بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (24)
در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
که چشم زن به من افتاد:
صدای پای تو آمد، خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی.
صدای پای تو را در حوالی اشیا
شنیده بودم.
-کجاست جشن خطوط؟
-نگاه کن به تموج، به انتشار تن من.
-من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
-و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سطوح عطش کن.
-کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
-و در تراکم زیبای دست ها، یک روز،
صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.
-و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟
-جرقه های محال از وجود برمی خاست.
-کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟
-و در مکالمه ی جسم ها مسیر سپیدار
چقدر روشن بود!
-کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟
«ابتدای خطیر گیاه ها» مهم ترین اتفاقی است که برای گیاهان رخ می دهد. این مهم ترین اتفاق شاید رشد و باروری و بلوغ آنها باشد؛ شاید هم همان لحظه ی پیدایش شان باشد. به هر حال، این همان لحظه ای است که چشم زن به مسافر می افتد. در ابتدای ظهور و حضور هر دو، و یا در ابتدای بلوغ هر دو. زن هم با خیالاتش زندگی می کند؛ به تعبیر دیگر، زن هم گاهی دچار تغزل است. زن با بیانی غیرمتعارف مسافر را به باد تشبیه می کند:
صدای پای تو آمد، خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی.
امّا، پرده های قدیمی استعاره از چیست؟ شاید اگر حرف دکتر سیروس شمیسا را دنبال بکنیم باید از این بخش نیز برداشتی فرویدی داشته باشیم. ایشان برای «و ضر به های گیاهی عجیب را به تن ذهن شماره می کردم،» نوشته است: «ظاهراً مقصود غریزه ی جنسی است.» و برای «و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست،» آورده اند: «اشاره به درآمیختن زن و مرد است.»
نمی خواهم بگویم که در اینجا به هیچ وجه صحبت از رابطه ی مرد و زن نیست. می خواهم بگویم ما برداشت مان را به به روترین جنبه های عادت هاو دهنیت های خودمان آلوده می کنیم. اصلاً، همین که فکر می کنیم وقتی کلمات زن و مرد در کنار هم قرار می گیرند باید پیش از همه چیز به رابطه ی جنسی بین آنها فکر کنیم خودش پرده ای است که هر نوع رابطه ی دیگری بین این دو را مسدود می کند.
برای پرده قبلاً به تعبیری که فروغ فرخ زاد از پرده داشته است اشاره کرده ام. فروغ حیطه ی محدود زندگی اش را با پرده و پنجره نشان می داد. پرده بیانگر عدم ارتباط با دنیای بیرون و دیگران است. باد باید بیاید و این پرده را کنار بزند و اگر بتواند آن را بردارد، چه بهتر! بدون شک «عبور باد از روی پرده» باعث برداشته شدن آن نمی شود. چنین بادی حتی نمی تواند پرده را خوب کنار بزند. این پرده های قدیمی اول به این دلیل قدیمی اند که دیرزمانی است از آنها برای پوشاندن پنجره ها استفاده می شود، و دوم، برای اینکه این پرده ها برخلاف پرده های امروزی سنگین و کلفت اند. تزئینی نیستند که از این سو آن سویشان پیدا باشد.
«صدای پای تو را در حوالی اشیا شنیده بودم» یعنی با اینکه تو را نمی دیم ولی می دانستم که می آیی. با چه حسّی کسی باید در «حوالی اشیا» صدای پای کس دیگری را بشنود؟ به عقیده ی من، با حس یک میزبان منتظر. اشیا همه جوری تنظیم شده اند و منتظرند که کسی بیاید. یادمان بیاید که منظومه ی «مسافر»این طور شروع شد:
«دم غروب، میان حضور خسته ی اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.»
زن شرح انتظارش و توقع پس از دیدارش را بیان می کند. از اینجا به بعد هر چند که مصرع ها با خطوط تیره ای از هم جدا شده اند و به نظر می رسد حرف هایی متعلق به مسافر و حرف هایی نیز از زبان آن زن است، چون گاهی هر دو با حس مشابهی سخن می گویند، بعضی حرف ها حرف هر دونفرشان می تواند به حساب بیاید. ممکن است بگویید بعضی از این ابیات نشان می دهد که یکی دارد سؤالی را مطرح می کند و دیگری جوابش را می دهد. به نظر من گاهی سؤال و جواب هم طرفین گفت و گو را از هم کاملاً متمایز و متفاوت نمی کند. به این دلیل که فردی که سؤال را مطرح می کند منتظر همان جوابی است که می شنود. همین ثابت می کند که پاسخ دهنده نیز از قبل توقع چنین پرسش هایی را داشته است.
_کجاست جشن خطوط؟
_نگاه کن به تموج، به انتشار تن من.
چیزی که به نظر می رسد برای مسافر «جشن خطوط» است برای مخاطبش «تموج» است و نشانی اش در دنبال کردن انتشار تن زن است. این تموجی که منجر به انتشار تن می شود منبع اش جسم یا تن زن است، و مقصد و مسیرش تا نگاه مسافر.(چیزی از جنس انتشار فیزیکی نور که منجر به دیده شدن جسم می شود.)
_من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
_و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سطوح عطش کن.
این سؤال و جواب جوری به سؤال و جواب قبلی وصل می شود که معلوم است سؤال دوم وسط جواب زن مطرح شده است. هنوز جواب زن برای سؤال اول کامل نشده که مسافر بی صبرانه سؤال بعدی اش را می پرسد. می توان گفت که زن داشت می گفت:
_نگاه کن به تموج، به انتشار تن من. و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان پر از سطوح عطش کن.
اگر سوال دوم مسافر وسط این جمله نیامده بود می توانست بفهمد که «اگر امتداد زن را تا مساحت تر لیوان پر از سطوح عطش کند، به سطح بزرگ می رسد.»
خوب، این که فقط شد بررسی ساختار این متن پرسش و پاسخ. پس، این حرف ها یعنی چه؟
ابتدا از خودم می پرسم چرا دکتر سیروس شمیسا فکر می کند سطح بزرگ «اشلره به بدن زن» است. کسی که چنین ادعایی می کند لابد می داند حتماً باید سطح کوچکی در برابر این سطح بزرگ وجود داشته باشد. ان سطح کوچک ذکر نشده اشاره اش به چه چیز است؟
به نظر من اگر قرار است این سطح ها اشاره به کسی داشته باشد آن سطح کوچک ذکر نشده باید به زن برگردد و رسیدن به آن سطح بزرگ -که منزل دیگری در مسیر سفر است- لازمه اش توقف در منزل این سطح کوچک است.
در حقیقت، زن غیر از اینکه به مسافر می گوید«به من نگاه کن!» از مسافر می خواهد که مانند یک تشنه ای که به لیوانِ لبریز از آب نگاه می کند او را بخواهد. فاصله ای که امتداد زن است با این عطشی که تمام سطح فاصله را پر می کند از بین خواهد رفت.(سطح کوچک زن برای مسافر در مسر سفرش مانند نام شمس تبریزی برای مولانا است. هنوز زود است که مولانا بتواند «یا الله» بگوید و از آب بگذرد. حالا باید فقط بگوید: «یا شمس!»)
امّا، سطح بزرگ که به دلیل سطح بودن بعید است غایت سفر مسافر باشد می تواند اشاره ای به «حیات» باشد. شاید بشود این را از حرف های بعدی مسافر فهمید:
_کجا حیات به اندازه ی شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
مسافر ابتدا به استعاره ی لیوان برمی گردد. شکستن این لیوان به خاطر عطش زیادش برای رسیدن به آب، مسافر تشنه را به زندگی برمی گرداند. زندگی حاصل شکستن ظریف این ظرف به دست عطش است. مسافر ،بعد، این رابطه ی تشنه و لیوان را با قیاسی به رابطه ی اسب و پنیرک وصل می کند. «حرارت دهن اسب» با «عطش» یکی گرفته شده است و «پنیرک» جای «آب» را برای اسبی که گرسنه ی پنیرک است پر می کند. «ذوب شدن راز رشد پنیرک» به این معنی است که دیگر راز آن برای انسان قابل کشف نخواهد بود. شاید برای اسب این راز کشف شده باشد. شاید راز رشد پنیرک برای اسب فقط تا این حد باشد که بداند خوردنی است یا نه. وقتی هم که می فهمد و می داند می تواند آن را بخورد دیگر رازی برایش باقی نمی ماند. سهراب پیش از این در «صدای پای آب» گفته بود:
من الاغی دیدم، یونجه را می فهمید.
شاید برای الاغ همین که فرق یونجه و غیر یونجه را می فهمد و با دیدن و خوردن شان تفاوتشان را درک می کند کافی است. رازش کشف شده است. البته اگر بخواهیم بگوییم که راز رشد پنیرک و یونجه با خوردن شان کشف می شود باید وقتی که سهراب در «صدای پای اب» می گوید: «صبح ها نان و پنیرک بخوریم،» به این نتیجه برسیم که انسان هم با خوردن پنیرک می تواند رازش را مانند اسب کشف کند.(هر چند من شک دارم منظور سهراب از «نان و پنیرک» واقعاً خوردن نان و گیاه پنیرک باشد.) شاید بهتر است برعکس نتیجه گیری کنیم؛ یعنی به جای این که انسان را در موقعیتی مانند اسب قرار دهیم، فکر کنیم که اسب در هنگام رسیدن به پنیرک دچار حالی مانند انسان می شود- مانند هنگامی که انسانی به گل سرخی می رسد و می گوید:
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
و به این نتیجه می رسد:
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
اسب هم شاید در افسون راز رشد پنیرک شناور باشد و فقط به اندازه ی عطش فاصله اش از آن کم شده باشد.
_و در تراکم زیبای دست ها، یک روز،
صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.
این خوشه خوشه ی چیست؟
دوباره، به طرز عجیبی حوزه ی کلمات و تعابیری که در این بخش آمده شبیه مصرع هایی از شعر «دوست» می شود:
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.
اگر بخواهیم باز هم به فکر «راز» برگردیم باید بگوییم که در تراکم دست ها و با چیدن یک خوشه خبری در مورد رازی به انسان می رسد و چهره اش گشوده می شود، حتی اگر قفل در این راز گشوده نشود. (جالب است که واژه ی عربی بشارت از ریشه ی «بشره» است که به «ظاهر پوست بدن» اطلاق می شود. و آن خبری که با شنیدن آن ظاهر پوست و چهره ی انسان تغییر می کند و مسرور می شود بشارت نامیده می شود.) کسی که برای «چیدن خوشه ی بشارت» می رود می خواهد بخشی از رازها و ندانسته هایمان را برملا کند تا چهره ی گرفته از نادانی هایمان باز و بشاش شود.(سلیقه ی خودِ سهراب این نبود که خودش را درگیر و یا الاف رازگشایی کند. او می خواست پشت دانایی اردو بزند. او دانایی را غایت موفقیت انسان نمی دانست. تکلیف ما از نظر او این بود:
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
این درست همان کاری است که اسب با رسیدن به گیاه پنیرک انجام می دهد.)
بودن خوشه در دست ها تصویر تراکم زیبای آنها را توجیه می کند- دست هایی پر از خوشه های زیبا! این «خوشه به دست گرفتن» کاری است که مسافر و مخاطبش با هم انجام داده اند. البته، کار چیدن خوشه معلوم نیست کار آنها باشد. ولی به دست گرفتن خوشه درک چیده شدنش را به همراه دارد.
_و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم.
«روی هیچ نشستن» یعنی از هیچ شروع کردن؛ یعنی پیش از حیات. و «در حرارت یک سیب دست و رو شستن» ظاهرش یعنی برای خوردن یک سیب آماده شدن؛ باين آن یعنی به استقبال یک زندگی ساده رفتن. «زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.»
_جرقه های محال از وجود برمی خاست.
جرقه های محال به جرقه هایی برمی گردد که تصور و احتمال نمی رفت بوجود بیاید، ولی بوجود آمد و دیده شد. جرقه حاصل برخورد دو نیروی مخالف یکدیگر است. حاصل این برخورد آزاد شدن نیروهای ذخیره شده است. برملا شدن خواسته های پنهان و نادیده و ناگفته است. لحظه ی جرقه زدن همان ابتدای خطیر گیاهان است. دو بار مخالف در برخورد با هم ابتدا حرقه ایجاد می کنند، ولی با وصل شدن به هم دیگر جرقه ای در کار نیست؛ هر چه هست پیوند است.
_کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟
در تماشا چه هراسی وجود دارد؟ و این هراس در تماشای چه چیز است؟
با توجه به وجود جرقه های محال در مصرع پیشین باید به این نتیجه برسیم که تماشای همین جرقه ها هراس انگیز بوده است. شاید تماشای جرقه هراس انگیز باشد و درک و تحمل آن تا رسیدن به پیوند لطفی داشته باشد که برای همه قابل کشف نباشد. مسافر نمی گوید که این هراس نباید باشد، می خواهد این هراس لطیف باشد؛ چیزی در وجود انسان مانند مرگ، باشد ولی حس نشود و اگر حس شد آزاردهنده نباشد. همان طور که پرنده با پروازش به سمت مرگ می رود ولی چنین حسی در وجودش و در پروازش نیست.
_و در مکالمه ی جسم ها مسیر سپیدار
چقدر روشن بود!
«مکالمه ی جسم ها» با پیوند جسم ها بعد از آن جرقه ی آغازین شروع می شود و بیانگر رابطه ی بین افراد و درک متقابل آنها است. همین درک راه رسیدن را روشن می کند. اصلاً، رسیدن و درک کردن باید یکی باشد. مکالمه اگر کامل باشد مقصد مثل سپیدار، بلند و روشن و سپید پیش چشم خواهد بود.
_کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟
امّا، همان طور که پیش از این گفته شد بودن و مکالمه با زن تنها منزلی از منازل سفر است. مسافر نمی خواهد همین جا بماند. مقصد و او این جا نیست. او نشانی باغ فواصل را می خواهد. خودِ ظاهر «باغ فواصل» توجیه می کند که چرا این جور نامگذاری شده است. به این علت باغ فواصل است که باعث فاصله بین او و زن خواهد شد. به این دلیل باغ فاصله است چون با ماندن در این منزل و هر منزل دیگری هنوز تا رسیدن به آن فاصله هایی است که باید طی شود.