Zabanadabi
 
 
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
 
 میکده ی حافظ

بررسی غزلی از حافظ

محمدرضا نوشمند

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف بتاب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

 

گاهی ما آدمها از فرط پر رویی خجالت می کشیم! این همان حالی است که حالا من دارم. خودم هم از این که می خواهم این غزل نابِ حافظ را معنی کنم خجالت می کشم. مخصوصاً وقتی خودش اسمش را می گذارد «دفتر بی معنی» من چرا باید بنشینم و فکر کنم که می توانم آن را معنی کنم. خودش می خواهد آن را در می ناب غرق کند، تا از آن طریق شاید غزلش با عملش معنی شود. می خواهدبگوید اگر خودش مست شود، دعوت به مستی در دفترش معنی پیدا می کند.

این چند جمله و حرفهای مرا تحمل کنید.

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

درست است که خرقه لباس است، ولی لباس برای آدم همه چیز است و هر چیزی که هیکل و جسم آدم را می سازد یک جور لباس است. مقام و عنوان و نسبت و حتی دین هم ظاهرش برای آدم لباس است. در گذشته وقتی کسی می مرد می گفتند «خرقه تهی کرده است.» پس خرقه یعنی جسم؛ و جسم یعنی همه ی این زندگی دنیایی. بنابراین حافظ با زرنگی دارد می گوید هرچه را که دارم، خواه خرقه ای که یک تکه پارچه است و یا خرقه ای که همه ی دنیای من است حاضرم گرو بگذارم تا به جایش شراب بگیرم. اولویت اول و حتی آخر او همین شراب می شود. برای این که اگر آدم جسم و جانش را برای بدست آوردن شراب گرو بگذارد، دیگر بازگشتی ندارد تا آن چه را که گرو گذاشته پس بگیرد تا برای گرفتن چیز دیگری گرو بگذارد. پس شراب برای او همان اول الاولین و آخرالآخرین است. در قرآن واژه ی «رهن» برای پاداش انسانها در آخرت استفاده شده است؛حافظ بسیار زیبا از قرآن آنچه را که در این غزل می گوید وام گرفته است.  در آیات زیر از سوره ی طاها، پاداش هر کسی در گرو اعمالش در این دنیا دانسته شده است. گفته شده است که در آن دنیا به پاس اعمال نیکویشان مؤمنان از بهشت و جامهای پر از شراب آن بهره خواهند برد و در آنجا بیهوده گویی (همان دفتر بی معنی) وجود ندارد. گویا حافظ ارجح دانستن شراب و بی معنی و بیهوده دانستن دفترش را از این آیات الهام گرفته است. قرآن مجید در این آیات از سوره ی طاها می فرماید:

و الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شي‏ء کل امرئ بما کسب رهين (21)

و امددناهم بفاکهة و لحم مما يشتهون (22)

يتنازعون فيها کاسا لا لغو فيها و لا تاثيم (23)

 

 کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان به پیروی از آنان ایمان اختیار کردند، فرزندانشان را (در بهشت) به آنان ملحق می‏کنیم; و از (پاداش) عملشان چیزی نمی‏کاهیم; و هر کس در گرو اعمال خویش است! (21)

و همواره از انواع میوه‏ها و گوشتها -از هر نوع که بخواهند- در اختیارشان می‏گذاریم! (22)

آنها در بهشت جامهای پر از شراب طهور را که نه بیهوده‏گویی در آن است و نه گناه، از یکدیگر می‏گیرند! (23)

در یک کلام، آنچه که در این دنیا ارزش شراب داشته باشد در آن دنیا به ازایش شراب می دهند. در سوره مدثر نیز می فرماید:

کل نفس بما کسبت رهينة (38)

هر کس در گرو اعمال خویش است، (38)

در ادامه ی این سوره، اصحاب یمین یا راست کرداران که در باغهای بهشتند از اهل آتش می پرسند:

«چه چیز شما را به دوزخ وارد ساخت؟!» (42)

می‏گویند: «ما از نمازگزاران نبودیم، (43)

و اطعام مستمند نمی‏کردیم، (44)

و پیوسته با اهل باطل همنشین و همصدا بودیم، (45)

و همواره روز جزا را انکار می‏کردیم، (46)

تا زمانی که مرگ ما فرا رسید!» (47)

پس دفتر حافظ که فقط تجلی حرفهای اوست وقتی معنی پیدا می کند که با اعمال او همراه باشد. این دفتر بی معنی وقتی ارزش پیدا می کند که با همان آرمان شراب جویی و شراب خواهی نوشته شده باشد.

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

حافظ عمری را که در راه غیر شراب و بی شراب طی کرده است بیهوده می داند. آدم دنیا را که آباد می کند، فکر می کند که خودش را و آخرتش را هم آباد کرده است. در حالی که حافظ در کنج خرابات می خواهد  دنیا و خودِ دنیایی اش را خراب کند، تا با شراب بتواند خودش را آن طور که می خواهد و شایسته می داند بسازد.

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی

با توجه به این بیت حافظ باید برعکس آن چه را که در مورد درویشان می گوید در مورد دیگران درست بدانیم. یعنی باید به این نتیجه برسیم که دیگران از روی مصلحت اندیشی با این که سینه ی شان پر از آتش است، دیده شان پر از آب نیست. همه این حرف را به زبان می آورند که «بنیاد عمر بر باد است،» ولی دلشان در عمل به این دنیا خوش است، در حالی که درویش دلش از این دنیا پر از آتش است و دیده اش هم پر آب.

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

زاهد حقیقی نیز با دریافت حقیقتِ این دنیا حال و روزی بهتر از درویش ندارد. این دو بارسیدن به این حال به هم می رسند، منتها هر یک حال خود را به نوعی بیان می کند. درویش با دیده ی پر آب از حال خود می گوید. زاهد چه طور؟ او در کنج خلوت چه حس می کند و چه می گوید؟ حافظ حسّ و حال زاهد را انکار نمی کند، ولی می گوید همان حالت زهدی که در زاهد است و همچنین آن حالی که درویش دارد را خودش با چنگ و رباب می تواند بیان کند. در واقع باید بگوییم که همین غزل موزون و آهنگین او کار چنگ و رباب را دارد برایش انجام می دهد.

تا بی سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

بی سروپا بودن این فلک به این علت است که اختیارش به دست خودش نیست. (درست مانند آدمهای بی سروپایی که در کوچه و خیابان بی هدف پرسه می زنند.) این فلک نه سری دارد که فکری در آن باشد که بتواند انتخاب کند، و نه پایی دارد که این سو و آن سو رفتنش به خودش باشد. امّا آدمی که سر دارد باید به ساقی فکر کند و با شراب راه برود. حافظ نمی خواهد بی سر و بی دست و پا باشد. از این دنیا دست می کشد و به سوی ساقی و شراب دست می برد.

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف بتاب اولی

دلدار حافظ همان ساقی است که نمی تواند از او و شرابش دل بکند. رسیدن به ساقی و شرابش کار آسانی نیست، ولی اگر قرار باشد که آدم در این عالم رنجی و صبری را تحمل کند، چه بهتر که برای همچو اویی باشد.

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

این بیت حافظ مکمل بیت دومش است که در آن از تباه کردن عمرش سخن می گوید. انگار عمری را در کوچه و پس کوچه دنیا بیهوده پرسه زده است و حالا یکباره وقتی به خود آمده که دیگر فکر می کند دیر شده است و ساقی هم او را که تا به امروز بندگی دنیا را می کرد تحویل نخواهد گرفت. با  یک یا دو پیمانه شراب آن مست و خرابی که ساقی می خواهد نخواهد شد. برخلاف بعضی ها که فکر می کنند حافظ می خواهد بگوید که از جوانی در میکده مقیم بوده است و حالا که پیر شده است باید از آنجا بیرون بیاید، من اعتقاد دارم که حافظ چیزی خلاف این را می خواهد بگوید. می خواهد بگوید که دیر و در پیری پا به میکده گذاشته است و این کار را باید از همان جوانی به جای تباه کردن عمرش انجام می داد. این شراب مانند همان زهد و پرهیز کاری در پیری است که در شماتت آن گفته اند: «پاک بودن در جوانی شیوه ی پیغمبری است، ور نه هر گبری به پیری می شود پرهیزکار.» این میکده اگر مسجد هم باشد با سرزنش به حافظ نگاه می کند، هر چند که او هنوز امید دارد و می گوید از اینجا به بعدش «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 1:56  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
 
  بالا