف انجام شود. امّا اين آمدن و صدا زدن براي چيست؟ در جايي در همين شعر سهراب به مخاطبش ابتدا مي گويد: «مرا خواب كن!» و بعد مي گويد: «اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.» پس معلوم مي شود كه از همان ابتدا وقتي كه مي گفت: «صدا كن مرا» منظورش اين بود كه «بيدار كن مرا.» ولي آدم خوابيده در خواب نمي تواند حرف بزند و بگويد كه « بيا و مرا بيدار كن!» ممكن است پيش از آنكه چشمانش را ببندد و بخوابد با كسي قرار بگذارد كه او را در وقت و يا جاي مشخصي بيدار كند؛  درست مثل آدمي كه در حين سفر مي خواهد بخوابد و بعد بايد سر ساعت مشخصي و يا با رسيدن به محل معيني بيدار شود. زمان و شرايطي را كه در آن بايد مخاطبش بيدارش كند سهراب در ادامه ي شعر مشخص كرده است.  ادامه ي شعر به ما مي گويد كه سهراب مانند مسافري كه تحمل  ديدن چيزهاي بدِ  بين ِ راه را ندارد چشمانش را مي بندد و مي خوابد تا به همان جاي خوب برسد. بنابراين، ظاهراً سهراب  از همسفرش كه رسالت بيدار كردن او را دارد يك گام عقب تر است. در ضمن، سهراب به چيزي نياز دارد كه در نزدِ اوست: صداي خوب!

 چرا سهراب فكر مي كند صداي همراهش خوب است؟ براي اين كه مي گويد:

صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

وقتي آدم خواب است و وقتي تو حال خودش نيست و مثلاً در عالم هپروت سير مي كند، دلش نمي خواهد يكي با تندي و توپ و تشر و يا حتي صدايي زمخت او را بيدار كند و يا او را متوجه چيزي، حتي چيزي خطرناك كند. آگاه كردن با نرمش پسنديده تر است. سهراب به همسفرش مي گويد كه صداي او به نرمي و ملايمت رويش سبزينه ي گياه است. رويش گياه را مي شود ديد، و قابل شنيدن نيست، پس سهراب با اين حسّاميزي  زيبا به همسفرش مي فهماند كه براي سكوت و آرامشي كه در صدا و طرز صدا زدن او وجود دارد صداي او را خوب مي داند. سهراب صداي همسفرش را به سبزينه ي گياه تشبيه كرده است. خودِ آن گياهِ عجيب چيست؟  اگر بخواهيم به آنچه كه در مورد خوابِ سهراب و نيز صدا زدن براي بيداري او گفته شد برگرديم بايد خودِ خوابي را كه با صداي سبزينه مانندي به آخر مي رسد و به بيداري منجر مي شود، آن گياه عجيب بدانيم. به فرض منظور از آن گياه عجيب خواب باشد؛ منظور از خودِ خواب چيست؟ تا به حال هيچ چيزي در اين شعر خودش نبوده است، پس خواب هم خودِ خواب نيست. براي اين كه بفهميم اين خواب واقعاً چه خوابي است بايد اوّل عبارت «انتهاي صميميت حُزن» را معني كنيم. اين عبارت با اين كه مي تواند قيد مكان باشد و مشخص كند كه اين گياه عجيب مثلاً در انتهاي يك باغ مي رويد، ولي در اين جمله مانند قيد زماني، فصل و زمان رويش سبزينه را تعيين مي كند. در «انتهاي صميميت حزن» چه اتفاقي مي افتد؟ حال و روز آدم بعد از چند ساعت ناراحتي، اگر از ناراحتي دق نكرده باشد، چه جور است؟  به نظر من «انتهاي صميميت حزن» سكوت و تنهايي است. البته ممكن است بعضي ها گريه و شيون و زاري را انتهاي صميميت حزن بدانند. تنهايي و سكوتي را كه مد نظر من است يك مرحله بالاتر از اين ناله هاي طبيعي و بي ريا است. (گريه هاي ريايي كه اصلاً صميميت درشان نيست!)  ممكن است فردي پس از فغان و زاري به اين مرحله برسد، ولي آدمهايي هم هستند كه غم و غصه را در خودشان مي ريزند و بدون گريه و زاري با جهشي زودتر به اين حالت مي رسند. بنابراين، خوابي كه سهراب بايد از آن بيدار شود، نوعي تنهايي و سكوت است كه خواسته يا ناخواسته گرفتارش شده است. ناگفته نماند كه چون من از روي ادامه ي نوشته ي سهراب در اين شعر تقلب كردم توانستم به اين نتيجه برسم. براي اين كه سهراب خودش در ادامه ي شعر از تنهايي اش مي گويد:

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.

واژه ي «عصر» و همچنين واژه ي «قرن» كه از نظر معنايي نزديك به آن است در خطوط بعدي نيز مي آيد. اين واژه نشان مي دهد كه سهراب اگرچه از خودش حرف ميزند، ولي  حرفش را به خودش و زندگي خودش محدود نمي كند. سهراب يك نمونه از سهراب هايي است كه در اين  دوره و زمانه زندگي مي كنند.  سهراب از تنهايي اش در «ابعاد اين عصر خاموش» مي گويد. مي خواهد بگويد كه دراين روزگار، در هيچ جايي (بعد مكان) و در هيچ موقعي (بعد زمان) و در ميان هيچ جمعي (بعد احساس) كسي را به تنهايي او نمي توان پيدا كرد. اين اغراقي ناب است به سبك و زبان سهراب! سهراب براي اين عصر با همه ي ابعادش صفت خاموشي را مي آورد. خاموشي نه تنها سكوتي را كه پيش از اين به آن اشاره شد نشان مي دهد، بلكه با توجه به مطالبي كه در ادامه ي شعر مي آيد به فقدان ِ نور نيز برمي گردد.  سهراب  با حسّاميزي ميزان تنها بودن خودش را نشان مي دهد. وقتي سهراب مي گويد كه از طعم تصنيف  تنهاتر است، بايد اول ديد كه طعم تصنيف چرا تنهاست. طعم تصنيف تنهاست براي اين كه  تصنيف براي بيش تر مردمي  كه اهالي اين كوچه اند اصلاً طعمي ندارد و فقط شنيدني است. منظور سهراب از طعم تصنيف دركِ آن است و سهراب مي خواهد بگويد كه در اين كوچه كسي به معني تصنيف گوش  نمي كند، همه فقط صداي خواننده را مي شنوند. سهراب با استفاده از «مَجاز» از مردم حرفي به ميان نمي آورد، گرچه منظورش از «كوچه» همان «اهالي كوچه» است.  ولي خواننده متوجه مي شود كه چون «كوچه» زنده نيست، درك هم ندارد. (و چون درك ندارد زنده هم نيست!)  پس سهراب مي خواهد بگويد كه تنهايي اش به اين خاطر است كه كسي آن طور كه بايد او را درك نمي كند. مثل كسي كه در كوچه تصنيف و آواز مي خواند، ولي كسي به مفهوم آن توجه نمي كند. تصنيف ِ سهراب شعر اوست، و چون كسي شعرش را درك نمي كند و شعرش تنهاست، بنابراين، خودش هم تنهاست.  سهراب حتي بزرگي تنهايي اش را اندازه گرفته است.  تنهايي سهراب چقدر بزرگ است؟ خودش مي گويد:

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد.

و خاصيت عشق اين است.

عشق چقدر بزرگ است؟ تنهايي او هم به همان اندازه بزرگ است. اگر بخواهيم به زبان كوچه و بازار اين بخش را معني كنيم بايد از زبان سهراب بگوييم : «تنها واسه خودم نشسته بودم و از تنهايي داشتم دق مي كردم كه ديدم بي خبر و بي هوا هيكل ِ تو انداختي جلو و اومدي پيشم، اصلاً انتظارشو نداشتم، تا ديدمت، شيفته ت شدم!»  خوب؟ چطور بود؟ مي دانم مسخره بود، ولي با اين كار مي خواهم تفاوت زبان ما را با زبان سهراب، و هم چنين علّت اين تفاوت را نشان بدهم.  كلمات و عباراتي كه سهراب به كار مي برد برخلاف كلمات و عبارات معمولي و محاوره اي خيلي برجسته اند؛ و روي تنهايي او و غير منتظره بودن حضور كسي يا چيزي كه اين تنهايي را از بين مي برد تأكيد مي كنند.  سهراب جوري مي گويد كه آدم درجا توجه اش جلب تصويري مي شود كه نامش «عشق با همان نگاه اوّل» است. و خاصيت عشق اين است كه  آدم مطابق ِ احساسش، عاشق اولين چيزي  بشود كه نيازش را برطرف مي كند؛ البته اگر ناز نكند. نازي را كه در اين معشوقه وجود دارد غيرمستقيم از نيازها و خواهش هاي سهراب كه به او مي گويد «صدا كن مرا،» و «بيا،» متوجه مي شويم. پس، همسفر سهراب يكباره تبديل به معشوقه اش مي شود. مگر چنين چيزي مي شود؟ البته كه مي شود! براي اين كه عاشق و عشق و معشوقه همزمان ساخته مي شوند، و با هم يكي مي شوند. هاتف اصفهاني مي گويد: «سه نگردد بريشم ار او را / پرنيان خواني و حرير و پرند؛» يعني اين سه در حقيقت اسم يك چيزند. (البته اين نوع عشق را عاشق هاي امروزي درك نمي كنند، آنها به معشوقه شان مي گويند: « نصف راه را من مي آيم و نصف ديگرش را تو بيا! معشوقه گفته اند! نگفته اند كه تن ِ لش!» اين جور عشق و اين جور عاشقانه حرف زدن براي عاشقي مانند سهراب عجيب است، ولي بعضي از عشاق، اين نوع حرف زدن و اين نوع عاشقي را واقع گرايي مي دانند. مثلاً در فيلمي ديده مي شود كه عاشقي خطاب به معشوقه اش مي گويد: «چرا نمي فهمي! من عاشقتم خره!» مشخص است كسي كه خر عاشق اش مي شود بايد اُلاغ باشد!)   شوق رسيدن به باغ باعث شده است كه باغ و عشق به آن با هم در ذهن سهراب جمع شوند. سهراب با اين كه جمله ي امري «بيا» را استفاده مي كند كه زمان حال را نشان مي دهد، ولي وقتي مي گويد كه «تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد،» از زمان گذشته استفاده مي كند. او نمي خواهد اتفاقي بيفتند و ناگهان كسي يا چيزي ظاهرشود و او عاشق اش بشود. او عاشق شده است. همه ي تلاشش اين است كه اين عشق و معشوقه و عاشقي را با هم نگه دارد. ولي انگار هر وقت چشم به روي اين دنيا باز مي كند، احساس مي كند كه هر سه را با هم دارد از دست مي دهد.  چطور مي تواند اين هر سه را با هم  و در خالص ترين وحدت نگه دارد؟ خودش راه و چاه را نشان مي دهد:

بيا زندگي را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم.

سهراب در سنت «دم غنيمت شمردن» دست برده است. هم در شيوه ي بيان آن و هم در آرمانش. البته فرصت طلبي اش را نگه داشته است، براي اين كه وقتي مي گويد بيا زندگي را بدزديم، يعني بيا از فرصت هاي موجود استفاده كنيم،  خودم باشم و خودت؛ ولي اين با هم بودن و ديدار براي اين نيست كه بگويد: «ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم!» ممكن است كه منظور حافظ از همبوسه(!) و همخوابه(!)  همان همسفر بوده باشد، ولي  منظور سهراب از همسفر، به هيچ وجه همخوابه نيست. پس اين عشقي كه از آن صحبت مي كند و اين با هم بودن براي چيست؟

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.

بيا زودتر چيزها را ببينيم.

ببين، عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي كنند.

وقتي كه سهراب مي گويد «بيا با هم» كاري را انجام بدهيم منظورش اين است كه بيا با من باش و به من كمك كن تا من اين كار را انجام بدهم.  يعني بيا با من يكي بشو! اگر عشق با سهراب باشد مي تواند حالت سنگ را بفهمد. كوچه هاي بدون درك كوچه هاي بدون عشق بودند.

چرا سهراب مي خواهد سنگ شناسي كند؟ ارزش هر چيزي به تلاشي است كه براي فهميدن آن مي شود. بعضي ها فكر مي كنند كه سنگ را براي زدن سگ آفريده اند. اين چيزي را كه براي بسياري بي ارزش است و هر چيز بي ارزشي را ريگ بيابان مي نامند، سهراب تبديل به يك موضوع درسي مي كند. سنگ حالتي دارد كه مي خواهد آن را بفهمد، براي او مانند آدمي است كه بايد حالش را پرسيد. در ادامه ي شعر سهراب از شقايقي صحبت مي كند كه در بيابان در پشت سنگي بود و وقتي كه سهراب سردش بود، اجاق شقايق او را گرم كرد.  در اشعار سهراب خيلي ها دنبال شقايق مي گردند، امّا سهراب از شقايق كه مي گويد، سنگ را هم مي بيند. شايد دركِ حالت سنگ به او بگويد كه چرا شقايق پشتِ سنگ قرار گرفته بود. (اين موضوعي است كه جاي بحث اش در چند خط ديگر است.)

  پيش از اين، غصه ي عشاق اين بود كه وقت تنگ است و موانع بر سر راه وصال زياد، و چندان خوب نيست كه عشاق جوان مانند عشاق ِ گابريل گارسيا ماركز در«عشق سالهاي وبا» وقتي به هم برسند كه ديگر پير و از كار افتاده شده اند. دلمشغولي سهراب اين نيست؛ همان طوري كه ساعتش مثل بقيه ي ساعت ها نيست. ساعتِ او  زمان را جور ديگري مي سنجد و طور ديگري نشان مي دهد. حوض ممكن است از نظر گردي شبيه ساعت هاي معمولي باشد، ولي سهراب با يكي دانستن  فواره و عقربه ي ساعت ازيك استعاره ي بعيد استفاده مي كند. چون از فواره، آب به صورت چند رشته يا شاخه خارج مي شود، او هر كدام را عقربكي مي داند. اين عقربك ها كه شدّت فورانشان يكي است چگونه زمان را نشان مي دهند؟ اين عقربه ها براي نشان دادن زمان، به جاي عدد از گردي استفاده مي كنند. فواره هاي پُر فشار مانند جوانهايي هستند  كه جوري زندگي مي كنند انگار كه  زمان وجود ندارد و اصلاً نمي توانند زمان را نشان بدهند. اين عقربكها ابتدا مثل جوانها هستند و وقتي آبِ  پر فشار را بيرون مي ريزند نمي توانند با تلاطم  موج هاي تو در تويشان زمان را نشان بدهند. آدم زمان از دستش در مي رود.(پاي حوضي بنشينيد و با بازي كردن با شير فواره ي آب، آن چه را كه سهراب مي خواهد بگويد، ببينيد.) بعد، كم كم از فشار جريان آب كاسته  مي شود و فواره با رشته هاي كم آب تر و كم مايه تري بالا مي رود.  با وجود اين، هنوز هم هر چه فواره بلندتر باشد قطراتي كه پايين مي آيند امواجي را مي سازند كه به شكل دايره هايي در سطح آب ظاهر مي شوند. اين امواج هر چه جلوتر بروند دايره ي بزرگ تري را مي سازند. با گذشتِ زمان فواره كوتاه تر مي شود، قطرات توانايي ساختن امواج قوي تر و دايره ي بزرگ تر را از دست مي دهند و كم كم فواره سرنگون مي شود و دايره ها بي جان، و سرانجام محو مي شوند. از دست رفتن دايره يعني از دست رفتن فرصت، يعني مرگ.  ساعت سهراب بر خلاف ساعت ديواري كه حركت يكنواختي دارد و در آن تغيير برجسته اي مشاهده نمي شود، با تغييراتش انگار تغييراتي را كه در تاب و توان آدم با گذشت عمر صورت مي گيرد نشان مي دهد. (فواره اي كه با فشار زياد بالا مي رود مانند جوانان قامتش راست است، در حالي كه هر چه از فشار آب كاسته مي شود، فواره مانند افراد پير قدش خميده تر مي شود.) با نگاه به چنين فواره اي سهراب انگار بي رمق شدن تدريجي خودش و از دست دادن فرصت را دارد مي بيند. دلش مي خواهد كه مخاطبش نيز از زمان چنين دركي داشته باشد.  او نگران است كه زمان از دست برود و او آن چه را كه بايد نديده و نفهميده باشد. انگار مخاطب سهراب درك و نگاهِ سهراب را مي سازد. اگر او نباشد سهراب نه درست مي بيند و نه درست مي فهمد. سهراب مي خواهد نگاهش را عوض مي كند. مي خواهد همه چيز را زودتر و بهتر ببيند. مي خواهد از حالت سنگ چيزي بفهمد. غير از سهراب كدام شاعري سراغ سنگ رفت تا حالش را بپرسد؟ (فيلم «درسو اوزالا» را شايد ديده باشيد. «درسو اوزالا» پيرمردي بود كه تك و تنها در جنگل زندگي مي كرد. در زمان جنگ، ارتشي ها پايشان به جنگل باز شد و فرمانده گروهي كه به آنجا عازم شده بود براي اينكه اين پيرمرد در امان باشد او را با اصرار از جنگل دور كرد و به محل اقامت خودشان برد. پيرمرد بدجوري دلبسته و وابسته ي طبيعت بود. طبيعت براي او زنده بود. مي گفت: «كاپيتان! ماه شخصيت بزرگي است. باد شخصيت بزرگي است. ماه عصباني بشود شما مي ميريد.» پيرمرد زياد نتوانست پيش آنها و دوراز طبيعت دوام بياورد. عشق به جنگل اين نگاه را به آن پيرمرد داده بود. سهراب چنين عشق و نگاهي را مي خواهد.)

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام.

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

از اين دو مصرع من اين گونه استنباط مي كنم كه سهراب عشق را دارد، همان جوري كه ما داريم، فقط حرفش را. اين ما را راضي مي كند، ولي سهراب نمي خواهد خودش را گول بزند. سهراب خودش را صفحه ي خاموش و در نتيجه سفيدي  مي بيند كه روي سطر آن هيچ واژه اي نوشته نشده است. براي اين كه در وجودِ سرد و بي عشق ِ سهراب اين واژه ها يخ زده اند. گرماي عشق بايد سهراب را از خاموشي دربياورد. (سهراب مانند خودكاري است كه در سرما جوهرش پايين نمي آيد. در مناطق سرد سير دانش آموزان در زمستان عادت دارند كه خودكارشان را مدّتي با مالش با كفِ دستهايشان و يا با «ها» كردن به نُك آن گرم كنند تا به قول خودشان خودكار راه بيفتد.) سهراب هم بايد همين طوري راه بيفتد. جرم نوراني عشق در كف دست سهراب بايد ذوب شود تا عشق خودش را نشان بدهد. عشق بايد سهراب را گرم كند تا از سرماي سكوت و خاموشي بيرون بيايد و كاري كند كه واژه ها، بي صدا مانند رويش سبزينه ي آن گياه، روي كاغذ رشد كنند.  سهراب مي خواهد كه عشق حقيقي بيايد و آن عشقي را كه  وزن و شكل دارد  و جامد و منجمد است ذوب كند تا همه چيز و حتي عشق خالص و بي واسطه ي واژه و عادت خودش باشد. تركيب «جرم نوراني» حسّاميزي ديگري است كه به سهراب كمك مي كند تا با كمترين واژه انديشه ي خود را بيان كند.

مرا گرم كن

(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،

اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

سهراب وضعيت  كنوني اش، يعني تنهايي و سكوت، را با زماني كه مي خواست زير باران تندي خودش را گرم كند يكي مي بيند. سهراب در آن سرما دلبسته ي شقايقي شده بود كه سُرخي آن مثل شعله ي يك اجاق گرمش مي كرد.   سهراب از عشق چنين توقعي دارد.  حكايتي كه سهراب نقل مي كند، تمثيلي است كه در آن عشق، اجاق شقايق است و باران تند و سرما كه سهراب را اذيت مي كند همان سكوت و تنهايي اش است.  باران و سرما واقعي اند، ولي كسي نمي پذيرد كه آدمي كنار شقايق بايستد و  با خيال خودش را گرم كند. سكوت و تنهايي عوارض ناشي از پديده هاي واقعي اند. سهراب مي خواهد با گرماي خيالي عشق بر سرماي سكوت و تنهايي غلبه كند. در اين تمثيل سنگ چه كاره است؟ خودِ سهراب هم دلش مي خواست كه از حالت سنگ چيزي بفهمد. سنگ چه حال و حالتي دارد كه  سهراب را به فكر واداشته است؟ شايد براي اين كه سنگ جمع اضداد است. براي شقايق هم مانع است و هم مدافع. نمي گذارد شقايق ديده شود، و نمي گذارد شقايق لگدمال شود. اگر باران تند و سرما نبود سهراب پشت سنگ را نگاه نمي كرد، زير پايش را هم نگاه نمي كرد.  اگر سكوت و تنهايي سهراب را رنج نمي داد به عشق پناه نمي برد، و عشق بايد خودش را از او در عصري كه كسي عشق را نمي فهمد پنهان مي كرد. سهراب مي گويد كه دنياي بدون عشق چه شكلي است و خودش هم در آن چه حال و روزي دارد:

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.

من از سطح سيماني قرن مي ترسم.

بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.

سهراب همان هواي ابري و باران تندي را كه در بيابان داشت، حالا در آبادي  دارد تجربه مي كند. تاريكي مثل سكوت و مثل سنگ، هم خوب است و هم خوب نيست. براي همين مردد است كه آيا با روشن كردن كبريتي به روشنايي برسد يا نرسد.  مي ترسد در روشنايي  چيزي را ببيند كه  او را سردتر كند. سرد شدن و  كبريتِ روشن در كنار هم  تناقضي را كه درحالت  سنگ  و سكوت ديديم تكرار مي كند. روشنايي هم خوب است و هم بد.  بد است براي اين كه  سهراب مجبور مي شود سطح سيماني، خشن، و مادّي اين قرن و شهرهايي را ببيند كه در آنها آسفالت جاي خاك حاصلخيزي را گرفته است كه پيش از اين مدام در آن گياه مي روييد و مراتعي را بوجود مي آورد كه محل چراي انواع و اقسام چرندگان بود، ولي  حالا زمين بي حاصلي شده است كه جرثقيل ها به جاي چرندگان در آن مي گردند. (سهراب سپهري براي رعايت وزن به جاي سياه شان از «سياشان» استفاده مي كند كه ناهمگوني آن با واژه هاي ديگر اين شعر كاملاً مشخص است. اين را مي توانيم به حسابِ ترس او بگذاريم!  )

مرا بازكن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.

سهراب مي خواهد بگويد در زماني كه سيمان و آهن و پولاد دارند جاي گل و گياه و باغ را مي گيرند و كسي آنها را تحويل نمي گيرد، بگذار گلابي در سبدِ وجودِ من و در شعر من بيفتد. آيا در اينجا و در اين جمله يا متن، كلمه اي ديگر و يا نام ميوه اي ديگر مي توانست جاي «گلابي» بيايد؟ به نظر من كلمه ي «گلابي» چون هم «گُل» در آن است و هم «آب» و هم «گلاب» و هم «گلابي» به تنهايي  براي خودش يك طبيعت و يك باغ كامل است. حتي «گِل» هم دارد!!! در ضمن، اگر به جاي اين كه با ديدنش دهانمان آب بيفتد، چشممان باز شود، مي بينيم كه براي خودش گلي است همتاي گل ياسي كه در ادامه ي شعر مي آيد. سهراب هبوط گلابي را در اين دوران در تقابل با معراج پولاد قرار مي دهد. منظور او از معراج پولاد، رفتن سفينه ها به فضا و سفر انسان به ماه است. مردم واژه ي «معراج» را بيش تر در ارتباط با معراج رسول اكرم(ص) شنيده اند و مي دانند كه اين عروج آسماني، غايتي روحاني داشته است. نگاه سهراب هم غير از اين نيست. معراج پولاد درست ضدّ معراج حضرت محمد(ص) است، براي اين كه اعتلايي در آن نيست. معراج السّعادة جايش را داده است به معراج النّكبة ! (در چراگاه رسالت جرثقيل ها دارند مي چرند!) سهراب مي خواهد بگويد كه وقتي اميال مادي به اوج خود برسند، توجه روحاني نسبت به گلابي اُفول مي كند و باعث هبوط و سقوط آن مي شود. سهراب مي خواهد گلابي اش را بردارد و به باغ و دنياي خودش برود، به همين خاطر مي خواهد دوباره بخوابد!

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.

سهرابي كه پيش از اين از مخاطبش  خواسته بود صدايش بزند و بيدار و هوشيارش كند، حالا از او مي خواهد او را خواب كند. او با عشق مي خواهد چشمانش را به روي اين دنيا ببندد و در دنياي ديگري آنها را باز كند. ( بعضي ها مي گويند شعرا وجوه اشتراك زيادي با ديوانه ها دارند. ولي سهراب در اين شعر شباهت زيادي به كودكان دارد. سهراب آگاهانه يا ناخودآگاه ، بخشي از وجود خودش را به صورت كودكي مي بيند كه در ادامه ي شعر چرخ زره پوش از روي رؤيايش گذر مي كند.) دو خصوصيتي كه اغلب در كودكان ديده مي شود، يكي ترسيدن و ديگري خوابيدن با لالايي يك نفر بزرگ تر، در اين بخش در سهراب ديده مي شود. خصوصيات ديگري مانند  حساسيت بيش از حد در تماس با ديگران و معصوميت در بيان را در همه ي آثارش مي توانيم پيدا كنيم. حساس بودن باعث شده است كه تفاوت شاخه و فلز را در شب درك كند. شاخه همان زندگي و لطافتِ باغ را دارد، و فلزات در برخورد و اصطكاك با هم و نيز با انسان خشونت و مرگ را كه در بمب ها و در زره پوش است نشان مي دهند. تصاوير متفاوتي از آنچه كه سهراب مي گويد در ذهن  يك خواننده ممكن است شكل بگيرد. سهراب كه  مي توانست بسياري از افكارش را نقاشي كند در مواردي كه  فكري پيچيده تر در ذهنش بود به شعر روي مي آورد؛ با اين زبان، هم او و هم خوانندگانش  مي توانند  نقاشي ها و تصاوير بيش تري را در ذهن ترسيم كنند. سهراب مي خواهد از دنياي فولادي و از اصطكاك با فلزات فرار كند و بخوابد، ولي تا كِي؟ خودش مي گويد:

اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار خواهم شد.

سلطه ي فلزات و اصطكاكِ اعصاب خُرد كن ِ آنها باعث مي شود كه روز هم براي آدم عين شب باشد. وقتي روز، روز نيست و شب، شب نيست، پس خوابي كه از آن حرف مي زند هم  خواب نيست. رفتن به عوالم و به باغي است كه فرد در ذهن خود ساخته است تا از فولاد خلاص شود و به گلابي برسد. «آمدن ِ كاشف معدن صبح» كنايه از طلوع خورشيد است.  چه خورشيدي؟ با حرف ها و محاسبات قبلي ما، پس خورشيد هم نبايد همين خورشيد باشد. سهراب «گل ياس» را هم به خورشيد تشبيه مي كند. «گل ياس» مانند خورشيدي كه از پشت كوه بالا مي آيد از پشت ِ انگشتان ِ عشق طلوع مي كند. (سهراب عمداً از حرف اضافه ي «پشت»استفاده مي كند تا تجسم   تشبيه انگشتان به كوه راحت تر باشد.) سهراب وقتي به اين دنيا برمي گردد كه  گل ياس و نور جاي فلزات و تاريكي را گرفته باشد. به جاي معدني كه تاريك است و از آن فلز بيرون مي آيد، سهراب معدني مي خواهد كه خورشيد باشد و از آن صبح و نور و گل ياس بيرون بيايد. سهراب مي خواهد همان باغي را كه در درونش دارد و به آن پناه مي برد و شعرش را مي نويسد، در بيرون هم ببيند. سهراب نمي خواهد درباره ي چيزي غير از اينها بنويسد.

و آن وقت

حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد.

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.

در آن گيروداري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي كودك گذر داشت

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.

بگودر بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

از طرز حرف زدن سهراب مي شود به اين نتيجه رسيد كه او خوابِ خواب نيست. اتفاقاً، از بعضي جهات از مخاطبش بيدارتر است. حالا مي گويم  چرا! چون سهراب خودش حرف در دهان ِ او مي گذارد. سهراب مي توانست به جاي مشخص كردن حوادثي كه پيش از بيداري اش اتفاق مي افتد، به طور كلي از او بخواهد كه هر چه شده است را برايش بگويد. ولي سهراب مشخص مي كند كه چه حوادثي رخ خواهد داد. مي داند كه جنگ مي شود، افرادي عزادار مي شوند، تعدادي از مرغابي ها از بين مي روند . «پريدن مرغابي ها» در هماهنگي با تصاوير منفي ديگري كه ارائه مي دهد بايد منفي تلقي شود. (مانند پريدن مگس از سر انگشت طبيعت كه سهراب در شعري ديگر از آن مي گويد. «و نخواهيم مگس از سر ِ انگشتِ طبيعت بپرد.») بنابراين، سهراب يك گام حالا جلو مي افتد، چون هم مي داند كه در اين دنيا با اين اوضاع و احوال چه خبر است، و هم با عشق زودتر به باغي مي رسد كه از اين دنيا بهتر است. خوابيدن او به دليل ناآگاهي و بي تفاوتي اش نيست. خوابِ او همين سرودهايي است كه در ستايش باغ مي نويسد. (بعضي از سياسي كارها وقتي كه اشعار سهراب را مي خواندند مي گفتند كه انگار اين شاعر خواب است و در اين عالم نيست. دنيا را آب ببرد، او را خواب مي برد.) سهراب با رندي خاصي و بدون شعاربازي و شعارنويسي ويژه ي شاعران سياسي سُرا،  نشان مي دهد كه همه چيز را مي داند و حتي مي گويد كه دلش مي خواهد  چه چيزي باشد و چه چيزي نباشد. سهراب مي داند كه مرغابي و كودك و قناري قربانيان وضع موجود در دنيا هستند. سهراب از جنگ و گونه هاي تر مي گويد. از رؤياي كودكِ معصومي  مي گويد كه زير چرخهاي زره پوش كه از جنس پولاد ي است  كه ديگر معصوم نيست له مي شود. اين رؤيا چه يك اسباب بازي ساده باشد و يا يك آينده ي پيچيده، هيچ فرقي نمي كند. سهراب مي بيند كه آدمي كه دَم از احساس مي زند براي آسايش ِ خودش، يك قناري را در قفس انداخته تا به آوازش گوش بدهد. قناري  براي دل خودش آواز مي خواند، ولي آوازش همان نخي مي شود كه پايش را به آسايش كسي مي بندد كه او را در قفس به  بند كشيده است. سهراب با حسّاميزي زيبايي، تصوير تلخي را از زندگي قناري در شعرش نشان مي دهد. (همان تصوير و داستان ِ « گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست!»)  آواز قناري نخ ِ اسارتش است، و زرد بودن ِ اين آواز براي اين است كه آن آدم راحت طلب براي اين كه از آواز اين قناري زرد  توأم با نگاه به رنگ و روي زيبايش لذّت ببرد، و در ضمن حواسش باشد كه درنرود چشم از او بر نمي دارد و «تو نخ اش است!»

 سهراب از مرغابي و كودك و قناري كه موجوداتِ زنده اند، يكدفعه مي رود سراغ اجناس و باروت و نان كه فاقدِ حياتند. اگر چه به نظر مي رسد سهراب با استفاده از صفت معصوم پنداشته است كه اجناس، اشخاص هستند، ولي منظور اصلي اش اين است كه اين كالاهايي كه در بندر تخليه مي شوند خودبه خود بد نيستند، حتي اگر در ميانشان باروت باشد! شيوه ي به كار گرفتن آنها در زندگي است كه باعث مي شود معصوميت آنها از دست برود. تركيبِ «موسيقي مثبت بوي باروت» حسّاميزي ديگري است كه با آن سهراب نشان مي دهد كه باروتي كه مي تواند خوب باشد و كاربرد مثبتِ آن مانند بويش بي خطر است، عاقبت، موسيقي ِبوي آن به موسيقي انفجارات مهيبي ختم مي شود. انگار علم و باروت مقصرند و انسان بي تقصير و معصوم!  سهراب  بعد از اين كه  نشان مي دهد كه دلش مي خواهد علم  براي باروت كاربردهاي بهتري پيدا كند، نگاهش را متوجه مذهب مي كند.

آيا خوب است كه صاحبان يا مدعيان رسالت «طعم  مجهول نان» را درك كنند؟ هر كسي هر چيزي را درك كند خوب است. عدم وجود درك باعث شده است كه سهراب در كوچه اي كه طعم تصنيف را درك نمي كند تنها باشد. خودش مي خواهد حتي حالتِ سنگ را درك كند. در رسالتِ رسولان راستين طعم ِ هيچ چيز مجهول نيست، چطور شد كه براي  رسالت در عصر پولاد «طعم ِ نان»  مجهول شد.  سهراب مي گويد هر وقت كه معلوم شد بيدارم كنيد. چون تصويري كه سهراب از اجناس معصوم  و از موسيقي مثبت بوي باروت نشان مي دهد  مثبت است، پس بايد «درك طعم مجهول نان» را هم مثبت دانست. سهراب با اين سه جمله ي آخر، مي خواهد بداند كه آيا تغيير مثبتي رخ داده است  تا او بيدار شود. اگر بيدار شود چه كار مي كند؟ خودش مي گويد:

و آن وقت من، مثل ايماني از «استوا» گرم،

 تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

و آن وقت، چون دنيا شكل مثبتي مي گيرد، همان عشق كه باعث دلگرمي او بود حالا در زير تابش ِ خورشيد ِ استوايي به  اوج گرمايش مي رسد وسهراب را كه ترسو و مردد بود به ايمان مي رساند.  واژه ي  «ايمان» را سهراب به طرز مبهمي در جمله اش مي آورد كه از يك سو مي شود گفت سهراب خودش را به چنين ايماني تشبيه كرده است و از سوي ديگر مخاطبش را. ولي چون پيش از اين گفته بودم كه عاشق و عشق و معشوقه در اوج  يكي مي شوند، پس هيچ فرقي نمي كند. اگر سهراب  تا آخرين حدّ ممكن  يعني تا حدّ يك معراج گرم شود، درواقع به ايماني كه نياز داشت تا از ترس و تنهايي و سكوت در بيايد مي رسد. (ايمان به معني در امان بودن هم هست.) بنابراين عشق در اوج و معراجش در ايمان نمود پيدا مي كند. با عشق شايد تصور باغ  به جاي اين دنياي ترس و ترديد و خشونت و قتل و حبس و عزا خيالي به نظر مي رسيد؛ ولي عاشقي كه به ايمان مي رسد، شكّ نمي كند كه چنين باغي وجود دارد و به آن مي رسد. عشق  سرآغاز رسيدن به اين ايمان و اين باغ است، به همين خاطر سهراب آن را همچون گلي مانند شقايق در سرآغاز آن باغ خواهد نشانيد.

در پايان، مي خواهم ادعا كنم كه سهراب با اين شعر تلاش كرده است كه روزگار ِ خودش و شعرش را در اين دنيا و در اين عصر خاموش نشان بدهد، و با ارائه ي تصاويري از خودش،  شعرش،  باغش و دنيايش  نشان بدهد كه او به جرم سخن گفتن از چيزي تنها گذاشته اند كه روزي تحقق پيدا خواهد كرد، همان طوري كه حالا در شعرش و با شعرش تحقق پيدا كرده است. گويا سهراب همان حرفي را مي خواهد بزند كه خسرو گلسرخي در دفاع از خودش و هدفش در «شعر بي نام» گفته بود؛ و چقدر اسم شعرش جالب است: «شعر بي نام» براي اين كه هم به گمنام بودن شعرش اشاره اي دارد و هم به گمنام بودن ِ خودش، چون مي گويد:

اين عابران خوب و ستم بر

نام تو را، اين عابران ژنده نمي دانند...

حيف است همه ي اين شعر را اينجا ننويسم،  و حيف است شما، همه ي اين متن خسته كننده ي مرا خوانده باشيد و اين شعر را به عنوان معذرت خواهي و  خسته نباشيدي از طرفِ من قبول نكنيد:

شعر بي نام

از خسرو گلسرخي

 

بر سينه ات نشست

 زخم عميق و كاري دشمن

امّا،

           اي سرو ايستاده نيفتادي

اين رسم توست كه ايستاده بميري.

در تو ترانه هاي خنجر و خون

                   در تو پرندگان مهاجر

                                  در تو سرود فتح

اين گونه چشمهاي تو روشن

هرگز نبوده است.

با خون تو،

              ميدان توپخانه

                           در خشم خلق

                                        بيدار مي شود.

مردم، زان سوي توپخانه، بدين سوي

سرريز مي كنند.

نان و گرسنگي،

                   به تساوي تقسيم مي شود.

اي سرو ايستاده!

                      اين مرگ توست كه مي سازد.

دشمن ديوار مي كشد

اين عابران خوب و ستم بر

نام تو را، اين عابران ژنده نمي دانند

و اين دريغ هست، امّا

                          روزي كه خلق بداند

هر قطره خون تو محراب مي شود

اين خلق،

                نام بزرگ تو را

                در هر سرود ميهني اش

آواز مي دهد

نام تو پرچم ايران

خزر به نام تو زنده است.

 

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری(22) ندای آغاز

 

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری(22) ندای آغاز

 

ندای آغاز

 

کفش هایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آشمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم.

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

 

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای نایاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

 

چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج

(مثلاً شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

 

باید امشب بروم.

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هایم کو؟

 

از این دو خط پایانی شعر که بررسی شعر را آغاز کنیم می رسیم به دوخط آغازین شعر و بعد می فهمیم که در این چرخه خط سوم به چه معناست. «ندای آغاز» نشان نمی دهد که آغازی در کار باشد. سهراب این ندا را بارها شنیده است؛ در حقیقت، باید گفت که او این ندا را همواره می شنود و دلش می خواهد به سمت آن و رو به آن وسعت بی واژه که همواره او را می خواند برود. «ندای آغاز» آغاز یک ندا نیست بلکه، به ظاهر، آغاز پاسخ عملی سهراب به تکرار آن ندا در «امشب» است.

صدایی که سهراب را صدا می زند آشناست. معلوم می شود که فقط «امشب» نیست که نام او را صدا می زند.

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

آشنایی هوا با تن برگ برای این است که برگ مانند دستی همیشه هوا را در کف اش دارد. هرگز تن برگ نمی تواند از هوا جدا باشد؛ هستی اش به آن وابسته است. در این تناسب، «هوا» آن «صدا»یی است که سهراب می شنود، و خود سهراب آن برگ است. همان طور که هوا همیشه تا هنگامی که برگ سبز و زنده است با اوست، این «صدا» نیز همیشه وجود دارد. اگر شنیده نمی شود، ایراد از هوش و گوش و حواس گیرنده است که به چیز دیگری مشغول است. مثلاً به چه چیز؟ برای من جالب است که سهراب پس از مثالی که از هوا و تن برگ می زند، درجا حواس اش پیش مادرش می رود. پیش از این، در «صدای پای آب» مادرش را به گونه ای به برگ و چیزی بهتر از برگ تشبیه کرده و گفته بود:

مادری دارم، بهتر از برگ درخت.

این یعنی مادری دارم بهتر از خودم. پس باید رضایت او را مقدم بر «تن برگ» یا جسم خودم بدانم. دلبستگی ها و احساس تعهدهای این چنینی پای مسافر را گاهی سست می کند. حتی منوچهر و پروانه- برادر بزرگ و خواهر کوچک سهراب- که در خواب اند مانند آن دوستانی اند که بهتر از آب روان اند ولی سفر که پیش بیاید مسافر خودش مانند آب روان می شود. چون مادر و منوچهر و پروانه و دیگران که آدم به نوعی بهشان وابسته است در خواب هستند سهراب می تواند صدایی که او را می خواند روشن تر بشنود. آن نسیمی که از جانب سبز پتو او را بیدار نگه می دارد همین هوا به لطیف ترین و دلپذیرترین حالت اش است. سهراب، دوباره هوس هجرت به سرش می زند. شاید این استدلال های من نوعی آسمان و ریسمان بافی به نظر برسد، ولی اگر به سهرابی ورای همین چند خطّ «ندای آغاز» برای درک همین چند خط فکر کنیم باید به چیزهای دیگری که در وجود سهراب بود نیز بپردازیم. ندایی که سهراب همواره می شنید، صدایی است که در اوقات دیگر زندگی و نیز هنگامی که اشعار دیگرش را می سرود می شنید. شاید برای ما این صدا و کفش و تاریکی و ... نمادهایی باشند که از معنی و کارکرد اصلی شان در زندگی ما فاصله گرفته اند، ولی برای سهراب آنها همان قدر واقعی هستند که مادر و منوچهر و پروانه و ... برایش واقعی هستند. سهراب از چیزهایی می گوید که واقعاً وجود دارند؛ پس، برای او این ندا نیز واقعاً وجود دارد. توهم نیست.

 

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه ی شهر.

همان طور که در ابتدای این بررسی گفته ام درست است که نام این شعر «ندای آغاز» است، ولی این امر ثابت نمی کند که آغازی آن گونه که سهراب در نظر دارد در پیش باشد. واکنش عملی سهراب پس از شنیدن دوباره ی این ندا در پایان شعر مشخص نیست؛ دست کم فعلاً از دید ما پاسخ عملی سهراب معلوم نیست. او همچنان به دنبال کفش هایش است تا دنباله ی ندا را بگیرد و برود.

سؤال سهراب که «کفش هایم کو؟» سؤال آدم شلخته ای نیست که نمی داند کفش هایش را کجا گذاشته است. کسانی که گفته اند «کفش» نشانه ی سفر است و این سفر نیز سفری عرفانی است بد نگفته اند، اما من می خواهم خودِ این سؤال را در متنی ساده تر و آشناتر معنی کنم. در حال حاضر سه توجیه برای پرسش «کفش هایم کو» در نظرم است و به هیچ وجه به این فکر نمی کنم که سهراب که خیلی اهل رفت و آمد و سفر است نمی داند کفش هایش را کجا گذاشته است. توجیه نخست این است که سفری که سهراب پیش رو دارد نیازمند کفش هایی متفاوت تر از کفش سفر های عادّی است؛ و چنین کفش هایی آن قدر دم دست نیستند که هر کسی بداند مال او کجاست و کی به او می رسد یا او به آنها می رسد. این پرسش نشان می دهد که او ندای دعوت را شنیده است امّا هنوز نمی داند چه طور باید راهی شود.  توجیه دوم این است که کفش ها به خودی خود مهم نیستند. اجازه ای که آنها را پیش پاهایش جفت خواهد کرد مهم است. با مثالی این مورد دوم را برایتان روشن تر می کنم. دیده اید گاهی مثلاً مادر بزرگی به دیدار نوه هایش می رود و هنگامی که می خواهد به خانه اش برگردد این نوه های شیطان که نمی خواهند او برود چادرش را یک جا پنهان می کنند و کفش هایش را جای دیگر. دلشان نمی خواهد او برود. اجازه نمی دهند که برود. کفش های سهراب این چنین به ظاهر در اختیار دیگران است. مادر، منوچهر و پروانه و همه ی مردم شهر مخاطب سؤال «کفش هایم کو» نیستند چون خوابیده اند.  این حقیقت ما را به توجیه سوم برای پرسش «کفش هایم کو» می رساند. این پرسش می تواند بهانه ای برای نرفتن و ماندن باشد. «امشب» درست مانند شب های دیگر سهراب خود را در حرف دچار «باید»ی می کند که در عمل برایش به دلایلی امکان پذیر نیست. سهراب آن قدر که در ذهن و شعر خود به راحتی از دیگران دل می کند، در عمل نمی تواند از این مادر و منوچهر و پروانه و همه ی مردم شهر دل بکند و جدا شود. این «ندا» به خودی خود کسی را با خود نمی برد .گرنه تا به حال سهراب را با خود برده بود. او باید آمادگی کامل برای رفتن را داشته باشد.

شاید افراد دیگری هم باشند که چنین «ندا»یی را می شنوند و می خواهند پی اش بروند. سهراب تنها از حال خودش خبر دارد.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

«ثانیه ها» در واقع ثانیه ها و لحظات عمر همه ی انسان ها و در این مورد خاص خود سهراب است. شب خرداد کاری به کار آنهایی که خفته اند ندارد، و چون آنهایی هم که خفته اند کاری به کار او ندارند در گذشت آن مرثیه ای حس نمی کنند. این سهراب است که حس می کند که این ثانیه ها اگر همین جا بماند و در پی آن ندا نرود برایش مرثیه وار خواهد گذشت. سهراب با دیگران فرق دارد چون بیدار است. «خواب» نوعی آلودگی است. نسیم خنک شب خرداد می آید و آن را می روبد. جان آدم را پاک می کند. وقتی پاک شد بوی هجرت را حس می کند:

 

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

سهراب بر خلاف دیگران به این فکر نمی کند که بالش پر زیر سرش چه قدر برای خوابی آرام و خوش نرم و مناسب است. او به پرهای آن می اندیشد و به به یاد چلچله هایی که عاشق پرواز بوده اند به یاد هجرت می افتد. فعلاً او در بیداری اش دچار نوعی هجرت است، از دیگران فاصله گرفته است. این فاصله همیشه به اندازه ی شوق مهاجرت بین او و دیگران بوده است. حالا هم شاید نتواند در عمل مهاجرت کند. او می داند که فردا چگونه آغاز می شود؛ درست مانند فردای شب های دیگری مانند «امشب» که می خواست از پی این ندا برود و نرفت:

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

هجرت در طبیعت چه قدر آسان اتفاق می افتد. «شب خرداد»، «نسیم»، «چلچله ها» و آسمان خیلی ساده مهاجرت می کنند. خواست و عمل شان با هم است یکی است. انسان در خواب و خیال راحت تر مهاجرت می کند. مادر، منوچهر و پروانه و بیش تر مردم شهر در خواب مهاجرت دارند می کنند و سهراب در خیال. سهراب «ندای آغاز» را هر شب می شنود. امشب، فکر می کند که سرانجام تصمیم اش را گرفته است و خواهد رفت، ولی معلوم نیست که این اتفاق بیفتد. فعلاً سهراب خیال رفتن به جایی را در سر دارد که درختان حماسی دارد. او شب های پیش از این نیز این ندا را می شنید، معلوم است همیشه «کفش هایم کو» بهانه ای برای ماندن بوده است.

مهاجرت در ذات طبیعت و زندگی است. طبیعت با این تغییر و تبدیل ها مدام در جابجایی است. «باید»ی که در کلام سهراب است «باید»ی است که در سرشت طبیعت است و او ندایش را می شنود و آثارش را می بیند که می گوید:

باید امشب بروم.

شاید این «باید» و این «رفتن» امشب به طور کامل و در عمل انجام نشود، ولی شکلی از آن در درون سهراب تحقق یافته است.  این «باید» همان قدر روی سهراب تاثیرگذار است که روی انعکاس آسمان در این کاسه ی آب تاثیر داشته است. بدون شک، هجرت آسمان به کاسه ی آب هجرت جسمانی نیست و فقط تصویری از آسمان در کاسه ی آب افتاده است. با این حال، می شود احساس کرد که یکباره آب هم آسمانی شده است، در این روشنایی بخشی از آسمان شده است. سهراب نیز دچار چنین هجرتی شده است. با کفش یا بی کفش فرقی نمی کند، او با این حال و به این حالت همیشه در سفر و مهاجرت است. دیگران این را درک نمی کنند. اگر  هنگامی که همه خواب اند می پرسد «کفش هایم کو» می خواهد آمادگی اش برای هجرت و آغاز آن را اعلام کند؛ نه به دیگران، بلکه به خودش که برای چنین تصمیمی خودش از همه مهم تر است. سهراب در ادامه جوری از زمان گذشته برای جملاتش استفاده می کند انگار در این لحظات یا به قول خودش ثانیه ها رفته است و در جای دیگری است:

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدّی نگرفت.

این حرف ها درد دل های سهراب در توجیه مهاجرتش است. برخی از خوانندگان مهاجرتی را که سهراب از آن حرف می زند چیزی شبیه به آرزوی مرگ می فهمند، در صورتی که، سهراب مرگ را راهی برای فرار از این زندگی نمی بیند. سهراب همین زندگی را با چشمهایی متفاوت می بیند و زیبا می یابد. تنها چیز زشتی که در آن است، در نوع نگاه دیگران است نه در خود زندگی. مرگ هم بخشی از همین زندگی است، و زیبایی های خودش را دارد که برای کسی مثل سهراب قابل درک است. سهراب گرچه در میان خانواده و دیگران است ولی از همه ی آنها با سفری فکری و ذهنی فاصله گرفته و هجرت کرده است. سهراب از نوعی خودکشی شاعرانه و یا عارفانه حرف نمی زند؛ او در پی نوعی «عروج» پیامبرانه است که زمان و اندازه اش تنها به آرزوی خودش بستگی ندارد. شایستگی اش که باشد خود به خود با آن ندا انجام می شود. اختیار همه ی «باید»هایی که انسان ها در زندگی شان به زبان می آورند به دست خودشان نیست. سربازی که در پادگان به فرمانده اش می گوید «من باید امشب به مرخصی بروم و خانواده ام را ببینم و از سلامتی شان مطمئن شوم،» تا فرمانده به او اجازه ندهد به مرخصی نخواهد رفت؛ هر چند «باید»ش را با تأکید زیاد بگوید. «باید» سهراب یک چنین «باید»ی است؛ میزان شوق و نیازش را می رساند، ولی هر چه بیش تر به حرف هایش گوش می کنیم و بیش تر دقت می کنیم متوجه می شویم که اختیارش صد در صد به دست خودش نیست. گاهی، حتی برای یک کوچ کوچک از شهر به روستا باید خواست خود را با خواست و عادت دیگران هماهنگ کند. شاید به همین خاطر است که سراغ کفش هایش را می گیرد، پابرهنه نمی تواند هر کاری را که دلش خواست انجام دهد. سهراب رو ندارد حرف دلش را رو در رو با دیگران به زبان بیاورد. شاید آن «بازترین پنجره» همین شعری باشد که با آن با مردم صحبت کرده است. البته، صداقت در کلام خود پنجره ای باز است. پنجره های دیگر مانند دروغ آنقدرها باز نیستند و هر کسی سعی می کند آنها را به زور تا اندازه ای باز کند که دیگران دروغ هایش را بپذیرند. سهراب از پنجره ی شعرش صادقانه با مردم صحبت می کرد. واکنش اغلب آنها چه بود؟ خیلی ها او را برای حرف ها و افکارش مسخره کرده اند و مسخره می کنند. (از همین شعر «ندای آغاز» چندین پارودی یا تقلید هزل آمیز نوشته شده که در آنها افکار جدی سهراب به بازی گرفته شده است.) حرف های مردم با حرف های سهراب فرق می کند. حرف سهراب حرفی از جنس زمان است.

 

حرفی که از جنس زمان باشد چه طور حرفی است؟ راجع به چیست؟ احتمالاً راجع به مهاجرت است. حرفی است که نشان می دهد دلبستگی به چیزهایی که آدم را متوقف می کند اشتباه است. سهراب نمی گوید آدم باید خودش را با زمانه اش سازگار کند، بلکه می گوید آدم باید با آنچه که از جنس زمان است و پایدار است همراهی کند. اساس کار دنیا بر حرکت استوار است. زمان بُعدی ازابعاد جهان نیست، خودِ جهان است. زمان یعنی جهان، یعنی همین زمین و همین زندگی. کسانی که عاشقانه به آن خیره نشده اند حرف شان حرف دیگری است. کسی که عاشقانه به زمین نگاه نمی کند چه طور به آن نگاه می کند؟ شاید به چشم خریدار برای معامله، نه برای معاشقه. سهراب حتی هنگامی که در میان دیگران ایستاده است به نگاه های متفاوتش در هجرت است.

سهراب از اهمیت چیزهایی می گوید که همیشگی اند. «باغچه» و «زاغچه» گر چه با «چه»ی حقارت به نظر دیگران کوچک جلوه می کنند، برای سهراب به بزرگی و اهمیت زمان و جهان اند. سهراب به زبان خودش چیزی را می گوید که به زیبایی در قرآن مجید ذکر شده است. خداوند متعال در آیه ی پنجاه و هفت سوره ی غافر می فرماید: «آفرینش آسمان و زمین از آفرینش مردم بزرگ تر است، ولی بیش تر مردم نمی دانند.» این از غرور و خودبینی مردم است که چنان به خود می اندیشند که از خودِ جهان و زندگی حقیقی غافل می شوند. حتی ممکن است آدمی با تعصب ها و عادت های مذهبی این چنین از خدا و عظمت آفرینش آسمان و زمین و هر چه در آنهاست غافل شود. سهراب با چنین اندیشه ای بند بعدی اش را می نویسد:

 

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

شاید این غم انگیزترین تصویری باشد که سهراب پیش رویش می بیند؛ به اندازه ای غم انگیز است که می توان حدس زد سرانجام باعث می شود بغض این ابر بترکد و اشک از چشم هایش جاری شود. سهراب از پنجره ی صداقت چیزی را می بیند که دیگران اگر هم ببینند فکرشان کار نمی کند که اندوه موجود در آن را درک و حس کنند. «حوری» که نامش به سهراب می گوید که همین طوری بدون مطالعه ی فقه بهشتی است، بدون درک «زمان» دارد وقت اش را صرف کاری می کند که او را از بهشت حقیقی دور می کند. او اگر به این «کمیاب ترین نارون روی زمین» عاشقانه نگاه کند و آن را مطالعه کند و به آن دل ببندد بهشت حقیقی را درک خواهد کرد. آنگاه واقعاً حوری خواهد شد.  خواهر سهراب در کتاب سهراب، مرغ مهاجر خاطره ای را درباره ی این بند از شعر «ندای آغاز» نقل می کند که برای من از دو نظر مهم است  که بعد از بیان آن نقل قول عرض خواهم کرد.

پریدخت سپهری در کتاب سهراب، مرغ مهاجر در بخش مربوط به خصوصیات اخلاقی سهراب نوشته است:

بچّه های کوچه ای در امیر آباد که سهراب زمانی با خانواده آنجا سکونت داشت، به دیدنش هورا می کشیدند و ابراز شادمانی می کردند. با شنیدن صدای بستنی فروش  دوره گرد، پنجره ی اتاقش را می گشود و از بالا پولی روی بساطش می ریخت و بچّه های کوچه را به میهمانی بستنی فرا می خواند. یکی از این بچّه ها شاید همان «حوری» دختر نابالغ همسایه باشد که زیر کمیاب ترین نارون کوچه گرگم به هوا بازی می کرد:

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

سهراب هنگامی که قطعه ی «ندای آغاز» را سروده بود، با خنده می گفت: «حوری که بالغ نیست.»

 

نکته ی نخستی که می خواهم در مورد این خاطره بگویم این است که شما فردای سهراب را پس از این «امشب» که در «ندای آغاز» از آن گفته است در این خاطره می بینید. سهراب خیلی عادّی در مورد آنچه که با حسّی خاص نوشته بود شوخی می کند، انگار این سهراب آن سهراب نیست. حتی اعتراف می کند آنچه را که در مورد «حوری» نوشته است با «حوری» واقعی جور در نمی آید. ولی از این واقعیت، نکته ی مهم دومی که می خواهم بگویم درمی آید: هنگامی که سهراب آن ندا را می شنود و دست به هجرتی ذهنی و درونی می زند، آنچه را که ورای واقعیت موجود است می بیند و می گوید. فردا که از این حال دربیاید، نه درست مانند مردم، ولی به گونه ای سازگار با شرایط لازم برای زندگی خودش در میان آنها رفتار می کند.   این ندای درون سهراب است که با شناختی که او از عادت های رایج مردم دارد به او می گوید که «حوری» دختر نابالغ همسایه شان وقتی بالغ شود کسی مانند خیلی های دیگر می شود و این نگاه از پنجره ای دیگر به آینده ی حوری است که باعث می شود به اندازه ی یک ابر دلش بگیرد.

سهراب که تا این اندازه دلش از بعضی ها و بعضی کارهایشان گرفته است، افرادی را هم دیده است که رفتاری مناسب تر از «حوری» در برابر بزرگی آسمان و زمین از خود بروز داده اند؛ می گوید:

چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج

(مثلاً شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

 

هنوز چیزها و اتفاقاتی هست که امیدوارکننده است. همه مانند «حوری» نیستند که رفتارشان سهراب را مأیوس و غمگین کند. شاعره ای مانند فروغ جوری غرق تماشای آسمان بی کران بود که شب شد و آسمان با ستاره هایش در چشمانش تخم گذاشت. نه تنها آسمان به چشمانش هجرت کرد، او نیز این چنین به سمت وسعت بی واژه ای رفت که صدایش می کرد. همچنین، در ناحیه ای که کسی مجذوب باغچه ای نمی شود خوب است که هنوز مردی وجود دارد که منتظر طلوع انگور است. آدم می تواند در کنار باغچه ای باشد و با چنین انتظاری به نظر برسد در راه است تا به طلوع انگور برسد. پس، لازم نیست برای هجرت سهراب یا هر کس دیگری فاصله ای جسمانی از جایی که هست بگیرد. کافی است در بند جسم خود و در سطح اجسام دور و برش نماند. سهراب می گوید: 

 

باید امشب بروم.

شاید این حرف حرفِ هر شب اش باشد، و شاید در خیال هر بار بخشی از این راه بی پایان را طی می کند. سهراب دنبال رفتنی است که او را به آن شاعره برساند و با کسی که به طلوع انگور می اندیشد هم مقصد کند. او فقط نمونه هایی از راه و مقصد مناسب را از آنها یاد گرفته است وگرنه خود خوب می داند که هر کسی باید به تنهایی به چنین سفرهایی برود، هر چند که به ظاهر عدّه ای در کنار و همراه او باشند. می گوید:

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

 

درست است که سهراب می گوید باید چمدانی را بردارد که به اندازه ی پیراهن تنهایی اش جا دارد، ولی، در واقع، به ما می فهماند که چنین سفری نیاز به چمدان ندارد. حتی وجود پیراهن هم در آن لازم نیست. همه ی حرفش برای این است که نشان بدهد چنین سفری را هر کسی تنها و بی دیگران می رود. آدم در جایی که درختان حماسی دارد نیازی به چمدان و پیراهن معمولی ندارد. وجود خودش و همه چیزش حماسی می شود. جایی که غیرقابل وصف است همه چیزش غیرقابل وصف است. حتی آدمی که آنجاست غیرقابل وصف می شود. به همین خاطر است که در هر مرحله از این سفر وقتی آدم وصف حال خودش را فهمید می فهمد که آنجا دیگر جای ماندن نیست. همیشه وسعت بی واژه ای هست که او را به سمت خود می کشاند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هایم کو؟

آن «یک نفر» که هر از گاهی چند سهراب را صدا می زند تا بداند آنجا دیگر جای ماندن نیست هماهنگ با ندای درون خود سهراب او را صدا می زند. اوّل از همه خودِ اوست که در هر منزلی پس از حسّی که آنجا را برایش عادّی می کند متوجه می شود باید از عادّت ها فاصله بگیرد و به سمتی برود که هر چیزی برایش تازگی داشته باشد و هر بار برای شناخت هستی و همه چیز آن از حدّ واژه های رایج فرهنگنامه ای بگذرد. آن وسعت بی واژه همه جا با ماست، ما از آن دوریم. شاید سهراب هر شب تا آنجا می رود و روز که می شود می بیند برگشته است، جوری که انگار هنوز نرفته است و می گوید باید «امشب» بروم.

 

 

 

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری (21) از سبز به سبز

 

بررسی اشعار کتاب حجم سبز سهراب سپهری (21) از سبز به سبز

از سبز به سبز

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

 

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

 

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های قدیم

به طلایی هایی، که به دیدار اساطیر تماشا کردیم.

 

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته ی نورس مرگ، آب را معنی کردم.

 

بعضی ها بعضی از خطوط این شعر را خیلی ضعیف و در سطحی پایین تر از شعرهای برجسته ی سهراب دانسته اند. شاید برای بعضی ها جمله ای مانند «من در این تاریکی، فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد» خیلی جلف یا مبتذل جلوه کند، ولی برای کسی که زبان سهراب را خوب می فهمد و سبک اش را می شناسد و این حرف و تصویر را به بقیه ی حرف ها و تصاویر این شعر پیوند می زند حرف بی ربطی که مبتدل جلوه کند وجود ندارد. خود سهراب که برای هر یک از نقاشی هایش از پیش طرحی را مد نظر داشت و رسم می کرد، بدون تردید برای هر شعرش نیز طرحی داشت که بر اساس آن واژه ها و تصاویر و جملاتش را انتخاب می کرد و در کنار هم می گذاشت. تلاش من در بررسی شعر «از سبز به سبز» این است که نشان دهم تا چه اندازه جملات و تصاویر عجیب آن در همراهی با هم معنی دار است و چه طور  همین معنی داری در کنار روند آشنایی زدایی شان معرف سبک خاصی است که در آثار دیگر سهراب نیز دیده می شود. اگر سهراب چنین شعری را نگه داشت و منتشر کرد، یعنی چیزی در آن بود که او را راضی می کرد وگرنه سهراب چند هشت کتاب از نوشته هایش را پاره کرد و دور ریخت تا به چنین شعری در «حجم سبز» رسید.

 

از سبز به سبز

سهراب که می گوید «از سبز به سبز» می داند که خواننده اش خواهد پرسید «از کدام سبز به کدام سبز؟» به همین دلیل، سعی می کند خیلی شاعرانه پاسخ این پرسش را با شعرش فراهم کند.

نخستین چیز سبزی که سهراب از آن می گوید آن علفی است که در بند نخست آورده است:

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

«تاریکی» نشان می دهد که سهراب دارد احساس خود را در انتهای روزی که به علّتی منجر به خستگی اش شده است بیان می کند. این تاریکی تصویر و وضعیت غالب پیش روی اوست. عبارتِ «من در این تاریکی» در ابتدای هر چهار بند شعر آمده است. ادامه ی هر بند، راه رهایی از این تاریکی و یا دست کم تحمل آن است. سهراب در بند نخست می خواهد که به چیزخوبی فکر کند تا با آن خستگی اش را فراموش کند. «بره ی روشن» معرف این فکر خوب است. آدم ممکن است در هنگام خستگی به چیزهایی بیندیشد که از او گرگ می سازد، ولی خوب است که با افکار خوب، معصومانه از پس خستگی اش برآید.  بره ای که آرام آرام خستگی اش را بچرد و ببرد او را آرام می کند. «علف خستگی» در واقع «زمان خستگی»اش را نشان می دهد. خستگی احساسی طبیعی در زندگی عادی انسان است. چیز بدی هم نیست به همین خاطر مانند علف سبز است. به اندازه باشد خوب است. نباید از اندازه ی طبیعی و قابل تحمل بگذرد. خستگی آدم باید به طور طبیعی برطرف شود. این کار به عهده ی «بره ی روشن» است. این بره علف را می چرد و نمی گذارد بیش تر رشد کند و آدم خسته را خسته تر کند. فکر خوبی که در هنگام خستگی باعث شود آدم این لحظات سبز زندگی را سپری کند تاریکی را برایش روشن می کند. سهراب، انگار، هنگام نوشتن این خطوط حرفی را مد نظر داشت که اغلب به کسانی گفته می شود که به دلیلی، مانند خستگی، دچار بی خوابی و بد خوابی می شوند. به آنها توصیه می شود احساس کنند که دارند گوسفندهای گله ای را یکی یکی می شمارند تا در هنگام شمارش یکباره خواب شان ببرد.

سهراب در بند دوم به طور مستقیم به چیز سبزی اشاره نمی کند؛ می گوید:

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

در حقیقت، سهراب حاصل کاری را که در روز انجام داده است سبز می بیند. «بازو» نشانه ی کار و زحمت است و «امتداد تر بازوها» حاصل کار و زحمت است. باران کار سهراب را دارد کامل می کند. او مانند کشاورزی که بذرهایش را افشانده و منتظر باران است تا به رویش آنها کمک کند منتظر تکمیل کار خود در طبیعت است. سهراب با بشر نخستین تفاوتی ندارد، برای این که دعا و خواسته اش با دعاهای نخستین بشر یکی است. او نیز مانند بشر نخستین در انتظار بارانی برای سبزی زندگی اش است.

سهراب در بند سوم با اشاره به چمن های قدیم معنی بند دوم را بیش تر باز می کند:

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های قدیم

به طلایی هایی، که به دیدار اساطیر تماشا کردیم.

تا یادم نرفته این را بگویم که «از سبز به سبز» همان از «نور به نور» است. در تاریکی آدم دنبال روزنه ی نوری می گردد. پنجره ای را باز می کند تا نور بیاید. دری را باز می کند تا به جایی برود که نور است. چمن های قدیم که سبزند هنوز دارای نورند. «طلایی» یعنی به رنگ نور. واژه ی «طلا» روی ارزش نور تأکید می کند. «اساطیر» بیانگر این حقیقت است که این وابستگی به نور و سبزی همیشگی بوده و اتصال به آن موجب جاودانگی است. کسی که ریشه اش در نور و همیشه سبز باشد در مرگ نیز با نور خواهد بود. دچار نوعی زندگی سبز جدید می شود.

 

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته ی نورس مرگ، آب را معنی کردم.

 

سهراب ریشه های چه چیز را دید؟ منظورش از «بته ی نورس مرگ» چیست؟ اگر ریشه ها را به «بته ی نورس مرگ» و هر دو را به آنچه که در بررسی بند نخست آمده است ربط بدهیم می توانیم به این نتیجه برسیم که آن ریشه ها در واقع ریشه های این «بته ی نورس مرگ» است، و خود «بته ی نورس مرگ» همان «خواب» است. سهراب به زبان خودش می گوید که خواب مرگ کوتاه است و مرگ خواب بلند. بنابر این، سهراب از بیداری سبز به خواب سبز می رسد، همان طوری که همه سرانجام از زندگی سبز به مرگ سبز می رسند. سبز رنگ مشترک زندگی و مرگ است و نشان می دهد این دو چندان تفاوت اساسی نسبت به یکدیگر ندارند و از هم جدا نیستند. با هم هستند و از پی هم می آیند. مرگ زندگی را کامل می کند، و زندگی مرگ را. برای همین است که «اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت.»

جالب است که با کمی دقت در ارتباط بند نخست و بند پایانی می توانیم به این نتیجه برسیم که «بته ی نورس مرگ» همان «بره ی روشن» است که باید بیاید و علف خستگی سهراب را بچرد و ببرد. خواب خستگی کار روزانه را با خود می برد، و مرگ بخش مکمل زندگی است تا زندگی خسته کننده نباشد. در مرگ نیز نوعی نور و استعداد رشد وجود دارد که آن را از بته ی نورس به گیاه بالغ می رساند. در درون زندگی، مرگ به صورت های متفاوت مانند خواب همچون بته ای نو رس خود را می نمایاند، و سرانجام به صورت خوابی بزرگ تر با رؤیایی باورنکردنی تر نمو می کند. مرگ این چنین در تاریکی این زندگی رشد می کند. « معنی کردن آب برای بته ی نورس مرگ» به معنی آبیاری مرگ و کمک به رشد آن و در نهایت پذیرش آن است. مجال رشد به مرگ دادن یعنی با دید مثبت به آن نگاه کردن.