X
تبلیغات
Zabanadabi - آغاز با نام خدا در اشعار فارسی
 
Zabanadabi
 
 
نوشته های محمدرضا نوشمند در باره ی زبان و ادبیات
 
مخزن الاسرار نظامی

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

فاتحۀ فکرت و ختم سخن

نام خدای است بر او ختم کن

پیش وجود همه آیندگان

 بیش بقای همه پایندگان

سابقه سالار جهان قِدم

 مُرسله پیوند گلوی قلم

 

خسرو و شیرین نظامی

به نام آنکه هستی نام ازو یافت

فلک جنبش، زمین آرام ازو یافت

خدایی کافرینش در سجودش

گواهی مطلق آمد بر وجودش

جواهر بخش فکرتهای باریک

به روز آرندۀ شبهای تاریک

غم و شادی نگار و بیم و اُمّید

شب و روز آفرین و ماه و خورشید

 

لیلی و مجنون نظامی

ای نام تو بهترین سر آغاز

بی نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم

جز نام تو نیست بر زبانم

ای هیچ خطی نگشته ز اوّل

بی حجت نام تو مسجّل

ای هست کن اساس هستی

کوته ز درت دراز دستی

ای هفت عروس نه عماری

بر درگه تو به پرده داری

ای هر چه رمیده وآرمیده

در کن فیکون، تو آفریده

ای محرم عالم تحیّر

عالم ز تو هم تهیّ و هم پر

از ظلمت خود رهاییم ده

با نور خود آشناییم ده

هفت پیکر نظامی

ای جهان دیده بودِ خویش از تو

هیچ بودی نبوده پیش از تو

در بدایت، بدایتِ همه چیز

در نهایت، نهایتِ همه چیز

ای برآرندۀ سپهر بلند

انجم افروز و انجمن پیوند

آفرینندۀ خزانۀ جود

مبدع و آفریدگار وجود

شرفنامه نظامی

خدایا جهان پادشاهی تو راست

زما خدمت آید خدایی تو راست

پناه بلندی و پستی تویی

همه نیستند آنچه هستی تویی

همه آفریدست بالا و پست

تویی آفرینندۀ هر چه هست

تویی برترین دانش آموز پاک

ز دانش قلم رانده بر لوح خاک

خرد را تو روشن بصر کرده ای

چراغ هدایت تو بر کرده ای

نبود آفرینش تو بودی خدای

نباشد همی هم تو باشی به جای

اقبالنامه نظامی

خرد هر کجا گنجی آرد پدید

ز نام خدا سازد آن را کلید

رهایی ده بستگان سخن

توانا کن ناتوانانِ کُن

نهان وآشکارا درون و برون

خرد را به درگاه او رهنمون

به حکم آشکارا به حکمت نهفت

ستاینده حیران ازو، وقت گفت

شاهنامه فردوسی

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیهان و گردون سپهر

فروزندۀ ماه و ناهید ومهر

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارندۀ بر شده گوهر است

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

بوستان سعدی

به نام خداوند جان آفرین

حکیم سخن در زبان آفرین

خداوند بخشندۀ دستگیر

کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت

به هر در که شد، هیچ عزت نیافت

سر پادشاهان گردنفراز

به درگاه او بر زمین نیاز

غزلیات سعدی

اول دفتر به نام ایزد دانا

صانع پروردگار حیّ توانا

اکبر و اعظم، خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نواری

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می خورند منعم و درویش

روزی خود می برند پشّه و عنقا

قصاید سعدی

شکر و سپاس و منّت و عزّت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا

دادار عیب دان و نگهدار آسمان

رزّاق بنده پرور و خلّاق رهنما

اقرار می کند دو جهان بر یگانگیش

یکتا و، پشت عالمیان بر درش دو تا

گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدف

فرزند آدم از گل و، برگ گل از گیا

سبحان مِن یمیتُ و یحیی و لا اله

الّا هوالذی خَلَقَ الارضَ والسّما

غزلیّات عرفانی سعدی

ثنا و حمد بی پایان خدا را

که صنعش در وجود آورد ما را

الها، قادرا، پروردگارا

کریما، منعما، آمرزگارا

چه باشد پادشاه پادشاهان

اگر رحمت کنی مشتی گدا را؟

خداوندا تو ایمان و شهادت

عطا دادی به فضل خویش ما را؟

وز انعامت همیدون چشم داریم

که دیگر باز نستانی عطا را

از احسان خداوندی عجب نیست

اگر خط در کشی جرم و خطا را

مثنویّات سعدی

ای چشم و چراغ اهل بینش

مقصود وجود آفرینش

صاحبدل لاینام قلبی

مهمان ابیت عند ربی

در وصف تو لا نبیّ بعدی

خود وصف تو و زبان سعدی؟

منطق الطّیر عطّار

آفرین جان آفرین پاک را

آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

عرش را بنیاد بر آب او نهاد

خاکیان را عمر بر باد او نهاد

آسمان را در زبر دستی بداشت

خاک را در غایتِ پستی بداشت

آن یکی را جنبش مادام داد

وین دگر را دایماً آرام داد

قصاید عطّار

سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا

در خاک عجز می فکند عقل انبیا

گر صد هزار قرن همه خلق کاینات

فکرت کنند در صفت عزت خدا

آخر به عجز معترف آیند کای اله

دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما

غزلیّات عطّار

ای در درون جانم و جان از تو بی خبر

وز تو جهان پرست و جهان از تو بی خبر

ای عقل پیر و بخت جوان کرده راه تو

پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر

قصاید عراقی

ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

عکس نورت تابشی بر کُن فکان انداخته

نقشبند فطرتت نقش جهان انگیخته

بر بساط لامکان شکل مکان انداخته

چیست عالم؟ نیم ذرّه در فضای کبریات

آفتاب قدرتت تابی بر آن انداخته

کیست جان؟ از عکس انوار جمالت تابشی

چیست تن؟ خاکی درو آب روان انداخته

تا شود سیراب زآب معرفت هر دم گیا

فیض مهرت قطره ای در کشت جان انداخته

از غزلیّات عراقی

ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب

تافته ام از غمت، روی ز من بر متاب

زنده به بوی توام، بوی ز من وامگیر

تشنۀ روی توام، باز مدار از من آب

از رخ سیراب خود بر جگرم آب زن

کز تپش تشنگی شد جگر من سراب

تافته اندر دلم پرتو مهر رخت

می کنم از آب چشم، خانۀ دل را خراب

 

از عراقی

نخستین باده کاندر جام کردند

ز چشم مست ساقی وام کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را

شراب بیخودی در جام کردند

لب میگون جانان جام درداد

شراب عاشقانش نام کردند

ز بهر صید دلهای جهانی

کمند زلف خوبان دام کردند

به گیتی هر کجا درد دلی بود

به هم  کردند و عشقش نام کردند

 

عشاق نامه عراقی

هر که جان دارد و روان

واجبست آنکه درد جان دارد

حمد بی حد کردگار احد

صمد لم یلد و لم یولد

آنکه ذاتش بریست از آهو

الذی لا اله الا هو

غزلیّات صائب تبریزی

اگر نه مدّ بسم الله بودی تاج عنوانها

نگشتی تا قیامت تو خط شیرازه دیوانها

نه تنها کعبه صحرائیست دارد کعبه دل هم

به گرد خویشتن از وسعت مشرب بیابانها

به فکر نیستی هرگز نمی افتند مغروران

اگر چه صورت مغراض لا دارد گریبانها

سر شوریده ای آورده ام از وادی مجنون

تهی سازید از سنگ ملامت جیب و دامانها

حیات جاودان خواهی به صحرای قناعت رو

که دارد یاد هر موری درین وادی سلیمانها

دیوان صفی علیشاه

هستی نبود سزای کس غیر خدا

او هستی محض و ما سوا هست نما

در هستی ما شروط هستی نایاب

در هستی حق کمال هستی پیدا

ای انکه خدای خویش خوانیم تو را

طاعت به سزا کجا توانیم تو را

گویند خدای را به حاجات بخوان

حاضرتر از آنی که بخوانیم تو را

از فروغی بسطامی

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

بالای خود در این چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

گلشن راز شیخ محمود شبستری

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

ز فیضش خاک آدم گشت گلشن

توانایی که در یک طرفة العین

ز کاف و نون  پدید آورد کونین

چو قاف قدرتش دم بر قلم زد

هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آن دم گشت پیدا هر دو عالم

وز آندم شد هویدا جان آدم

دیوان شهریار

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را

صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست

نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

کشم جفای تو تا عمر باشدم هر جند

وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ

مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

تو از دریچۀ دل می روی و می آیی

ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

 از هاتف اصفهانی

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو چون تویی دلبر

جان نثار تو چون تویی جانان

دل رهاندن ز دست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو راه پر آشوب

درد عشق تو درد بی درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری اینک دل

ور سر جنگ داری اینک جان

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 10:29  توسط Mohammad Reza Nooshmand 
 
  بالا