تاریخ یا ادبیات؟

 

یک سر تاریخ و فرهنگ هر ملتی به افسانه ها و اساطیر پیوند خورده است. تا چه حد باید این پیوند ها را جدی گرفت؟ دل مردم به این ها خوش است،  و فرهنگ، هنر  و تمدن شان را به این ها پیوند زده اند.

افسانه ی بریتانیا از کجا نوشته شده است؟

این سرزمین را در ابتدا به نام «اَلبیون» می شناختند. واژه ی اَلبیون به معنی«سرزمین سفید» است. این نام را شاید یونانی ها و رومی ها از «گُل»ها و «سِلت»ها شنیده باشند. رومیان این نام را متناسب با وجود صخره های گچی در «داوِر» می دانستند. «اَلبوس» به لاتین یعنی «سفید».  تا قرن چهارم پیش از میلاد و حتی خیلی پیش تر از آن سیّا حان یونانی با این نام بریتانیا را از ایرلند و جزایر کوچک اطراف آن متمایز می کردند.

امّا، نام بریتانیا از کجا آمد؟

«انه آس»، از قهرمانان «تروا»،  با تعدادی از بازماندگان آن نبرد راهی دریا ها شد تا به سرزمین ایتالیا رسید. یکی از فرزندان او به نام «بروتوس»  سرزمینی را کشف کرد و ملتی را بنیان نهاد که اکنون با نام خود او در جهان شناخته می شود، یعنی «بریتانیا».

افسانه هایی مانند این ها را چقدر باید جدی بگیریم؟

 به عنوان بخشی از تاریخ؟  شاید خیلی خیلی کم.

به عنوان صفحات اوّل ادبیات هر کشوری؟  چیزی بیش از خیلی خیلی زیاد.

داستان های مربوط به «بروتوس» و «شاه آرتور»، هر چند در آثاری به قلم «وِیس»، «مون مات» و «لیامون» به عنوان بخشی از تاریخ بریتانیا نقل شده است، امروزه، افسانه هایی هستند که به اعتبار ادبی آنها بیشتر می توان دل خوش کرد تا به صحت تاریخی شان.

نرگس

 

جوان زیبایی هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه اُفتاد و غرق شد. در جایی که به آب اُفتاده بود، گلی رویید که «نرگس» نامیدندش....

وقتی نرگس مُرد، اوریادها- الهه های جنگل- به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه ی آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند": «چرا می گریی؟»

دریاچه گفت: «برای نرگس می گریم.»

اوریادها گفتند: «آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی...» و ادامه دادند: «هر چه بود، با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.»

دریاچه پرسید: «مگر نرگس زیبا بود؟»

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند: «کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه بود، هر روز در کنار تو می نشست.»

دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: «من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم. برای نرگس می گریم، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.»

کیمیاگر از پائولو کوئیلو

برگردان: آرش حجازی

هم کلاسی ها

 

Mr. Jones moved to another town, and soon he needed a new doctor, so he went to see one.  He sat down in the waiting room and looked around.  The doctor's degrees were on the wall.  Suddenly Mr Jones remembered: there had been a student with the same name in his class at school, and he had become a doctor! He went in to see the doctor, remembering the young, handsome student, and was sad to see how old and heavy and gray this man looked.  However, he said to him, good morning Dr..  Did you go to Middletown High school? The doctor answered, yes, I did.  Were you there from 1942 to 1946? Mr. Jones asked.  Yes, I was, the doctor answered.  How did you know? Mr. Jones laughed and said, you were in my class! "Oh?" The doctor said, looking at him carefully for a few moments.  What were you teaching?