نقد شعر
هنگامی که شاعری، شعر یا کتاب شعری را منتشر می کند، ابتدا این سؤال مطرح می شود که در پی پر کردن چه خلائی او دست به چنین کاری زده است. بیرونی، درونی، شخصی، اجتماعی، سیاسی، هنری، مذهبی و ...؟ گاه شاعر فکر می کند بد است که در میان دوستان و آشنایان و حتی دشمنان به عنوان شاعر اسمی درکرده باشد ولی هنوز صاحب اثر یا دیوانی که منتشر شده باشد نباشد. گاه این فکر پیش می آید که داشتن نوشته و تألیفات در ساختار اداری فرهنگ و فرهنگ اداری ما لازم است، حال هر چه که می خواهد باشد؛ اگر از تراوشات فکری و حسّی خود آدم باشد، چه بهتر! گاه شاعر به این نتیجه می رسد که جای دیدگاه و جهان بینی او در میان افکار و عقاید معاصران او خالی است؛ و نباید خالی باشد. و گاه فکر می کند که در عالم شاعری هر چند که دید جدیدی را با خود نیاورده است، از زبانی برخوردار است که نه در گذشته و نه در حال معادل و نظیری نداشته است. گاه ممکن است فکر کند که در موسیقی کلام او چیزی است که در آثار دیگران- چه پیش از او چه همراه با او- وجود ندارد. ممکن است همه ی اینها برای انتشار یک اثر در ذهن و دل نویسنده باشد. ممکن است فقط بعضی از اینها باشد. ممکن است با اولویت های گوناگون چند تا از اینها باهم شاعر را مجاب کرده باشد که حتماً اثرش را چاپ کند. ممکن است شتاب در چاپ و نشر اثر همه ی این اولویت ها را در خود جابجا کرده باشد. و اگر در واقع هیچ کدام اینها در انتشار کتاب شعر شاعر نه اول است ونه وسط و نه آخر، پس علت انتشار کتاب چیست؟
در بررسی کتاب «تا کوی عشق»از الف. خ. از انتشارات کتیبه ی گیل، نمی دانم از کجا شروع کنم، چون نمی دانم خود او از کجا و برای چه پا به کوی شعر و شاعری گذاشته است. بدترین جمله ای که در مقدمه وجود دارد این است که شاعر تمام اشعار را که صد عنوان غزل است فقط در چهارده ماه سروده است. چرا؟ ممکن است که بگویید: «چرا که نه؟»
پس بهتر است یکی از این غزلیات را با هم بررسی کنیم:
بندگیش کردم و از بند کس آزاد شدم
دل بدو دادم و بی دل که شدم شاد شدم
من ویرانه که کاشانه جغدی بودم
لانه مرغ سحر گشتم و آباد شدم
تندبادی که زمن بند تعلق بگسست
بال و پر باز شد و همسفر باد شدم
هر پریچهره که دیدم نشدم عاشق او
چونکه از روز ازل جفت پریزاد شدم
در صف رقص کنان حرم دل شدگان
روی شیرین صفتش دیدم و فرهاد شدم
غمزه هایش که به من راه وصالش ننمود
با دم خنجر ابروی وی ارشاد شدم
«صوفیا» راه وصالش ره پر پیچ و خم است
من در این پیچ و خم اُفتادم و اُستاد شدم.
انتخاب این غزل به این خاطر است که خود شاعر این غزل را برای پشت جلد کتابش انتخاب کرده است. البته بقیه ی غزلیات کتاب نیز از خیلی جهات شبیه به این غزل هستند. این شعر همان طور که از ظاهر و باطن اش پیداست در حوزه ی سیاست یک کبریت بی خطر است و در طریقت ریاضت یک خرقه ی بی وارث. اوّلی چرا ندارد، امّا در مورد دوم می توانید بپرسید چرا. برای اینکه دیگر دوره ی صوفی گری و عرفان به شیوه ی کهن سر آمده است. عرفان شاعری مثل سهراب سپهری با تکیه بر سنت های ادبی و فرهنگی گذشته، با زندگی مردم این زمانه جفت و جور شده است. زبان شاعری مثل هوشنگ ابتهاج هر چند به زبان عرفانی مولوی نزدیک می شود، از حال و هوای این زمانه که برای خواننده نیز ملموس است فاصله نمی گیرد. امّا، این گونه شعر گفتن با تقلید از زبان و حال و هوای گذشته، مثل شوالیه گری «دُن کیشوت» است در عصری که نشانی از شوالیه ها باقی نمانده است و راه و رسم جوانمردی نیز دیگر فقط در سیمای شوالیه های کهن نیست. خود مولوی و حافظ نیز اگر در عصر ما زندگی می کردند، هم عرفان و هم واژگان عرفانی شان از نوع دیگری می بود. بدیع می بود، امّا تا این حد عجیب و جدا از مردم نمی بود.
از نظر آهنگ کلام، هر چند شاعر ممکن است روی بدیهه سرایی خود اصرار داشته باشد، اشعار کتاب گاه از نظر سلیس بودن بد جوری تو ذوق خواننده می زند، مثل همین طرز نوشتن من که بد جوری تو ذوق شاعر خواهد زد. حتی شاعران رُمانتیک که به «فوران و غلیان احساسات شاعر» اهمیت می دادند، از صیقل دادن شعر پس از «سر ریز شدن احساسات» غافل نبودند. خود مولوی با اینکه می گفت: «مفتعلن مفتعلن کشت مرا،» حتی اگر مجبور می شد که از کلمات «خودساخته» استفاده کند، از وزن خارج نمی شد؛ مثل: «چو صبحدم خندیدی / در بلا بندیدی!» در خط اوّل شعر به جای «بندگیش کردم»، «بندگی کردم» بهتر با وزن شعر جور در می آمد.
صورخیالی را که شاعر استفاده کرده است، در واقع دیگر خیال انگیز نیستند، چون در زمان خودشان کار خودشان را کرده اند. دیگر بندگی کردن و آزاد شدن چنگی به دل خیلی از عشاق نمی زند. تا شاعر بگوید «ویرانه» هم معشوقه و هم خواننده می دانند حرف از «جغد» و «کاشانه» به میان خواهد آمد. شاید بگویید بسیاری از شاعران بزرگ معاصر نیز از این تصاویر استفاده می کنند؛ درست است. امّا، آنها «زبان بازتر» هستند؛ و معلوم نیست که این گونه اشعار آنها جزو بهترین کارهایشان باشد. این گونه تصاویر که به آنها می توان «استعاره های مرده» گفت، نقطه ضعف هر شاعری می تواند باشد. هم ما گاهی گول نام شاعران بزرگ معاصر را می خوریم وهم خود شان.
برخی از صور خیال هر چند در ترکیب تازه تری در این شعر نسبت به اشعار دیگران آمده است، در ترکیب با بخش های دیگر غزل از وحدت بیان شعر می کاهد. در بیت نخستین شعر، شاعر دل خود را به «او» داده و با بندگی او از قید دیگران آزاد شده است.در بیت دوم شاعر لانه ی مرغ سحر شده است. اگر بخواهیم این بیت را به بیت قبل ربط بدهیم باید بگوییم که در برابر شاعر که حالا لانه ی آبادی است، «او» یعنی معشوق –که خدا کند «خدا» نباشد- به مرغ سحر تشبیه شده است. بعد به یکباره شاعر در بیت سوم معشوق یا معبود را به تند بادی تشبیه می کند که او را از بند تعلق آزاد کرده است. شاعر با این آزادی خود «حافظ» را هم غلام خودش کرده است؛ زیرا حافظ خودش گفته بود: «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.»
مصرع دوم بیت سوم چندان جالب نیست؛ و چون از نظر جمله سازی ناقص است، با عرض معذرت باید بگویم، خیلی هم ضایع است. با گفتن «بال و پر باز شد و همسفر باد شدم»، در اصل شاعر خود را به پرنده ای تشبیه کرده است و می خواهد بگوید: «بال و پرم باز شد» و یا اینکه «بال و پرم را باز کردم» و «همسفر باد شدم.» البته این باد در ابتدا «تند باد» بود که برخلاف تصویر ویرانگری که از آن سراغ داریم، برای شاعر جنبه ی مثبت داشته و به شیوه ای بسیار انقلابی به تغییر حال شاعر از بندگی به آزادی سرعت داده است.
شاعر در بیت چهارم می گوید با اینکه «پریچهره» های زیادی را دیده است، عاشق شان نشده است؛ چون از همان روز ازل عاشق «جفت پریزاد» خود بوده است. «پریچهره» همان معشوق زمینی است و راست می گوید، اصلاً بدرد نمی خورد! امّا این «جفت پریزاد» کیست؟ اگر این پریزاد جفت شاعر است، پس خود شاعر هم پریزاد است. پس معلوم است که الحمدلله این «پریزاد» و معشوقه ی شاعر «خدا» نیست، برای اینکه خدا نه زاده ی پری است و نه جفت شاعر.
شعر هر چه جلوتر میرود همان اندک وحدت موضوعی را هم که داشت از دست می دهد. در بیت پنجم، شاعر در صف «رقص کنان» (منظور رقص کنندگان) حرم دل شدگان است. منظور شاعر شاید از رقص همان «سماع» باشد، ولی در این شعر و با این شیوه ی بیان به رقص های امروزی بیشتر شباهت دارد. چون مثل بقیه ی دل شدگان برای رقص در پیشگاه معشوقه صف ایستاده است، و وقتی هم که نوبت اش می رسد با دیدن«روی شیرین صفت» او، فوری «فرهاد» می شود. اینکه روی کسی چگونه شیرین صفت می شود خیلی سخت تر از فرهاد شدن است.
در بیت بعدی شاعر می گوید که غمزه های معشوق نتوانست راه وصال را به او نشان بدهد، و خنجر ابروی او بالاخره او را ارشاد کرد. شاعر فراموش کرده است که غمزه در اصل همان اشاره به چشم و ابروست. بنابراین با توجه به معنی درست «غمزه»، همان غمزه های او باعث ارشاد شاعر شده است. و این ارشاد تا به حدی موفقیت آمیز بوده که در بیت آخر شاعر بیان می کند که در پیچ و خم راه وصال به معشوق به درجه ی استادی رسیده است، ادعایی که بدیع است و در شعر صوفی ها و عرفای دیگر نظیرش با این گونه بیان و تصویر وجود ندارد؛ زیرا بسیاری از عرفای بزرگ در این راه «هنوز اندر خم یک کوچه اند.»
شاید فکر کنید که در آزار و اذیت این شاعر با این تحلیل زیاده روی کرده ام، امّا همه اش تقصیر حافظ است که می گوید:
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه ی این کار فراموشش باد