نشانی

 

"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

"نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست."

 

پرداختن به زبان شعر برای درک آن کاری فراتر از کلمه شماری برای حسابداری افکار و احساسات ابراز شده از طریق شعر است. خود شاعر هر گز برای خودش چنین حساب و کتابی را باز نمی کند؛ که مثلاً برای اینکه نشان بدهد در شعرش نور بر ظلمت غلبه می کند تعداد کلماتی که نظیر نور هستند بیشتر از آنهایی باشد که از جنس تاریکی اند. شاعر ناخودآگاه در شعری که ریشه در نهاد او دارد کلماتی را به کار می گیرد که به احساس و افکار او نزدیک باشند؛ اگر چه هر گز نمی توانند نه  تک به تک و نه همه با هم گویای خود احساسات یا افکار او به تمام و کمال باشند. شعر در شاعر به صورت واژه واژه بروز نمی کند که در کند و کاو منتقد با شمارش واژه ها بررسی شود. گاه همه ی آنچه که در شعر دیده می شود تصویر و صحنه ی واحدی است که مثل یک تابلو و یا یک نمایش کوتاه مدّت، احساس و فکر شاعر را پیش چشم اش می آورد و او دست به قلم می برد و با اندک صیقلی در بخش هایی از آن، تصویر خود را از آن فکر و احساس ارائه می دهد. خواننده و مخاطب شعر نیز در واقع شعر را به صورت واژه های پراکنده دریافت نمی کند، بلکه او نیز شاهد تصویر و نمایشی است که بسته به کیفیّت دریافت او از شعر با تصویر و نمایشی که در ذهن شاعر نقش بسته است شباهت ها و تفاوت هایی خواهد داشت. میزان شباهت ها و تفاوت ها به نوع استفاده ی شاعر از زبان و نیز شیوه ی درک خواننده از زبان شعربستگی دارد. البته در اینجا نقش واژه ها و یا اجزاء شعردر درک آن نفی نمی شود، بلکه در روش «خواندن دقیق»، خواننده مدام در متن جلو و عقب می رود تا به کمک بخش های بعدی، قسمت های خوانده شده را بهتر درک کند، و نیز به کمک بخش های خوانده شده بتواند حدّ معنایی قسمت های بعدی را مشخص کند؛ و بدین ترتیب با درک معنی اجزاء به شناختی نسبی از کل شعربرسد، و نیز با یافته های یکپارچه اش از کل شعر بتواند ابهاماتی را که در مورد برخی از اجزاء شعروجود دارد برطرف کند.  خواننده در درک خود از زبان شعر خود را به شاعر وصل نمی کند، در عوض تا آنجا که می تواند از او فاصله می گیرد تا فقط به خود شعر بپردازد. منتها زبان، پل ارتباطی او با شعر است. هر چه این پل عریض تر باشد و دانش زبانی او عمیق تر، درک خواننده از شعر بهتر و آسان تر صورت خواهد گرفت. شاعر و خواننده از نظر دانش و آگاهی شان نسبت به زبان دارای وجوه مشترکی هستند که ارتباط اوّلیّه را ممکن می کند؛ امّا تفاوت هایی نیز بین آنها در کاربرد و شناخت زبان وجود دارد که باعث بازآفرینی مجدد شعر و معنای تازه ای توسط خواننده و نیز اشعار و معانی بسیاری بوسیله ی خوانندگان دیگر می شود. همه ی این اشعار و معانی تا وقتی که بر پایه ی ستون های مستحکم واژه ها و جملاتی که معانی ثابتی دارند قرار داشته باشند، با هم شبیه اند؛ امّا موارد بسیاری نیز هست که به هیچ وجه ضامن استحکام معنی مشترک در میان خوانندگان نخواهد بود. مشکل اینجاست که گاهی حتی آن بخش هایی که تصور می شود برای همه باید دارای معنی یکسانی باشد، به هیچ وجه این گونه نیست. در این بررسی از شعر «نشانی» سهراب سپهری من با توجه به درک خود از زبان و زبان این شعر به بازآفرینی آن به گونه ای دست زده ام که متفاوت از بررسی و درک افرادی مثل رضا براهنی، سیروس شمیسا و حسین پاینده است.

متن  با کلمه ی «نشانی» که نام این شعر است آغاز می شود؛ اهمیت این کلمه در این است که در خود شعر اصلاً از این واژه خبری نیست با اینکه همه ی شعر در باره ی آن است. نکته ی مهم در مورد «نشانی» این است که نشان یا علامت را باید در چیزی که بر آن نشانده شده است یافت. نشانی برای چیزی می تواند باشد که خود او و نشانی اش ثابت و بدون تغییر باشند. اگر قرار باشد دنبال کسی بگردیم که خودش و نشانی اش مدام تغییر می کنند، جستجو ی ما به جایی نمی رسد، مگر اینکه پویایی بخشی از سرشت آن چیز باشد و نشانی های ذاتی آن علیرغم همه ی تغییرات، از نظر جوهری همیشه ثابت باشد. در این شعر سوار در حرکت است، رهگذر از راهی دارد می گذرد و کودک دارد از درختی بالا می رود. همه در حرکت اند. مشکل سوارو رهگذر و کودک این است که نه دوست و نه نشانی هایش آرام و قرار ندارند، به گونه ای که هر چه به آن نزدیک تر می شوند انگار فاصله شان از آن بیشتر می شود. چرا؟ برای اینکه شعر با همان سؤالی که شروع شده است تمام می شود. کل شعر انگار حلقه ای را می سازد که برای رسیدن به دوست باید به طور خستگی ناپذیری با آن، به دور دوست گشت. دوست انگار همیشه در  جای ثابتی است و با گردش به دور او همیشه در جستجوی دوست هستیم، در معنی به او می رسیم و در واقع همیشه فاصله ای هست. دوستی را با در حلقه ی دوست بودن می توان اثبات کرد و نه فقط از طریق وصل به دوست. (سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست، هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست.) در همین حلقه ی پرس و جوی در مورد دوست است که معلوم می شود که کودک با عمل خود سؤال سوار را با همان سؤال جواب می دهد.

 سؤالی که در خط اوّل شعراست به ظاهر پرسشی است برای کسب نشانی: "خانه ی دوست کجاست؟" امّا هنگامی که دقیق تر به کارکرد زبان برای ایجاد ارتباط معنی دار بین دو نفر بیاندیشیم سه نکته توجه ما را جلب خواهد کرد: یکی اینکه چرا باید کسی نشانی «دوستی بی نام ونشان» را بپرسد؟ (چخوف داستان کوتاهی دارد در مورد کودکی که به دور از پدر بزرگ خود، در خانه ای در شهر کار می کند و از ستمی که بر او می رود به پدربزرگ خود نامه ای می نویسد و از او خواهش می کند که بیاید و او را پیش خودش ببرد. در پایان هنگامی که نامه را می خواهد برای پدربزرگ بفرستد روی پاکت تنها می تواند به عنوان نشانی این را بنویسد: روستا، برسد به دست پدربزرگ. کدام روستا؟ کدام پدربزرگ؟) غرض این است که سؤال «خانه ی دوست کجاست؟» مثل سؤال «جای دوست کجاست و جای دشمن کجاست؟» نیست.  در واقع می خواهد بپرسد: «دوست کیست؟» نکته ی دوم به ما می گوید چرا معنای اصلی سؤال این است و آن نکته دراین است که چرا باید آدم نشانی دوست خود را، آن هم بی نام و نشان، از هر کسی که سر راهش است بپرسد. در اصل انگار از چنین کسی آدم دارد می پرسد که «خانه ی دوست شما و یا دوست مشترک ما کجاست؟» و جالب اینجاست که معلوم نیست که تصور هر دو نفر از دوست یکی باشد. بنابراین در جواب این سؤال، رهگذرفقط نشانی دوست خود را می تواند بگوید؛ و یا نه، او هم در رسیدن به دوست هنوز بی جواب ره می سپارد و پرسش کننده را به شخص دیگری که در این شعر کودکی است حواله می دهد. و نکته ی سوم این است که خود این سؤال به پرسش کننده ی آن نیز برمی گردد؛ برای اینکه برای رسیدن به دوست، خود جوینده هم باید دارای صفاتی همچون خود دوست باشد. با این شرط است که هر دو می توانند دوست یکدیگر باشند. پس معنی دیگر این پرسش می تواند این باشد که «من از چه راهی باید بروم و باید دارای چه صفاتی باشم که بتوانم به دوست برسم و دوستی ام را ثابت کنم؟»

«در فلق بود که پرسید سوار» یعنی چه؟ آیا  می خواهد بگوید «هنگام فلق بود که سوار این را پرسید»

 یا «در جایی بود که فلق از آن سو پدیدار می شد»؟ پس چرا سؤالش را این جوری می پرسد؟ شاید منظورش از «در فلق بودنِ سوار» چیزی مثلِ «در کودکی بودنِ سوار» یا «خام و ناپخته بودن سوار» و یا «درجهل و نا آگاهی بودن سوار» است؟ به هر حال «در فلق بودن سوار» با این نحوه ی بیان در زبان تنها بیانگر قید زمان و یا قید مکان در جمله نیست. مسئله اینجاست که شاعر چیزی را که می خواهد بگوید، می گوید. امّا باید پذیرفت که گاهی چیزی را هم که نمی خواست بگوید، در کلامش است. حال از کجا می شود فهمید که منظور گوینده کدام یک از این معانی ویا چند تا و یا همه ی آنها بوده است؟ این را فقط می توان در این گونه بررسی به خود خواننده و شیوه ای که در ارتباط بین اجزاء و کل شعر ایجاد می کند واگذار کرد. همه ی خواننده ها توانشان در درک معانی مانند هم نیست. هر یک برای درک شعر از یکی از این انشعابات می رود، اگر چه ممکن است سرانجام در کلّ، علیرغم تفاوت هایی در برخی جزئیات، به معانی مشابه و یا نزدیک به هم برسند.

چرا «آسمان مکثی کرد»؟ مگر آسمان می خواست به سوار پاسخ بدهد؟ چون از جملات بعدی مشخص است که رهگذر به پرسش سوار پاسخ می گوید، پس در واقع این مکث رهگذر است که به آسمان تعمیم داده شده است.امّا خود شعر بیانگر فضایی واقعی نیست تا رهگذر هم در آن واقعی باشد. بنابراین، رهگذر به چه چیز، و یا برعکس چه چیز به رهگذر تشبیه شده است؟

«شاخه ی نوری که به لب داشت» اشاره ای است به گفتن نشانی که روشنگر راه سوار شده است؛ امّا چرا «نور»؟  آن هم به صورت «شاخه»؟  و نیزبر روی «تاریکی شن ها»؟ با واژه ی نور دوباره به فلق برمی گردیم و از فلق و باریکه ی نوری که در ابتدای سپیده دم صبح پدیدار می شود، علت به کار بردن واژه ی «شاخه» را حدس می زنیم. ممکن است حدس ما درستِ درست نباشد، امّا نمی توان بدون تلاش برای کشف ارتباط متقابل بین واژه ها، عبارات، جملات و متن ، تمام شعر را فقط در قالب جدولضربی از کلمات دید. ممکن است یک یا چند مورد با رشته ای بسیار نازک و نه چندان منطقی به کلّ شعر پیوند خورده باشد، ولی همان رشته ی نازک و همان منطق ضعیف را هم در آن موارد بهتر است مورد بررسی قرار دهیم.  حدس من این است که رهگذر و خورشید در فلق در این قسمت از شعر به یکدیگر تشبیه شده اند. مکث لحظه ای خورشید باریکه ی نوری را در  مسیر سوار ایجاد می کند و «تاریکی شن ها» که تصویری از سرگردانی در بیابان را ترسیم می کند چنان روشن می شود که راه آبادی را نشان می دهد. تقابل شن و باغ در واقع همان تقابل تاریکی و نور و نیز تنهایی و دوستی است.

انگشت اشاره ای که سپیدار را نشان می دهد، همان شاخه ی نوری است که پس از گذر از شن ها، سپیدار را پیش چشم سوار روشن و نمایان می کند. و امّا، چرا سپیدار و نه هیچ دار دیگری؟ آیا سپیدار بودن درخت برای رهگذر و سوار همان اهمیتی را دارد که می تواند برای خواننده داشته باشد؟ رهگذرممکن است از  پیش هم به درخت و هم به معنا ی نمادین آن رسیده باشد؛ امّا سپیدار برای سوار در یک فاصله ی طولی قرار دارد، و برای خواننده در یک فاصله ی معنایی. یعنی برای سواری که از دور درختی را زیر تابش نور می بیند نوع درخت مهم نیست، برای او هر درختی که در اثر نور از تاریکی به روشنایی آمده باشد سپیدار است. در جمله ی نقل قول مستقیم رهگذر واژه ی سپیدار نیامده است، و به همین دلیل است که واژه ی  سپیدار برای خواننده بیشتر اهمیت دارد تا برای سوار و رهگذر. برای سوار هر درختی در نور از دور یک سپیدار می تواند باشد، امّا برای خواننده ظاهرنام هیچ درختی مثل سپیدار نمی تواند سپیدی و روشنایی را القاء کند.

چرا رهگذرابتدا نشانی درخت را می دهد ولی مکانی که  مد نظرش است «نرسیده به درخت» است، نه خود درخت است و نه بعد از آن؟ برای اینکه فاصله آن قدر زیاد است که درخت از دور به دلیل بلندی اش دیده می شود و هنوز «کوچه باغ» را نمی شود دید. و سپیدار هم مثل شاخه ی نور و مثل انگشت اشاره بیشتربرای نشان دادن جهت به کار رفته است، و این درخت هم مثل هر چیز دیگری که در تاریکی راهنمای سوار باشد از جنس نور و سپیدی باید باشد.

سوار درختی را که رهگذر نشان داده است از دور می بیند؛ امّا از اینجا به بعد مثل خواننده فقط آنچه را که رهگذر تعریف و توصیف می کند در ذهن اش به تصویر می کشد. از اینجا به بعد سوار و خواننده یکی می شوند، برای اینکه هر دو تلاش می کنند از لابلای کلمات و جملات رهگذر راهی به خانه ی دوست پیدا کنند.

صحبت از کوچه، صحبت از یک مسیر خطّی و سر راست است، از این جهت مشابه شاخه ی نور و در جهت انگشت اشاره و درخت سپیدار است. و باغی که در امتداد کوچه قرار دارد و یا کوچه از میان آن می گذرد نشانه ی خوبی است بعد از بی نشان بودن در شن های تاریک. امّا چرا این کوچه باغ از خواب خدا سبزتر است؟ منظور از «خواب خدا» چیست؟

ابتدا باید گفت که از اینجا به بعد رهگذر به چیزهایی اشاره می کند که همه اش باورکردنی نیست. بخشی از آنچه را که می گوید ناشناخته است، و به فرض شناختن آن بخش ناشناخته، نسبت دادن بخش دیگر به آن غلط و یا باورنکردنی است. در اینجا پیش فرض رهگذر برای سوار و همچنین برای منِ خواننده این است که ما به وجود خدا اعتقاد داریم و با این پیش فرض است که از خواب خدا صحبت می کند. و یادمان باشد که با این کلمات می خواهد به سوار کمک کند تا سرنخ خانه ی دوست را پیدا کند. حال ممکن است که سوار و خواننده وجود خدا را حسّ و درک کنند، امّا «خواب خدا» بخشی از تعریف و توصیف شان از خدا نباشد. چگونه می توان به  معنی درست این عبارت رسید؟

برای من «خواب خدا» می تواند به چهار  صورت معنی شود: یکی اینکه «خدا خوابیده است و خوابی که دیده است سبز است،» دیگر اینکه «خدا حتی در حالت خواب هم منشاء سرسبزی است،» و سوم اینکه «خواب خدا برای بنده ی خدا گذشت و نادیده گرفتن خطاها و گناهان اوست که برای او باغ و بهشت سبزی را به ارمغان خواهد آورد،» و سرانجام برداشت چهارم این می تواند باشد که «خدا یا جلوه ای از خدا در خواب شخص دیگری به رنگ سبزی جدا از سبزهای دیگر ظاهرمی شود، یعنی فرد در خوابش خدا را سبز مسی بیند.» هر خواننده ای با توجه به تجربه های زبانی خود به یک یا چند معنی از این عبارت خواهد رسید که بعید نیست در مجموع معانی قابل استنباط، از این چهار مورد ذکر شده بیشتر باشد. در هر صورت، چون خودِ متن با ما حرف می زند به ناچار باید تمام معانی ممکن آن را در چهارچوب عملکرد ساختاری آن در نظر گرفت. هر خواننده ای ممکن است یکی از معانی کشف کرده ی خود را برگزیند و به دنبال آن بقیه ی متن را معنی کند. از چهار معنی موجود، من معنی چهارم را که با مفهومی نمادین می تواند شامل معنی سوم نیز شود ترجیح می دهم. تا اینجا معلوم می شود که دوست در جهتی است که نور است و سبزی. و نور و سبزی در این متن یکی هستند؛ پیش از این صحبت از «شاخه ی نور» بود، و می دانیم که شاخه متعلق به درخت است؛ و با گفتن شاخه ی درخت  به جای شاخه ی نور به این نتیجه می رسیم که درخت به نور و نیز نور به درخت ماننده شده است. و در نهایت از نور به سبزی و از سبزی به نور تعبیر می شود.

در خط بعدی گفته می شود که عشق آبی است. عشق واژه ی دیگری برای دوستی است؛ امّا، چرا آبی است؟ آبی در «آب» و «آسمانِ آبی» نشانه ی صافی و زلالی است. برای عشق چطور؟ باید دید عشق که به خودی خود و بدون مثال عینی قابل درک نیست به کدامیک از این دو تشبیه شده است. «عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است؛» بنابراین، صداقت به پرنده ای تشبیه شده است که پرهایش آبی است- یعنی پاک و عاری از هر لکّه ای است. پس عشق می تواند آسمان آبی باشد که آبی بودن آن به اندازه ی آبی بودن پرهای پرنده ی صداقت است؛ و این دو در اوج به دلیل همرنگی و یکرنگی یکی می شوند. برای همین است که دوستی یک رابطه ی یک طرفه نیست. دوستان با صفات مشابه، به هم و به دوستی با هم می رسند.

با خواندن خطّ بعدی متوجه می شویم که ته آن کوچه –یعنی کوچه باغ- از «پشت بلوغ» سر در می آورد. البته در وحله ی اوّل این خود کوچه نیست که از جایی سر در می آورد، بلکه عابر کوچه است که وقتی از او پرسیده شود: «آخرش ازکجا سردر آوردی؟» ممکن است بگوید: «از پشت بازار.» و در سخن رهگذر «از پشت بلوغ.» کسی که از پشت بازار سردرمی آورد یعنی اصلاً گذرش به خود بازار نمی اُفتد؛ بنابراین، کسی هم که «از پشت بلوغ سربدرمی آرد» به بلوغ نمی رسد یا با آنچه که در بلوغ اتفاق می اُفتد یا از ویژگی های بلوغ است کاری ندارد. پس سفر در مکان به یکباره به حرکت در زمان تبدیل می شود، و چون چنین چیزی امکان ندارد، که مثلاً آدم بالغی به کودکی خود برگردد، این سفر در مکان و زمان به تغییر در حالات روحی، روانی ، فکری و مانند اینها می تواند تعبیر شود.

کسی که در آستانه ی بلوغ راهش را کج می کند وبه آن نمی رسد؛ و در عوض «به سمت گل تنهایی» می پیچد، براستی تنها می شود. خود گل که حالا از کوچه باغ جدا اُفتاده است تنهاست. و سوار که برخلاف معمول از راه بلوغ نمی رود تنها می شود. اگر «تنهایی» به «گل» تشبیه شده باشد، در آن گونه ای زیبایی و بلوغ دیده شده است که سوار به آن هم نمی رسد. زیرا در موقعیتی قرار می گیرد که هنوز تنهای تنها نیست و مجبور میشود «دو قدم مانده به گل»  بماند. در این شعر که اساس آن بر حرکت به سمت خانه ی دوست گذاشته شده است، در دو مورد مکثی در حرکت ایجاد می شود. مورد اوّل «مکث آسمان» است، و مورد دوم مکث و ماندن در «دو قدم مانده به گل» است. در مکث اوّل به نظر می رسید که رهگذرمی خواهد پاسخ درست نشانی را در اختیارسوار قرار بدهد؛ امّا با مکث دوم سوار متوجه می شود که باید سؤال خود را ازکس دیگری بپرسد، و دوباره راهش را ادامه بدهد. پس هیچ مکثی رسیدن به نشانی ثابت نیست، بلکه با هر مکثی حرکت جدیدی را باید آغاز کرد.

علت توقف و متعاقب آن علت تداوم حرکت چیست؟  توقف در «پای فوّاره ی جاوید اساطیر زمین» رخ می دهد.   چرا رهگذر حدس می زند و شاید مطمئن است که در این مکان سوار میخکوب خواهد شد؟ رهگذر، با جملاتی نه چندان صریح علت اش را می گوید. عامل توقف «ترسی شفاف» است، یعنی ترسی واضح که بدون چون و چرا اتفاق خواهد اُفتاد. عامل این ترس چیست؟ عامل ترس سوار چیزی است که از آن به «فواره ی جاوید اساطیر زمین» تعبیر می شود. پس این ترس در اصل نوعی حیرت است؛ امّا چرا؟

اساطیر به داستان های باورنکردنی در باره ی موجودات باورنکردنی برمی گردد. در مورد اساطیر گفته می شود که شاید زمانی وجود حقیقی داشته اند امّا هر چه فاصله ی زمانی ما از آنها بیشتر می شود، باورشان برای ما سخت تر می شود. با وجود این، زمین همیشه زاینده ی چنین داستانها و وقایع باور نکردنی بوده و هست. و فوّاره ی اساطیر همواره خالق داستانهای شگفت انگیز است، آن هم نه از موجوداتی آسمانی، بلکه از همین زمین. پس قرار است چیزی اتفاق بیافتد که در جای خود اسطوره و ماجرایی حیرت انگیز خواهد بود، درست مثل گل که از زمین سربرون می آورد و مثل رازی بیننده را مفتون خود می کند.

در «صمیمیت سیّال فضا» در حالی که ترس و حیرت بر سوار غلبه کرده است، سکوتی وجود دارد که باعث می شود سوارصدای خش خشی را در آنجا بشنود. این صمیمیت اگر سیّال است به این خاطر است که تمام فضا را پر کرده است. این فضا اگر سراسرش صمیمی است به این خاطر است که گسترش دهنده ی  آرامش و سکوتی است که  عاری از هرگونه مانع، فقط حامل صدای خش خشی است که سوار را به سمت نشانی مهمی هدایت خواهد کرد. این صدای خش خش از کجاست؟ از زیر پای خود سوار نیست، بلکه از کودکی است که از درخت کاجی بالا رفته است. درخت کاج سوزنی برگ و همیشه سبز است. سکوت زیادی که با صفت صمیمی معرفی شده است باعث می شود که صدای خش خش شاخه و برگ های درخت هنگامی که کودک از آن بالا می رود شنیده شود، وگرنه این صدا نمی تواند چندان بلند ومثل خش خش برگ های خشک پائیزی جالب توجه باشد. اینکه کودکی از درختی که شاخه و برگ هایش آزاردهنده هستند بالا می رود، مسیر دشواری را که از فرط اشتیاق برای رسیدن به هدف انتخاب کرده است نشان می دهد؛ امّا، هدف او چیست؟ او می خواهد «جوجه بردارد از لانه ی نور.» اشتیاق و رنج فراوان برای کاری که انگار امکان پذیر نیست؛ زیرا خورشید «لانه ی نور» است، و کودک با این خیال که دستش به خورشید می رسد از درخت بالا رفته است. و این آرزوی محال همان «فواره ی جاوید اساطیر زمین» است. ویکی از چیزهایی که از این فوّاره ی جاوید اساطیر زمین همیشه فوران می کند همین سؤال است: «خانه ی دوست کجاست؟» داستان دوری از دوست و میل رسیدن به دوست همیشه با انسان بوده است.

در پایان، اگر چه دلم نمی خواهد برای بررسی این شعر و بیان معنی آن از فضای متن آن بیرون بروم، امّا چون گاه تمام آثار و اشعاری که همراه متنی خوانده می شود آگاهانه یا ناخودآگاه بخشی از همان متن به حساب می آید و در بررسی منتقد هر چند که به طور مستقیم به آنها نپرداخته باشد تاثیرگذار است، مناسب دیدم که در اینجا دوعبارت یا تصویری را که دراین شعر نیز هست ولی به گونه ای دیگر بیان شده است ذکر کنم:

یکی، عبارت «همیشه فاصله ای هست،» و دیگر، تصویر کودکی که «ماه را بو می کرد.» در حقیقت، در«نشانی» نیز با اینکه «همیشه فاصله ای هست،» کودکی سعی می کند خورشید را بگیرد.  

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |