Zabanadabi
 
 
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
 
شعر تو را من چشم در راهم از نیما با تحلیل

محمدرضا نوشمند

 

تو را من چشم در راهم ...

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

 

شباهنگام، در آن دم که بر جا دره  ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛

 تو را من چشم در راهم.

 

این شعر را نیما با تصویر ساده ای از نمونه ی ازلی یا  کهن الگو ی «منجی» شروع می کند. البته، تجزیه و تحلیل یک اثر بر اساس ایده ها و اسطوره های شناخته شده ی بشر مستلزم متن طولانی تری است تا عناصر دیگری که کامل کننده ی آن اسطوره اند نیز حضور داشته باشند. البته، باید بدانیم که  این عناصر را لازم نیست حتماً فقط در خود آن متن جستجو کنیم و ببینیم. چون خودِ متن بخشی از متن بزرگتری است که فرهنگ یک ملت را تشکیل می دهد، بخش های مکمل آن را می توان در جاهای دیگر از آن فرهنگ جستجو کرد. اسطوره ی منجی اسطوره ای جهانی است و در میان هر قومی با تفاوت های جزئی وجود دارد. داستان هایی که در مورد منجیان وجود دارد اغلب طرحی یکسان دارند. این داستان ها دهان به دهان نقل می شوند. (واژه ی myth  از واژه ای یونانی گرفته شده است که به معنی دهان است.) در اغلب این داستان ها روایت شده است که منجی حتی پیش از تولّدش دشمنانی دارد که می خواهند او را از بین ببرند. او برای نجات افرادی می آید که ضعیف اند و به آنها ظلم می شود. چون بسیاری از امور مردم را می خواهد اصلاح کند و این خلاف عادت آنهاست، دشمنان زیادی دارد. عدّه ی کمی پشتیبان او هستند. مخالفان در اندیشه ی قتل اویند، ولی حتی اگر او را از بین ببرند، دوباره به دنیا می آید و برای نجات مردم برمی گردد.

در شعری کوتاه مانند این شعر از نیما پیداست که نمی توان این اسطوره را با همه ی عناصر و داستان همراهش دید و بحث کرد. امّا تصاویری نیز در این شعر وجود دارد که دست کم به داد من می رسد که این شعر را تا حدودی بتوانم به اسطوره ی منجی در ضمیر ناخودآگاه نیما که در این زمینه انعکاس ضمیر ناخودآگاه جمعی بشر است پیوند بزنم.

شب حاکی از نهایت ظلمت است و ظلم  محکم ترین دلیلی است برای این که منجی دست به کار شود. مصرع اوّل شعر همراه با مصرع دوم، نمونه ی بسیار خوبی برای یک  enjambment  or run-on-line است که در فارسی به آن مصراع موقوف می گویند؛ یعنی این که بدون خواندن مصرع بعدی مفهومی که مورد نظر شاعر است کامل نمی شود. در شعر، موارد بی شماری وجود دارد که بدون وقف خواننده باید خطوط یا مصرع های بعدی را پشت سر هم بخواند تا به جایی برسد که جمله تمام شده باشد. در رابطه ی مصرع اول و دوم این شعر باید گفت که شاید بدون اتصال به مصرع دوم حس کنیم که مصرع نخست برای خودش جمله ی کاملی است، ولی با شروع مصرع دو متوجه می شویم که باید آن را در ادامه ی جمله ی قبل بخوانیم. امّا، در اتصال «شباهنگام» در انتهای مصرع نخست به «که» در ابتدای مصرع بعد، نکته ای است ورای روخوانی ساده ی یک شعر. «که» در اتصال به شباهنگام می تواند به معنی «وقتی که» باشد و معرفِ زمانی باشد که گوینده چشم به راه منجی خود است. در حقیقت، این مصرع نه تنها قید زمان «شباهنگام» را که در مصرع قبل آمده است توصیف می کند، بلکه غیرمستقیم تصویری از مکانی که منجی باید در آن قیام کند نشان می دهد. نخستین تصویری که در مورد مکان در این شعر می آید تصویر جنگل است که معانی گوناگون، ولی مشخصی، را تداعی می کند. امّا، «که» در ارتباط با تمام مصرع قبل یعنی«تو را من چشم در راهم شباهنگام» دلیل «چشم به راه بودن» را بیان می کند. پس، منظور شاعر از «که»، «برای این که»  هم می تواند باشد. شاعر می گوید من برای این چشم به راه تو هستم که سیاهی همه جا را فراگرفته است. تنها من نیستم که چشم به راهم؛ همه ی دلخستگانت چنین اند. «دلخستگی» شاید واژه ی خوبی برای بیان انتظاری که توأم با امید است باشد. تا وقتی که واژه ی «دل» به «خسته» چسبیده است نمی گذارد که از ظهور منجی مأیوس شود و از او  دل بکند.

بند دوم، با توصیفی از شب و آنچه در شب می گذرد آغاز می شود. شاید درّه ها به این دلیل مهم باشند که  آدمها برای فرار از ظلم باید از آنها بگذرند. ولی تاریکی شب درّه ها را نیز وحشتناک و مانند مارهای خفته کرده است. هر رهگذری می ترسد مبادا ناغافل در تاریکی پا روی دُمشان بگذارد و بیدار و خشمگین شان بکند. بدون رهبر و راهنمایی که آگاهی اش نوری است که برای هر کسی تاریکی های راه را روشن می کند عبور از تنگناها و پرتگاهها ترس دارد.

امّا، تصویر زیبای نیلوفری که به پای سرو کوهی پیچیده است را می خواهم خلافِ ظاهر آن معنی کنم، چون فکر می کنم با جمله ی بعد از آن و نیز تصویر منجی در شعر جور در می آید. می خواهم تصویر منفی یی را که  در واژه ی «دام» وجود دارد تبدیل به نیت مثبتی در ذهن نیما و نیاز نیلوفر بکنم. در حقیقت، «دام بستن به پای سرو کوهی» باید «دست به دامن سرو کوهی شدن» باشد.(هر چه فکر می کنم می بینم سخت می شود نیلوفر را خلاف آنچه در طبیعت دیده می شود تصور کرد. نیلوفر می خواهد از سرو بالا برود، نمی خواهد آن را به زیر بکشد. برای تعالی خودش به سرو نیاز دارد.)

 گل نماد کوتاهی عمر است، در حالی که سرو از درختان همیشه سبز است که انگار مرگ را نمی شناسد. گل نیلوفر مجبور است عمر کوتاهش را در مرداب بگذراند، امّا گونه ای از این گل که شکل شیپوری دارد خود را به تنه ی درختان می چسباند و پیچ و تاب می خورد و از آنها بالا می رود. سرو درختی است سرفراز و بلند و پایدار. خود را به سروی که بلند بالا است و چون کوه است متعالی نیز هست وصل کردن یعنی نجات پیدا کردن از پستی مرداب و بالا رفتن. با این تصویر نیما می خواهد بگوید که با دیدن چنین منظره ای، آن منجی باید یادش بیاید که در جایی کسی مانند گل نیلوفر به او نیاز دارد تا خود را نجات بدهد.  بنابراین، خودش را به نیلوفر و منجی را به سرو تشبیه کرده است.  

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 8:23  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
 
  بالا