همراه با آلیس در سرزمین عجایب دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 9:17
 

 

 

در بارۀ نویسندۀ آلیس در سرزمین عجایب

چالز لوتویج داجسن که آثار خود را با نام مستعار «لوییس کارُل» منتشر می کرد ، در سال 1832 در انگلستان متولّد شد.  پدرش مردی روحانی بود و خود او نیز بعدها به خدمت کلیسا درآمد. در کودکی برای سرگرمی نُه خواهر و دو برادرش به قصّه گویی، نوشتن شعر و ابداع بازیهای جدید می پرداخت.

بعد از دبیرستان به دانشگاه رفت و در رشتۀ ریاضی فارغ التحصیل شد. به حرفۀ عکّاسی نیز علاقه داشت، و به دلیل دلبستگی فراوانش به کودکان، بیشتر از آنها عکس می گرفت. اغلب برای «آلیس لیدل»_فرزند یکی از دوستانش_ داستانهایی را در بارۀ کودکان تعریف می کرد. بعدها همان داستانها را با نام ماجراهای آلیس در زیر زمین  یا آلیس در سرزمین عجایب  منتشر کرد. کارُل با توجه به نقشی که رؤیا و تخیل در زندگی انسان بازی می کند به شرح ماجراهای شیرین دختر بچّۀ هفت ساله ای می پردازد که لحظاتی از دنیای بزرگسالان فاصله می گیرد و در خیالِ خود دنیایی را می سازد که بررسی حوادث آن حقایقی را در مورد واقعیت های زندگی انسان آشکار می کند.

کارُل بسیاری از حقایق زندگی را که انسان در شرایط عادّی از بیان آنها عاجز است، همراه آلیس به دنیای حیوانات و اسباب بازیها می برد و به شیوۀ بسیار شیرین و بدیعی بیان می کند. به همین خاطر، نه تنها خردسالان، که بزرگسالان نیز با دقت در شیوۀ بیان این داستان و بررسی حوادث آن در خود نیاز به خواندن و بررسی دوباره و دوبارۀ آن را احساس می کنند. کودکان نیز با دقّت بیشتر در شیوۀ نگارش این داستان و حوادث آن، نه تنها آن را دلپذیرتر از داستانهای دیگری که تاکنون خوانده اند خواهند یافت، بلکه به شناخت درست تری از جهان پیرامون خود می رسند.

آلیس در سر زمین عجایب  به دلیل شیوۀ نگارشی که کارُل در آن بکاربرده است از داستانهای کم نظیر ادبیات جهان است. او در این اثر با استفاده از بازی با کلمات و اشعار کودکانه بهترین وسیله را برای جلب توجّه خوانندگان به سوی حقایق زندگی انسان انتخاب کرده است. خواننده تنها در صورتی از خواندن این اثر لذّت خواهد برد که به نکات ظریفی که در صحبت ها و رفتارهای آلیس و دوستانش وجود دارد دقّّّت کند.

کارُل با شرح ماجراهای آلیس به بررسی اعمال، افکار و سخن های بیهودۀ انسانها می پردازد. دقّت در معنی، تلفظ و دیکتۀ کلماتی که در صحبت های شخصیت های داستان می آید نشان می دهد که نویسنده فقط برای سرگرمی خواننده این داستان را سرهم نکرده است. او زبان و نکات دستوری آن و اصول منطق و زبانشناسی را به بازی می گیرد تا از این طریق صادقانه واقعیت های زندگی را بیان کند. او در خلق حوادث داستان به اهمّیّت افکار شخصیت ها و نقش خیال در زندگی آنها می پردازد، و رابطۀ شکل و صورت ظاهر هر چیزی را با تصورات و افکار انسان در بارۀ همان چیز مطرح می کند.

بهترین راه برای رسیدن به حقایقی که آلیس در دنیای خیال با آنها روبرو شده است، سفری کوتاه با اوبه این دنیای خیال است. متن زیر که چند سال پیش در نشریه ای برای معرفی کارُل و شاهکارش چاپ شد، هر چند ترجمه خود اثر نیست، خود به گونه ای بیانگر شیوۀ خاص ترجمه ادبی این اثر است. یکی از خصوصیات ترجمه ادبی پویایی آن است که موجب می شود یک اثر چندین بار و به قلم چند نفر ترجمه شود، و حتی توسط یک نفر به مرور زمان به چند صورت ترجمه و ارائه شده باشد. متن حاضر که در اصل تلخیص، ترجمه و تألیفی از آلیس در سرزمین عجایب است با گذشت ایام دچار تغییراتی شده است به این اُمید که شاید بتواند تا حدودی ساختار مستحکم  متن مبدأ را با تزلزل کمتری نشان دهد.  ترجمۀ چنین آثاری که تمام عناصر داستان در آنها_ مثل حوادث و شخصیت ها_ شدیداً تحت تاثیر نحوۀ کاربرد زبان در داستان است، سر آخر منجر به تألیفی می شود که عاری از رنگ و بوی زبان فارسی، و سلیقه و برداشت و نیز خلاقیت های مترجم و مؤلف نخواهد بود. در واقع، برای حفظ منطق بیانی داستان، گاه شخصیت ها، حوادث و گفتارها بازسازی شده اند تا رابطۀ علت و معلولی که این عناصر را به یکدیگر و به کلّ داستان پیوند می زند از بین نرود.

 

همراه با آلیس در سرزمین عجایب

تلخیص، ترجمه و بازسازی داستان: محمد رضا نوشمند

آلیس پهلوی خواهر بزرگش زیر درختی نشسته بود وبه کتابی که او داشت می خواند نگاه می کرد.   با خودش می گفت:" آخر کتابی که نه عکسی دارد و نه افرادی که حرف بزنند به چه درد می خورد؟" غرق در این افکار بود که ناگهان خرگوش سفیدی از کنارش گذشت و گفت: "خیلی دیرم شد!"

آلیس او را تعقیب کرد و با او وارد حفره ای شد و ناگهان در چاه بزرگی افتاد. چون چاه عمیق بود، زمان هم طولانی تر از حدّ معمول بنظر می رسید؛ به همین دلیل، آلیس همان طور که سقوط می کرد، اطرافش را هم خوب می دید. در ضمن، درس جغرافی اش را هم از خاطر می گذراند تا بفهمد از کجای زمین سر در خواهد آورد. بالاخره در ته چاه به اتاق بزرگی رسید که در خیلی کوچکی داشت. آلیس نمی توانست از این در عبور کند وگرنه کلیدش کنار شیشۀ نوشابه ای روی میز بود.

آلیس نوشابه را برداشت و چون رویش کلمۀ « بنوشید » را دید حدس زد که نباید خوردنش ضرری داشته باشد. بنابر این چند جرعه ای از آن خورد. با خوردن آن یکباره جثّه اش خیلی کوچک شد، و حالا دیگر می توانست از آن در کوچک بگذرد، امّا یادش رفته بود آن کلید رااز روی میز بردارد. زیر میز جعبه ای پر از کشمش پیدا کرد و همه اش را خورد. این بار آنقدر بزرگ شده بود که وقتی همان خرگوش به آنجا رسید و او را دید، از ترس باد بزنی را که در دست داشت انداخت و پا به فرار گذاشت. کوچک و بزرگ شدن آلیس آنقدر سریع  صورت گرفته بود که انگار در آن دنیا برای رُشد زمان اصلاً وجود نداشت. آلیس که هرگز انتظار چنین تغییرات عجیب و سریعی را نداشت با خود گفت: " من دیگر آلیس نیستم، حتماً حالا آدم دیگری شده ام و اسمم نیز عوض شده است." برای آلیس مهم نبود که اسمش آلیس باشد یا نه، چون اسم به تنهایی برای او مفهومی نداشت؛ دلش می خواست فکر خود را امتحان کند تا ببیند آیا مثل روزهای پیش می تواند فکر کند یا نه. برای امتحان سعی کرد یکی از اشعار کتاب درسی اش را به خاطر بیاورد و بخواند. چون نتوانسته بود شعر کتاب درسی اش را از بر بخواند، گریه می کرد واشک می ریخت. با خودش می گفت: " من حتماً «مِی بِل» تنبل ترین شاگرد کلاسِ مان شده ام." در همین فکر بود که یکباره متوجه شد که چون با بادبزن خرگوش داشت خودش را باد می زد و خنک می کرد ، کم کم داشت کوچک تر و کوچک تر می شد. این بار آنقدر کوچک شده بود که باز هم دستش به بالای میز نمی رسید تا آن کلید را بردارد. کمی که عقب عقب رفت در  آب شور و عمیقی اُفتاد. داشت فکر می کرد ممکن است در چه دریا یا اُقیانوسی اُفتاده باشد که ناگهان یادش آمد وقتی گُنده شده بود و فکر می کرد شاگرد تنبل کلاس یعنی مِی بِل شده است خیلی گریه کرده بود و اینها در واقع اشک خود اوست که حالا برایش مثل یک دریا بود. معلوم می شود که در آن دنیا تشخیص مکان هم مثل زمان برایش کار چندان ساده ای نبود. درس جغرافی هم کمکی به او نمی کرد، زیرا مکان در آنجا به وضع و موقعیت خود انسان بستگی داشت وامری نسبی بود و تعریف و مختصات آن با وضع انسان فرق می کرد. آبی که تا چند لحظه پیش فقط چند قطره اشک بود، حالا دریای بزرگی به چشم می آمد.

آلیس سعی کرد با شنا خود را به جای امن تری برساند. یک دفعه چشمش به موشی اُفتاد که داشت کنار او شنا می کرد. حالا دیگر توقع داشت موش هم بتواند صحبت کند ولی نمی دانست به چه زبانی. با خودش گفت: " این موش باید با تهاجم فرانسوی ها به کشورمان وارد انگلستان شده باشد." آلیس هم دیگر وجود زمان را فراموش کرده بود و برایش مهم نبود حملۀ فرانسوی ها در چه قرنی اتفاق اُفتاده است. به ناچار، تنها جمله ای را که به زبان فرانسه می دانست گفت؛ و معنی اش این بود: «گربۀ من کجاست؟» موش تا این را شنید فرار را بر قرار ترجیح داد؛ امّا آلیس زود از او معذرت خواهی کرد و موش فوری برگشت. حالا دیگر هردو به زبان انگلیسی صحبت می کردند. آنقدر صمیمی شده بودند که موش قول داد بعداً داستان ترس اش از سگ و گربه را برای او تعریف کند.

آلیس و موش رفتند و رفتند تا به حیوانات دیگری رسیدند. آنها هم خیس شده بودند. قرار شد موش قصّه ای بگوید تا همه خشک شوند. موش تا گفت: "آورده اند برای شاه ویلیام _" که اُردک بی مقدمه پرید وسط حرفش و پرسید: " چه چیز را آورده اند؟ "

موش گفت: " یعنی تو نمی دانی منظور از « آورده اند» چیست؟"

اُردک پاسخ داد: "من چه می دانم ؟ اگر برای من قرار بود بیاورند دلم می خواست قورباغه  یا کرمی می بود تا شکمی از عزا در بیاورم. امّا نمی دانم برای  شاه ویلیام چه چیزی آورده اند."

آلیس تعجب می کرد که چطور همۀ حیوانات می توانستند صحبت کنند ولی منظور یکدیگر را نمی فهمیدند. با خودش می گفت: "پس حرف زدن چه فایده ای دارد وقتی حرف یکدیگر را نتوانیم درک کنیم؟" در همین فکر بود که یکی دیگر از حیوانات گفت:" برای خشک شدن  قصّه گفتن هیچ  فایده ای ندارد، باید یک مسابقه همگانی برگزار کنیم." کارهایی که این حیوانات برای خشک کردن خود انجام می دادند برای آلیس حیرت آور بود.

مسابقه که تمام شد آلیس از موش خواست تا داستان زندگی اش را برایش تعریف کند. موش گفت: " زندگی ما موش ها به دمی بند است و ممکن است کوتاه باشد، امّا مال من فرق می کند و  خیلی دراز و غم انگیز است." آلیس که فکر می کرد موش دارد از دُم خود که مثل بند است حرف می زند یک نگاهی به دُم او انداخت و گفت: " بله، می بینم که خیلی دراز است، ولی نمی دانم منظورت از اینکه می گویی غم انگیز است چیست."

تمام مدّتی که موش داشت قصّه اش را می گفت حواس آلیس پیش دُم او بود. کلمات در ذهن او شکل دُم موش را پیدا کرده بودند. برای اینکه هم از داستان موش با خبر شویم و هم بدانیم که در ذهن آلیس چه می گذرد، باید روش جدیدتر و عجیب تری را در نوشتن بکار ببریم. به تصویر داستان موش در ذهن آلیس توجه کنید.

سگی یک موش را                                                                          

                 در خانه پیدا کرد و                                                                  

                         گفت:                                                                 

                             " پیش قاضی من                                            

                                        شکایت می کنم.                              

                                       با هم                          

                                از اینجا                                       

                                   به نزدش می رویم                                   

                                                         تا تو را                                               

                                                       محکوم و زندانی کنیم."                                                     

                                                                      موش گفت: " آقا                                             

                                                                              بدون شاهد وقاضی ولی                     

                                                  وقت خود بیهوده مصرف می کنیم."

                                   موش را می گفت سگ                      

                         که من خودم                  

                     شاهدم         

             و قاضی ام           

          و تو را                       

   به مرگ              

محکوم               

     می کنم.

داستان به اینجا که رسید موش از آلیس پرسید :" حواس ات کجاست؟"

آلیس گفت: " پیش شما، ولی هر چه نگاه می کنم اصلاً برایم غم انگیز نیست."

موش گفت: "اتفاقاً خیلی هم گریه دارد."

آلیس گفت: " اگراینقدر گره دارد خُب بگذار کمک ات کنم تا بازشان کنی." آلیس برای اینکه منظور موش را بفهمد باید بیشتر دقّت می کرد، امّا چون فکرش جای دیگری بود و لهجۀ موش نیز برایش قدری نا آشنا و دشواربود، حرفش را خوب نمی فهمید و اشتباه می کرد. با حرفهای بی معنی اش باعث رنجش موش شد. موش که خیال می کرد آلیس می خواهد او را دست بیاندازد قهر کرد و رفت.

بعد آلیس هم رفت و رفت تا به باغی رسید. در آنجا روی کلاهک یک قارچ، چشمش به کرم ابریشمی اُفتاد که داشت قلیان می کشید.

کرم ابریشم ازاو پرسید: : تو کیستی؟"

آلیس گفت: "نمی دانم."

کرم ابریشم گفت:" چطور نمی دانی که کیستی؟"

آلیس گفت:" برایم خیلی عجیب است. از صبح تا حالا اندازه ام چندین بار تغییر کرده است، طوریکه نمی توانم بفهمم چه کسی هستم."

کرم ابریشم که خودش اوّل تخم پروانه بود و حالا به شکل کرم و بعد هم باید تبدیل به پروانه می شد، به اینگونه تغییرات که برای آلیس عجیب بود عادت کرده بود، به همین خاطر گفت:" برای من که اصلاً عجیب نیست."

در حقیقت، عادت هریک از آنها به اموری که در زندگی شان رخ می داد باعث شده بود که هر یک زندگی دیگری را عجیب بداند. بسیاری از حوادث عجیب زندگی، در اثر تکرار زیاد تبدیل به عادت می شوند و دیگر عجیب بنظر نمی رسند.

کرم ابریشم آخرش به آلیس یاد داد که برای بزرگ شدن باید از سر قارچ و برای کوچک شدن از ته آن بخورد. آلیس قارچی از زمین کند و خداحافظی کرد و رفت.

آلیس از سر قارچ که خورد گردنش آنقدر دراز شده بود که تا بالای درختی که کبوتری روی آن لانه گذاشته بود می رسید. کبوتر که او را با مار اشتباهی گرفته بود برای محافظت از تخم هایش به او حمله ور شد. آلیس گفت:" چرا اینطوری میکنی؟ من که مار نیستم. من فقط یک دختر بچّه ام."

کبوتر پرسید:" مگر تو تخم مرغ نمی خوری؟"

آلیس گفت:" بله، می خورم."

کبوتر گفت:" می بینی؟ پس تو مار هستی."

آلیس گفت:" ولی دختر بچّه ها هم تخم مرغ می خورند."

کبوتر گفت:" اگر دختر بچّه ها هم تخم مرغ می خورند پس آنها هم مار هستند."

آلیس گفت:" امّا دختر بچّه ها تخم مرغ را خام خام نمی خورند."

کبوتر گفت: " اگر راست می گویی زود شرّت را از اینجا کم کن."

آلیس در حالیکه از آنجا دور می شد ماتش برده بود که چطور کبوتر از روشی ظاهراً منطقی استفاده کرده بود تا ثابت کند دختر بچّه ها هم مار هستند.

این بار آلیس از سر دیگر قارچ خورد و کوچک شد. بعد آن قدر راه رفت تا به خانه ای رسید. در کنار آن خانه یک ماهی را دید که به قورباغه ای می گفت:" بی بی  خانم بزرگ را به بازی هاکی دعوت کرده است." آلیس هم وارد آن خانه شد. دلش می خواست مسابقه هاکی را تماشا کند.

اول پیش آشپز و خانم بزرگ که بچّه ای را در بغل داشت رفت. هر دوی آنها اخم کرده بودند. در عوض، گربه ای که زیر پای خانم بزرگ نشسته بود لبخند می زد. آلیس رو به خانم بزرگ کرد و گفت:" نمی دانستم گربه ها هم می توانند لبخند بزنند."

خانم بزرگ گفت:" بله،در همۀ گربه ها توان لبخند زدن وجود دارد، امّا فقط بعضی از آنها از این توانایی شان استفاده می کنند." از اوقات تلخی خانم بزرگ و آشپز می شد نتیجه گرفت که هر کس دلش بخواهد می تواند لبخند نزند، ولی اثبات اینکه همۀ گربه ها می توانند لبخند بزنند دشوار بود. ناگهان آشپز بی هوا ظرفی را به طرف آلیس و خانم بزرگ پرتاب کرد. آلیس گفت:" مراقب باش، ببین داری چه کار می کنی."

خانم بزرگ گفت:" بله، اگر همه بدانند که چه کار باید بکنند زمین و زمان سریع تر به گردش درمی آید."

آلیس گفت:" ولی صلاح در این است که زمین طبق معمول هر بیست و چهار ساعت فقط یک بار دور محورش بگردد."

خانم بزرگ گفت:"این دختر حرف از سلاح زد، سرش را از تنش جدا کنید."

آلیس و خانم بزرگ زبان یکدیگر را نمی فهمیدند و تقصیر هیچ کدامشان هم نبود. آلیس با کمی توضیح به او فهماند که منظورش چیست. بعد خانم بزرگ بچّه اش را به او سپرد، امّا آلیس وقتی دید که آن بچّه شبیه بچّۀ خوک است آن را گذاشت و در رفت. با خودش فکر می کرد زیبایی یعنی چه. این بچّه وقتی بزرگ شود آدم زشتی می شود، در حالیکه خوک قشنگی از آب در می آید. در همین هنگام ناگهان گربۀ خانم بزرگ روی درختی پدیدار شد. آلیس از او کمک خواست و پرسید:" از کدام طرف بروم بهتر است؟"

گربه گفت:" کجا می خواهی بروی؟"

آلیس گفت:" نمی دانم."

گربه گفت:" پس چه فرقی می کند. از هر طرف که دلت می خواهد برو."

آلیس خودش هم از سوال بی موردی که پرسیده بود خنده اش گرفت. با خود می اندیشید که راستی چرا آدم گاهی حرفهای بیهوده ای می زند که خودش هم معنی اش را نمی داند.

گربه بالاخره به آلیس گفت:" پس بهتر است پیش قاطر و کلاه دوز بروی." بعد آدرس آنها را به او داد و گفت:" این دو نفر هم مثل همۀ ما دیوانه اند. مثلاً خود تو، اگر دیوانه نبودی که به اینجا نمی آمدی."

آلیس گفت:" تو خودت از کجا فهمیدی که دیوانه ای؟"

گربه گفت:" وقتی فهمیدم که سگ ها دیوانه نیستند."

آلیس با تعجب پرسید:" خوب، از کجا فهمیدی که آنها دیوانه نیستند؟"

گربه جواب داد:" چون دیدم آنها وقتی که عصبانی می شوند پارس می کنند و خوش حال که باشند دُمشان را تکان می دهند، در حالیکه ما گربه ها عصبانی که بشویم دُممان را تکان می دهیم و خوش حال که باشیم پارس می کنیم."

آلیس گفت:" ولی ما اسم این کار شما را خُرخُر کردن می گذاریم نه پارس کردن."

گربه گفت:" شما هر اسمی دلتان می خواهد می توانید روی آن بگذارید." این را گفت و ناپدید شد. لب های خندانش آخرین قسمت بدنش بود که ناپدید می شد. در حقیقت این پدیده نشان می داد که لبخند گربه همچون خوبی ماندنی ترین چیزی بود که در یاد آلیس می ماند.وقتی آلیس به محل سکونت کلاه دوز و قاطر رسید، آن دو داشتند چای می خوردند. کلاه دوز از آمدن آلیس به آنجا چندان خوشش نیامد و برای اینکه او را دست بیاندازد ازاواین معما را پرسید: " کلاغ و میز تحریر از چه نظر شبیه هم هستند؟"

آلیس فکری کرد و گفت:" نمی دانم." بعد نگاهی به ساعت کلاه دوز انداخت و گفت:" چه ساعت عجیبی دارید! روزهای ماه را نشان می دهد، امّا نمی گوید ساعت چند است."

کلاه دوز گفت:" این که تعجبی ندارد. مگر ساعت تو می گوید امسال چه سالی است؟"

آلیس گفت:" نه، چون اگر اینطور بود که همیشه یک وقت را نشان می داد."

کلاه دوز گفت:" درست عین ساعت من."

آلیس گفت:" راستی، جواب معمایتان را نگفتید."

کلاه دوز گفت:" چون بلد نبودم."

آلیس گفت:" پس چرا وقت خودتان و دیگران را با پرسیدن معماهای بی جواب تلف می کنید؟"

کلاه دوز گفت:" تو وقت را بهتر می شناسی یا من؟"

آلیس گفت:" شاید شما آن را بهتر می شناسید ولی من هم در کلاس موسیقی یاد گرفته ام که باید نُتها را سر وقت بزنم."

کلاه دوز گفت:" امّا وقت نمی گذارد کسی چیزی را به سرش بزند. اگر با او خوب تا کنی می توانی وقت را نگه داری و هر ساعتی هر کاری دلت می خواهد انجام بدهی. مثلاً کاری کنی که حالا وقت ناهار باشد."

آلیس گفت:" اگر اشتها نداشته باشم چه؟"

کلاه دوز گفت:" آنقدر وقت را نگه می داری تا اشتهایت باز شود. ساعت ما را ببین، بی بی   یک روز از دست ما چنان عصبانی شد که کاری کرد همیشه برای ما وقت وقت چای خوردن باشد و کار دیگری نتوانیم انجام بدهیم."

آلیس تازه داشت می فهمید که زمان چه اهمیتی در زندگی مردم دارد، و چگونه انسان می تواند زمان را در اختیار خود بگیرد و از آن ، آن گونه که خود می خواهد استفاده کند.

آلیس از پیش آنها هم رفت تا به باغی رسید. در آنجا سه ورق بازی داشتند به گلهای سفید رنگ قرمز می زدند. روی هر کدام از این ورق ها علامت چند برگ دیده می شد، و آنها یکدیگر را با شمارۀ تعداد برگ هایشان صدا می زدند. یکی از آنها دو، دیگری پنج، و بعدی هفت نام داشت. برگ های رویشان هم نشان می داد که شغل شان باغبانی است. برای آلیس که یاد گرفته بود شغل، شکل و شخصیت افراد هیچ ربطی به نام آنها ندارد، دیدن این باغبان ها که شغل و نامشان را می شد از شکل و قیافه شان تشخیص داد جالب بود. باغبان ها از ترس بی بی  بود که داشتند گلها را رنگ قرمز می زدند.تا بی بی  و شاهِ قلب نشان وارد شدند، سربازها و باغبان ها همگی به احترام شان به خاک افتادند. همۀ آنها ورق های بازی بودند. چون پشت همۀ آنها یک جور بود،  بی بی  نتوانست باغبان ها را از پشت بشناسد. وقتی آنها را شناخت و فهمید مشغول چه کاری بودند دستور داد سرشان را از تن شان جدا کنند. آنها هم در جا از ترس خودشان را پشت آلیس پنهان کردند و سربازها دست خالی برگشتند. بی بی هم که خیال می کرد دستورش اجرا شده است خوش حال شد. بعد بازی هاکی شروع شد. آلیس هم تو بازی بود. در این بازی هر یک از بازیکنان به جای چوب هاکی، فلامینگویی را بغل می گرفت و سعی می کرد با سر آن جوجه تیغی ها را که به جای توپ بودند بزند. هر کس خطایی می کرد بی بی فوری دستور می داد سرش را از تن اش جدا کنند. با وجود این، آلیس در آن دنیا هرگز ندید سر کسی را از تن اش جدا کنند. با خودش می گفت:" اگر قرار بود چنین کاری بکنند دیگر کسی در آنجا باقی نمی ماند."

در ست وسط بازی بود که سر گربۀ خانم بزرگ وسط معرکه ظاهر شد. شاه که از دست این گونه تظاهرات ناگهانی او عصبانی شده بود، دستور داد سرش را از تن اش جدا کنند. سربازها گفتند:" ولی قربان، این که تن ندارد تا سرش را از آن جدا کنیم."

شاه گفت:" نخیر، هر چیزی که سر داشته باشد می شود بی سرش کرد." و بی بی هم دنبالۀ حرف او را گرفت و گفت:" بشود یا نشود باید سرش را از تن اش جدا کنید." آلیس پیشنهاد کرد که برای حل مشکل بروند و خود خانم بزرگ را بیاورند.

آلیس هنوز داشت به آن بحث عجیب و مشکل سر بی تن و تن بی سر فکر می کرد که گربۀ خندان ناپدید شد. وقتی هم که دوباره ظاهر شد خانم بزرگ را با خودش آورده بود. بی بی و شاه هنوز سرگرم بازی بودند. خانم بزرگ که خیلی قبراق، سرزنده و خوش حال بود رو به آلیس کرد و گفت:" فلفل و چیزهای تند، آدم را تند و عصبی و بد اخلاق می کند. نکتۀ آموزنده اش هم این است:« بچّه ها برای این بامزه اند چون زیاد شیرینی می خورند.»" بعد گفت:" هر چیزی یک نکتۀ آموزنده هم دارد." آلیس توجه او را به بازی جلب کرد و گفت:" بازی دارد خوب پیش می رود."

خانم بزرگ گفت:" بله،  همین طور است، و نکتۀ آموزنده اش این است که « با دوستی زمین و زمان سریع تر می گردد.»"

آلیس گفت:" امّا شنیدم که یکی می گفت  اگر هر کسی بداند چه کار باید بکند زمین و زمان سریع تر می گردد."

خانم بزرگ گفت:" بله، این هم با خودش یک نکتۀ آموزنده دارد. «تو حواس ات جمع باشد که از خودت مراقبت کنی؛ کلمات می توانند از خودشان مراقبت کنند.»" در واقع، خانم بزرگ می خواست بگوید که لازم نیست شنونده کلمات را آن طور که دلش می خواهد معنی کند، بلکه باید ببیند در جایی که آن کلمه آمده است خودش چه معنایی را می رساند. وحتی یک جمله نیز می تواند برای بیان چندین منظور بکار رود، امّا شنونده باید بداند که آن جمله در چه مورد بخصوصی بکار رفته است و آن را در همان موقعیت معنا کند.

بعد خانم بزرگ به فلامینگویی که در بغل آلیس بود نگاهی کرد و گفت:" می ترسم اگر دستم را روی شانه ات بگذارم گازم بگیرد."

آلیس گفت:" بله، اگر گاز بگیرد جای زخمش تا چند روز می سوزد."

خانم بزرگ گفت:" بله، گوگرد هم می سوزد و می سوزاند، و نکتۀ آموزنده اش این است:« کبوتر با کبوتر، باز با باز؛ کند هم جنس با هم جنس پرواز.»"

آلیس گفت:" ولی این دو تا که هم جنس نیستند. فلامینگو یک پرنده است و گوگرد یک مادۀ کانی."

خانم بزرگ گفت:" البته، و نکتۀ آموزنده اش را هم بابا افضل نامی در جایی گفته است: « تا در طلب گوهر کانی کانی. تا زنده به بوی وصل جانی جانی .» این را که گفت یک دفعه چشمش به بی بی  اُفتاد و ترجیح داد از آنجا برود. آلیس هم تصمیم گرفت دیگر در آنجا نماند.

آلیس راهی را گرفت و رفت تا بالاخره به موجودی به نام عقبشیر برخورد کرد.نیمۀ بالایی بدنش شبیه عقاب و نیم دیگرش شبیه شیر بود. عقبشیر او را پیش سنگ پشتِ بَدَلی  برد.

عقبشیر به او گفت:"  این بی بی هم آدم خیلی مسخره ایست چون به خیال خودش دیگران را دارد یکی یکی اعدام می کند، در حالیکه در این دنیا هیچ کسی را اعدام نمی کنند. این سنگ پشت بدلی که در واقع لاک پشت بَد دِلی است هم خیلی مسخره است چون به خیالش رسیده که افسرده است و همه افسردگی اش هم از این است که چرا هیچ  ناراحتی ای ندارد." در واقع، حرف های عقبشیر  نمونه هایی از تاثیر خیال و رؤیا در زندگی را نشان می داد که گاه چنان واقعی به نظر می رسند که زندگی در برابر آنها خوابی بیش نیست و انسان درمی ماند که کدام یک از اینها حقیقت دارد.

سپس سنگ پشت بدلی داستان زندگی اش را تعریف کرد و گفت:" من هم زمانی یک سنگ پشت واقعی بودم وواقعاً پشت ام مثل سنگ قرص و محکم بود و به مدرسه می رفتم."

آلیس پرسید:" چه درس هایی در مدرسه تان می خواندید؟"

سنگ پشت بدلی گفت:" اوّل از همه خوردن و آشامیدن. بعد ریاضیات که در آن چهار عمل اصلی جم  و تبریق، جلب و تقسیط را یاد می گرفتیم."

آلیس گفت:" تا به حال در درس ریاضی به چنین کلماتی برنخورده بودم. مثلاً تبریق یعنی چه؟"

عقبشیر گفت:" می دانی که تفریق در اصل یعنی فرق گذاشتن و جدا کردن؟"

آلیس جواب داد:" خوب، بله."

عقبشیر گفت : خوب اگر حالا با این راهنمایی من نفهمیده باشی تبریق یعنی چه باید بگویم که خیلی کودنی."

آلیس رو به سنگ پشت بدلی کرد و پرسید:" دیگر چه درس هایی داشتید؟"

سنگ پشت بدلی که انگار داشت با کلمات بازی می کرد گفت:" تاریخ نهانِ باستان و نو، رودرافی و درس نقّالی که در آن یاد می گرفتیم چطور صدایمان را بکشیم."

آلیس پرسید:" روزی چند ساعت درس می خواندید؟"

سنگ پشت بدلی گفت:" روز اوّل ده ساعت، روز دوم هشت ساعت، روز سوم شش ساعت، روز چهارم چهار ساعت، روز پنجم دو ساعت."

آلیس پرسید:" پس روز شش ام چه؟"

سنگ  پشت بدلی گفت:" تعطیل می شدیم. به همین دلیل اسم شان را گذاشته اند موضوعات درسی، چون در سی ساعت تمام می شود."

آلیس ماتش برده بود که چطور سنگ  پشت بدلی چنین ماهرانه کلمات را هر طور که دلش می خواهد معنی می کند.

پس از این حرف ها قرار شد عقبشیر رقص خرچنگ دریایی را به آلیس یاد بدهد. همانطور که می رقصیدند سنگ  پشت بدلی شعری را خواند که  در بارۀ داستان ماهی سفیدی بود که با  قرض و قوله به سفر رفته بود.

آلیس پرسید:" چرا اسمش را ماهی سفید گذاشته اند؟"

عقبشیر گفت:" برای اینکه این قدر ساده و هالوو بی رنگ و ریاست که هر کس هر طور دلش بخواهد می تواند او را رنگ کند. مثل کفش آُفتاده و خاکی است. شما با کفش های خاکی تان چه کار می کنید؟"

آلیس جواب داد:" معمولاً با واکس مشکی آنها را تمیز و برّاق می کنیم."

عقبشیر گفت: " ولی ما هِی سفیدشان می کنیم تا برق بزنند."

آلیس با تعجب پرسید:" مگر شما هم کفش دارید؟"

عقبشیر جواب داد:" بله که داریم."

آلیس پرسید:" جنس کفش هایتان از چیست؟"

عقبشیر گفت:" کف کفشها را از ماهی کفال می گیریم بندشان را هم از بند پایان."

آلیس پرسید:" راستی، چرا  ماهی سفید با قرض به سفر رفته بود؟"

عقبشیر گفت:" چون چاره ای غیر از این ندارد. هیچ ماهی ای نمی تواند بدون آن به سفر برود. چون اگر از او بپرسند «با چه قرضی به این مسافرت می روی؟» بتواند بگوید برای چه این کار را می کند."

آلیس گفت:" پس منظور شما همان «غرض» است؟"

عقبشیر گفت:" منظور من همانی بود که گفتم."

 آلیس فکر می کرد یعنی تفاوت تلفظ ها و لهجه ها می تواند این قدر زیاد باشد که افراد حرف یکدیگر را این قدر بد متوجه شوند.  شباهت تلفظی و اختلاف معنایی این دو کلمه چند لحظه ای فکر او را مشغول کرده بود.

در همین فکر و خیال بود که خبر رسید قرار است وزیر را به جرم دزدیدن کلوچه های بی بی محاکمه کنند. بنا بر این آنها هم با هم به دادگاه رفتند. شاه قاضی شده بود و دوازده نفرنیزاعضاء هیئت منصفه را تشکیل می دادند. اولین شاهد کلاه دوز بود که هنوز فنجان چای اش را به دست داشت. کلاه دوز هر جوابی که به سوالات می داد، شاه و اعضاء هیئت منصفه آن چه را که دلشان می خواست در دفترشان می نوشتند.

 آلیس متوجه شد که دارد دوباره بزرگ می شود و به اندازۀ عادی اش برمی گردد.موش خواب آلوده ای که کنارش بود جایش آنقدر تنگ شده بود که به او گفت:" تو حق نداری در اینجا بزرگ شوی."

آلیس گفت:" این چه حرفی است؟ مگر بزرگ شدن اینجا و آنجا دارد؟  مگر خود شما رشد نمی کنید و بزرگ نمی شوید؟"

موش جواب داد:" بله،ولی نه این قدر سریع و ابلهانه."

درآن سوی دادگاه کلاه دوز داشت به شاه می گفت:" قربان من فقیرم و بی تقصیر. ناچار بودم در آن موقع چای ام را بخورم وگرنه می چاییدم."

شاه گفت:" یعنی چه؟"

کلاه دوز گفت: " یعنی اینکه مشکل اصلی اولش با چای شروع شد."

شاه گفت:" خودم می دانم که چاییدن اولش با چای شروع می شود، احمق که نیستم." بعد دستور داد کلاه دوز را دستگیر کنند. سربازها هم به سوی او هجوم آوردند. دست های کلاه دوز چنان در لابه لای دست های آنها گیر کرده بود که آلیس با خودش گفت:" در روزنامه ها خوانده بودم که مجرمین را دستگیر می کنند ولی تا امروز نمی دانستم دستگیر کردن واقعاً چطوراست."

شاهد دوم آشپز بود. از او سوالاتی در مورد نحوۀ پختن کلوچه پرسیدند. و آخرین شاهد آلیس بود، امّا چون قدش خیلی بلند شده بود شاه گفت:" اصل چهل و دوم قانون می گوید « بلند قدها باید دادگاه را ترک کنند.»"

آلیس گفت:" ما اصلاً چنین قانونی نداریم. این را از خودت درآورده ای."

شاه گفت:" نخیر، این قدیمی ترین اصل قانون است."

آلیس پرسید:" پس چرا اصل اوّل نیست؟"

شاه در برابر این حرف آلیس که نشان می داد قانون فقط بازیچه ای در دست شاه است حرفی برای گفتن نداشت.

در همین هنگام خرگوش سفید نامه به دست وارد شد و گفت:" عالی جناب، این نامه را زندانی برای کسی نوشته است."

شاه گفت:" می تواند مدرک خوبی بر علیه او باشد، برای اینکه برای کسی نوشته شده است نه برای هیچ کس."

خرگوش گفت:" همه اش به شعر است. البته به خطّ زندانی نیست."

شاه گفت:" اشکالی ندارد. همین جرمش را بیشتر می کند؛ چون معلوم می شود خطّ کس دیگری را جعل کرده است."

ناگهان وزیر برخاست و گفت:" امّا عالی جناب حتی امضای من هم پای این نامه نیست."

شاه گفت:" تازه این جرمت را بیشتر می کند چون باید مثل یک جوانمرد آن را امضا می کردی."

غیر از آلیس همه برای این حاضر جوابی ملوکانۀ شاه دست زدند. آلیس می دید که شاه چگونه با چرب زبانی دلایل غلط خود را در نظر دیگران درست جلوه می دهد.

بعد خرگوش شروع کرد به خواندن آن شعر:

"به من گفتی که با اویی

زمن با او تو می گویی

به من می گوید او حالا

نمی دانی شنا گویا

یکی را من به او دادم

گرفت از دست آنها هم

شما به ما سه تا کمتر

وشاید هم یکی دیگر

اگرچه مال من بود آن

به تو برگشته آن الآن."

شعر که تمام شد آلیس گفت:" این که حتی یک ذرّه هم معنی ندارد."

شاه گفت:" چه بهتر. در این صورت زحمت ما کمتر می شود و دیگر لازم نیست دنبال معنی اش بگردیم." بعد رو به وزیر کرد و گفت:" ولی چندان هم بی معنی نیست. تو شنا بلد هستی؟"

وزیر که مثل بقیّۀ آنها جنس اش از مقوا بود گفت:" از ظاهرم معلوم است که نمی توانم شنا کنم."

شاه گفت:" تا اینجایش که درست است. پس معلوم می شود منظور از « یکی را من به او دادم » یکی از همان کلو چه هایی است که دزدیده است."

آلیس اعتراض کرد و گفت:" ولی آخرش می گوید « به تو برگشته آن الآن.»"

شاه گفت:" بله. همین جرمش را ثابت می کند، چون کلوچه ها حالا اینجا به عنوان مدرک پیش من است." شاه بالاخره در خواست کرد برای مجازات او رأی گیری کنند. آمّا بی بی گفت:" اوّل باید مجازاتش کنیم و بعد از آن رأی گیری."

آلیس گفت:" چه حرف ابلهانه ای!"

بی بی آنقدر از دست او عصبانی شده بود که دستور داد:" سرش را از تنش جدا کنید."

بعد سربازها به سوی آلیس هجوم آوردند و او درحالیکه داشت می گفت:" من از شماها نمی ترسم. شماها همه مقوایی هستید..." یکباره از خواب پرید و دید کنار خواهرش زیر درخت است و چند برگ درخت هم روی صورتش اُفتاده است.

آلیس هر چه را که در خواب دیده بود برای خواهرش تعریف کرد. خواهرش سعی کرد تا آنجا که می تواند خود را در دنیایی که آلیس در رؤیاهایش ساخته بود احساس کند، امّا می دانست که بالاخره باید دوباره  چشمانش را به روی  واقعیت یکنواخت و خسته کنندۀ زندگی باز کند. از خودش می پرسید:" آیا قلب کوچک و مهربان آلیس وقتی که بزرگ شود و به حوادث روزمرۀ زندگی عادت کند همچنان معصوم و مهربان باقی خواهد ماند؟ و در آینده آیا می تواند کودکان خود را به سر زمین خیال ببرد یا نه؟ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |