بررسی تصویر به تصویر «صدای پای آب» سهراب سپهری (8)

 

فکر سهراب را باید از نگاهش خواند. ادعای خودش این بود که ، ما هیچی جز نگاه نیستیم. پس، از این ادعای او می شود به این نتیجه رسید که «دیدن» ما همان «فکر کردن» ماست. این عقیده خیلی ایده آلیستی است، چون به ما می گوید آدم آنچه را که فکر می کند می بیند و آنچه را می بیند که فکر می کند. در یک کلام، آدم آنچه را که دلش می خواهد ببیند می بیند. با چنین برداشتی از «ما هیچ، ما نگاه»ِ سهراب، کار بررسی «دیده هایش» دشوارتر می شود، چون با تفسیر هر نگاهش، ناچار باید بپذیریم که خواسته یا ناخواسته داریم فکری را به او تحمیل می کنیم. پس، باید دقت کنیم و تا می توانیم همه ی احتمالات را در نظر بگیریم. سهراب در ادامه ی شعر، فکر و نگاهش را با هم این گونه به زبان می آورد:

قاطری دیدم بارش «انشا»

اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال».

عارفی دیدم بارش «تنناها یا هو».

این سه مصرع دارای توازی و تشابه نحوی است. تصویری که از «قاطر» و «اشتر» و «عارف» داریم یکسان است. اگر این سه تا را به روش ریاضی بخواهیم بسنجیم باید بگوییم که سهراب از نظر حمل بار، قاطر و اُشتر و عارف را در یک ردیف قرار داده است. با این حساب، یک برداشت این خواهد بود که بگوییم عارف حیوانی است که نه بهتر از قاطر و شتر است، و نه بدتر از آنها. اگر این را نگوییم مجبوریم عکس اش را بگوییم، و به این نتیجه برسیم که قاطر و اُشتر هر دو انسان هایی اند که پیش چشم سهراب با چنین شمایل حیوانی حاضر شده اند، زیرا افکار و اعمالشان چنین تصاویری را از آنها منعکس کرده است. با این حساب، این دو انسان مقامشان از آدم عارف خیلی پایین تر می آید. به عقیده ی من هیچکدام از این دو تا درست نیست. نمی خواهم بگویم که نباید از منطق ریاضی برای درک این توازی استفاده کرد. می خواهم بگویم لازم نیست با این روش حتماً به نتیجه ای برسیم که مانند ریاضی عدد ثابت و مشخصی است. ادبیات از ریاضیات پیچیده تر است. اگر می گویید نه، پس توجه کنید:

شاید با گوشه ی چشمی و نظری به تلمیح قرآنی مشهوری که عادت ذهنی مان ما را با خواندن  مصرع نخست به سویش می کشد بشود گفت که منظور از قاطر آن آدمی است که اهل کتاب و قلم  است، ولی مقید به انجام آنچه که می خواند و می گوید و می نویسد نیست. در قرآن مجید، در سوره ی جمعه، یهودیانی که تورات را می خواندند و حمل می کردند، ولی اجرا نمی کردند به چهارپایانی تشبیه شده اند که فقط حامل کتاب اند. آدم نویسنده و خواننده و داننده باید خود را با صفت انجام دهنده کامل کند. اگر محور بررسی مان را آن آیه ی قرآنی قرار دهیم مجبوریم «انشا» را بر اساس صنعت ادبی «علاقه ی کل به جزء» همان «کتاب» در نظر بگیریم. امّا فکر نمی کنم سهراب با این دید این حرف را گفته باشد. دلیل اصلی پرهیز من از این تمثیل برای توجیه حرف سهراب در تفاوت بین «حمار» یا «الاغ» و «قاطر» است. نسبت «الاغ» به «انشا» نسبت نفهمیدن به علم است. در حالی که به نظر من سهراب «قاطر» را برای نشان دادن سنگینی بار و دشواری راه با «انشا» در کنار هم قرار داده است. کار قاطر بردن بار سنگین از کوره راه ها تا مقصد است.

بد نیست برای تفنن و گردش در عالم امکان و محدوده ی احتمالات واژه ی «انشا» را از زاویه ی دیگری با صنعت ادبی «علاقه ی جزء به کل» نیز بسنجیم و ببینیم پیش چشم هایمان چه چیزی از آب درمی آید. می توانیم فرض کنیم که منظور از «انشا» آن نویسنده ای است که انشا می کند؛ و سوار بر قاطر بودنش نشان سختی کارش برای رساندن و فهماندن نوشته هایش به دیگران است. شاید این تصویر برای شما خیلی عجیب باشد. ولی از دل داستان مشهوری که در اینجا می خواهم بیاورم می شود همین تصویر را بیرون کشید. شما هم با خواندن این داستان متوجه می شوید که لازم نیست حتماً به این نتیجه برسیم که سهراب «هم عادت» با خیلی ها برای توهین به بعضی نویسنده ها و اهل علم آنها را قاطر نامیده باشد. داستان زیر را که در کتاب تاریخ فلاسفه ی ایرانی نوشته ی دکتر علی اصغر حلبی نقل شده است بخوانید و رابطه ی بین قاطر و انشا را از زاویه ای دیگر نگاه کنید:

می دانید که میرداماد و شیخ بهائی همزمان بوده اند و معاصر شاه عباس صفوی.

روزی شاه عباس به گردش رفته بود و این دو عالم بزرگ نیز همراه او بودند. میرداماد مردی چاق و بلند بالا بوده و بلعکس شیخ بهائی لاغر و کوچک اندام. سلطان برای آنکه صفای خاطر آن دو را دریابد و صمیمیت عالمان زمان خود را نسبت به هم بسنجد، آزمایشی می کند. اسب شیخ بهایی در پیش خرامان می رفت و اسب میر به سبب سنگینی جثه ی او عقب مانده بود. سلطان خود را نزدیک میرداماد رسانیده و می گوید: «این شیخ را می بینی که چسان اسب را بازی می دهد و در میان خلق به وقار راه نمی رود؛ همچنانکه شما به ادب و متانت می روید؟» میر می گوید: «ای پادشاه! اسب شیخ نمی تواند آرام برود و تأنی کند از شادی اینکه می داند چه کسی بر روی او سوار شده است!»

شاه این امر را پوشیده می دارد و به آرامی نزدیک شیخ بهائی می رود و در بیخ گوش او می گوید: «یا شیخ! این سواره را که در پشت تو می آید نمی بینی؟ که چسان چاق است و مرکوب بیچاره را رنج می دهد و عالم ربانی همچون تو می باید که مرتاض باشد و لاغر اندام.»

شخ بهائی می گوید: «ای شهریار! نه چنان است بلکه رنج آشکاری که در سیمای اسب می بینی از این روست که از تحمل بار دانشی که کوههای بزرگ و استوار از بردن آن عاجزند، ناتوان است!»

 

پس، در نظر داشته باشید که «انشا» می تواند به کسی برگردد که انشا می کند. گاهی باید شعر سهراب را جور دیگر دید و با عادتِ رایج نخواند و فقط با یک فکر معنی نکرد. با بررسی تصویری که سهراب از شتر بعد از تصویر قاطر ارائه می دهد بهتر می شود رابطه ی بین «قاطر» و «انشا» را درک کرد.

بررسی مصرع بعد را با این پرسش ها شروع می کنم که: چرا باید سهراب آدمی را که اهل «پند و امثال» است به شتر تشبیه کرده باشد؟ اگر چنین کاری کرده باشد آیا با دید منفی این کار را کرده یا نظرش مثبت بوده است؟ آیا سهراب صفت شتر را به انسان نسبت داده است تا کارش را بزرگ و مهم نشان بدهد، یا اسم شتر را برای کوچک نمایی و توهین به او استفاده کرده است تا کارش را بیهوده نشان بدهد؟ (من هم مانند شما می دانم که دیگر دوران قاطرسواری و شترسواری سرآمده است، ولی هنوز در ادبیات یا انسان سوار اسم و صفت این دو حیوان می شود، یا اسم و صفت آنها سوار انسان.)  در سنت ادبی رایج در اشعار دیده شده است که عاشق خودش را به شتر تشبیه می کند و می گوید «شتر از بار می نالد من از دل، بنالیم هر دومان منزل به منزل،» ولی شتر و پند دهنده از چه نظر می توانند شبیه به هم باشند؟ از نظر ناله؟ سنگینی بار؟ منزل به منزل با هم رفتن و نرسیدن به سرمنزل مقصود؟ منزل به منزل بارکشیدن و عدم امکان تخلیه ی بار در هیچ منزلی؟ همه ی اینها را با هم جمع کنیم و ناله را ازشان کم کنیم می رسیم به وجه شبهی که به احتمال قوی جواب این مسئله است: صبر شتر. پند دادن حوصله می خواهد. و پند شنیدن هم همین طور. ولی پند دادن و حرف هایی را مدام به گوش های ناشنوا یا بی تفاوت خواندن و تکرار کردن حوصله ی بیش تری می خواهد. «سبد خالی پند و امثال» می تواند سبد کسی باشد که حرف دلش را زده است و سبک دارد برمی گردد. با این برداشت شتر برای این بارش سبک شده است که واعظی را که حرف هایش را زده دارد برمی گرداند. می توان این طور نیز برداشت کرد که پند و امثال سبدی است که خالی است و فقط ظاهرش است که به ما می گوید حتماً چیزی در آن هست. سبکی آن با وجود ظاهر سنگین اش به این خاطر است.

با چشمی که من به این بخش نگاه کرده ام، قاطر و اُشتر و نویسنده و واعظ را این طور دیده ام. اختیار فکر کسی که دلش می خواهد دسته ای از اهل قلم و اهل نصیحت را به دیده ی عادت قاطر یا اَشتر ببیند دست من نیست؛ ولی در دل این برداشت عادی پرسشی وجود دارد که دلم می خواهد از این گونه افراد بپرسم، و آن این است که، اگر سهراب آدم هایی را قاطر یا شتر فرض کرده است، پس چرا برای به تصویر کشیدن حقیقت رفتار عارف از تصویر و تمثیل حیوانات استفاده نکرده است. شاید بگویید مقام عارف بالاتر از این حرفها و این امثال است. بقیه خر یا شترند و فقط عارف انسان است. شاید هم بگویید که معلوم نیست از میان این همه حیوان چه همتایی را برای عارف می شود انتخاب کرد. ولی کار نشد ندارد. برای سهراب که در بازی با کلمات اُستاد بود این کار مثل آب خوردن بود. می توانست بگوید هُدهُدی دیدم بارش «تنناها یا هو»! می خواهم بگویم که خودم به این نتیجه رسیده ام که در مورد جملات مربوط به «قاطر» و «اُشتر» نباید زیاد روی حیوان بودنشان حساسیت به خرج بدهیم. فکر می کنم دیگران هم اگر از افکار عادّی که سریع تر ذهن را اشغال می کند بپرهیزند در شعر سهراب تصویری را می بینند و از آن حرفی را می شنوند که عادّی نیست. مثل خیلی از تصاویر و حرف های دیگر سهراب. شعر سهراب را باید جور دیگر ببینیم و حرفش را جور دیگر بسنجیم. عارفی که سهراب از آن سخن می گوید صفات رنج و تلاش و صبر را در حمل و تکرار عبارت «تنناها یا هو» با خود دارد. «تنناها یا هو» از یک نظر و به موازات دو مصرع قبلی همان «انشا» و «سبد خالی پند و امثال» اوست.