بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (19)
ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می آید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است.
در این کشاکش رنگین، کسی چه می داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه ی فصل است.
هنوز جنگل، ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اوّل باد است.
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.
تا اینجا با مسافر و حزنی که انگار ابدی است همراه بوده ایم. حرف های سهراب در «مسافر» جوری حرف دلش است که ناخودآگاه بعضی از حرف هایی را که شعار زبان و قلمش است زیر سؤال می برد. نه برای این که ثابت می کند که آن حرف ها درست نیست، بلکه بیش تر به این خاطر که نشان می دهد حرف فلسفی او ظاهری دارد که شعارگونه است و در مقابل باطنی دارد که جای تأمل دارد.
سهراب به زبانی دیگر و شیواتر مانند همه می گوید: «مرگ حق است.» (البته چاره ای جز اعتراف به حق بودن آن نیست، چون طوری بودنش عیان است که نمی شود انکارش کرد.) و در عین حال، دلش می خواهد اجل مهلتی به او بدهد تا به وصال برسد، گرچه می داند که این توقعی زیادی است و برآورده نمی شود. این توقعی حزن انگیز است. کم تر کسی است که قبول داشته باشد اگر همین مرگی که حق است همین حالا به سراغش بیاید حق اش را خوب موقعی کفّ دست اش گذاشته شده است. آن سهرابی که می گفت:
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
حالا نوعی ترس از مرگ را بروز می دهد. چه نوعی؟ بدون شک این ترس به حادثه ی مرگ ربطی ندارد، به احساس نقص در هنگام مرگ مربوط می شود. حسّ این که هنوز دست فرصت چیدن و بهره بردن از نارنج را به دست نیاورده باد آن را چیده و با خود برده باشد و فقط طرحی غبارگونه از آن در خاطرش باقی گذاشته باشد. سهراب این بار با چنین حسّی حرف می زند.
بارها گفته شده است که برای بررسی یک شعر باید آن را چندین بار به دقت خواند. مایلم حرف دیگری را به این حرف اضافه کنم و آن این است که: باید تحلیل یک شعر را از هر کسی که هست چندین و چند بار خواند شاید حرف و برداشت هایی را که ما فکر می کنیم غلط است با وجود تفاوت هایش با برداشت های خودمان درست باشد. اعتراف به درستی حرف کسی که از دری دیگر وارد متن شده است به معنی غلط بودن حرف خودمان نیست. در نقد ادبی حرف های متضاد و در عین حال درست در مورد اثری واحد کم نیست و عجیب هم نیست، به شرطی که روش های درست و شواهد محکمی از متون جانبی مانند تجربه و شناخت خواننده و منتقد پشتیبان حرف های نسبت داده شده به متن اصلی باشد.
دوستی در مورد تحلیل اینجانب از بند نخست از شعر «مسافر» این گونه نظر داده است:
با سلام و تشکر از مطلب پر بارتون من با توضیحاتتون از هیاهوی چند میوه که به سمت ادراک مبهم مرگ جاری است موافق نیستم در این قسمت از شعر سهراب داره از زیبایی پر هیاهوی اون میوه ها صحبت میکنه که اگه خورده نشن خود به خود خراب شده و از بین خواهند رفت و الا صد البته خورده شدن میوه مرگ نیست بلکه تکامله و این خورده نشدن میوه هست که اون رو به سوی خراب شدن و پلاسیدن سوق میده. و در اینجا سهراب اون انتظار روبه مرگ میوه ها رو با غروب خورشید که اون هم یک زیبایی پر هیاهو داره و رو به مرگه همراه کرده.
بی آن که بخواهم با حسّی که این خواننده از این بند از شعر سهراب گرفته است مخالفت کنم، توصیه می کنم خواننده پیش از پرداختن به حسّ خود در پی حسّی باشد که شخص یا اشخاص حاضر در «متن» دارند. برای درک و بیان این حسّ بهتر است از خودِ واژگان و کلام متن استفاده کنیم و حرف نزده ای را دلیل حسّ ناموجودی قرار ندهیم.
غروب و سبد میوه بدون تردید برای کسی که جذب چیز دیگری نشده و فکرش مشغول آن نیست می تواند جذاب و زیبا باشد. ولی چگونه می توان ثابت کرد که میزبان منتظر حالا دارد به زیبایی این دو چیز و یا ارتباط زیبای این دو چیز می اندیشد. اصولاً سهراب واژه ی زیبایی را به این ارزانی اتیکت اشیاء و پدیده های دور و برش نمی کند. واژه ی «زیبا» در خود شعر هم نیامده است.
دم غروب، میان حضور خسته ی اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز، هیاهوی چند میوه ی نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
سهرا ب از زاویه ی دید میزبان این طور به میز نگاه می کند و حرف می زند. حالا می خواهم چیزی را بگویم که با آن دوباره از بند نخست به جایی برگردیم که منزل حال حاضر مسافر است.
هر کسی با ذهن و نیاز خودش واقعیت را می بیند و حقیقت را تعریف می کند. ذهن من با توجه به نیاز من در زمانی خاص به من می گوید که چیزی زیبا است یا زیبا نیست. ذهن آدمی دیگر در همان زمان برای او واقعیت را جور دیگری نشان می دهد و حقیقت را چیز دیگری بیان می کند، چون نیازش نیاز دیگری است. چه طور می شود ثابت کرد آدمی که بدجوری منتظر مسافری است که از راه باید برسد ته دلش به زیبایی غروب و یا زیبایی سبد میوه فکر می کند. سر دلش حتماً برای زیبایی غروب و سبد میوه جایی دارد، ولی واژه ی «مرگ» که حالا ورد زبانش شده است بیش تر ترس و دلهره ی آدم منتظر را در نمایی از غروب نشان می دهد. حتی در مورد همین ترسی که خودِ من به عنوان حسّ میزبان در این بخش آورده ام باید بگویم که این را بر اساس حسّ و عادت عام انسان ها در هنگام انتظار به حال میزبان تعمیم داده ام و ممکن است با آن حسّ خاصی که سهراب می خواسته است در وجود میزبان بگذارد یکی نباشد.
مرگ هر موجودی کمال آن موجود نیست وگرنه سهراب باید مرگ را پایان کبوتر می دانست. کمال هر چیزی را ذهنی که با آن درگیر است تعیین می کند. چرا ما باید فکر کنیم که کمال میوه در این است که رسیده باشد و بعد خورده شود. اگر ما آفت بودیم از همان مرحله ی کال بودن میوه کمالی را در آن می دیدیم که آن را برای خورده شدن مناسب می کرد. اگر جای خودِ آن میوه ی کال هم بودیم باز بناچار باید اقرار می کردیم که برای این که کرمی ما را بخورد مطابق مقتضای طبیعتِ آن کرم به نوعی کمال رسیده ایم. یک نقاشی زیبا برای بازدیدکنندگان موزه به درجه ی کمالی رسیده است که آن را به موزه کشانده و لایق دیده شدن کرده است. برای سارق موزه کمال آن در این است که از آنجا بیرون برده شود و به قیمت شیرینی به کمال جویان دیگری فروخته شود. این ایده آلیسمی را که حالا این طور دارم مطرح می کنم پیش از این در تحلیل همان بند نخست نیز آورده ام. حالا در تحلیل این بند باز هم به این نوع نگاه به واقعیت و حقیقت نیاز داریم چون مسافر نگاهش به گذر زمان و مرگ چنین نگاهی است. توجه بفرمایید:
مسافر می گوید:
ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
واژه ی «هنوز» مترادف ثبت نشده ی «تردید» است. انگار با وجود همه ی شواهد و استدلال ها هنوز قانع نشده باید به ادامه ی راه فکر کرد و تصمیم گرفت. آدم بر سر دو راهی به این دلیل گیج می شود که نمی داند از کدام راه باید برود. ولی علت گیجی «قدم» این نیست. «قدم» که عبور بی چون و چرای آدم از این مرحله را نشان می دهد گیجی اش از این است که چرا باید برود. مسافر نمی خواهد بگوید که بر سر دو راهی ای ایستاده است که یک راهش به بهار می رسد و راه دیگرش به غیر بهار. مسافر می خواهد بگوید که چرا طبیعتِ راهی که بهاری است یکباره عوض می شود. چرا طبیعت با همدستی زمان چیزی را عادت و بعد دلخواه آدم می کند و دوباره آن را از آدم می گیرد و راه دیگری پیش روی آدم می گذارد و به او می فهماند که هنوز تا مقصد فصل ها و فاصله هایی وجود دارد. قدم ِ آدم برای این گیج نیست که نمی داند چه جیز یا چه راهی را باید انتخاب کند. گیج از این است که در برابر انتخابی که زمان و طبیعت برایش انجام می دهد حق انتخابی ندارد.
و بوی چیدن از دست باد می آید
باد هنوز نچیده است ولی بوی چیدن از شیوه ی حرکاتش می آید. دست باد برگ های سبز را در بهار لمس می کند امّا زور چیدن شان را ندارد. این زورآزمایی در تابستان و بالاخره در پاییز به سود باد تمام می شود.
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است.
منظور مسافر این است که پس از غلبه ی باد بر نارنج و محو آن از صحنه ی طبیعت، تنها چیزی که از آن باقی می ماند حالت غبارگونه ای از آن در ذهن آدم است. حتی کسی که نارنج را لمس کرده است فقط خاطره ای از لمس آن و حالت آن را با خود دارد. حس لامسه به این دلیل بیهوش است که در حقیقت بی حس است. در نبودِ نارنج، آدم برای لمس نارنج تنها می تواند به آنچه که از تجربه ی حواس پنج گانه اش در ذهن اش مانده است رجوع کند. این روح نارنج است که در ذهن ما پرسه می زند.
در این کشاکش رنگین، کسی چه می داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه ی فصل است.
مسافر پس از صحبت از انشعاب بهار از «کشاکش رنگین» می گوید. به نظر می رسد که منظورش از «کشاکش رنگین» چیزی جز تغییر فصل هایی که هر کدام شان به رنگی موصوف اند نیست. فصلی جای فصلی دیگر و یا رنگی جای رنگی دیگر را می گیرد و قدم مسافر را هم با خودش از اینجا به آنجا می کشاند. مسافر بعد از غبار نارنج به غبارخودش فکر می کند و از سنگ عزلتِ خودش می گوید. سنگ عزلت همان سنگ قبری است که تنهایی آدمی را ثبت می کند و برای مسافر نقطه ی پایان سفر خاکی اش است. چه اهمیتی دارد که این سنگ عزلت در کدام نقطه ی فصل باشد وقتی که فصل فقط یک نقطه دارد!!! و آن نقطه هم خودِ مرگ است که خودش نقطه ای ندارد! بهار، تابستان، پاییز یا زمستان، چه فرقی می کند؟ ادامه ی سخن مسافر نشان می دهد که فصل اش برایش مهم نیست، مهم دیر و زودش است. اگر خودمان را جای مسافر بگداریم به نتیجه ای می رسیم که او رسیده است. ما هم می گوییم: «هر وقت که باشد زود است.» چرا؟ برای این که مسافر مجبور است در نقطه ای از فصل تن به سنگ عزلت بدهد که هنوز با مقصد خیلی فاصله دارد. فصل هر فصلی که باشد فاصله و جدایی را با خودش می آورد. و ریشه ی حزن مسافر در این است که می داند تنهایی اش به توقف و رسیدن به سنگی عاری از حیات و حرکت ختم می شود. برای توقف همیشه زود است برای این که:
هنوز جنگل، ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اوّل باد است.
جنگل همان انسان است و برگ، انسان کوچکی است در ابتدای راه. جالب است که حرف اوّل باد یعنی «ب» همان حرف اوّل «بسم الله» است. یعنی اوّل بسم الله و همان ابتدای کار. «برگ» هنوز در ابتدای راه است ولی «باد» به او می گوید که «باید» «برود». بودن، مرگ را با خودش می آورد. انگار مسافر از مرگِ بی هنگام و نیاز به ادامه ی حیات حرف می زند.
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
انسان هنوز حرف هایی برای گفتن به زندگی دارد و می داند که زندگی خیلی حرف ها برای گفتن به او دارد که مجالش نیست. جدای از این برداشتی که از نماد آب در این جمله داشته ام، ظاهر جمله هم حاکی از این است که انسان هنوز در ابتدای راه است. مانند انسان های اوّلیه رموزی را در آب می بیند و حقیقتی را از آن می طلبد. انسان هرگز با هیچ دامنه ای از علم نمی تواند بگوید که به اندازه ی کافی یاد گرفته است. (خداوند در قرآن مجید در سوره ی إسراء آیه ی 85 می فرماید: «و ما اوتیتم من العلم الّا قلیلاً» «آنچه از علم به شما داده شده است اندک است.» منظور این نیست که هزار و چهارصد سال پیش آنچه بشر می دانست اندک بود. آنچه را که حالا هم می داند و آنچه را که ده هزار سال دیگر هم یاد بگیرد در برابر همه ی آنچه که نمی داند اندک است. پس برای تشنه ی دانستن همیشه برای رفتن زود است.)
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
این چه مجادله ای است که جای جوی آب را در ذهن چمن گرفته است. نیاز به رسیدن به نتیجه ی مجادله برای چمن مقدم بر نیاز به آب شده است. به نظر من این مجادله ای که ذهن چمن را مانند ذهن انسان مشغول خود کرده است جدال بین بودن و رفتن اجباری است. این مجادله سرانجام به نفع رفتن تمام می شود برای این که «بودن» «رفتن» را در نهاد خودش دارد. چمن این طور با رفتن در جدال است و کبوتر و آدمی زاد به گونه ای دیگر؛ دقت کنید:
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.
جنگل پیش از آن که خودش را بشناسد برگ برگ به دست باد تحلیل می رود. کبوتر پیش از آن که درخت را خوب درک کند مجبور می شود از ترس آدم بپرد و به دور زدن در مدار درخت اکتفا کند. انسان پیش از آن که درخت و کبوتر و آب را درک کند باید ناچار زیر سنگ عزلت متوقف شود.
کبوتر با فاصله ای در مداری دور درخت می گردد. مجبور شده است که بلند شود و چاره ای ندارد تا وقتی که آدمی زاد در آن نزدیکی ها است فقط دور آن بگردد. چون آدمی زاد تا نزدیکی درخت رفته است مجبور شده است از روی آن بلند شود. «رفتار» آدمی زاد که بین کبوتر و درخت فاصله انداخته است با همین رفتن اش به طرف درخت شروع شده است. آدم اگر نرود چه کار کند؟ بودن و رفتن برای آدم یکی است. رفتار آدمی زاد ناشی از وجود اجباری اوست. و همین وجود و رفتار اجباری منجر به پرواز اجباری کبوتر شده است. ابهام حضور آدم برای کبوتر در این است که تعریف خاصی برای رفتار آدم ندارد. بین ماندن و پریدن، پریدن را انتخاب کرده است. ابهام حضور آدم که حالا تکرار همان گیجی قدم ِ اوست برای خودش در این است که نمی داند چرا هست و چرا باید برود و نباشد. طنین بال کبوتر برای او نمایش داستان رفتن اش است. سهراب که فاصله ی بین کبوتر و درخت را می بیند مجبور است بگوید«مرگ پایان کبوتر نیست» تا جایی برای پایانی توأم با وصل برایش بگذارد. سهراب در «پرهای زمزمه» حتی به ناتمامی درخت نیز توجه کرده است. می گوید:
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.
ناتمام است درخت.
شاید تصور کنیم چون سهراب تصویری از درختی در فصل زمستان را نشان داده است اگر درخت از زمستان بگذرد و سبز شود باید بپذیرد که کامل شده است. به نظر نمی رسد که سهراب این قدر زود به کامل شدن درخت قانع شود و تا این حد نسبت به آن خوش بین باشد. خودِ ما اگر جای سهراب باشیم چه فکر می کنیم؟ شاید وقتی در تابستان میوه هایش رسید باید بگوییم کامل شده است؟ شاید چیده شدن میوه هایش نوعی کمال باشد؟ شاید هم دیدن بلوغ پاییزی برگ هایش کمالی است که در جستجویش است؟ شاید دیدن دوباره ی برف زمستان روی شاخه های برهنه اش بخشی از چرخه ی کمالش است؟ آیا درخت هم مانند «قدم» و «کبوتر» در این مدار گردش در جستجوی وصال و کمال گیج شده است؟ شاید این سوی سنگ عزلت نقطه ای برای کمال وجود نداشته باشد. آیا درختِ تمام یعنی درختِ همیشه بهار و همیشه سبز بهشت؟