Zabanadabi
 
 
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
 
نگاهی به شعر انگور از  نادر نادرپور

محمدرضا نوشمند

انگور

 

چه می گوئید؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین
انگور است؟
کجا شهد است؟ این اشک است
اشک باغبان پیر رنجور است
که شبها راه پیموده
همه شب تا سحر بیدار بوده
تاکها را آب داده
پشت را چون چفته های مو دوتا کرده
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده.
چه می گوئید؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین
انگور است؟
کجا شهد است؟ این خون است
خون باغبان پیر رنجور است
چنین آسان مگیریدش!
چنین آسان منوشیدش!

شما هم ای خریداران شعر من!
اگر در دانه های نازک لفظم
و یا در خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است؟ این اشک است، این خون است
شرابش از کجا خواندید؟ این مستی نه آن
مستی است:
شما از خون من مستید
از خونی که می نوشید
از خون دلم مستید!
مرا هر لفظ فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است
دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه لفظ است؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه
شعر است؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه لبها را و
بر هر خوشه دندان را!
مرا این کاسه خون است ...
مرا این ساغر اشک است ...
چنین آسان مگیریدش!
چنین آسان منوشیدش!

 

نادر نادرپور از همان خط اوّل با توپ پُری که بی مقدمه شلیک شده است، به عدّه ای که انگار تعدادشان هم کم نیست حمله می کند.

او از زبان چه کسی، بر علیه چه کسانی  و به چه دلیلی چنین کاری کرده است؟

او شعرش را با پرسشی تأکیدی آغاز می کند که علت پرسیدن و پاسخش را می توان از لحن ارائه ی آن فهمید. ابتدا به نظر می رسد که او فردی انسان دوست و غمخوار طبقه ی زحمت کش است و در برابر آنها که با حاصل دست رنج کارگران و کشاورزان، بی خیال به عیش و نوش مشغولند لب به اعتراض گشوده است. ولی کم کم در شعرش از باغبان و انگورش فاصله می گیرد و به خودش و شعرش می پردازد. بنابراین، مشخص می شود که از زبان شاعری معترض سخن می گوید که از دست کسانی که خریداران شعر می نامدشان دل پُر و دلخور است.

کلمه ی «شعر» عنوان دیگری بود که شاعر می توانست برای این شعر انتخاب کند. شاعر با استفاده از قیاس، استعاره ی گسترده ای را ساخته است که در آن ضمن شبیه دانستن کار شاعر و باغبان،  شعر و انگور  و خاصیت هایشان را هم  یکی دانسته است.

مصرع دوم شعر نیز پرسش تأکیدی دیگری است که در دل خود تناقضی صوری را حمل می کند. مسلماً از دید خیلی ها «آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است» نامش شهد است. ولی شاعر «شهدِ انگور» را دست کم گرفته و آن را  «آب» می نامد. به نظر او، مخاطبانش  با شهد نامیدن آب انگور، آن را زیادی بزرگ کرده اند تا به حدی که رنجی که باغبان پیر برای به بار آمدن تاک ها کشیده است به چشم نمی آید. به همین دلیل به نظر می رسد آن چه را که ادعا می کنیم شیرین است، در حقیقت تلخ است چون کام و زندگی باغبان را تلخ کرده است.  شاعر برای تحریک احساسات خوانندگانش با استعاره ای توأم با اغراقی عاطفی، شهدِ انگور را اشکِ باغبان می نامد. درهم آمیختگی جسم و کار و زندگی باغبان  با تاک هایی که کاشته و پرورده است چنان است که باغبان و تاک با هم یکی می شوند. در حقیقت باغبان از زندگی خودش برای سرپا نگه داشتن شاخه های تاک می گذرد. به همین دلیل است که شاعر قدِ خمیده ی او را به چفت ها و داربست هایی که زیر شاخه های تاک گذااشته می شود تا نیفتند تشبیه کرده است. چوب های عاری از حیاتی که ستون نگهداری شاخه های زنده ی تاک بوده اند در زیر سنگینی برگ و بار آنها کج شده اند. باغبان پیر حالا چنین حال و روزی دارد. امّا شاعر در دفاع از باغبان به چه کسانی حمله می کند؟ آیا مخاطب او، یعنی همان کسانی که می گویند آب انگور شهد است، کسانی اند که انگور می خورند و یا شراب می سازند و می نوشند؟ به نظر نمی رسد که شاعر با انگور خوردن و یا حتی شراب نوشیدن دیگران مشکلی داشته باشد. غصه ی او این است که عدّه ای آن چنان مست شراب و عیش و عشرت خود شده اند که باغبان پیر و زحماتش را فراموش کرده اند. شاعر از رنج هایی که باغبان به پای تاک ها کشیده است با عنوان اشک هایی که او مانند آب در پای تاک ها ریخته است تعبیر می کند. او به تشبیه شهدِ انگور به اشک قناعت نمی کند و آن را در خطوط پایانی بند نخست به خون تشبیه می کند تا شاید با زبان کنایه، با خونخوار نامیدن نوشندگان شراب آنها را سر غیرت بیاورد که به جای ساکن شدن در لذت جویی از شراب، به حرکت درآیند و به فکر باغبان باشند. مستی واقعی  نباید آنها را راکد نگه دارد. مستی حقیقی ناشی از آگاهی یی است که آنها را باید به حرکت درآورد.

در بند دوم شاعر حرف دلش را می زند و از حق و حقوق خودش و کارش که شعرش است دفاع می کند. گرچه شاید این کار او در ابتدا عدّه ای را که با تفکر مارکسیستی ممکن است شاعر را کارگری فرهنگی بدانند خوشحال کند، ولی در ادامه با فهمیدن این مطلب که این شاعر به فکر حق و حقوق مادّی شعر و شاعری اش نیست،  آنها نیز مأیوس می شوند. اتفاقاً، اگر بفهمند که او واقعاً چه می خواهد ناراحت هم خواهند شد. شاعر نمی خواهد شعرش در سطحی روبنایی وارد زندگی خوانندگانش شود و فقط سرگرمی شان باشد و خودشان را فقط با وزن و آهنگ کلمات آن مشغول کنند و از معنی و مقصودش غافل باشند. او به کسانی که شعرش را نَقل و نُقل بساط سرگرمی شان کرده اند می تازد و از این که آنها سرسری روی سطح شعر او سُرسُره بازی می کنند و هرگز به عمق آن نمی پردازند و نمی اندیشند معترض است. کسانی که شعر او را زیر دندانهایشان می فشارند، نمی خواهند معنی و مقصود آن را دریابند، بلکه فشردن شعر شاعر، در این جا فشرده کردن و کوچک و ساده کردن آن است. او از دست خوانندگانی دلخور است که شعر او را طوری می چلانند که فقط از آن قافیه و وزن و آهنگی برای سرگرمی شان باقی می ماند. شاعر مدعی است که  آهنگ هر لفظ او فریادی است که باید شنید. معنای شعر او دریایی است که باید به عمق آن رسید. او خوانندگان شعرش را «خریداران شعر» می نامد، برای این که خیلی ها فکر می کنند چون حقوق مادّی شاعر را مطابق بهای پشت جلد کتابش ادا کرده اند دیگر دِینی و مسئولیتی نسبت به شاعر و اهداف شعرش ندارند.

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 21:37  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
 
  بالا