بهاریه
آمد نوروز و هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد
روی گل سرخ بیاراستند
زلفک شمشاد بپیراستند
لاله به شمشاد برآمیختند
ژاله به گلزار درآویختند
بر سر آن مشک فرو بیختند
وز بر این دُر فرو ریختند
منوچهری دامغانی
دمید باد دلاویز و بوی جان آورد
نوید کوکبه ی گل به گلستان آورد
رسید موسم نوروز و یمن مقدم او
به سوی هر دلی از خرمی نشان آورد
شکوفه باز بخندید و لطف خنده ی او
نشاط با دل محزون عاشقان آورد
نسیم خسته شد و ناتوان می اُفتد
ز بس که رخت ریاحین به بوستان آورد
هزار دستان در وصف روی لاله و گل
هزار نغمه و دستان به داستان آورد
غلام دولت آنم که بر کنار چمن
نشست و با بت خود دست در میان آورد
سپیده دم که صبا بهر شاهدان بهار
به عرصه ی چمن از ابر سایبان آورد
چه ذرّه است که بر طره ی بنفشه فشاند
چه آب لطف که بر روی ارغوان آورد
ز شوق بلبل شوریده دل به گل می گفت
بیا بیا که فراغت مرا به جان آورد
پیام داد به باد سحر شکوفه که خیز
بیا که بی تو نفس بر نمی توان آورد
****************************************
نفحات نسیم عنبر بار
می کند باز جلوه در گلزار
باز بر یاد می دهد دل را
شادی پار و عشرت پیرار
دست موسی است در طلیعه ی صبح
دم عیسی است در نسیم بهار
روی گل زیر قطره ی شبنم
چون عرق کرده عارض دلدار
سبزه مفتون طره ی سنبل
سرو مجنون شیوه ی گلنار
غرقه در جوی گشته نیلوفر
زان میان بید مشک جسته کنار
تا گره زد بنفشه طرّه ی جعد
غنچه بگشاد نافه های تتار
لاله بشکفت و باده صافی شد
ساقیا خیز و جام باده بیار
فصل گل را به خرمی در یاب
وقت خود را به نای و نی خوش دار
عبید زاکانی