بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (13)
بررسی بند به بند «مسافر» سهراب سپهری (13)
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.
شاید بشود گفت که «نشانی» با مطلع به یاد ماندنی «خانه ی دوست کجاست؟» کوچک شده ی شعر «مسافر» است، و نیز بتوان گفت که این بند از شعر «مسافر» تصویری دیگر از همان جست و جوی کودکانه و پاک است. مسافر در حقیقت همان سواری است که در جست و جوی خانه ی دوست به نشانی یی رسیده بود که او را به کودکی خودش می رساند. دوست را نخست باید در خود و در فطرت طبیعی خود پیدا کرد. بهترین دوست هر کسی با چنین وصفی اوّل از همه خودش باید باشد.
هنگامی که مسافر از حرکت به سوی کودکی خود و رسیدن به آن می گوید در حقیقت از سفری می گوید که او را به ظاهر در زمان رو به عقب می برد. به عقل روزمره ی ما پیش روی در آن نیست. ما که اهل دوز و کلک شده ایم وقتی کسی از روی صدق و صفا و سادگی می خواهد کاری را درست انجام بدهد به او می گوییم «مگر بچّه شده ای؟» ولی درستش این است که همه یاد بگیریم که این جور بچّه بشویم. این پس روی نیست. پیش روی هم نیست. بالاروی است! در شعر «نشانی» کودکی که از درخت بالا می رود تا «جوجه بردارد از لانه ی نور» این نوع حرکت را می خواهد به ما یاد بدهد و یا به یادمان بیاورد چون بازگشت به کودکی بازگشت به سرشت و فطرت پاک فراموش شده ی انسان است. پس، حتی اگر با یادآوری گذشته بهتر می شویم باید بازگشت به گذشته را به افتخار ریش سفیدی برتری بدهیم. درستی و پاکی کودک را به سمت بالا می کشاند. بالا رفتن از درخت نشان پاکی سبز و روینده ای است که باعث حقیقت جویی و تعالی کودک است.
مسافر هنگامی که در ذهن اش به در باغ دوران کودکی اش می رسد می ایستد. چرا؟ خودش می گوید:
ایستادم تا
دلم قرار بگیرد.
بی قراری دل مسافر همان دلتنگی اوست که پیش از این هم بارها به آن اشاره کرده است. امّا پشت در ایستادن چاره ی بی قراری دل او نیست. همه ی افراد بالغ گاه و بی گاه برای خودشیرینی و خودتوجیهی ادعا می کنند که گاه گاهی به کودکی شان سری می زنند. این سر زدن ها فقط تا دم در رفتن است. «کودکی کردن» با «به یاد دوران کودکی افتادن» یکی نیست. مسافر باید وارد این باغ شود تا به همان احساس برسد؛ یا بهتر بگویم: مسافر باید به حسی کودکانه برسد تا این در برایش باز شود. احساس نیاز به این که این در حتماً باید برای آدم باز شود باعث می شود که این در باز شود.
با باز شدن در باغ مسافر شاهد درخشش نور می شود و این همان حقیقتی است که او را وادار به سجده می کند. سجده ی آدم، به هر چیزی، هنگامی پاک و بی ریاست که کودکانه باشد. سجده ی پاک هنگامی ممکن می شود که هیچ فاصله ای بین عابد و معبود وجود نداشته باشد و یا حس نشود.هجوم حقیقت نشان می دهد فاصله ای را که بلوغ محزون پیش پای مسافر قرار داده است دارد سریع پر می شود و از بین می رود.
آنچه که در باغ پَرپَر می زد نور بود. نور برای آزادی پرپر می زند، برای این که دیده شود. برای این که حقیقت پنهان نماند. در شعر نشانی انگار جوجه ی نور در لانه ی بالای درخت پرپر می زد و کودک را وسوسه می کرد که بالا برود تا بتواند آن را بردارد. این حس نور طلبی و حقیقت خواهی در کودکی باعث می شود که کودک راهنمای سوار و مسافر باشد تا راه رسیدن به حقیقت را پیدا کند. این تصویری را که سهراب از رابطه ی بین کودکی و بلوغ کشیده است یادآور ادعایی است که «ورد وُرث» در شعر «قلبم دگرگون می شود» مطرح می کند. او می گوید کودکی آدم می تواند برای بلوغ و بزرگی اش مربی و راهنما باشد و پدری کند. با محور قرار دادن درونمایه ی شعر، تلاش کرده ام با ترجمه ی زیر بخشی از فکر و حس «وُردزوُرث» را نشان بدهم. بد نیست این ترجمه را بخوانید تا به نزدیکی این دو شاعر در راهنما دانستن فطرت کودکی برای راه یابی و درک حقیقت و طبیعت در همه ی روزهای زندگی انسان پی ببرید:
My Heart Leaps up
My heart leaps up when I behold
A Rainbow in the sky:
So was it when my life began,
So is it now I am a man;
So be it when I shall grow old,
Or let me die!
The child is father of the man:
And I could wish my days to be
Bound each to each by natural piety.
قلبم دگرگون می شود هر بار می بینم
در آسمان رنگین کمانی را.
حالم چنین بوده است، در روز میلادم؛
حالم چنین حالی است، حالا که یک مردم؛
حالی چنین بایست روزی هم که پیرم.
گرغیر از این باشد همان به
با این چنین حالی، همین حالا بمیرم!
آن کودکِ آن روز
بابای این مرد است امروز.
در آرزویم این که هر روز
از روزهای عمر من با هم و با زهدی طبیعی
یکسان و در پیوند باشد.
فکر می کنم باید صدای پَرپَری را که مسافر می شنود به صدای گریه ای که بعد از این، در ادامه ی شعر، می آید ربط بدهیم و از یکی به دیگری برسیم. پس منتظر بررسی بخش بعدی باشید.