بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (36)
بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (36)
توجه سهراب به چیزهایی که دیگران نیز میبینند ولی برایشان مهم نیست تا اندازهای تأییدِ و یا تأکید روی این عقیدهی بندتو کروچه است که، «زیبایی یک فعالیت روحی صاحب حسّ است نه صفت شیء محسوس.» او در تعریف هنر میگوید: «به سادهترین طرز میگویم هنر عبارت است از دید و شهود.» (از کتاب کلیات زیباشناسی نوشتهی بندتو کروچه، ترجمهی فؤاد روحانی) شاید باید مانند او، دست کم در مرز این ابیات سهراب، به این نتیجه رسید که «زیبایی صفت ذاتی اشیاء نیست بلکه در نفس بیننده است زیرا نتیجهی فعالیت روحی کسی است که زیبایی را به اشیاء نسبت میدهد یا در اشیاء کشف میکند.» از این نظر که مخاطب طبیعت و هنر باید حال و فرصت و فراغت درست و حسابی برای درک زیباییشان داشته باشد حق با اوست. خیلیها دق و دلیشان را روی طبیعت و هنر خالی میکنند. تا به آنها میگویید: «آن منظره را نگاه کنید! ببینید چه قدر زیباست!» میگویند «برو بابا دلِ خوشی داری! ما تو خرج و برجمان موندیم، تو از منظرهی زیبا حرف میزنی!» تا به آنها میگویید: «این شعر را بخوان ببین چه قدر زیباست!» میگویند: «دست از سر ما بردار! شاعر یا شکماش سیر بوده یا الکیخوش تشریف داشته!» باز، از یک نظر و تنها از یک نظر حق با آنهاست، چون کاربرد واژهی«زیبا» برای توصیف طبیعت و هنر به حدّی کلّیگویی است که آن را و همراه با آن موضوعاش را بیمعنی میکند. ولی همین جورش هم، آنها که ذوقاش را دارند میفهمند سهراب چه میگوید و برای چه و برای که میگوید:
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیدهام گاهی در تب، ماه میآید پایین
میرسد دست به سقف ملکوت.
دیدهام، سهره بهتر میخواند.
گاه زخمی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموختهاست.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
سهرا ب درون دو هلال(دو پرانتز) که به طور اتفاقی ظاهرشان با صحبت از «ماه» و «مهتاب» جور درمیآید توضیح میدهد که چرا نباید بد بگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
خرافاتیها ممکن است ماه و یا چیزی یا کسی را که «بدقدم» مینامند مسئول رنج و بیماریشان بدانند. سهراب میگوید دیده است که همین ماه، زمانی که تب داشت پایین آمده است- درست مانند کسی که به عیادت بیماری میآید؛ و یا طبیبی که خودش را سر بالین بیمارش میرساند.
این پایین آمدن ماه بیشتر به این دلیل است که بیمار در سلامتیاش به نزدیکی و درشتیاش فکر نکرده بود. حالا در هنگام بیماریاش، ماه را به طور اغراقآمیزی نزدیکتر و درشتتر میبیند، آن قدر درشت که خیال میکند میتواند با دستهایش آن را بگیرد؛ گویی چراغی از سقف اتاقاش آویزان است. به همین علت است که میگوید:
میرسد دست به سقف ملکوت.
ماه تا حدّی پایین به نظر میرسد که آدم فکر میکند میتواند آن را با دست لمس کند. این هم یک جور «ماهگرفتگی» است که علّت اصلیاش تنها بیماری شخص نیست. آدم در بستر بیماری، هنگامی که از مشغلههای چشمگیر و کورکننده فارغ میشود چشمهایش برای دیدن طبیعت و درک حقیقت بازتر میشود. پس، سبک شدن بار چشمها از نیازها و عادتهای روزمره، ماه را مهمترین بخش چشمانداز افق دید او کرده است. سهراب پیش از این گفته بود:
کودکی را دیدم ماه را بو میکرد.
کودکی که با نگاه به ماه، همه فکر و کار و بارش ماه میشود آن قدر آن را نزدیک میبیند که میخواهد آن را بو کند، انگار گُلی را به دستاش دادهاند. آدمی که چنین نگاهی نسبت به ماه داشته باشد در میان مردم عادتپسند غریب میماند. سهراب در شعر «غربت» چنین آدمی است:
ماه بالای سر آبادی است،
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی، خشت غربت را میبویم.
گویا سهراب دلخور است که کسی برای دیدن ماه از خواباش نمیزند.
بوییدن خشت غربت ناشی از رفتاری عجیب و شاید کودکانه و به یقین شاعرانه همانند بوییدن ماه است. همین رفتار ناهمگون و ناهماهنگ با دیگران، سهراب را در میان آنها غریب میکند. انگار اهل این آبادی نیست و با این مردم خوابیده در زیر نور ماه هیچ نسبت و قرابتی ندارد. نور مهتاب و گرایش به آن او را متفاوت از دیگران کرده است. او دچار مدّ شده است و دیگران جزر.
ماه تابیده به بشقاب خبار، به لب کوزهی آب.
در متن تصویری که سهراب در تنهاییاش از تابش ماه به بشقاب خیار و کوزهی آب ترسیم کرده است زیبایی نهفتهای وجود دارد که هر خوانندهای با میزان حساسیتی از یک درصد گرفته تا صد در صد آن را میبیند.(صفر درصدیها که کورِ کورند!) سهراب با کلمات این صحنه را این چنین زیبا نقاشی کرده است. این تصویر با زبان بیزبانی به خواننده میتواند این را بفهماند که تناقضنمای پنهانی در تنهایی سهراب وجود دارد که نشان میدهد در لذّت بردن از نور ماه او تنها نیست. هر که و هر چه خود را در معرض نور ماه قرار داده است بی نصیب نمیماند. شما چه قدر از مساحت و ساحت وجودتان را وقف ماه کردهاید؟
این تصویر حقیقت دیگری را نیز بیان می کند، و آن این که، خاطرخواهی این «بیدارها» و ماه یک طرفه نیست. ماه هم خاطر اینهار ا میخواهد. هر چه زیر نور ماه است ماه را میطلبد، ماه هم برای دیدن خواهان خود پایین میآید.
در شعر «غربت» هم سهراب نشان میدهد که آن قدر با شب و مهتاب و ستارگان اُخت شده و اُنس گرفته که حس میکند تا سقف آسمان فاصلهی چندانی نیست. او با یک کوچکنمایی (understatement) میگوید:
نیمه شب باید باشد.
دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.
ماه برای آدمی که فرصت خوب اندیشیدن و به چیزهای خوب اندیشیدن را دارد همین قدر نزدیک است.
در حقیقت، کسی که مهمترین بیماریاش پیش از این بیتوجهی نسبت به این پدیدههای آسمانی بود حالا که حواساش جمع و به آنها گرویده است با بزرگنمایی و اغراق (overstatement and exaggeration) مدعی است که دستاش به سقف ملکوت میرسد. چنین آدمی کمی مانده برای سلامتیاش دست به دامان ماه و ملکوت شود و حتی برای رستگاریاش خدا را به همین ماه قسم دهد. چه ایرادی دارد؟ مگر خودِ خدا در قرآناش به ماه قسم نمیخورد:
وَ الشَّمسِ و ضُحاها
وَ القَمرِ اِذا تَلاها(شمس، 1 و 2)
قسم به آفتاب و تابش آن
و قسم به ماه آنگاه که در پی آفتاب تابان درآید.
خوب، پس معلوم شد که بیماریهای دیگر بهانهای برای کشف و معالجهی بیماری بیتوجهی به آن روی ارزشمندتر هستی است. کسی که در بستر بیماری، ضعف جسمانیاش را فراموش میکند و به تغذیهی روحاش میپردازد شفای خود را در تغییر نگاه خود به بیماری واقعیاش میبیند تا داروی حقیقیاش را پیدا کند. چنین بیماری مانند سهراب از چیزهایی مانند «سطح سیمانی قرن» بیشتر از واژهی «سرطان» میترسد و شهامت این را دارد که بگوید:
آه، در ایثار سطحها چه شکوهی است!
ای سرطان شریف عزلت!
سطح من ارزانی تو باد.
سهراب سرطان «عزلت» و «غربت» و «تنهایی» را به سلامتی در خواب غفلت ترجیح میدهد. این بیماری خوش است چون ماه را برایش پایین میآورد و کاری میکند که دستاش به سقف ملکوت برسد. سهراب عارف امروزی است و بهز بان خودش می گوید:
خوش آن دردی که درماناش تو باشی.
او در پی آن است که نشان دهد در هنگام بیماری توجه بعضی از آدمها به خیلی از چیزهای دیگر بیشتر می شود تا به خودشان و بیماریشان. بهتر خواندن سهره به خاطر این است که آدم بهتر و با مجال بیشتری به آوازش گوش میدهد. سهره همان سهره است و آوازش همان آواز. کمی که فکر کنیم میبینیم سهراب یک جملهی سعدی را این قدر بسط داده است؛ آن جمله این است:
قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
حالا در بیماری و مصیبت، آدم فکر میکند تا چه اندازه کمتوجهی و کمکاری کرده و قدر این نعمتها و برکتهای هستی را ندانسته است. در بیماری، شناخت آدم بیشتر میشود:
گاه زخمی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
با اینکه در این وضعیت نگاه آدم به پایاش است تا مراقب باشد کجا قدم میگذارد مبادا زخماش به برجستگی ها بخورد که دردش بیشتر شود، و یا پایاش در فرورفتگیها برود که اذیت شود، یکباره چشمهای سهراب «زیر و بمهای زمین» را با دقتی زیر نظر میگیرد که سابقه نداشته است. حس میکند چیزهایی را میبیند که پیش از این ندیده است؛ «پستی و بلندیها» را همه بلدند؛ او «زیر و بمها» را یاد میگیرد که با آهنگ هستی همنوا بشود.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
حجم گل در باغ بیشتر است، ولی کسی که در باغ حواساش به باغ نیست حجم کوچکترین چیز مورد توجهاش بیشتر از حجم خود باغ میشود. حجم گل در بیمارستان کمتر از حجم چیزهای دیگر است، ولی نوعی زندگی در آن است که باعث میشود بیشتر از چیزهای دیگر، حتی بیشتر از خودِ کسانی که گلها را آوردهاند به چشم بیاید. البته، حجم گل ممکن است حجم محبتهای دیگران هم باشد. یعنی از آن میشود این جملهی پیشپا افتاده را خواند که آدم هنگام بیماری برای دیگران عزیزتر میشود. ولی سهراب منظور اصلیاش این نیست. (یا به نگارش دیگر، منظور اصلی سهراب این نیست!) همین که آدم به جایی برسد که خودش به خودش و به هستی بتواند نگاه درستی داشته باشد کافی است. چیزهای دیگر بد نیست، ولی نسبت به آن اضافی است. اضافههای خوب است، مانند قطر اضافی نارنج و شعاع اضافی فانوس.
و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس
این دو تا را دیگر نمیشود در بیمارستان به مهرورزی دیگران بخیه زد. کسی برای مریض نارنج و فانوس نمیبرد. البته لازم نیست این قدر در بیمارستان توقف کنیم. وقت ملاقات تمام شده است!(البته دکتر شمیسا در نقد شعر سهراب سپهری در تحلیل این مصرع نوشته است: «نارنج هم ظاهراً در ارتباط با بیمار است و مثلاً همراه سوپ اوست.» ولی، فکر نمیکنید با نصف کردن و چلاندن هر نیمه از نارنج برای گرفتن آباش قطر نارنج کمتر میشود؟!)
شاید مهمترین عامل این افزایش قطر و شعاع زُل زدن بیمار به نارنج و نور فانوس باشد. امّا چرا نارنج و فانوس کنار هم قرار داده شدهاند؟
حرف اوّل من این است که معلوم نیست و لازم هم نیست که نارنج حتماً نارنج باشد. «نارنج» می تواند تصویری از خورشید و نور آن در روز باشد، همان طور که فانوس نمونهای از منبع نور در شب است. میخواهم با ابیاتی به یادتان بیاورم که پیش از این در «ورق روشن وقت» سهراب پرتقال و آفتاب را با هم یکی گرفته بود:
دست من در رنگهای فطری بودن شناور بود:
پرتقالی پوست میکندم .
شهر در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!
یعنی: روزهاشان روشن و آفتابی باد!
امّا حرف دوم من خیلی جای حرف دارد! آنچه را که در برداشت از این مصرع میخواهم بگویم، خودم به حساب ارتباط معنادار و آشکار واژههای آن میگذارم، ولی چون خیلیها با هیچ شرحی قانع نمیشوند که من یا کس دیگری چنین ارتباط ناآشکاری را این قدر آشکار ببیند و با تکیه بر آن این مصرع را معنی کند ناچارم بگویم که اگر کشف چنین ارتباطی را مربوط به تجربهی روزمره و دانش زبانی من نمیدانید، پس بهتر است آن را ناشی از نوعی الهام بدانید. همین حرف را قبول کنید و خواندناش را تحمل کنید! انشاء الله خیرش را ببینید! چه اشکالی دارد اگر فرض کنید نوعی الهام منشاء درک اجزاء این تصویر بوده است؟ ابن سینا هم به چنین الهامی برای حل مسائل دشوار اعتقاد داشت. در کتاب تاریخ فلاسفه ایرانی نوشتهی دکتر علی اصغر حلبی آمده که ابن سینا در شرححال خود نوشته است: «هر گاه خوابی کم مرا فرا میگرفت با آن مسائل به خواب میرفتم، به طوری که بسیاری از مسائل راه حلشان در خواب بر من آشکار گشت! و این روش را حتی زمانی هم که تمام علوم را فراگرفته بودم_ و به اندازهیی که در وسع بشر است بر آنها واقف گشته بودم_ در پیش چشم داشتم و ترک نکرده بودم. و هر چه امروز از آن علوم میدانم، درست همان است که آن روز میدانستم.» گویا ابن سینا برای درک و تفسیر قرآن نیز به نقش چنین الهامی باور داشت. شاید فکر می کرد باید یک اشارهای از حانب صاحب قرآن باشد تا قاری و مفسر به معنای آن پی ببرد.
برگردیم به رابطهی نهفتهی بین نارنج و فانوس!
شاید فکر کنید شوخی میکنم ولی با شرم بسیار و بسیار جدی باید بگویم که احساس میکنم سهراب ناخودآگاه کلَکی را نشان میدهد که یک زمانی میوه فروشها از آن خیلی خوب برای جلب مشتری استفاده میکردند. آنها معمولاً چراغ و فانوسی را روی طبقشان روشن میکردند تا باعث شود میوهها بهتر و پررنگتر و درشتتر به چشم بیاید. مشتری بعد از خریدن و بردنشان به خانه متوجه میشد که اینها انگار آنها نیستند. آدم بیمار آمادهی چنین فریب دلپذیری است. (مگر در بعضی از محبتها و قربان-صدقه رفتنهای هنگام بیماری چنین فریبی و یا اغراقی نیست؟ مگر در توجه آدمها به خدا در هنگام مصیبت ظاهرسازی توأم با دلهره وجود ندارد؟) حالا اگر این فانوس را خدا سر طبق هستیاش گذاشته باشد تا بیمار سر عقل بیاید و مشتریاش شود چه؟ وَ اللهُ خَیرُالماکِرین. در هر صورت، هر چه که میوه جلوتر بیاید و دم دست یا در دست باشد اندازهاش بزرگتر به نظر میرسد.
از طرفی به نظر میرسد سهراب نارنج را به طور غیرمستقیم به فانوس تشبیه کرده است. در مورد فانوس، شعاع به معنی «پرتو» است. علت این که برای نارنج از «قطر» و برای فانوس از «شعاع» استفاده شده با این که در هندسه با داشتن یکی میشود آن دیگری را هم محاسبه کرد شاید این است که در مورد نارنج همان قطری که دارد و اندازهاش حالا به دست بیننده است مد نظر است، در حالی که، در مورد فانوس، شعاع نور آن تا چشمهای بیننده و بینندگان دیگر پیرامون آن، اگر به آن اهمیتی بدهند، مد نظر است، نه مرکز روشنایی و دایرهی نقطه_مانند درون حباب شیشهای فانوس. قطر نارنج تا اندازهای بیانگر گونهای تلألؤ نور است که از آن به چشم بیمار میرسد.