Zabanadabi
 
 
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
 
اين روزها هر كسي غمي دارد. شتر از بار مي نالد و عاشق از دل؛ و هر دو بي خيال هم، مي نالند منزل به منزل. تبليغات و آگهي هاي روزنامه ها و مجلات و كانالهاي تلويزيوني به نوعي معادل غم و غصه ي آدمهاي گوناگون است، اگر بشود اسم همه شان را آدم گذاشت! يكي يك جايي اش بزرگ است عدّه اي با ضمانت آماده اند برايش كوچكش كنند. يكي يك جايي اش كوچك است، عده اي حاضرند با مبلغي ناچيز و در راه خدا برايش ، به اندازه ي دلخواهش بزرگش كنند. يكي يك جايي اش دراز است، حتماً با علم مدرن مي شود برايش كوتاهش كرد. يكي يك جايي اش كوتاه است، الحمد لله تكنولوژي به جايي رسيده است كه  با هزينه اي ناچيز، هر چيز كوتاهي را دراز مي كند. يكي يك جايي اش گرد است، مي خواهد صافش كند، يكي يك جايي اش صاف است، مي خواهد گِردش كند. يكي چيزي دارد كه خيلي سياه است، مي خواهد سفيدش كند، يكي هم يك چيزي دارد كه خيلي سفيد است، فن آوري  جواب داده است و فن لازم را آورده است؛ به هر رنگي كه دلش بخواهد، رنگش مي كنند. اين كه نگراني ندارد!  و .... اين غم و غصه ها مانند جوي آبي است كه راحت مي شود با عمل جراحي يا بدون عمل جراحي از سرش پريد و جست و به قول فروغ فرخزاد داد زد و گفت: «من خوشبختم!» امّا، اين بهانه هاي كوچك خوشبختي براي خيلي ها كافي نيست. آدم ساده ارتفاع توقعش كوتاه است و ساحل خوشبختي اش نزديك و كرانه اش پيدا. بچّه هاي ساده را مي شود با يك اسباب بازي يا خروس قندي و آدامس فريب داد و ساكت كرد، تا حرف زيادي نزنند و  سؤالهاي سخت نپرسند، و چيزهاي ناممكن نخواهند؛ امّا، چانه ي بچّه هاي باهوش را نمي شود با آدامس تنظيم كرد.  دل حافظِ باهوش را نمي شود با طول و عرض و ارتفاع تام كروز و جنيفر لوپز راضي كرد. غم براي او چيز ديگري است.

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

اگر براي آدمهاي سياسي از غم زمانه حرف بزنيم، در جا كانال را عوض مي كنند و مي روند روي شبكه ي خبر و سي اِن اِن و بي بي سي، و شروع مي كنند به ارائه ي اخبار سياسي و اجتماعي و فرهنگي و چند و چون آنها. ولي حافظ باكانالهاي زيادي سروكارنداشت؛ سعدي هم كم و بيش مثل او بود كه  مي گفت:

 «غم زمانه خورم يا فراق يار كشم؟

به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم؟

نه قوّتي كه توانم كنار جستن از او

نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم

نه دست صبر كه در آستين عقل برم

نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

ز دوستان به جفا سير گشته مردي نيست

جفاي دوست- زنم- گر نه مردوار كشم

چو مي توان به صبوري كشيد جور عدو

چرا صبور نباشم كه جور يار كشم؟

شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل

ضرورتست كه درد سر خمار كشم

گُلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد

كمينه ديده ي سعديش پيش خار كشم»

غم زمانه يا فراق يار؟  تازه، اين دو به ظاهر دو تا كانال جدا از هم بنظر مي رسند، با دقت بيش تر معلوم مي شود كه اين دو، برنامه هاي يك كانال هستند كه به دو زبان متفاوت يك حرف را مي زنند. غم زمانه همان فراغ يار است كه در خودش اسرار فراواني را پنهان كرده است. فراغ يار از آن نوعي نيست كه با خواستگاري و بله برون و سفره ي عقد و شب زفاف و اين جور چيزها برطرف شود. اين ها همه كرانه اي دارند كه آدمهاي كج فهم  سعي مي كنند معبر آنها را تنگ تر و كرانه هايشان را گشادتر فرض كنند. غم زمانه ي حافظ راستي راستي بي كران است، و فراغ يار كه عامل حركت و پويايي اوست هميشه وجود دارد و گرنه حافظ بايد ساكن مي ماند و اين چنين جوش و خروش نمي داشت. ساكن شدن، يعني مثل اين آدمهاي الكي خوش شدن. يعني داشتن غمي كه با يك واسطه و يك وام بانكي و يك مساعده حل مي شود. يعني غمي كه اگر با اين ها حل نشد، شايد اگر صورت سؤال را پاك كنيم حل شده به حساب بيايد. آيا «مي چون ارغوان» فقط صورت سؤال را براي حافظ پاك مي كند؟ افرادي كه مشكل لاينحلي دارند به شراب پناه مي برند تا هوش از سرشان بپرد و همه چيز حتي نام خودشان را فراموش كنند و ديگر غمي نداشته باشند. آيا دوايي كه حافظ دنبالش است چنين دوايي است؟ آيا داروي افسردگي «مرگ موش» است؟ اين طور باشد، مرگ موش داروي همه ي دردهاست! براي حافظ كه  در سايه ي غمي مداوم در جستجوي عيش مدام است،فراموشي موقت مشكل، راه حل مناسبي نيست. براي همين است كه «عشق آسان نمود اوّل، ولي افتاد مشكل ها.» حافظ كه قرآن را به چهارده روايت مي خواند و مي گفت هر چه دارد از دولت قرآن دارد، جواب  مشكلش را هم حتماً در آن يافته است و «مي چون ارغوان» همان است و دردي كش آن بودن، از اوّل تا آخر آن را پيمودن و در راه آن بي دردي را رها كردن است.

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت

چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

مصلحت بعضي ها كجا و مصلحت حافظ كجا! خيلي ها مصلحت را در اين ديده اند كه از پير و راهنماي خود دل بكنند و همرنگ جماعت شوند. حافظ از خدمت و بندگي پير مغان كه واسطه ي رسيدنش به مي است دل نمي كند. (مغان، شرابي است كه زرتشتيان مي سازند و مي نوشند.) اصولاً، وقتي پير را قبول كردي، بايد باده و كتاب و دفترش را هم قبول كني، و تا آخر راه با او هم پياله و هم پيمان باشي.

ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر

چرا که طالع وقت آن چنان نمی بینم

اين قدح كه پياله ي پيمان اوست، ميزان سنجش عيش او نيز هست. آفتاب قدح، سر كشيدن باده از لب قدح است كه نشان مي هد كه قدح لبالب از شراب پر شده است و ارتفاع عيش نيز اگر كه حافظ قدح را به دست بگيرد و به لب خود برساند كامل مي شود. پياله ي پُر را تا ته نوشيدن، نشان كمال خدمتگزاري و بندگي است؛و چه عيشي براي راهرو بهتر از اين كه در خدمت به پير خود كوتاهي نكرده باشد. طالع كه طلوع آفتاب قدح است، با بالا آوردن و نوشيدن قدح ممكن مي شود. قدح هميشه پُر است، امّا، وقت به حافظ اگر فرصت را غنيمت نشمرد و به آن نپردازد مجال هميشگي نمي دهد.

نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

حافظ از مي و پير و قدح به اصل مطلب برمي گردد. يعني «اهل خدا» بودن.

 نشان اهل خدا بودن، عاشقي است كه در پير مغان  هست و در مشايخ شهر نيست. مشايخ شهر هم پيران و بزرگاني هستند براي بعضي ها. پير مغان با باده ي بي ريايي در خدمت خداست و حافظ نيز بواسطه ي او و قدحي كه از او مي گيرد ، به خدا مي رسد. اهل خدا بودن براي او خدمت پير مغان و درك آفتاب قدح است، و اين اعمال همه روي هم نامش مي شود عشق-  كه اهل خدا دارند و مشايخ شهر بي نشان از آن مي گردند.

بدین دو دیده ی حیران من هزار افسوس

که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

مشايخ شهر هم خدا را نمي بينند و واسطه هاي او را هم درك نمي كنند، فقط خود را مي بينند. حافظ بدون رودرواسي مي گويد كه با اين دو چشم خودش او را نمي بيند و روي  آينه ي چشمانش فقط  تصاويري مي افتد كه پرده اي بر چهره ي يار مي كشد؛ با اين حال، نگاه خوب به اين تصاوير، مي تواند او را به حقيقت پشت آنها نزديك كند. بر خلاف مشايخ شهر، حافظ با چنين ديدي است كه مي گويد: «منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن، منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن.»

قد تو تا بشد از جویبار دیده ی من

به جای سرو جز آب روان نمی بینم

آن چه در پيش چشمان حافظ به جاي روي يار عيان بود، قد و بالاي آن تويي بود كه يك نامش «پير مغان» است. مشكل و غم حافظ  اينجاست كه در نبود پير مغان، مثال عيني اهل خدا گم مي شود و شيخ ظاهرساز نمي تواند جاي او را بگيرد. غم حافظ با اغراق جاري شدن جويبار اشك از چشمانش در دوري از ياردر مقايسه ي قد بالا و سرو مانند يار كه همان ارتفاع عيش و طلوع آفتاب بخت حافظ است با شيوخي كه در آنها اثري از اهل خدا بودن و عاشقي نمي بيند (يعني اصلاً آنها را نمي بيند) قابل درك است.

درین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد

ببین که اهل دلی در میان نمی بینم

پير مغان نيست و كس ديگري هم در آن مقام نيست كه حتي جرعه اي و جلوه اي از آن مي  چون ارغوان را به او بنماياند. شيخ هم پاي صحبت اش بنشينيم خودش را پير مي داند، امّا پيري براي حافظ به موي سپيد و ريش بلند نيست، پير اهل خدا و اهل دل و عاشق است. وارونه اش هم درست است: پير عاشق و اهل دل و اهل خداست. وقتي جاي چنين پيري را شيخي مي گيرد كه متصف به هيچ كدام از اين اوصاف نيست، حافظ حق ندارد عزا بگيرد؟ 

من و سفینه ی حافظ که جز درین دریا

بضاعت سخن دُرفشان نمی بینم

اين دريايي كه حافظ سفينه ي غزل دُرفشانش را در آن مي راند، حاصل اشك خودش در دوري از يار است؛ اغراق است، ولي اگر بتوانيم مانند حافظ با چشمي غير از چشم صورت بگرييم ما هم همسفر او در ان كشتي خواهيم بود. حافظ اين غزلي را كه اكنون همچون كشتي در درياي اشك خود روان مي بيند، با وجود گران بهايي اش باز لايق يار نمي بيند و از بي بضاعتي خود كه غير از اين كاري از دستش براي جبران فقدان يار بر نمي آيد ناله مي كند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 9:36  توسط Mohammad Reza Nooshmand  | 
 
  بالا