بررسی بیت به بیت غزلی از حافظ

بررسی بیت به بیت غزلی از حافظ

4

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

در بررسی این بیت می توان گفت:

نخست این که، سؤالی را که حافظ خودش به آن جواب می دهد و جوابش هم این است که هیچ دانایی برایش جوابی ندارد  می شود rhetorical question  كه به آن تجاهل العارف می گویند.

دوم این که «سقف بلند ساده ی بسیار نقش» کنایه از آسمان است که می شود آن را Kenning به حساب آورد که استعاره ای است که از ترکیب چند کلمه ساخته می شود.

سوم این که، «ساده ی بسیار نقش» معرف یک paradox  یا متناقض نماست. چون معمولاً چیزی که پُرنقش باشد به نظر می رسد که نمی تواند چندان ساده باشد. ولی آسمان که در روز صاف و ساده است، شب ها با طرح و نقش ستارگان سادگی اش را از دست می دهد. همین سادگی توأم با پیچیدگی آن را معما گونه کرده است.

چهارم این که، درست است که منظور حافظ از «سقف بلند ساده ی بسیار نقش» آسمان است، ولی منظور اصلی او «کلّ جهان و تمام هستی» است. پس می توان با چنین نگاهی به عبارت حافظ به نوعی synecdoche  در آن رسید.(یعنی: مجاز مرسل و ذکر جزء و اراده ی کلّ)

پنجم این که، ساده دانستن آسمان کوچک کردن آن است و این خود نوعی استفاده از understatement است که من شاید در اینجا دارم از آن سوء استفاده می کنم.(برای understatement   و همتای آن    meiosis در فرهنگ اصطلاحات ادبی دکتر جلال سخنور معادلهای کم گویی، شکسته نفسی(!)، خُردنمایی، تخفیف و رندانه گویی پیشنهاد و ارائه شده است.)

ششم این که، وقتی دانایی هم پاسخ معمایی را نمی داند، برای خیلی از ما نادان ها تناقضی بوجود می آید که این چه دانایی است که پاسخ این معما را نمی داند؛ و ممکن است نتیجه بگیریم که او هم مانند ما نادان است. در حالی که نادانی داریم تا نادانی! پس حرف حافظ متناقض نماست نه متناقض.

اما، از این فنون و صناعات که بگذریم باید به پاسخ این سؤال برسیم که «چرا حافظ یکباره به معما بودن کار این جهان می پردازد؟» برای رسیدن به جواب باید به بیت نخست برگردیم. در آن بیت هم حافظ بین دنیای ظاهری زاهد و حال و هوای غیر عینی خودش تفاوتی قائل شده بود. حالا، با این بیت چهارم به گونه ای می خواهد بگوید که کار قضاوتِ حال دل او و امثال او ربطی به برداشت های شخصی دیگران ندارد. مثلاً، زاهد که غیب نمی داند و از رأی خدا در مورد دیگران خبر ندارد نمی تواند آنها را جهنمی و خودش را بهشتی معرفی کند. زاهدی که به ظاهر اهمیت می دهد انگار کم تر به عالم غیب اعتقاد دارد. فکر می کند ظاهرش ضامن سعادتش در آخرتی است که همه چیزش پشت پرده ی غیب است. برعکس، حافظی که هم به بخش پنهان وجودش می پردازد و هم همه ی هستی را معمایی می داند نسبت به عالم غیب و قدرت خدا مؤمن تر نشان می دهد. وقتی که حافظ می پرسد: «چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟» این عالم ظاهر را بخشی از آن عالم غیب می داند که اسرار نهفته ی بسیاری دارد؛ در حالی که زاهد با ظاهرنمایی زیاد کاری می کند که عالم غیب جنبه ی ظاهری پیدا می کند و دیگر نمی توان آن را عالم غیب نامید. وقتی که زاهد خودش را غیبگو جا می زند و به جای خدا تصمیم می گیرد و قضاوت می کند، در حقیقت، خودش را جای خدا نشانده است و عالم ظاهر را نیز جای عالم غیب. این که زاهد خیلی خدا خدا می گوید و معیار خداشناسی و خداپرستی را خودش می داند، ثابت نمی کند که در این دنیا و آخرتی که جز برای خدا برای همه معمایی است او به جوابی مطمئن برای مسئله و مشکل خود و دیگران رسیده است. حافظ در بیت پنجم می گوید که چرا خودش این همه خدا خدا نمی گوید.  

بررسی بیت به بیت غزلی از حافظ

 

ادامه ی

بررسی بیت به بیت غزلی از حافظ

۳

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

 

دو بیت آغازین غزل حافظ را می توان راحت مانند یک متن نثر معنی کرد. غیر از کنایه ای شناخته شده و تلمیحی که در آنهاست چیزمهمی که بتواند زبان حافظ را به سمت استعاره ای پیچیده بکشاند وجود ندارد. امّا در بیت سوم، حافظ همه ی آنچه را که در دو بیت نخست گفته بود در تصویری پرمعنی جمع می کند. گاهی شعرا ابتدا تصویری از فکری که در نظر دارند نمایش می دهند و بعد به شرح آن فکر به زبانی قابل فهم تر می پردازند، گاه نیز مانند حافظ- در اینجا- ابتدا حرف دلشان را رُک و راست می زنند و بعد آن را با تصویری استعاری و پیچیده در دل شعرشان قاب می کنند. این گونه ابیات را باید با توجه به ابیات پیش از آنها معنی کرد تا شعر به وحدت معنی خود برسد. پس، بیت سوم حافظ باید همان حرفهای ابیات پیشین را به صورتی دیگر بیان کند. تا اینجا روشن شده است که زاهد به ظاهر و قال اهمیت می دهد و حافظ که اهل طریقت است  به باطن و حال. بنابراین، تفاوت اصلی بین «رُخ» و «بیدق» را نیز باید از تفاوت بین زاهد و حافظ درک کرد. «رُخ» از آن جایی که به معنی صورت هم هست ظاهرسازی زاهد را نشان می دهد، و «بیدق» که همان «پیاده»ی شطرنج است،  پا به راه بودن حافظ و در طریقت گام گذاشتن اش را نشان می دهد.

نکته ی مهمی که در این رو در رویی زاهد و حافظ وجود دارد این است که این دو در مقابل هم و برای دفاع از دو شاه متفاوت در برابر هم قرار نگرفته اند.  به طور متناقضی هر دو از یک شاه پیروی می کنند. پس، هر دو با هم و در کنار هم یا سفیدند و یا سیاه. رُخ گرچه مقام بالاتر و قدرت بیش تری دارد، ولی حافظ ترجیح می دهد مانند یک پیاده صراط مستقیم را طی کند. پس  نکته ی مهم تر این است که تفکیک وظیفه ی زاهد و حافظ نیز به نوع عملکردشان بستگی دارد. یعنی: حافظ می تواند ُرخ باشد و خودی نشان بدهد ولی ترجیح داده است پیاده باشد. در عوض، زاهد نیز می تواند از خر تظاهر پیاده شود و به جای این که سوار باشد و رُخش را به رُخ بی ریای دیگران بکشد، مانند یک پیاده ی بی ریا راه برود.

از همه مهم تر این که پیاده ی حافظ حتی اگر در مقام رُخ و وزیر هم قرارش بدهند چنان رندانه مبارزه می کند که برایش در طریقت و در صراط مستقیم بودن ارجح بر نظر داشتن به شاه است.(بیت آخر غزل این نکته را با تأکید و وضوح بیش تری بیان می کند.«حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی ست/عاشق دُردی کش اندر بند مال و جاه نیست.»)  امّا برای زاهد حتی شاهی که سایه ی خدا در زمین فرض شده است ممکن است ارجح بر خود خدا هم باشد. به همین خاطر است که زاهد طرفدار آن ظاهری است که شاه پسند است، ولی حافظ حتی اگر دلش در گرو شاه باشد، طرفدار آن حالی است که خودش می پسندد؛ و اگر در صراط مستقیم قرار داشته باشد، این حال حتماً همان حالی است که خدا هم می پسندد. به همین خاطر لازم نیست که در عرصه ی شطرنج او شاهی وجود داشته باشد. هنگامی که می داند با خدا و در صراط مستقیم است، هر شانزده مهره ی شطرنج را در وجودِ خودش دارد، هر چند که همیشه سربازوار گام برمی دارد.

«در کتاب کافی از امام صادق علیه السّلام روایت آمده، که در معنای عبادت فرموده اند: عبادت سه جور است: مردمی هستند که خدا را از ترس عبادت می کنند، عبادت آنان عبادت بردگان ناتوان است، و منشأش زبونی بردگی است. مردمی دیگر خدای تبارک و تعالی را به طلب ثوابش عبادت می کنند، عبادت آنان عبادت اجیران است و منشأ آن علاقه به اجرت است. مردمی دیگر خدای عز و جل را به خاطر محبتی که به او دارند عبادت می کنند، عبادت آنان عبادت آزادگان، و بهترین عبادت است. و در نهج البلاغه آمده که مردمی خدا را بدان جهت عبادت می کنند که به ثوابش رغبت دارند، عبادت آنان عبادت تجارت پیشگان است، و خود نوعی تجارت است. قومی دیگر خدا  را از ترس بندگی می کنند، که عبادتشان عبادت بردگان است، قومی سوم هستند که خدا را از در شکر عبادت می کنند، که عبادت آنان عبادت آزادگان است.»(از تفسیرالمیزان)

عبادت کنندگان گروه سوم همان رندان آزاده اند. با لجبازی به شاه نزدیک نمی شوند و طوری زندگی می کنند انگار که شاهی وجود ندارد. در عوض، آن طوری زندگی می کنند که خدا خواسته است و شاه هم باید بپسندد و بخواهد. مانند دانش آموزی که درسش را می خواند و به تهدید و یا تشویق معلم اهمیتی نمی دهد. اهمیت دادن به درس مهم تر است. معلم هم همین را می خواهد. چه چیزی بهتر از این!

حافظ در دفاع از خودش در این بازی، بدون توجه به شاه جوری بازی می کند که خدا می خواهد.    

بررسی بیت به بیت غزلی از حافظ

 ادامه ی

بررسی بیت به بیت غزلی از حافظ

2

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

طریقت یکی از مراحل سلوک دانسته شده است. ما عادت کرده ایم که آن را مقابل شریعت قرار دهیم، در حالی که حتی در همین یک بیت از حافظ، با وجود این که اسمی هم از شریعت برده نشده، از بوی آن هم می توان به شباهت شان پی برد. گفته اند اگر سالک به فرموده ی پیامبر اعظم(ص) عمل کند و واجبات شرعی را انجام بدهد اهل شریعت خوانده می شود؛ و اگر از فرموده های ایشان فراتر رود و اعمالی را انجام دهد که پیامبر ورای واجباتی که تعیین شده است انجام داده اند اهل طریقت می شود؛ و بالاخره، اگر به جایی برسد که همان چیزی را ببیند که رسول خدا(ص) دیده است اهل حقیقت شده است. بنا بر این، این دو را باید دو حالت و یا دو مرحله از یک راه دانست. البته در این تمایزی که بین شریعت و طریقت قائل شده اند، وزنه به سمت طریقتی ها سنگینی می کند برای این که یک گام از شریعتی ها به حقیقت نزدیک ترند. به همین خاطر، اغلب شریعتی ها را مقابل طریقتی ها می بینیم چون ادعای آنها باعث می شود که در راه رسیدن به حق، یک گام عقب تر و در نتیجه کوچک تر و پایین تر پنداشته شوند. تنها در یک صورت است که اهل شریعت می توانند ادعای اهل طریقت را ردّ کنند، و آن هنگامی است که دیده شود که اهل طریقت واجبات خود را انجام نمی دهند و لاف گزاف عمل به مستحباتی که پیامبر بر خود واجب می دانست ورد زبانشان باشد.

حافظ در این بیت سعی کرده است بین این دو نوع سالک آشتی برقرار کند. هنگامی که او طریقت را معادل صراط مستقیم می گیرد، می خواهد بگوید که اگر معیار ما صراط مستقیم باشد، باید شریعت و طریقت را معادل یکدیگر بدانیم. در حقیقت، حافظ گوشه ی چشمی به فاتحة الکتاب که سرآغاز بندگی هر دو فرقه باید باشد دارد.

اهدنا الصّراط المستقیم(6)

صراط الّذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم و لاالضّالّین(7)

 

با توجه به این آیات می توان گفت: آنها که در صراط مستقیم حرکت می کنند، نه مغضوب خدایند و نه از گمراهان. پس، حافظ می توانست بگوید:

در صراط مستقیم ای دل کسی مغضوب نیست

ولی گفت:

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست،

چرا؟

دلیل اصلی اش شاید این باشد که زاهد ظاهرپرست امثال حافظ را متهم به گمراهی کرده است و آنها را جزو مغضوبان به حساب نیاورده است.

گفته می شود که در سوره ی حمد منظور از مغضوبان یهودی ها هستند زیرا حتی پس از رؤیت نشانه های حق و نیز نجات یافتن از دست فرعون و فرعونیان با معجزه ی الهی و گذشتن از رود نیل، تا پایشان به آن سوی رود رسید، با دیدن اقوامی که بت های زیبایی را می پرستیدند از حضرت موسی خواستند که برایشان بت هایی مانند آنها را بیاورد تا بپرستند.

به آیات زیر در این باره از سوره ی اعراف توجه کنید:

و بنی اسرائیل را (سالم) از دریا عبور دادیم; (ناگاه) در راه خود به گروهی رسیدند که اطراف بتهایشان، با تواضع و خضوع، گرد آمده بودند. (در این هنگام، بنی اسرائیل) به موسی گفتند: تو هم برای ما معبودی قرار ده، همان‏گونه که آنها معبودان (و خدایانی) دارند!» گفت: شما جمعیتی جاهل و نادان هستید! (138)

اینها (را که می‏بینید)، سرانجام کارشان نابودی است; و آنچه انجام می‏دهند، باطل (و بیهوده) است. (139)

مغضوب یعنی همین آدمهایی که عاقبت دنیا و آخرت شان نابودی است. یهودیان تا حضرت موسی را دور دیدند فریب سامری را خوردند و گوساله پرست شدند. از این رو، خدا در قرآن مجید آنان را از مغضوبان دانسته است.

زاهد ظاهرپرست می داند که حافظ گوساله پرست نیست، ولی فکر می کند که او با همه ی ادعای سیر و سلوکش در طریقت از گمراهان است. گمراهان چه کسانی اند؟ باز با اشاره ی غیرمستقیمی که حافظ به سوره ی حمد دارد، باید بر اساس آن با طبع و طینت گمراهان آشنا شویم. گفته می شود که «الضّالّین» مسیحی ها هستند که در پرستش خدا دچار انحراف شده اند. گرچه ظاهراً به وحدانیت خدا معترفند، عیسی مسیح را فرزند او دانسته اند. به آیات 72 تا 75 از سوره ی مائده در این مورد توجه کنید:

آنها که گفتند: «خداوند همان مسیح بن مریم است‏»، بیقین کافر شدند، (با اینکه خود) مسیح گفت: ای بنی اسرائیل! خداوند یگانه را، که پروردگار من و شماست، پرستش کنید! زیرا هر کس شریکی برای خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام کرده است; و جایگاه او دوزخ است; و ستمکاران، یار و یاوری ندارند. (72)

آنها که گفتند: «خداوند، یکی از سه خداست‏» (نیز) بیقین کافر شدند; معبودی جز معبود یگانه نیست; و اگر از آنچه می‏گویند دست بر ندارند، عذاب دردناکی به کافران آنها (که روی این عقیده ایستادگی کنند،) خواهد رسید. (73)

یا به سوی خدا بازنمی‏گردند، و از او طلب آمرزش نمی‏کنند؟ (در حالی که) خداوند آمرزنده مهربان است. (74)

مسیح فرزند مریم، فقط فرستاده (خدا) بود; پیش از وی نیز، فرستادگان دیگری بودند، مادرش، زن بسیار راستگویی بود; هر دو، غذا می‏خوردند; (با این حال، چگونه دعوی الوهیت مسیح و پرستش مریم را دارید؟!) بنگر چگونه نشانه را برای آنها آشکار می‏سازیم! سپس بنگر چگونه از حق بازگردانده می‏شوند! (75)

پس گمراهان باید مانند همین مسیحی هایی باشند که از حق بازگردانده شده اند. ولی زاهد ظاهرپرست در ظاهر و اعمال افرادی مانند حافظ چه دیده است که آنها را گمراه می داند؛ در حالی که حافظ خیلی به خودش اطمینان دارد  وبه دلش دلخوشی می دهد که اگر در طریقت است،  پس در صراط مستقیم است و لازم هم نیست که از دست زاهد و حرف هایش دلخور باشد. چون یقین دارد که در راه راست دارد گام برمی دارد، هر چه که بر سرش می آید، از هر کسی که باشد خیر می داند.

آیا از مابقی این غزل می توان متوجه شد که زاهد ظاهرپرست چرا حافظ را گمراه می داند؟ تا این جا همین قدر می دانیم که این زاهد از باطن حافظ بی خبر است و حافظ فکر می کند تنها به خاطر ظاهرش متهم به گمراهی شده است. چون ما از زاویه ی دید حافظ به قضیه داریم نگاه می کنیم و از زبان او شرح اختلاف را می شنویم به ناچار باید دلیل مخالفت زاهد را هم از زبان او بشنویم و یا بیرون بکشیم!

اصلاً ابراز چنین مخالفتی از جانب زاهد و غیر زاهد در این غزل مشهود نیست. آنچه که بیش تر به چشم می آید مخالفت حافظ با آن چیزی است که خود نسبت به زاهد ظاهرپرست حس کرده است. مخالفت حافظ با ظاهر زاهد برجسته تر از مخالفت زاهد با  ظاهر حافظ است. باید کلید حل معما را در بیت سوم و ابیات بعد از آن جستجو کرد. پس، منتظر بررسی ابیات دیگر این غزل هم باشید.