این روزها ذهن ام گرفتار این پرسش است که «آیا علم به ادبیات خدمت کرد یا خیانت؟» یا بهتر بگویم «آیا ادیب در پناه علم ایمن تر شد یا به حکم علم گرفتارتر؟»
علم «زبان ادبی» را چگونه تعریف کرد؟ و «درک ادبی» را چقدر علمی کرد؟
از زمانی که نظریه های ادبی برای رمز گشائی زبان ادبی بر پایه های یافته های علمی در حوزه های دیگر همچون زبانشناسی، روانشناسی، جامعه شناسی، باستان شناسی و «شناسی» های دیگر بنا شد، ادبیات مثل ریاضیات دارای «نمودار» شد و رفت روی محورهای x و y.
هر چه «نِمو»اش بیشتر شد، «دار»ش هم بیشتر شد و دمار از روزگار نویسنده و شاعر درآورد. هنگامی که «سوسور» زبان را نظامی از نشانه ها معرفی کرد و روی محور هایی نسبتاً علمی به بررسی این نشانه ها پرداخت، راهی برای «یاکوبسن» باز شد تا به ادبیّت برسد. و هنگامی که «ویکتور شکلوفسکی» زبان ادبی را تنها آشنایی زدایی همان زبان روزمره مردم دانست، ادبیات هم گرامری شد. بعد «توماشفسکی» زبان داستان را نیز مانند شعر تقسیم پذیر به بخش هایی دانست که عنصر آشنایی زدایی در آن قابل کشف شد؛ و «پراپ» بعد از بررسی قصه های زیادی به این نتیجه رسید که بسیاری از طرح های روایی بر طرح اولیه ای بنا شده اند که در همه ی قصه ها و داستان ها بازگویی می شوند؛بعد از او، «لوی-استراوس» هم در حوزه ی انسان شناسی فرصت را غنیمت شمرد و فرمولی را برای درک داستانی که اساس اش زندگی بشر است وضع کرد. و هنگامی که «رولان بارت» یافته های دیگران را به دنیای اُسطوره ها تعمیم داد،به این نتیجه رسید که «فرهنگ یک زبان است،» وبا این نگاه به فرهنگ، به تجزیه و تحلیل نشانه ها در یک نظام نشانه ای گسترده تر پرداخت، و بدین ترتیب نشانه ها معنای مستقل خود را ازدست دادند و همه در «هم نشینی» با نشانه های دیگر معنی دار شدند. و بعد «گرماس» فرمول «پراپ»را برای تجزیه تحلیل روایت جمع و جورتر کرد تا تمام هیکل یک داستان را بتوان بر اساس نحوه ی شکل گیری معنا در هر روایتی مثل یک جمله ی معمولی معنی کرد.
الغرض!
این بزرگان خیلی زحمت کشیدند تا به این نتیجه رسیدند. همان کاری که «ادب ندان ها» و «زبان نفهم ها» هم بجای «ادب دانان» و «زبانشناسان» در دستگاه تفتیش عقاید قرون وسطایی انجام می دادند، حالا دیگر علمی شده است. آن زمان ها وقتی که تمام یک اثر در قالبِ یک جمله معنی می شد و به نویسنده ای گفته می شد که مثلاً شما با اثرتان می خواهید بگویید که «مذهب مسیحیّت عامل و مدافع خرافات است؛» آن نویسنده با عجز و لابه می توانست بگوید که منظورش اصلاً چنین چیزی نبوده است و بد برداشت شده است، و مفتش نیز تا حدی بدون سلاح علمی نقد و بررسی مبتنی بر زبانشناسی و روانشناسی و... کوتاه می آمد. حالا وضع فرق می کند؛ علم دیگر کوتاه نمی آید. همه اش تقصیر امثال یاکوبسن است که ادبیات را علمی نظام مند می دانند. و با مفهوم آشنایی زدایی معلوم می شود که نصف نا آشنای اش درون ادبیات است، و نصف دیگرش بیرون آن. پس آنها که بیرون گودِ ادبیات هستند نمی توانند بیکار بمانند.
پیش از این ها گفته می شد که ادبیات در قطورترین مجلدهایش نیز دارای ایجازی است که برای رسیدن به معنای آن باید حجم اوراقِ معانی سر به فلک بکشد تا لا اقل یک چیزکی بشود، امّا حالا لازم نیست سر به فلک بکشد، همین زیر پا را هم نگاه بکنیم، معنی حیّ و حاضر است. عجب بدی آورده اند نویسنده های عصر لوح فشرده.
زبان ادبی نسبت به زبان کسب و کار یک چیزی اش می شود. جایی از آن بدجوری برجسته است یا تو رفته؛ پس به چشم می آید. وقتی فروغ می گوید «من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم،» گوش همه ی شنوندگان حداقل با این دامنه ی فرکانس در ادبیات تنظیم شده است که درجا بفهمند بعضی از کلمات دراین جمله در هم نشینی نامتجانسی با کلمات دیگر بسر می برند، و یا خلیفه ی ناخلفی برای کلماتی هستند که با کودتای ادبی از این جمله رانده شده اند. خواننده برای اینکه رمز این کودتا را کشف کند به خاطرات خود رجوع می کند تا ببیند سردمداران این جمله پیش از این چه کلماتی بوده اند. بعد بسیار «بی ادبانه» و مرتجعانه آنها را به این جمله برمی گرداند تا دوباره زبان بشود زبان کسب و کار. چگونه؟ چیزی شبیه این گونه که من عرض می کنم:
اوّلش می گوید: زمان که قلب ندارد، تازه اگر قلب داشته باشد، قلب که گم شدنی نیست. بعد می گوید: آدم باید قلب داشته باشد، ولی قلب گم شدنی نیست،؛ قلب مریض می شود، می میرد و از کار می اُفتد. دوباره می گوید: ولی این که نشد حرفِ تازه! از این قلب ها حیوان هم دارد، شاید منظور از قلب احساس است! ولی مگر حیوان احساس ندارد؟ آخرش می گوید: هر چه باداباد! شاید منظورش از قلب ایمان است! ایمان هم که همه چیزی درون اش هست. پس جمله را با «کودتایی وارونه» با حافظه ی خود بازسازی می کند و این می شود: «من از زمانه ای که مردمش ایمان شان را از دست داده اند می ترسم.» کودتاچی دیگری ممکن است بگوید: «من از زمانه ای که آدم هایش احساس محبتی نسبت به هم ندارند می ترسم.»
حق با شماست! این نوع معنی کردن خیانت است، و همان چیزی است که «بروکس» «ارتداد در بازگویی» یا «بدعت در دگرگونه گویی» شعر می نامد. استفاده از واژه ی «ارتداد» بهتر است چون نشان می دهد مفسر سرش به تن اش زیادی کرده است. امّا کمی به ما معلم ها رحم کنید. ما برای آموزش چنین غلطی می کنیم.
هر چند برخی اعتقاد دارند که با این جور کارها، مثل جانشینی ها و جابجایی ها، از زبان ادبی رمز گشایی می شود، بعضی دیگر رویشان را زیاد کرده اند و می گویند که با این حساب یک جمله را تا بی نهایت معنی می توان تعبیر و تفسیر کرد، و این یعنی «هیچ جمله ای هیچ معنایی ندارد!» چه خوب! ولی خوب، خودِ این جمله چه معنایی دارد؟ هر چند اگر ما هم این بی معنایی را بپذیریم می توانیم از دست محتسب فرار کنیم.
اگر مفتش هم قبول می کرد که «درِ معنی باز است،» دیگر هیچ تقصیری به گردن نویسنده و شاعر نبود؛ امّا مفتش هم حالا دانشگاه دیده است؛ در های معنی را یکی یکی می بندد تا به آن معنایی برسد که در یک جمله روزگار نویسنده و شاعر را سیاه می کند. بدی اش این است که این روزها هر خواننده ای هم برای خودش یک مفتش است.
هر نویسنده ای باید بداند که هر خواننده ای معنا را فقط در سطح و عمقی که او تعیین کرده است پیدا نمی کند.
هر چند در فکر و بیان همه اقرار می کنیم که می دانیم نباید دنیای ادبیات را در تطبیق و سازگاری با دنیای بیرون- دنیای کسب و کار- معنی کرد، در عمل خیلی ها هنوز اهل کسب و کاریم.
وقتی که از نظر علمی بحث می شود که آشنایی زدایی در آثار ادبی بر اساس اصل تفاوت و تضاد صورت می گیرد، خواننده ی اثر ادبی تقصیری ندارد اگر به دنیای بیرون نظری می اندازد تا ببیند این «آشنایی زدایی» و «برجسته سازی» در کدام بخش خود را نشان می دهد. در واقع اثرادبی از آنجایی ادبی می شود که یکی از عناصر آن در هم نشینی با بخش های دیگر با آنچه که عادت عام است جور در نمی آید و به همین خاطر چشم ها را خیره و گوش ها را تیز می کند.
یک عمل زشت در میان مردم چنان گم می شود که به چشم نمی آید؛ امّا همان عمل در حیطه ی یک داستان کوتاه چنان برجسته می شود، و در چهار چوب منطقی آن چنان تعریف و تشریح می شود که چشم های ناباور می خواهند از حدقه بزنند بیرون، و گوش های ناداور شنیدن اش را بر نمی تابند. بعد احکامی که غیر ادبی است بر ادبیات اعمال می شود. برای چه؟ برای اینکه ادبیات تابع آن به اصطلاح «عرف» و نظم بیرون شود. ادبیات ادبیات شد چون چنین چیزی را نمی خواست. و ادبیات مانند آن زندانی ستمگری است که در شاعری مانند شاملو به آواز زنجیرش خو نمی کند.