آخر شاهنامه ی مهدی اخوان ثالث با تحلیل- بخش دوم
حرف های من در مورد آخر شاهنامه ی مهدی اخوان ثالث
محمدرضا نوشمند
ديدبانان را بگو تا خواب نفريبد.
بر چكاد پاسگاه خويش، دل بيدار و سر هشيار،
هيچ شان جادويي اختر،
هيچ شان افسون شهر نقره ي مهتاب نفريبد.
ما هنوز داریم به قصه ای که از ساز چنگ و زبان چنگی نقل می شود گوش می دهیم، راوی هنوز روایت و نقالی را از چنگی تحویل نگرفته است. چنگی حالا دیگر در دل خود نقشه ی سرزمینی رؤیایی را کشیده است و امید دارد که به آن برسد. این سرزمین کجاست؟ رسم این بوده است که همه باید برای رسیدن به هر سرزمین ایده آلی از آب های خطر بگذرند. این سرزمین ایده آل یا مدینه ی فاضله یا «ناکجا آباد» جدای از خشکی های دیگر است. جزیره ای است دور افتاده. افلاطون اساسنامه ی جمهوری اش را نوشته بود، ولی مانند مُثُل هایش، هرگز اصل اش به زمین نرسید. سرتامس مور «اوتوپیا» را در زندان نوشت، ولی جلاد به او مهلت نداد که آرمان شهر او از صفحه ی کاغذ به صفحه ی روزگار برسد. اجل به فرانسیس بیکن اصلاً مهلت نداد تا آتلانتیس جدیدش را کامل کند. آین آرمان شهر انگار جزیره ای است در مثلث برمودا که هر کسی سراغش می رود محو می شود.
اما آنچه را که ناخدای این قصه به دنبالش است فراتر از این هاست. او به دیدبانان می سپارد که فریب ظاهر این جا و آن جا را نخورند. او مانند نوح نبی در جستجوی معنایی در پشت ظواهر این دنیاست. ولی نوح نبی پیش از آنکه کشتی اش را راه بیندازد به مقصد رسیده بود. هدفش این بود که مؤمنان راستین را بیابد و با خود نجات بدهد و کافران را از بین ببرد. برایش مهم نبود که کشتی اش کجا لنگر بیندازد. نوح قبل از این که راه بیفتد مبارزه را برده بود، در حالی که این ناخدا با کشتی اش هنوز درگیر مبارزه است.
بر بكشتي هاي خشم بادبان از خون،
ما، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم.
تا كه هيچستانِ نُه تويِ فراخِ اين غبار آلودِ بي غم را
با چكاچاك مهيب تيغهامان ، تيز
غرّش زهره دران كوسهامان، سهم
پرّش خارا شكاف تيرهامان ، تند؛
نيك بگشاييم.
این ناخدا نیز در از بین بردن مخالفان خود دست کمی از حضرت نوح ندارد. البته نوح به التماس، از خدا نابودی کافران را خواست و خدا دعای اش را اجابت کرد، در حالی که ناخدای اخوان، با خدای اخوان و پیامبرش زرتشت همراهی نمی کند. اخوان در قصیده ی «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» نوشته بود:
گران مایه زردشت را من فزون تر
ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم
بشربهتر از او ندید و نبیند
من آن بهترین از بشر دوست دارم
سه نیکیش بهین رهنمای جهان است
مفیدی چنین مختصر دوست دارم
ابر مرد ایرانئی راهبر بود
من ایرانی ِ راهبر دوست دارم
نه کُشت و نه دستور کشتن به کس داد
از اینروش هم معتبر دوست دارم
ناخدای اخوان اعتبار زرتشت را از بین می برد. از بادبان کشتی اش بوی خون می آید. جالب است که واژه ی «نیک» را او در انتهای خون و خونریزی برای فتح پایتخت این قرن استفاده می کند. آن سه نیکِ مختصری را که دوست داشت، در نیکِ دیگری که در مرام زرتشت نبود جستجو می کند. شاید به همین خاطر است که می گوید:
من آن راستین پیر را، گر چه رفته ست
از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
پس رسیدن به مرام خود با روش زرتشتِ افسانه ای امکان پذیر نیست. ناخدای اخوان می پندارد که روش شاهنامه ای فردوسی را می تواند رستم وار با طبل جنگ و تیغ و تیر برای رسیدن به مقصد به کار گیرد. ولی آخر شاهنامه اش نشان می دهد که دشمن را می توان با این ابزار شکست داد، ولی نابرادری را که چاهی بر سر راهِ پهلوان کنده است و از پشت او را به درون چاه هُل می دهد چاره ای نیست. این زمین که حالاهیچستانی است که نُه فلک آن را احاطه کرده اند و خود را مرکز کائنات می داند، و با همه ی آلودگیهایش بی غم است انگار جز با نابودی از نو ساخته نمی شود. این ناخدا هم مانند حضرت نوح می خواهد تمام زمین را پاک کند.
شيشه هاي عمر ديوان را
از طلسم قلعه ي پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشان،
جلد برباييم.
بر زمين كوبيم.
آدم وقتی دشمن اش را دیو و دیو سیرت و افسانه ای ببیند، سخت می تواند او را شکست بدهد. خودش هم باید به همان اندازه افسانه ای باشد تا بتواند به هدفش برسد.
حتمآً شنیده اید که وقتی همه ی موجودات جفت جفت سوار کشتی نوح شدند تا از طوفان جان به در ببرند، شیطان دُم خری را که آخر از همه داشت سوار کشتی می شد گرفت و دوباره با آنها، پس از طوفان، روی زمین مشغول به کار شد. این شیطان در وجود هر انسانی، به خصوص در آن بخش از وجودش که خرتر است، وجود دارد. این «قلعه ی پنهان» در وجود خود انسان است. درست است که صحبت از «شیشه ی عمر دیو» کنایه از شکننده بودن آن است، ولی قلعه های محکم و تو در تو با پاسداران افسونگر اجازه ی دسترسی به این شیشه را به هر کسی نمی دهد. دیو قرار نیست همیشه منفی جلوه کند. گفته می شود که واژه ی «دیو» در زبان اوستایی و هندی باستان به معنی «خدا» بوده است و هنوز هم در میان بعضی از اقوام به همان معنی اصلی کاربرد دارد. در ابتدا، برخی از زردشتیان واژه ی دیو را برای خدایان دشمن استفاده می کردند، امّا بعدها با کاربرد واژه ی اهورامزدا برای پروردگار، واژه ی دیو را مترادف با اهریمن استفاده کرده اند. این دیو و اهریمن به جلد آدم فرو می رود، به همین خاطر است که باید از جلدش بیرون آورد و بر زمین کوبیدش.
ور زمين - گهواره ي فرسوده ي آفاق-
دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد،
تا كه سنگ از ما نهان دارد،
چهره اش را ژرف بشخاييم.
این ناخدا با همه سر جنگ دارد. می گوید اگر این زمین هم سنگ هایش را پنهان کند و به ما ندهد تا بزنیم و شیشه ی عمر دیو رابشکنیم چهره اش را آن چنان می خراشیم تا بالاخره به سنگ برسیم. حتی فریب سبزه هایش را نمی خوریم و همه ی آنها را می کنیم تا سنگ ها نمایان شود. زمین تا زمانی که ما در خوابیم، گهواره ای است که با آمدن و رفتن شب و روز بین دو افق مشرق و مغرب گهواره مانند تکان می خورد. و چون ما مانند اصحاب کهف ترجیح داده ایم همیشه در خواب باشیم پس زمین همیشه برای ما گهواره باقی خواهد ماند.(در انتهای این روایت، اخوان سرنوشت چنگ و چنگی را با داستان اصحاب کهف می آمیزد.)
ما
فاتحان قلعه هاي فتح تاريخيم،
شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن.
ما
يادگار عصمت غمگين اعصاريم.
ما
راويان قصه هاي شاد و شيرينيم.
قصه هاي آسمان پاك .
نور جاري ، آب.
سرد تاري ، خاك.
قصه هاي خوشترين پيغام.
از زلال جويبار روشن ايام
قصه هاي بيشه ي انبوه، پشتش كوه ، پايش نهر.
قصه هاي دستِ گرم ِ دوست در شب هاي سردِ شهر.
ما
كاروان ساغر و چنگيم.
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ، زندگيمان شعر و افسانه.
ساقيانِ مستِ مستانه.
بحث روی این بند را باید از آخرش یعنی از قصه ی لولیان شروع کرد. لولیان در اصل کولیان اند. این قوم خانه و زندگی ثابتی ندارند. اینان مستِ سرنشناس و پانشناس اند. اینها هه جا را برای پیدا کردن بستر پاک و مناسبی برای زندگی گشته اند و هنوز می لولند. وقتی که می پرسند «هان، کجاست؟» به کنایه می خواهند به دیگران بفهمانند که «هیچ جا!» این گشتن برای این که ببینند «آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟» همچنان ادامه خواهد داشت برای این که ظاهر آسمان همه جا انگار یک رنگ است. (در باره ی اخوان شاید بشود گفت که از واقعیت بریدن و به افسانه ها دل خوش کردن آدم مترقی یی مانند او را هم مرتجع می کند. آدم وقتی که مرتجع شد هیچ شکلی از آینده برایش رضایت بخش نیست.) شاید چون معصومانه قصه ی اعصار گذشته را بدون دیدن خللی در آنها تعریف می کنیم «یادگار عصمت غمگین اعصاریم.» چرا این عصمت غمگین است؟ برای این که همه ی آدمها آن گذشته را با آن عصمتی که این کولی می بیند نمی بینند. ما اگر فاتح این همه شهر و قلعه در دل هر قرنی هستیم، پس چرا هنوز کولی های آواره ایم؟ این رجزخوانی ها مانند قصه های کولی ها باورنکردنی شده است. انگار ما فقط راویان قصه های شاد و شیرینیم. دیگران را هم فقط در عالم خیال و قصه می توانیم به آن دنیای پاک بکشانیم. چنگی تمام آنچه را که در مورد پاکی طبیعت مثال می آورد برای این است تا بالاخره به ناپاکی طبیعت انسان اشاره کند که دیگر «دستِ گرم دوست در شب های سرد شهر» قصه شده است و «گر دست محبت سوی کس یازی / به اکراه آورد دست از بغل بیرون / که سرما سخت سوزان است.»
هان، كجاست،
پايتخت قرن؟
ما براي فتح مي آييم،
تا كه هيچستانْش بگشاييم...»
آدمی که نمی داند چه چیز را و در کجا باید فتح کند، به فتح هیچستان می اندیشد. این دیوی که در و دیوار نمی شناسد موهبت این قرن است. دیوهایی که رستم توانسته بود از سر راهش بردارد از شغاد نابرادر جوانمرد تر بودند. راوی روایت چنگی را از اینجا قطع می کند. چنگی بدجوری دچار تکرار شده است. حرف تکراری یعنی ناکامی، یعنی درماندگی، یعنی در شعار ماندن. راوی با محال اندیش نامیدن او رشته ی روایت را از دست او می رباید:
اين شكسته چنگِ دلتنگِ محال انديش،
نغمه پرداز حريم خلوت پندار،
جاودان پوشيده از اسرار،
چه حكايت ها كه دارد روز و شب با خويش!
این چنگی به دل خودِ راوی چنگ می زند. نغمه هایش را در «حریم خلوت پندار» برای او می نوازد. این نغمه ها برای دیگران پوشیده از اسرار است، و همیشه این گونه باقی خواهد ماند. دیگران از حکایت های پشت پرده ی آهنگ او چیزی سر در نمی آورند. ولی، این راوی ِ چند شخصیتی که می داند پشت پرده ی این نغمه ها چه حکایتی و چه رؤیای محالی وجود دارد، از او می خواهد کوکِ چنگ اش را عوض کند و در پرده ای دیگر، آهنگ دیگری را بنوازد که با حال و هوای این قرنی که آغازش از چاهی که نابرادری برای رستم کنده بود سر به در می آورد جور در بیاید. شاید به تعبیری بتوان گفت که پایتخت این قرن همین چاه است که در انتها به چاهی وصل می شود که پور فرخزاد در ته آن است. مسئولیتِ شکست یزدگرد و افتادن ایران به دست اعراب را در آخر شاهنامه باید به گردن نابرادرانی انداخت که گور یزدگرد را کنده بودند.
اي پريشانگوي مسكين! پرده ديگر كن.
پور دستان جان ز چاهِ نا برادر در نخواهد برد.
مُرد ، مُرد ، او مُرد.
برای رهایی از این قرن، امید بستن به پهلوانی چون رستم که نیست و نخواهد آمد محال اندیشی و پریشان گویی است. راوی سه بار با تأکید می گوید که رستم مُرد تا باورش شود که آمدنی نیست.
داستان پورِ فرخزاد را سر كن.
آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد؛
نالد و مويد،
مويد و گويد:
«آه، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم.
بر به كشتي هاي موج بادبان از كف،
دل به ياد برّه هاي فرّهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگ خورد و كهنه و خسته،
كوسهامان جاودان خاموش،
تيرهامان بال بشكسته.
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه ،
راويان قصه هاي رفته از ياديم.
كس به چيزي، يا پشيزي، برنگيرد سكه هامان را.
گويي از شاهي ست بيگانه .
يا ز ميري دودمانشان منقرض گشته.
گاه گه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي ،
همچو خواب همگنانِ غار،
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنك ، طرفه قصرِ زرنگارِ صبحِ شيرينكار.
ليك بي مرگ است دقيانوس!
واي ، واي ، افسوس.»
راوی از چاه رستم و پورفرخزاد نقبی می زند و یکباره از غار اصحاب کهف سردر می آورد. می خواهد بگوید که گذشت ایام آن چنان گذشته را از دیگران دور کرده است که ما که حالا بازماندگان گذشته ایم به چشم مردم این زمانه مانند یاران غاریم. حرف های ما مانند سکّه های ما در بازار این روزگار رایج نیست و ارجی ندارد. سکّه هایی ست از شاه و از شاهنامه ای که دیگر دودمانش برباد رفته است و کسی تره برایش خرد نمی کند. ما هنوز در رؤیای فتح الفتوح گذشته ی خویشیم، نمی خواهیم شکست را باور کنیم. انگار که در خوابیم، گاه گاهی از این خواب بیدار می شویم. پس از بیداری نیز حال و روز اصحاب کهف را داریم. شاید هم حال و روزی بدتر از آنها. همه ی مردم شهر این حال و روز را دارند. «وای، وای، افسوس» را باید دو جور معنی کرد. افسوس به معنای «حیف!» و افسوس به عنوان شهر «افسوس» که پایتخت حکومت دقیانوس بود. راوی می خواهد بگوید که افسوس که شهر افسوس که پایتخت این قرن باید باشد فتح شدنی نیست زیرا دقیانوس هنوز فرمانروایی و خدایی می کند.
اخوان روایت اش را با قصه ی اصحاب کهف به آخر می رساند تا نشان بدهد که آخر شاهنامه اش خوش نیست مگر این که همه همچون اصحاب کهف خواب خوش دیگری را به بیداری و زندگی ناخوش در قلمرو این دقیانوس برگزینند. اصحاب کهف هفت تن بودند. این افراد در زمان دقیانوس زندگی می کردند. دقیانوس ادعای خدایی می کرد و همه انگار باورشان شده بود که او خداست، تا این که یک روز یکی از این هفت تن دید که حرکت گربه ای بر روی بام خانه ای چگونه دقیانوس را ترسان و هراسان کرد. با خود گفت که چنین فردی خدایی را نشاید. این ماجرا را برای یاران خود نقل کرد، نور معرفتی در وجودشان روشن شد و به خدای یگانه ایمان آوردند. از بیم دقیانوس سر به بیابان گذاشتند و به غاری پناه بردند. دقیانوس که در تعقیب شان بود نتوانست وارد آن غار شود. دستور داد تا دروازه ی غار را با دیواری مسدود کردند. یاران غار بی آن که بدانند بیش از سیصد سال در آن غار به خواب عمیقی فرورفتند. روزی که از خواب بیدار شدند خیال می کردند فقط نیم روز در خواب بوده اند. یکی از آنان به نام «یملیخا» روزنه ای پیدا کرد و از غار بیرون آمد تا برایشان آذوقه تهیه کند. هنگامی که به بازار رفت دید که کسی سکّه هایش را قبول نمی کند. این سکّه ها از شاهی بیگانه بود. متوجه شد که اثری از دقیانوس نیست و مردم از پیامبری به نام عیسی پیروی می کنند. رفتار او نیز به چشم مردم عجیب آمد. فکر کردند که گنجی پیدا کرده است و نمی خواهد راز و محل آن را فاش کند. او را با سکّه هایش نزد پادشاه بردند. قصه ی خود و یارانش را برای شاه تعریف کرد. او را آزاد کردند و شاه خواست تا به آن غار به زیارتشان برود. یملیخا زودتر نزد یارانش برگشت و ماجرا را برایشان تعریف کرد. آنان دیدار پروردگار را به دیدار شاه ترجیح دادند و دوباره همگی به خواب عمیقی فرو رفتند. اخوان از ترکیب پایان داستان اصحاب کهف و آخر شاهنامه معجونی درست می کند که با آن فقط به این نتیجه می توان رسید که دقیانوس بی مرگ است برای این که این پادشاهان جدید همگی سر و ته یک کرباس اند؛ پس بهتر همان است که در «این گهواره ی فرسوده ی آفاق» به خوابی دیگر فرو رویم.