پشت سنگر هنر

 

هميشه  ته بن بست سياست چند جواني نشسته اند تا وقتي كه بعضي ها كه راه در رويي پيدا نمي كنند تا با فرضيه هاي سياسي شان راه را براي خود و ديگران باز كنند از آنها بخواهند كه برايشان قلاب بگيرند تا بپرند آن طرف بن بست سياست كه شايد فرجي بشود. اين افراد كه ديگر ظاهر موجهي براي باطن غير موجه خود ندارند، در ته بن بست سياست از ظاهر موجه هنر و هنرمندان استفاده مي كنند تا جوانان ترغيب شوند و به نام هنر راه را براي سياسي ها باز كنند. سياسي ها هنر و هنر مند را براي به قدرت رسيدن و بقاي خود دوست مي دارند و  معلوم نيست كه هنر و هنرمندي را كه پشتش سنگر گرفته اند تا پيش بروند، بعد از نشستن بر مسند قدرت، از او چه مي خواهند، و اگر نكرد با او چه مي كنند. اينها همان هايي هستند كه وقتي بعضي هاي ديگر از هنر متعهدحرف مي زدند، با دهن كجي جوابشان را مي دادند، ولي حالا كه نوبت به خودشان رسيده است، آن شيشكي ها يي را كه پشت سر اين و آن به تمسخر هنر متعهد مي بستند فراموش كرده اند و صحبت از هنري ورد زبانشان است كه هدفمند و سياسي است. عقيده ي بعضي ها بر اين است كه هنر براي خودش مذهب و سياستي جداگانه دارد و حرفش را هم در همان قالب داستان ها و ترنم ها و ترانه ها و ملودي ها و نُت ها و رنگ ها- و بدون دنگ و فنگ ها- مي زند. دنبال هنر رفتن خودش هنري است وراي حرف هاي سياسي ها، برا ي همين بود كه فريدون مشيري از زبان كمال الملك مي گفت كه  «اگر با اين همه نامردمي ها باز دنبال هنر گردي هنر كردي!»

هنر بايد هنري باشد و سياست بايد سياسي؛ اگر هنر سياسي شود و سياست هنري بايد بدانيم كه توطئه اي در كار است. سياست براي اين كه از هنر دم بزند به بوق و كرنا احتياج دارد، در حالي كه هنر بدون بوق و كرنا مي تواند هر حرفي را بزند كه يكي از آنها ممكن است به سياست بربخورد.

 درستش اين است كه اهل سياست نبايد از اين خوشحال شوند كه جوانها زبان اعتراض خود را در هنر و هنرمند پيدا كنند، زيرا اين نشان مي دهد كه جوانها يا از حرف هاي شخصيت هاي سياسي هيچي نمي فهمند و يا آنها را قبول ندارند و يا از ترس درگير شدن در سؤال و جوابها و بگير و ببندهاي سياسي، سعي مي كنند پشت هنر وهنرمند بايستند و حرف آنها را بزنند تا با شبه سياسي بودن از تهمت سياسي بودن به نوعي و سياسي نبودن به نوعي ديگر نجات پيدا كنند. جوانهايي كه فكر سياسي ندارند گاهي دلشان به دلبستگي هايشان به رنگ و بوي سياست در هنر و هنرمند خوش است. خوبي اش اين است كه طعنه هايي كه در اين راه نصيب شان مي شود تبديل به جرم سياسي نمي شود. مثلاً ممكن است به جواني بگويند : «چشم ما روشن! مرا ببوس زمزمه مي كني! داريوش گوش مي كني! زبان آتش حفظ مي كني!» و گل از گلش بشكفد كه يعني «من هم بله!» و البته و صد البته در عين حال يعني «من هم نخير!» براي اين كه مي داند كه با ترانه گوش كردن و خواندن، بدون اتكا به افكار و اميال سياسي، هيچ كس سياسي نمي شود. امّا نادرست اش و آن چه كه رايج است اين است كه سياسي ها از همين رفتار جوانها استقبال مي كنند زيرا پشت سر هنر و هنر مند و هنردوست سنگر گرفتن ضمانت چند لايه اي را براي آنها تا رسيدن به هدف فراهم مي كند.

پاسخ به حرف دل یک جوان در دفاع از استاد شجریان

هميشه آدمي كه ساكت مي ماند و از ترس تحقير شدن حرف دلش را نمي زند پيش و بيش از همه خودش خودش را تحقير مي كند و چنين آدمي شايستگي اش بيش تراز اين ها نيست. چرا بايد ساكت باشد تا آدمي كه جوان نيست به جاي او حرف دل جوانها را بزند؟ حرف دل هر كسي اگر شخصيت و هويتي دارد، مال خودش است. در باره ي استاد شجريان اگر چيزي نوشته ام براي اين است كه بيش از آنهايي كه او را دربست و بدون شناخت دوست دارند، دوست داشته و دارم و فكر نمي كنم كه در زندگي واقعي بايد به اين نتيجه برسيم كه «لاف عشق و گله از يار، زهي لاف دروغ!» با چنين ادبياتي دهان بيش تر ماها را بسته اند كه هر كه را كه دوست داريم  به حد اغراق و بي چند و چون بايد دوست داشته باشيم. گله از استاد شجريان براي اين است كه او هم تحت شرايطي بي آن كه واقعاً بتواند دورنماي كار و هنر خود و سياست و بي هنري ديگران را ببيند، در مصاحبه ها حرفي را مي زند كه حرف دل خودش نيست و با زرنگي و هدايت كارگردانان سياسي شبكه ها به آنجايي مي رسد كه بيش تر با سياست آنها جور در مي آيد و نه اهداف هنري يك هنرمند. هنرمند حرفش را با هنر خودش مي زند و سياستمدار دلش مي خواهد كه هنرمند به نوعي با هنرش پاي حرفها و اهداف سياسي او امضاي خودش را بگذارد. با اين امضا شجريان در اصل حرف دل آن افراد را هم دارد مي زند.   چه شجريان بخواهدحرف دل جوانها را بزند و چه جوانها بخواهند حرف دل او را بزنند زياد با اصول آزاديخواهي و آزادي بيان جور در نمي آيد. هر كسي بايد خودش حرف دل خودش را بزند و با دل و جرأت منتظر جوابش باشد. يكي از مشكلات ما اين است كه وقتي كسي را به عنوان نماينده انتخاب مي كنيم و يا خودش با اعتباري خودش را به مقام نمايندگي ما مي رساند، ديگر شش دُنگ حرف دل ما قباله ي دهان او مي شود، و گاهي به زور هم متوسل مي شود و مي گويد اگر من نماينده ي شما هستم و بايد به جاي شما حرف بزنم، پس شما ساكت باشيد و ببينيد من چه مي گويم. چندين سال است كه افرادي مدعي اند كه منتخب مردم بودن و  تجربه ي پيري باعث شده است كه بتوانند به جاي همه، از جمله جوانها، فكر كنند و حرف دل همه را بزنند، و كامپيوتر همه كاره ي «دِل» كه مي گويند، همين ها هستند.  جوان بايد سواد و معلومات لازم را داشته باشد و با گستاخي و تكيه بر علم و تجربه و نه رنگي كه ديگران براي او انتخاب كرده اند حرف دلش را بزند. چه در كلاس درس و چه در جامعه. كسي كه از ترس نمره دهانش بسته است، از كجا معلوم با ترس ديگري حالا دهان باز نكرده است تا به اصطلاح تحقيرنشود.  چرا بايد چشم ما به دهان ديگران باشد تا ببينيم كدام حرف حرف دل ماست؟ در دوران دانش آموزي دوستي داشتم كه عاشق دختري شده بود و مي خواست نامه اي به او بنويسد و ابراز عشق كند. به من گفت تو بد نمي نويسي بيا اين نامه را تو برايم بنويس. به او گفتم  اشكالي ندارد ولي بايد بداني كه آن دختر عاشق تو نمي شود. عاشق من  يا حداقل نوشته ي من مي شود. به خاطر اين به اصطلاح حرف جوانها خيلي ها عاشق شجريان شده اند، ولي بعيد مي دانم كه در دنياي سياست كه در همه جاي دنيا در زير پاي پير ها و به دست آنهاست كسي هنوز بدون توقع رأي و خون ارزان جوانها عاشق جمال آنها شده باشد.  ايراد ما در اين است كه طرفدار آزادي هستيم، ولي دلمان مي خواهد كه همه حرف دل ما را بزنند. اين خودش يك جور ديكتاتوري است. با آزادي بيان همه جور حرفي بايد از اين بي شمار دهانهاي باز در بيايد و بتوانيم تحمل كنيم. اگر قرار است كسي دلش بخواهد همه، هنرمند و سياستمدار و .... مورد علاقه ي او را مثل او و با دلايل او و براي او دوست داشته باشند، هميني مي شود كه تا به امروز شده است. همه چيز را و همه كس را مطابق ميل ديگران مي خواهيم، و جوري به خودمان تلقين كرده ايم كه اين نه ميل ديگران كه واقعاً و واقعاً ميل خودماست! واقعاًو واقعاً و واقعاً با تحليل و استدلال و عاري از شعار حرف دل خودتان را بزنيد. حتماً تازگي خواهد داشت و شنيدني مي شود، حتي اگر پذيرفتني نشود.

غم زمانه و فراق یار

اين روزها هر كسي غمي دارد. شتر از بار مي نالد و عاشق از دل؛ و هر دو بي خيال هم، مي نالند منزل به منزل. تبليغات و آگهي هاي روزنامه ها و مجلات و كانالهاي تلويزيوني به نوعي معادل غم و غصه ي آدمهاي گوناگون است، اگر بشود اسم همه شان را آدم گذاشت! يكي يك جايي اش بزرگ است عدّه اي با ضمانت آماده اند برايش كوچكش كنند. يكي يك جايي اش كوچك است، عده اي حاضرند با مبلغي ناچيز و در راه خدا برايش ، به اندازه ي دلخواهش بزرگش كنند. يكي يك جايي اش دراز است، حتماً با علم مدرن مي شود برايش كوتاهش كرد. يكي يك جايي اش كوتاه است، الحمد لله تكنولوژي به جايي رسيده است كه  با هزينه اي ناچيز، هر چيز كوتاهي را دراز مي كند. يكي يك جايي اش گرد است، مي خواهد صافش كند، يكي يك جايي اش صاف است، مي خواهد گِردش كند. يكي چيزي دارد كه خيلي سياه است، مي خواهد سفيدش كند، يكي هم يك چيزي دارد كه خيلي سفيد است، فن آوري  جواب داده است و فن لازم را آورده است؛ به هر رنگي كه دلش بخواهد، رنگش مي كنند. اين كه نگراني ندارد!  و .... اين غم و غصه ها مانند جوي آبي است كه راحت مي شود با عمل جراحي يا بدون عمل جراحي از سرش پريد و جست و به قول فروغ فرخزاد داد زد و گفت: «من خوشبختم!» امّا، اين بهانه هاي كوچك خوشبختي براي خيلي ها كافي نيست. آدم ساده ارتفاع توقعش كوتاه است و ساحل خوشبختي اش نزديك و كرانه اش پيدا. بچّه هاي ساده را مي شود با يك اسباب بازي يا خروس قندي و آدامس فريب داد و ساكت كرد، تا حرف زيادي نزنند و  سؤالهاي سخت نپرسند، و چيزهاي ناممكن نخواهند؛ امّا، چانه ي بچّه هاي باهوش را نمي شود با آدامس تنظيم كرد.  دل حافظِ باهوش را نمي شود با طول و عرض و ارتفاع تام كروز و جنيفر لوپز راضي كرد. غم براي او چيز ديگري است.

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

اگر براي آدمهاي سياسي از غم زمانه حرف بزنيم، در جا كانال را عوض مي كنند و مي روند روي شبكه ي خبر و سي اِن اِن و بي بي سي، و شروع مي كنند به ارائه ي اخبار سياسي و اجتماعي و فرهنگي و چند و چون آنها. ولي حافظ باكانالهاي زيادي سروكارنداشت؛ سعدي هم كم و بيش مثل او بود كه  مي گفت:

 «غم زمانه خورم يا فراق يار كشم؟

به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم؟

نه قوّتي كه توانم كنار جستن از او

نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم

نه دست صبر كه در آستين عقل برم

نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

ز دوستان به جفا سير گشته مردي نيست

جفاي دوست- زنم- گر نه مردوار كشم

چو مي توان به صبوري كشيد جور عدو

چرا صبور نباشم كه جور يار كشم؟

شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل

ضرورتست كه درد سر خمار كشم

گُلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد

كمينه ديده ي سعديش پيش خار كشم»

غم زمانه يا فراق يار؟  تازه، اين دو به ظاهر دو تا كانال جدا از هم بنظر مي رسند، با دقت بيش تر معلوم مي شود كه اين دو، برنامه هاي يك كانال هستند كه به دو زبان متفاوت يك حرف را مي زنند. غم زمانه همان فراغ يار است كه در خودش اسرار فراواني را پنهان كرده است. فراغ يار از آن نوعي نيست كه با خواستگاري و بله برون و سفره ي عقد و شب زفاف و اين جور چيزها برطرف شود. اين ها همه كرانه اي دارند كه آدمهاي كج فهم  سعي مي كنند معبر آنها را تنگ تر و كرانه هايشان را گشادتر فرض كنند. غم زمانه ي حافظ راستي راستي بي كران است، و فراغ يار كه عامل حركت و پويايي اوست هميشه وجود دارد و گرنه حافظ بايد ساكن مي ماند و اين چنين جوش و خروش نمي داشت. ساكن شدن، يعني مثل اين آدمهاي الكي خوش شدن. يعني داشتن غمي كه با يك واسطه و يك وام بانكي و يك مساعده حل مي شود. يعني غمي كه اگر با اين ها حل نشد، شايد اگر صورت سؤال را پاك كنيم حل شده به حساب بيايد. آيا «مي چون ارغوان» فقط صورت سؤال را براي حافظ پاك مي كند؟ افرادي كه مشكل لاينحلي دارند به شراب پناه مي برند تا هوش از سرشان بپرد و همه چيز حتي نام خودشان را فراموش كنند و ديگر غمي نداشته باشند. آيا دوايي كه حافظ دنبالش است چنين دوايي است؟ آيا داروي افسردگي «مرگ موش» است؟ اين طور باشد، مرگ موش داروي همه ي دردهاست! براي حافظ كه  در سايه ي غمي مداوم در جستجوي عيش مدام است،فراموشي موقت مشكل، راه حل مناسبي نيست. براي همين است كه «عشق آسان نمود اوّل، ولي افتاد مشكل ها.» حافظ كه قرآن را به چهارده روايت مي خواند و مي گفت هر چه دارد از دولت قرآن دارد، جواب  مشكلش را هم حتماً در آن يافته است و «مي چون ارغوان» همان است و دردي كش آن بودن، از اوّل تا آخر آن را پيمودن و در راه آن بي دردي را رها كردن است.

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت

چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

مصلحت بعضي ها كجا و مصلحت حافظ كجا! خيلي ها مصلحت را در اين ديده اند كه از پير و راهنماي خود دل بكنند و همرنگ جماعت شوند. حافظ از خدمت و بندگي پير مغان كه واسطه ي رسيدنش به مي است دل نمي كند. (مغان، شرابي است كه زرتشتيان مي سازند و مي نوشند.) اصولاً، وقتي پير را قبول كردي، بايد باده و كتاب و دفترش را هم قبول كني، و تا آخر راه با او هم پياله و هم پيمان باشي.

ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر

چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم

اين قدح كه پياله ي پيمان اوست، ميزان سنجش عيش او نيز هست. آفتاب قدح، سر كشيدن باده از لب قدح است كه نشان مي هد كه قدح لبالب از شراب پر شده است و ارتفاع عيش نيز اگر كه حافظ قدح را به دست بگيرد و به لب خود برساند كامل مي شود. پياله ي پُر را تا ته نوشيدن، نشان كمال خدمتگزاري و بندگي است؛و چه عيشي براي راهرو بهتر از اين كه در خدمت به پير خود كوتاهي نكرده باشد. طالع كه طلوع آفتاب قدح است، با بالا آوردن و نوشيدن قدح ممكن مي شود. قدح هميشه پُر است، امّا، وقت به حافظ اگر فرصت را غنيمت نشمرد و به آن نپردازد مجال هميشگي نمي دهد.

نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

حافظ از مي و پير و قدح به اصل مطلب برمي گردد. يعني «اهل خدا» بودن.

 نشان اهل خدا بودن، عاشقي است كه در پير مغان  هست و در مشايخ شهر نيست. مشايخ شهر هم پيران و بزرگاني هستند براي بعضي ها. پير مغان با باده ي بي ريايي در خدمت خداست و حافظ نيز بواسطه ي او و قدحي كه از او مي گيرد ، به خدا مي رسد. اهل خدا بودن براي او خدمت پير مغان و درك آفتاب قدح است، و اين اعمال همه روي هم نامش مي شود عشق-  كه اهل خدا دارند و مشايخ شهر بي نشان از آن مي گردند.

بدین دو دیده ی حیران من هزار افسوس

که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

مشايخ شهر هم خدا را نمي بينند و واسطه هاي او را هم درك نمي كنند، فقط خود را مي بينند. حافظ بدون رودرواسي مي گويد كه با اين دو چشم خودش او را نمي بيند و روي  آينه ي چشمانش فقط  تصاويري مي افتد كه پرده اي بر چهره ي يار مي كشد؛ با اين حال، نگاه خوب به اين تصاوير، مي تواند او را به حقيقت پشت آنها نزديك كند. بر خلاف مشايخ شهر، حافظ با چنين ديدي است كه مي گويد: «منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن، منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن.»

قد تو تا بشد از جویبار دیده ی من

به جای سرو جز آب روان نمی بینم

آن چه در پيش چشمان حافظ به جاي روي يار عيان بود، قد و بالاي آن تويي بود كه يك نامش «پير مغان» است. مشكل و غم حافظ  اينجاست كه در نبود پير مغان، مثال عيني اهل خدا گم مي شود و شيخ ظاهرساز نمي تواند جاي او را بگيرد. غم حافظ با اغراق جاري شدن جويبار اشك از چشمانش در دوري از ياردر مقايسه ي قد بالا و سرو مانند يار كه همان ارتفاع عيش و طلوع آفتاب بخت حافظ است با شيوخي كه در آنها اثري از اهل خدا بودن و عاشقي نمي بيند (يعني اصلاً آنها را نمي بيند) قابل درك است.

درین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد

ببین که اهل دلی در میان نمی بینم

پير مغان نيست و كس ديگري هم در آن مقام نيست كه حتي جرعه اي و جلوه اي از آن مي  چون ارغوان را به او بنماياند. شيخ هم پاي صحبت اش بنشينيم خودش را پير مي داند، امّا پيري براي حافظ به موي سپيد و ريش بلند نيست، پير اهل خدا و اهل دل و عاشق است. وارونه اش هم درست است: پير عاشق و اهل دل و اهل خداست. وقتي جاي چنين پيري را شيخي مي گيرد كه متصف به هيچ كدام از اين اوصاف نيست، حافظ حق ندارد عزا بگيرد؟ 

من و سفینه ی حافظ که جز درین دریا

بضاعت سخن دُرفشان نمی بینم

اين دريايي كه حافظ سفينه ي غزل دُرفشانش را در آن مي راند، حاصل اشك خودش در دوري از يار است؛ اغراق است، ولي اگر بتوانيم مانند حافظ با چشمي غير از چشم صورت بگرييم ما هم همسفر او در ان كشتي خواهيم بود. حافظ اين غزلي را كه اكنون همچون كشتي در درياي اشك خود روان مي بيند، با وجود گران بهايي اش باز لايق يار نمي بيند و از بي بضاعتي خود كه غير از اين كاري از دستش براي جبران فقدان يار بر نمي آيد ناله مي كند.