«پر کن پیاله را» بررسی «جادوی بی اثر» از فریدون مشیری

محمدرضا نوشمند

 

جادوی بی اثر

اندیشه ی میان دو جام

 

پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین،

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

 

این جام ها- که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

 

من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

 

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

پر کن پیاله را...

 

در این شعر، فریدون مشیری از زبان کسی حرف می زند که اسیر نوعی جبر است. از سر ناچاری چیزی را می خواهد که انگار نخواستن اش با خودش نیست. در عنوان شعر، پارادُکسی است که اوّل و آخر شعر با آن همخوانی ندارد. تناقض گویی اش در این است که جادو باید اثر داشته باشد وگرنه اسمش جادو نمی شود. ناهمخوانی اش با جمله ی آغاز و پایان شعر در این است که گوینده با اصرار می خواهد پیاله اش از این جادوی بی اثر پر شود، با اینکه می داند به حالش فرقی نمی کند. پس، حتماً منظور دیگری دارد؛ ولی چه منظوری؟

او در اندیشه ی بین دو جام به این می پردازد که چرا حالا چنین احساسی دارد. به زمانی فکر می کند که شراب برایش اثری جادویی داشت و تلاش می کند جایگزینی برای این جادوی بی اثر پیدا کند، ولی پس از بازاندیشی، باز دست به سوی جام می برد.  با اینکه در ساختار ظاهری شعر، تمام اندیشه ی شاعر بین دو بار گفتنِ «پُرکن پیاله را،» جای گرفته است، در حقیقت، شاعرهر دو جمله را پس از اندیشه ای که گوینده را دوباره به سوی پیاله برمی گرداند می گوید. یعنی، شاعر هنگامی نخستین مصرع شعرش را می گوید که تکلیف گوینده با خودش و پیاله اش مشخص شده است. شکل ظاهری شعر فقط در ظاهر، دو دوره ی برخورد متفاوت او با پیاله را نشان می دهد. او پس از گفتن جمله ی اوّل، دلیل روی آوردن مجددش به پیاله ی شراب را شرح می دهد؛ و همین جمله ی امری را در آخر برای تأکید تکرار می کند.  چرا این آدم دوباره دست به سوی جام برده است؟ چرا؟

 

پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین،

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

 «آب آتشین» کنایه از «شراب» است، انگلیسی ها به چنین عبارت و استعاره ای kenning  می گویند. گوینده با این که اعتراف می کند که مدتهاست این «آب آتشین» حال خراب او را خوب نمی کند، باز به همان متوسل می شود. او از نااُمیدی دست به دامان ساقی شده است. این نااُمیدی از چیست؟ این مخاطبِ مجهول- این ساقی- کیست؟ یا چیست؟

تصویر این نااُمیدی را در نامی که  برای شراب برگزیده و در تناقضی که در آن گذاشته است می شود دید: «آب آتشین»! آب و آتش ضدّ همند. آب باید بتواند آتش را خاموش کند؛ و آتش باید بتواند آب را تبخیر کند و از میان بردارد. اگر آتش به جان و خان و مان آدم بیفتد، آب باید باشد تا آن را خاموش کند؛ و اگر آب و سیلاب همه جا را گرفته و راه را بسته باشد، آتشی خورشیدی باید باشد تا آب را بُخار کند و ببرد. گاهی آب که باید زندگی بخش باشد، جان آدم را می گیرد؛ و گاهی آتش که باید خانه برانداز باشد، کارش آبادانی است. حال، شاعر ما در لابه لای این کارکردهای ضد و نقیض آب و آتش، از شراب، این آب آتشین چه می خواهد؟

آدم مأیوس یک زمانی فکر می کند شراب می تواند آب زندگی اش باشد. زندگی به هر قیمتی! از سوی دیگر، می داند انتخاب این آب در این دنیا، انتخاب آتش است- هم برای این دنیا و هم برای آن دنیا. زندگی با چه قیمتی؟! این آدم با حالی که دارد چه کند؟

سؤال اصلی در حقیقت این است: آیا او واقعاً این آب آتشین را برای عشرت و بی خیالی و ادامه ی زندگی بدون عُسرت می خواهد؟ باید دید که این «آب آتشین» نماد چیست. باید همه ی حرف های شاعر را شنید و بعد قضاوت کرد.

 

این جام ها- که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

 از کلام گوینده بوی مرگ می آید. حالا دردش این نیست که آب به او زندگی نمی دهد، و یا آتش زندگی اش را گرم نمی کند. برعکس، با جام های تهی که مدام از زندگی اش می کاهد به سوی گردابی می رود که او را باید غرق کند، ولی انگار حتی مرگ هم از او روی برگردانده است. نه آب او را غرق می کند، نه آتش او را می سوزاند. این «شراب» پیش تر ها این قدر بی خاصیت نبود:

 

من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،

تا شهر یادها ...

او فکر می کند که یک زمانی با این شراب می توانست با خاطرات خوبِ گذشته اش زندگی کند. آن را به اسب سرکش و جادویی تشبیه می کند. سرکشی این اسب نشان پیروی سوارش از افکار غریزی و دنباله روی آرزوهای محال است- تاخت و تاز با بی خیالی. کسی که فکرش را نتواند مهار کند بدون شک خیالش او را به جاهایی می برد که یا واقعیت تکرارنشدنی است و یا افسانه های باورنکردنی. «دشت پُر ستاره» تصویری از زندگی پر امید است. (شاعر واژه ی ستاره را در ادامه ی شعر نیز استفاده می کند و نشان می دهد که منظورش از آن همان بخت و اُمید است.) گوینده مدعی است یک زمانی می توانست با شراب از زمان حال و از خودش فرار کند. می توانست چنان غرق خیالات و خاطراتش شود که حس زمان را از دست بدهد. نداند که حال و آینده ای هم هست.  «مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی» مرزی است که در آن آدم نه به فکر مرگ است و نه به فکر زندگی. کسی که به فکر زندگی است به زمان حال می اندیشد؛ کسی که به فکر مرگ است به آینده می اندیشد. پیش از اینها، به کمک شراب- این سمند سرکش- می توانست سریع به «کوچه باغ خاطرات گریزپا»  و «شهر یادها» برود. اگر حالش و زمان حال برایش خراب بود، می توانست با آن به گذشته اش برگردد و همانجا با یادها و خاطراتش بماند. ولی حالا دیگر فایده ای ندارد:

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

او مانند کسی حرف می زند که به تهِ  نااُمیدی رسیده و از زندگی اش خسته و زده شده است. به نظر می رسد که این پیاله، پیمانه ی عمرش است. این مخاطبِ بی نام که در نگاه نخست تصور می شود که ساقی است و باید پیاله ی شرابش را پر کند، با نگاهی دیگر معلوم می شود که «زمان» است و باید پیمانه ی عمرش را پُر کند. هنگامی که نه بی خیالی، نه عشق، و نه فریب  چاره ی درد مرد نیست، مرگ باید بیاید و رنجش را کم تر کند. شاید فکر کنید این جور برداشت یک جور زیاده روی است. امّا با کمی دقتِ بیش تر در ادعای شاعر که می گوید «دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمی برد،» پی می بریم اگر خاصیت شراب جز این چیز دیگری نیست چرا باز شراب می طلبد. خواب می خواهد، خواب؛ و پیاله ی پُر، یعنی خوابِ کامل و سنگین، و همیشگی. پُر کن پیاله را! با این عبارت او نمی خواهد به سوی زندگی برود. می خواهد گامی بزرگتر و پُر و پیمانه تر به سوی نیستی بردارد. این «آب آتشین» کار زهر را می کند. شاعر «شراب» را برای زندگی نمی خواهد. برای مرگ می خواهد.  دیگر از شراب، به همان زندگی در خیال هم نمی رسد. گاهی آدم به گذشته و تاریخ برمی گردد تا با افتخارات گذشته زندگی کند. اگر آن را نیز از او بگیرند و یا خودش دیگر از تکرار قصه ی آن خسته شود، احساس می کند به آخر خط رسیده است. نه راه پس دارد و نه راه پیش. در چنین بحرانی است که شراب او را جز تا کنار بستر خواب نمی تواند ببرد. تا مرگ می برد و به مرگ نمی رساندش. او پیاله را پُرتر می خواهد تا از این حد پیش تر برود- تا خودِ مرگ. اگر چاره ی دیگری برایش مانده بود این را نمی خواست. شاعر در «اندیشه ی بین دو جام» لحظه ای به این فکر کرد که عشق می تواند زندگی آور باشد:

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

اگر عقاب عشق در دشت غم انگیز عمر او بنشیند چه اتفاقی می افتد؟

غم را از او می گیرد و او را به زندگی امیدوار می کند.

ولی پیداست که نااُمیدی خیلی زودتر از عقاب عشق در دشت غم انگیز عمر او فرود آمده است که می گوید:

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

چرا؟

از توصیف اش از جایگاه عقاب عشق معلوم است:  جایگاه عقاب عشق در «اوج قله های مه آلود دوردست» است. همین واژه های «اوج» و «مه آلود» و «دوردست» آن را افسانه ای و دست نیافتنی می کند. عشق با اینکه به عقاب تشبیه شده است و باید، با چشم های تیز بین، شکارچی خوبی باشد و سریع طعمه اش را بگیرد، این طعمه چشمش را نگرفته است. اگر عقاب عشق می توانست فکر و خیال او را به چنگ بگیرد و او را به جاهایی ببرد که شراب هم نمی برد می توانست جای شراب را در زندگی اش پر کند. امّا، پیداست که نتوانسته است. این از ناتوانی عقاب عشق نیست، همانطور که شراب همیشه این چنین در زندگی اش ناتوان نبوده است. شاعر معتقد است از اقبال بدش است که حتی عقاب هم او را با خود نمی برد. نکته ی جالب این است که این بار صحبت از عقاب است نه «عقاب عشق». گویا این عقاب، عقابِ مرگ است.

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

پر کن پیاله را...

از بداقبالی اش است که با «تلاش و تمنا و تشنگی» که هم آوا و موزون میل به زندگی اش را می رساند نتوانسته است به زندگی برسد. او با این سه کلمه، تصویری از زندگی اش را نشان می دهد که ثابت می کند هر چه از شراب و پیاله و عشق گفته، همه، تمثیلی است از آنچه حقیقت به گوش اش خوانده است. با این سه کلمه، تازه معلوم می شود که او در ابتدای ناگفته ی زندگی اش «آب» می خواست، نه شراب. از بی آبی است که دست به سوی شراب می برد. از بی آبی است که چشم به بال عقاب دوخته است. شراب و عشق به چه دردی می خورد؟ شراب و عشق برای فریب خوب است. با فریب می توان مرگ را زندگی دید و زندگی را خوب. ولی او دیگر از آنهایی نیست که آسان فریب بخورد. حتی این دو جادوی فریب- شراب و عشق- دیگر او را با نشان دادن سراب به جای آب نمی تواند فریب بدهد. دیگر کار از این حرف ها گذشته است. او شراب را برای بی خیالی اش نمی خواهد. او شراب را نمی خواهد تا با آن بهانه ی زندگی پیدا کند. انگار آن را برای تعجیل به سوی مرگ می خواهد:

پر کن پیاله را.

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

شعر، شاعر و جهان بینی او دوشنبه ششم دی 1389 11:7

 

شعر، شاعر و جهان بینی او

محمدرضا نوشمند

در زبان یونانی «idea» هم به معنی دیدن است و هم به معنی دانستن. پس می توان گفت که  یونانیها می پنداشتند که شناخت انسان از هر چیزی به شیوه ی نگاه او از آن چیز ارتباط دارد. خودِ ما به مجموعه ی عقایدی که انسان در مورد هستی دارد «جهان بینی» می گوییم. البته با این واژه انگار دانش انسان را نمی توان مستقل از حواس او دانست. ولی اغلب نمی توان از دستبرد عقل در نتایج حاصل از تجربیات به سادگی گذشت، همان طور که عقل نیز گاهی از دست تجربیاتِ شگفت انگیز و نادر حواس حیران می ماند.  چشم های آدمها برای دیدن پدیده های موجود- طبیعی، اجتماعی و ...- فرق چندانی با هم ندارند که آدمها به دریافت ها و برداشت های مخالف یکدیگر ازیک پدیده ی واحد برسند. اگر چه آدم نابینا دنیایی را که آدم بینا می بیند نمی بیند، با شیوه ی استدلالی مانند همان آدم بینا می تواند به جهان بینی او برسد. مثلاً، هر دو ممکن است در باره ی خالق و مخلوق و طبیعت و جامعه و مرگ و زندگی و خوبی و بدی و ... یک جور فکر کنند. پس حاصل همه ی تجربیات و استدلالات آدمها در جهان بینی شان خلاصه می شود و اگر این آدمها شاعر باشند جهان بینی شان در یک قطعه شعر کوچک نیز می تواند خلاصه شود. (خوب، انگار رسیدم به سر اصل مطلب!) امّا، آیا هر شاعری دارای جهان بینی خاصی است، یا مانند اکثر مردم گاهی به نعل می زند و گاهی به میخ؟! پرسش دوم این است که: آیا هر شاعری که فکر می کند جهان بینی خاصی دارد، توانایی بروز و بیان آن را در شعرش دارد؟ مشهورترین شاعران امروز ما هر یک دارای جهان بینی خاصی هستند: احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و فریدون مشیری. اصلاً، می توان گفت که بزرگی این شعرا و مطرح بودنشان از طرز تلقی مشخص شان از جهان جدا نیست. شاعرانی که کمتر مطرح می شوند، حتی با اشتهار به شاعری، فاقد رشته ی فکری محکم  و قابل اتکا و اعتنا هستند. رسیدن به جهان بینی مشخص و نیز بیان آن در قالب شعر و هنر کار هر کسی نیست. ممکن است بپرسید:  آیا شاعر و صاحب قلم باید همیشه یک جور فکر کند تا ما با خواندن همه ی اشعارش به این نتیجه برسیم که او جهان بینی مشخصی دارد؟ آیا باید او را از پویایی منع کنیم و با توقع جهان بینی مشخص در آثارش جلو فکر کردن او را  بگیریم؟ معلوم است که منظور من این نیست که شاعر باید در همه ی دوره های زندگی اش، با تجربیات و معلومات کسب شده در پستی و بلندی های آن همیشه یک جور فکر کند. بحث بر سر این است که در هر لحظه، هر تک شعری را هم که می نویسد، اگر از قدرت بیان و توانایی شاعرانه ی لازم برای بروز عقایدش برخوردار باشد، می توان از شعرش یک طرز فکر مشخصی را که به خودش پشت نمی کند بیرون کشید. مشکل بیش تر اشعار، پراکنده گویی و آسمان و ریسمان را به هم گره زدن است. حتی اگر آدمی با شکیّات فراوان و پوچگرایی بی حساب بخواهد شعری بنویسد، باید شعرش از نظر شکل و محتوی و ارتباطشان در ساختارش آن قدر حساب و کتاب داشته باشد که آخرش خواننده به این نتیجه برسد که شاعر از زبان یک آدم شکّاک و یا پوچگرا دارد حرف می زند. شاعر نمی تواند جوری بنویسد که معلوم نباشد که خدا را می خواهد یا خرما را، یا هر دوتایشان را، و یا هیچکدامشان را؛ و یا اصلاً معلوم نباشد خودش را می خواهد یا نمی خواهد. بالاخره باید از شعرش یک حرفی بیرون بیاید. شعر زیر را از فریدون مشیری بخوانید. از آن چه که او می گوید می توان فهمید که او چه برداشتی از جهان، خوبی، زندگی و مرگ، گذشته و حال و آینده ، و حتی در مورد خودش، انسان، و سرنوشت و خدا دارد:

سوقات یاد

این سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل وقال ما نمی آسود،

این حیاط مدرسه،

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آنها دانه می دادیم،

این همان کوچه، همان بن بست،

این همان خانه، همان درگاه،

این همان ایوان، همان در... آه!

از بیابانهای خشک و تشنه، از هر سوی صد فرسنگ،

در غروبی ارغوانی رنگ،

با نشانی های گنگ و دور،

آمدم تا هفت سال از سرگذشتم را،

بشنوم- شاید-

از اشارتهای یک در،

از نگاه ساکت یک پنجره، یک شیشه، یک دیوار

در حرم، در کوچه، در بازار!

 

آمدم خود را مگر پیدا کنم:

کیف زرد کوچکی بر پشت،

نیزه ای از آن قلم ها ی نئی در مشت،

گوش ها از سوز سرما سرخ،

رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار!

آمدم- شاید-

ناگهان در پیچ یک کوچه،

چشم در چشمان مادر واکنم!

های های اشتیاق سالها را سر دهیم،

و آنچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم،

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم.

 

هیچ

 

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش،

شاید از او ناله ای در گیرودار این همه فریاد،

مانده باشد در فضا،

-هرچند نامفهوم-

در رواق سرد و ساکت:

می دویدم در نگاه سرد ساکت:

می دویدم در نگاه  صدهزار آیینه ی کوچک

شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه ای،

-هرچند نامعلوم-

هیچ!

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح!!

هیچ غیر از شمع ها و قصه ی پرپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب، آه!

هیچ غیر از انتظار کفش کن!

 

باز می گشتم.

زخم کاری خورده ای، تا جاودان دلتنگ.

از بیابان ها ی خشک و تشنه صد فرسنگ، صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را،

چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد،

خود نمی دانم،

موجی از نفرین این بیچاره انسان بود و در چشمان کور آسمان می ریخت؟!

یا که باد رهگذر، سوقات انسان را به درگاه خدا می برد؟!

 

خاک خواهی شد!

از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد!

چون غباری گیج، گم، سرگشته در افلاک خواهی شد!

 

در این شعر ِفریدون مشیری، در دل ِ تصویری از زندگی، تصویری از مرگ وجود دارد. مهم ترین نکته این است که چون زمان از دست می رود، انسان در دنیا انگار که پا به پای مرگ دارد زندگی می کند. گذشته ی شاعر همان قدر مرده است که مادرش مرده است. برای هیچکدام در این دنیا بازگشتی نیست. حاصل جستجوی باطل شاعر «هیچ» است. خاطره ی خودش را از گذشته  چنان برای  خودش و مخاطبش ملموس می کند که آه و افسوس اش به دل می نشیند. برای این که حرفِ دلش مشخص است و خوب آن را منتقل می کند. شاید این طور به نظر برسد که شاعر خیلی احساساتی است. این تعبیر را می توان  پذیرفت به شرط این که دید مثبتی نسبت به آن داشته باشیم. بعضی منظورشان از احساساتی بودن یک آدم این است که نمی تواند احساسات خود را کنترل کند- حالی بی حالی است. امّا فریدون مشیری در این شعر این طور نیست. شعرش پُر احساس است، ولی مهار این احساس به دست خودش است. کلمات و جملات برای خودشان تاخت و تاز نمی کنند. از همان آغاز، فکرش و حرفش و رفتارش یکی است. با عبارات بریده بریده اش انگار دارد در گذشته قدم می زند و با هر «همان»ی که می آورد انگار یک قدم دارد جلوتر می رود و خواننده را هم با خودش می برد. سرگردانی در گذشته را با این شیوه ی نگارش خوب نشان می دهد. تصویر این سرگردانی معادل همان کلمه ی «هیچ» است که چند بار در شعر تکرار می شود. با این شعر، فریدون مشیری در باره ی همه چیز حرف نمی زند، ولی در باره ی آن چیزی که دارد حرف می زند، معلوم است که چه می خواهد بگوید و منظورش چیست. این را در قالب یک جمله ی شعار گونه نمی گوید. با همه ی کلمات و جملاتش حس و فکرش را نشان می دهد و بیان می کند. شاعر نشان می دهد  که حسرت چیز یا چیزهایی را دارد می خورد که واقعاً از دست دادنشان حیف است. تصویردانه دادن او به «کبوترهای معصوم» در کودکی، معادل تصویر محبت مادرش به اوست. می خواهم بگویم اگر که او به کبوترها دانه می دهد، برای این است که رفتار او با بینش و رفتار مادرش(گرچه به طور مستقیم از آن حرفی نمی زند) هماهنگ شده است. اگر می گفت : «یادش بخیر! بچه بودم کبوترها و گنجشک ها را با سنگ می زدم و کله شان را می کندم و کباب می کردم و می خوردم؛ راستی! عجب مادر مهربان و مؤمنی هم داشتم و با او همیشه به امامزاده می رفتم و بعد دم کفش کنی زنانه منتظرش می شدم تا بیاید.» حرفش در ظاهر سر و ته داشت، ولی سر و ته اش به هم نمی آمد تا با جمع و جور کردنشان بشود به یک حرف واحد رسید.

فریدون مشیری با یاد گذشته ی شیرین و تکرار نشدنی اش، به  یاد گذشتگان و درگذشتگان می افتد. جز خاک مرده و گردباد این خاک چیزی از گذشته عایدش نمی شود.  در مورد این که در آینده به چه چیز می رسد مشکوک است. اگر این دنیا خدایی نداشته باشد، در آینده همچون مادرش و دیگران خاک خواهد شد و  گردباد، خاک مردگان را مانند دل او از زمین می کند و در چشمان کور و بی تفاوت آسمان می یزد؛ و اگر این دنیا خدایی داشته باشد، این خاک همچون سوقاتی پیش او خواهد رفت.  این یعنی امید! شاید تکرار دیدن مادر! با این حال شک  هنوز دست بردار نیست. امید داشتن به معنی شک نداشتن نیست. پس می گوید: « چون غباری گیج، گم، سرگشته در افلاک خواهی شد!» چون هنوز از چند و چون پس از غبار شدن مطمئن نیست.  تصویر نمادین گردباد، هم سو با سرگردانی او در ابتدای شعر در کوچه و پس کوچه های گذشته و نیز هم آهنگ با شک و پریشانی اش در مورد آینده ی پس از مرگ است.

 

حالا، شعر «وقتی که من بچه بودم» از اسماعیل خویی را بخوانید و توانایی بروز جهان بینی از آن را بررسی کنید:

 

اسماعیل خوئی

وقتی که من بچّه بودم

وقتی که من بچه بودم،

پرواز یک بادبادک

می بردت از بامهای سحرخیزی پلک

تا

نارنجزاران خورشید.

آه، آن فاصله های کوتاه.

 

وقتی که من بچّه بودم

خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد؛

و اشکهای درشتش

از پشت عینک ذره بینی

با صوت قرآن می آمیخت.

 

وقتی که من بچّه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود؛

و جیرجیرک

شبها

در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف

آواز می خواند.

 

وقتی که من بچّه بودم،

لذت خطی بود

از سنگ

تا زوزه ی آن سگ پیر رنجور.

آه،

آن دستهای ستمکار معصوم.

 

وقتی که من بچّه بودم،

می شد ببینی

آن قمری ناتوان را

که بالش                          

زین سوی قیچی با باد می رفت-

می شد،

آری می شد ببینی؛

و با غروری به بی رحمی بی ریایی

تنها بخندی.

 

وقتی که من بچّه بودم،

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خوابناکت

سرشار باشد.

 

وقتی که من بچه بودم،

 زور خدا بیشتر بود.

 

وقتی که من بچه بودم،

بر پنجره های لبخند

اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند،

آه                                             

آن روزها گربه های تفکر

چندین فراوان نبودند.

وقتی که من بچه بودم،

مردم نبودند.

 

وقتی که من بچه بودم،

غم بود،

       اما   

کم بود.

 

 

شعر «وقتی که من بچه بودم» از اسماعیل خویی را نمی خواهم با شعر فریدون مشیری مقایسه کنم. می خواهم گام متفاوتی بردارم تا بحث جهان بینی شاعر و به تصویر کشیدن آن در شعرش بازتر شود. این مقایسه را می خواهم با شعری از ویلیام وردزورث از شاعران رُمانتیک انگلستان انجام بدهم.  البته شعر «وقتی که بچه بودم» مدعی رمانتیک بودن نیست؛ حتی عباراتی در آن است که آن را از آثار نویسندگان و شاعران واقع گرا نیز متمایز می کند. یکی از خوبی های اشعاری مانند این شعر اسماعیل خویی که فاقد دید مشخص اند و کم تر تصنعی اند این است که در آنها از بروز ضمیر پنهان و ناخودآگاه شاعر می توان سهم  بیش تر و یا باارزش تر و قابل ذکرتری را در شعر دید. شاعری مانند وردزورث حتی اگر در زندگی اش و در عمل پای بند  اصول فکری و اخلاقی مشخصی نباشد، با نگاه به هنر به عنوان یک فن، سعی می کند که هنرش بیانگر فکر و معرف اصول مشخصی باشد. حتی در شعر «سوقات یاد» فریدون مشیری نکات کمی برای مچ گیری وجود دارد، طوری که آدم به او بگوید «ای شیطان! تو خودت این کاره بوده ای و حالا ادعای دیگری داری! نشان به این نشانی که این جا و آن جای شعرت در خود حرفهایی دارد که تو را لو می دهد! تو کجا، خدا کجا، امامزاده کجا؟!»  اما در شعر حاضر از اسماعیل خویی، اگر چه دید و جهان بینی مشخصی وجود ندارد، حرفهایی در عمق کلام او وجود دارد که از ضمیر ناخودآگاه او بر روی کاغذ آمده است. شاید این حرفها در شناخت شاعر کمک زیادی به خواننده نکند، ولی توجه دقیق به آنها باعث می شود که ما به شناخت بی پرده ای نسبت به فرهنگ و جامعه ای که در پشت کلام شاعر نهفته است برسیم. با این که شعر شاعر فاقد خصوصیات واقع گرایی است که بتواند آیینه ای در برابر واقعیتی که می خواهد نشان بدهد باشد، ولی سند خوبی است برای این که واقعیتی را که نمی خواست بیان بکند، نشان می دهد. این مطلبی است که حتماً در ادامه این بررسی به آن خواهم پرداخت. ابتدا بد نیست بخشی از «خاطرات کودکی»، نوشته ی ویلیام وردزورث را بخوانید و از زاویه ی نگاه او به جهان نگاه کنید و ببینید چه تعریف مشخصی می توانید برای هستی و طبیعت و کودکی و بلوغ  با پدیده های نشان داده شده در شعرش پیدا کنید. متن انگلیسی آن نیز به طور کامل برای مطالعه ی بیش تر در انتهای متن فارسی مطلب آمده است: (بررسی این ترجمه برای میزان همراهی آن با فکر و سبک «وردزورث» به عهده ی خود شما!)

فرازهایی از خاطرات کودکی نوشته ی وردزورث برگرفته از کتاب گزیده ای از آثار ادبی جهان گردآوری ِ مهدی باستانی

روزگاری بود که جویبارها و چمن ها و جنگل ها و زمین و هر چه در او بود، در نظر من با نوری آسمانی و جلال و شکوهی رؤیایی احاطه شده بودند! امروز دیگر هیچکدام از آنها برای من جلوه ی پیشین را ندارند، زیرا به هر جا می نگرم، چه روز و چه شب آنچه را که پیش از این می دیدم نمی بینم... حالا نیز مثل آن زمان قوس و قزح در آسمان هویدا می شود و ناپدید می گردد...

حالا هم گل سرخ همچنان عطرفشانی می کند! ماه در آسمان بی ابر می درخشد و با شادمانی به اطراف خویش می نگرد، جویبارها در زیر آسمان پُر ستاره ی زیبا زمزمه کنان می گذرند و هر بامدادان خورشید با شکوه و جلال تمام از افق سر بر می زند... با این همه می دانم که هر جا باشم دیگر آن درخشندگی دلپذیری را که پیش از این در همه جا می دیدم نمی بینم... راستی آن پرتو زیبا، آن منظره ی دل انگیز، آن شکوه و جلال مرموز، آن رؤیاهای شیرین کجا رفتند؟ هنگام کودکی آسمان زیبا همیشه پیرامون ما و همراه ماست. هر چه کودک بزرگتر می شود تاریکی زندان حیات، او را تنگ تر در میان می گیرد... در میان این سایه وی همچنان روشنایی روز را می بیند و به کانون فروزان این روشنایی با چشم امید و نشاط نظر می افکند! هنگامی که کودک خردسال به صورت نوجوانی درمی آید راه او روز به روز از مشرق که خورشید از آنجا طلوع می کند دورتر می شود، امّا وی همچنان ستایشگر طبیعت باقی می ماند و مسیر خود را به دنبال رؤیاهای شیرین و پر جلال خویش ادامه می دهد! لیکن زمانی می رسد که نوجوان تبدیل به مردی کامل می شود. در این هنگام دیگر رؤیاها از میان می روند و روشنایی بی روح روز، آخرین رشته ی پیوند او را با آنچه در گذشته راهنمای او بوده از بین می برد، و ما به جای گریستن خواهیم کوشید تا بدانچه برایمان باقی مانده دلخوش باشیم و در آن نیرویی برای شاد بودن بجوییم... خواهیم کوشید تا این نیرو را در انس و وفای دیرین جستجو کنیم، که آنچه پیش از این بوده، باید از این پس نیز باقی باشد! و نیز در هیجان های دلپذیری بجوییم که از رنجها و غم های بشری بوجود می آیند... در نیروی ایمان بجوییم که از ورای مرگ به چهره ی سالهای عمر می نگرد و برای خردمندان آرامش فیلسوفانه ارمغان می آورد!

ای چشمه ها، ای چمنزارها، ای تپه ها، ای بوته های گل! نگران آن مباشید که روزی این پیوند مهر بگسلد، زیرا من همچنان نیروی شما را در زوایای دل خویش احساس می کنم... راست است که دیگر با آن نشاط خاص دوران جوانی وداع گفته ام، اما امروز بیش از همیشه دل در بند شما و سر به فرمان شما دارم، و زیبایی معصومانه ی خورشیدی که بامدادان سربرمی زند کمتر از آن زمان دل مرا مجذوب نمی کند!

اکنون ابرهایی که هنگام غروب در افق نمودار می شوند برای من رنگی غیر از گذشته دارند، زیرا دیری است که دیدگان من به دیدار غروب زندگی مردمان خو گرفته اند... راست است که بسیاری از زیبایی های دوران کودکی برای من از میان رفته اند. اما روزگار به جای آنها لذّاتی تازه به من بخشیده است. امروز دیگر از پرتو لطف دل که ما را گاه با مهربانی و نشاط و گاه با ترس و بیم زنده نگاه می دارد، ناچیزترین گلی که می شکفد برای من هیجانی چنان عمیق به همراه دارد که غالباً از فرط زیبایی حتی اشکی نیز در چشمان من نمی آورد!

Intimations of Immortality from Recollections of Early Childhood

  

 

THERE was a time when meadow, grove, and stream,

 

    The earth, and every common sight,

 

            To me did seem

 

    Apparell'd in celestial light,

 

The glory and the freshness of a dream.

         5

It is not now as it hath been of yore;—

 

        Turn wheresoe'er I may,

 

            By night or day,

 

The things which I have seen I now can see no more.

 

 

        The rainbow comes and goes,

  10

        And lovely is the rose;

 

        The moon doth with delight

 

    Look round her when the heavens are bare;

 

        Waters on a starry night

 

        Are beautiful and fair;

  15

    The sunshine is a glorious birth;

 

    But yet I know, where'er I go,

 

That there hath pass'd away a glory from the earth.

 

 

Now, while the birds thus sing a joyous song,

 

    And while the young lambs bound

  20

        As to the tabor's sound,

 

To me alone there came a thought of grief:

 

A timely utterance gave that thought relief,

 

        And I again am strong:

 

The cataracts blow their trumpets from the steep;

  25

No more shall grief of mine the season wrong;

 

I hear the echoes through the mountains throng,

 

The winds come to me from the fields of sleep,

 

        And all the earth is gay;

 

            Land and sea

  30

    Give themselves up to jollity,

 

      And with the heart of May

 

    Doth every beast keep holiday;—

 

          Thou Child of Joy,

 

Shout round me, let me hear thy shouts, thou happy

  35

    Shepherd-boy!

 

 

Ye blessèd creatures, I have heard the call

 

    Ye to each other make; I see

 

The heavens laugh with you in your jubilee;

 

    My heart is at your festival,

  40

      My head hath its coronal,

 

The fulness of your bliss, I feel—I feel it all.

 

        O evil day! if I were sullen

 

        While Earth herself is adorning,

 

            This sweet May-morning,

  45

        And the children are culling

 

            On every side,

 

        In a thousand valleys far and wide,

 

        Fresh flowers; while the sun shines warm,

 

And the babe leaps up on his mother's arm:—

  50

        I hear, I hear, with joy I hear!

 

        —But there's a tree, of many, one,

 

A single field which I have look'd upon,

 

Both of them speak of something that is gone:

 

          The pansy at my feet

  55

          Doth the same tale repeat:

 

Whither is fled the visionary gleam?

 

Where is it now, the glory and the dream?

 

 

Our birth is but a sleep and a forgetting:

 

The Soul that rises with us, our life's Star,

  60

        Hath had elsewhere its setting,

 

          And cometh from afar:

 

        Not in entire forgetfulness,

 

        And not in utter nakedness,

 

But trailing clouds of glory do we come

  65

        From God, who is our home:

 

Heaven lies about us in our infancy!

 

Shades of the prison-house begin to close

 

        Upon the growing Boy,

 

But he beholds the light, and whence it flows,

  70

        He sees it in his joy;

 

The Youth, who daily farther from the east

 

    Must travel, still is Nature's priest,

 

      And by the vision splendid

 

      Is on his way attended;

  75

At length the Man perceives it die away,

 

And fade into the light of common day.

 

 

Earth fills her lap with pleasures of her own;

 

Yearnings she hath in her own natural kind,

 

And, even with something of a mother's mind,

  80

        And no unworthy aim,

 

    The homely nurse doth all she can

 

To make her foster-child, her Inmate Man,

 

    Forget the glories he hath known,

 

And that imperial palace whence he came.

  85

 

Behold the Child among his new-born blisses,

 

A six years' darling of a pigmy size!

 

See, where 'mid work of his own hand he lies,

 

Fretted by sallies of his mother's kisses,

 

With light upon him from his father's eyes!

  90

See, at his feet, some little plan or chart,

 

Some fragment from his dream of human life,

 

Shaped by himself with newly-learnèd art;

 

    A wedding or a festival,

 

    A mourning or a funeral;

  95

        And this hath now his heart,

 

    And unto this he frames his song:

 

        Then will he fit his tongue

 

To dialogues of business, love, or strife;

 

        But it will not be long

 100

        Ere this be thrown aside,

 

        And with new joy and pride

 

The little actor cons another part;

 

Filling from time to time his 'humorous stage'

 

With all the Persons, down to palsied Age,

 105

That Life brings with her in her equipage;

 

        As if his whole vocation

 

        Were endless imitation.

 

 

Thou, whose exterior semblance doth belie

 

        Thy soul's immensity;

 110

Thou best philosopher, who yet dost keep

 

Thy heritage, thou eye among the blind,

 

That, deaf and silent, read'st the eternal deep,

 

Haunted for ever by the eternal mind,—

 

        Mighty prophet! Seer blest!

 115

        On whom those truths do rest,

 

Which we are toiling all our lives to find,

 

In darkness lost, the darkness of the grave;

 

Thou, over whom thy Immortality

 

Broods like the Day, a master o'er a slave,

 120

A presence which is not to be put by;

 

          To whom the grave

 

Is but a lonely bed without the sense or sight

 

        Of day or the warm light,

 

A place of thought where we in waiting lie;

 125

Thou little Child, yet glorious in the might

 

Of heaven-born freedom on thy being's height,

 

Why with such earnest pains dost thou provoke

 

The years to bring the inevitable yoke,

 

Thus blindly with thy blessedness at strife?

 130

Full soon thy soul shall have her earthly freight,

 

And custom lie upon thee with a weight,

 

Heavy as frost, and deep almost as life!

 

 

        O joy! that in our embers

 

        Is something that doth live,

 135

        That nature yet remembers

 

        What was so fugitive!

 

The thought of our past years in me doth breed

 

Perpetual benediction: not indeed

 

For that which is most worthy to be blest—

 140

Delight and liberty, the simple creed

 

Of childhood, whether busy or at rest,

 

With new-fledged hope still fluttering in his breast:—

 

        Not for these I raise

 

        The song of thanks and praise;

 145

    But for those obstinate questionings

 

    Of sense and outward things,

 

    Fallings from us, vanishings;

 

    Blank misgivings of a Creature

 

Moving about in worlds not realized,

 150

High instincts before which our mortal Nature

 

Did tremble like a guilty thing surprised:

 

        But for those first affections,

 

        Those shadowy recollections,

 

      Which, be they what they may,

 155

Are yet the fountain-light of all our day,

 

Are yet a master-light of all our seeing;

 

  Uphold us, cherish, and have power to make

 

Our noisy years seem moments in the being

 

Of the eternal Silence: truths that wake,

 160

            To perish never:

 

Which neither listlessness, nor mad endeavour,

 

            Nor Man nor Boy,

 

Nor all that is at enmity with joy,

 

Can utterly abolish or destroy!

 165

    Hence in a season of calm weather

 

        Though inland far we be,

 

Our souls have sight of that immortal sea

 

        Which brought us hither,

 

    Can in a moment travel thither,

 170

And see the children sport upon the shore,

 

And hear the mighty waters rolling evermore.

 

 

Then sing, ye birds, sing, sing a joyous song!

 

        And let the young lambs bound

 

        As to the tabor's sound!

 175

We in thought will join your throng,

 

      Ye that pipe and ye that play,

 

      Ye that through your hearts to-day

 

      Feel the gladness of the May!

 

What though the radiance which was once so bright

 180

Be now for ever taken from my sight,

 

    Though nothing can bring back the hour

 

Of splendour in the grass, of glory in the flower;

 

      We will grieve not, rather find

 

      Strength in what remains behind;

 185

      In the primal sympathy

 

      Which having been must ever be;

 

      In the soothing thoughts that spring

 

      Out of human suffering;

 

      In the faith that looks through death,

 190

In years that bring the philosophic mind.

 

 

And O ye Fountains, Meadows, Hills, and Groves,

 

Forebode not any severing of our loves!

 

Yet in my heart of hearts I feel your might;

 

I only have relinquish'd one delight

 195

To live beneath your more habitual sway.

 

I love the brooks which down their channels fret,

 

Even more than when I tripp'd lightly as they;

 

The innocent brightness of a new-born Day

 

            Is lovely yet;

 200

The clouds that gather round the setting sun

 

Do take a sober colouring from an eye

 

That hath kept watch o'er man's mortality;

 

Another race hath been, and other palms are won.

 

Thanks to the human heart by which we live,

 205

Thanks to its tenderness, its joys, and fears,

 

To me the meanest flower that blows can give

 

Thoughts that do often lie too deep for tears.

 

آن چه که در وحله ی نخست در مقایسه ی شعر اسماعیل خویی با شعر ویلیام وردزورث مهم است توانایی وردزورث در ارائه ی یک جهان بینی خاص است. جهان بینی ای که دارای تارو پودی محکم است که به آسانی از هم گسسته نمی شود. هر چند در شعر وردزورث طبیعت گرایی ژان ژاک روسو را به وضوح می شود دید، بدون اطلاع از افکار روسو نیز حرفِ وردزورث برای خودش حرف است. آنچه را که روسو فلسفه اش را بیان کرده بود، وردزورث تصویرش را نشان می دهد. تصویر او از کودک و ذهنیاتش آن قدر واقعی است که مثالی برای افکار هِگِل که هم عصر او بود می تواند باشد، و چنان با واقعیت  جور درمی آید که نمودی از  عقاید فروید است که سالها پس از او در مورد تجربیاتی که در عمق وجود آدمی از کودکی با او باقی می ماند گفتنی ها داشت.

 امّا در شعر «وقتی که بچه بودم» چه نگاه مشخصی نسبت به جهان و جامعه و انسان و مذهب و ... وجود دارد؟  حضور قرآن و خدا در شعر اسماعیل خویی، متضمن جهان بینی ای که این ها مبنایش قرار گرفته باشند نیست. حتی جانشین کردن مردم به جای خدا در انتهای شعر نمی تواند دلتنگی شاعر را برای گذشته ی بی مردم توجیه کند. شاعران رمانتیک اغلب حدیث نفس خود را بیان می کردند. بنابراین وقتی می گفتند «من» واقعاً آن چه را که تجربه کرده بودند، ویا  آن چه را که آرزویش را داشتند در قالب یک بینش خاص از جهان عرضه می کردند که با وجود شباهت هایی که به تجربیات و نگرش دیگران داشت، تفات هایی اساسی را نیز نسبت به آنها فاش می کرد. وردزورث با صحنه های مشابهی در طبیعت مواجه شده باشد و احساسی  همسان با او را تجربه کرده باشد، ولی وردزورث از واژه ی «من» به «ما»  می رسد تا نشان بدهد که از نظر فطری همه ی کودکان که زاده ی طبیعت هستند عکس العمل یکسانی را نسبت به آن دارند. ولی با رسیدن به بلوغ، همین کودکان، جوانانی می شوند که دست پرورده ی جامعه اند و جز کورسویی از آن ذوق و شعف نسبت به طبیعت چیزی برایشان باقی نمانده است. فرق کودکان در بزرگسالی با هم در این است که یکی مانند وردزورث ممکن است گاه گاهی از اعماق وجودش نور ضعیفی از آن را بروز بدهد، در حالی که خیلی ها نه تنها از وجودش خبر ندارند، حتی بی خبر هم ممکن است چهره شان شاهد طلوع ِ لحظه ای و گذرای آن نباشد.

اسماعیل خویی خیلی زود در بند آغازین شعرش از «بودم» به «می بُردَت» یعنی از اول شخص به دوم شخص یا مخاطب می رسد. با این وجود، منظور او از ضمیر مخاطب باز هم خودش است، منتها برای اثبات این که اگر دیگری هم بود این حس را می داشت از این شیوه ی بیان استفاده کرده است. حتی حسّی را که از بازی با بادبادک بیان می کند و می خواهد بگوید که همه ی بچه ها این گونه اند، آن قدر گنگ است که انگار یک چیز دیگری است.  زبان وردزورث- چه در شکل حقیقی و چه مجازی اش- مانند طبیعت و کودکان ساده است. گاهی زبان شعرا در شهرهای صنعتی خیلی صنعتی می شود!

نکته ی دوم در مقایسه ای این دو شعر این است که وردزورث به دنبال تجربه های ناب و پاک کودکی در طبیعت می گردد. حتی اگر خودش هم در کودکی شهر نشین بوده باشد، آن چهره ای را از خودش نشان می دهد که در کودکی، بدون واسطه،  دریافت کننده ی پیامی از جانب طبیعت بوده که همچون وحی بر او نازل می شد و او پیامبرگونه می خواهد این پیام را حتی حالا که حس دریافتش ضعیف تر شده است با این شعر بر همگان عرضه کند. وردزورث بدون این که حرفی از مذهب بزند، معرف مذهبی می شود که  اگر شیوه ی زندگی او را کنترل نمی کند، شیوه ی تفکر او را سروسامان می دهد. در عوض، در شعر اسماعیل خویی، با کودکی  آشنا می شویم که کودکی اش به همان اندازه آلوده به مصنوعات شهری است که بزرگی اش است. انسانی که دلش برای بادبادک دوران کودکی اش تنگ شده است، با آن کسی که ناراحت است که چرا از آن حس و عشق و محبتی که در کودکی از نگاه به یک پرنده ی واقعی نصیبش می شد محروم شده است، کاملاً از نظر جهان بینی با هم فرق دارند. وردز ورث اعتراف می کند که لذّات دیگری در سنّ بلوغ باعث شده است که لذّات پاک  کودکانه اش  از تماشای طبیعت در اعماق وجودش مدفون شود. لذّات دوران بلوغ از جنس طبیعت نیستند تا بتوانند جانشین خوبی برای لذّات دوران کودکی باشند. ولی، اگر کودکی با جسمی مصنوعی مانند بادبادک در گذشته دلش خوش بود، جایگزین دوران بلوغش می تواند جسم مصنوعی دیگری باشد که اسباب بازی بزرگسالان است مانند ماشین هایی با مدلهای متفاوت. می بینید که این دو حسّ  نوستالژی و اندوه نسبت به گذشته ، در جهاتی کاملاً متفاوت از هم به گذشته برمی گردند.

 اسماعیل خویی کودکی را نشان می دهد که دلش برای گذشته تنگ شده است، بنابراین هر چه که مربوط به گذشته می شود برایش خوب به نظر می رسد حتی اگر واقعاً خوب نبوده باشد. برای وردزورث خوب بودن تعریفی ثابت دارد که با جهان بینی خاص و بی تشویش او سازگار است؛ در صورتی که خوب بودن مادربزرگی که بوی سیگار می دهد و قرآن می خواند به نوه ای که از سنگ زدن به سگی پیر و رنجور و بریدن پر و بال یک قمری ناتوان لذت می برد منتقل نشده است تا تبدیل به بینشی قابل قبول بشود. اسماعیل خویی در جاهایی از شعرش بی مقدمه در توصیف  طبیعت خیلی احساساتی شده است؛ در حالی که بدون آنها، شعرش می توانست تصویری از واقعیت را بدون حاشیه نویسی احساس به نمایش بگذارد و به زبان و جهان بینی واقع گرا نزدیک تر بشود. برخلاف وردزورث (و حتی برخلاف فریدون مشیری)، اسماعیل خویی نمی داند در کودکی اش دنبال چه چیزی دارد می گردد. در بند سوم شعرش  مانند وردزورث،  طبیعت گرایی ِ مشابهی را بروز می دهد و می گوید:

 

وقتی که من بچّه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود؛

و جیرجیرک

شبها

در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف

آواز می خواند.

ولی این تصویر به یکباره با تصویر سگ آزاری و بی رحمی نسبت به قمری دست و پا بسته به هم می ریزد. عباراتی مانند «آن دستهای ستمکار معصوم،» و «بی رحمی ِ بی ریایی» شاید بتواند ثابت کند  که این شخص در بلوغ بالاخره به فلسفه ی توجیه متوسل شده است و همین فلسفه جهان بینی اش شده است، ولی هنوز هم نمی تواند آن جهان بینی کوچکی را که باعث می شد کودک چنین کارهایی را انجام بدهد معرفی کند. شاعر باید خسته از این جهان بینی توجیهی بزرگسالان، حسرت جهان بینی کوچک و درست کودکی اش را بخورد. برای این که کودکی اش از نظر اخلاقی و شخصیتی باید با بزرگی اش فرق کرده باشد، نه از نظر مقیاس  کوچکی و بزرگی اش. آدم اگر بزرگ شدنش فقط زیر ذره بین قرار گرفتن همان کوچکی اش باشد چرا باید غصه ی گذشته اش را بخورد. بر خلاف اسماعیل خویی، وردزورث برای تجربیاتی دلش تنگ شده است که حتی حالا هم اگر آن حسی را که در اعماق وجودش است بالا بیاید و سرریز کند بدون هیچ شرمی حاضر است بروز بدهد. اگر اسماعیل خویی را یکی بگوید که آقا بیا فکر کن هنوز بچّه ای و این سنگ را بگیر و بزن بر سر آن سگ پیر و فرتوت. آیا حاضر است این کار را بکند؟  پس تأسف بر این گذشته چه فایده ای دارد و کدام جهان بینی درستی را برای این بالغ باتجربه می آورد؟ نکته ی مهمی که در این شعر است و باعث شد که کار این نوشته به درازا بکشد در همین جاست! این مطلبی است که پیش از این اشاره ای به آن داشته ام. در شعر اسماعیل خویی نکته ای است که برخی از منتقدین معتقدند که حتی با خودسانسوری و یا سانسور شدید از بین رفتنی نبوده، برای این که اصلاً در شعرش وجود نداشته است. کسی آن را نمی دید تا سانسور کند. ولی چون وجود ندارد، و جای خالی اش حس می شود، می شود با توجه به آن چه که در شعر آمده است آن را بازسازی کرد. با بازسازی آن، به دیدی نسبت به جامعه و محیط و فرهنگ و گذشته و حال می رسیم که می تواند برای خودش یک جهان بینی باشد.  نکته ی ناگفته، ولی مستتر، در این شعر اسماعیل خویی چیست؟  به نظر من، آن نکته این است که «کودکی که تجربه های شیرینش سنگ زدن به سگ و شکنجه ی قمری است، باید قبول کند که در آینده چیزی بهتر از سنگ زدن به آدمهای دیگر یا سنگ خوردن از آنها و شکنجه کردن و شکنجه شدن عایدش نمی شود.»  این جمله که «وقتی که من بچه بودم، زور خدا بیشتر بود،» جمله ی خوبی است، ولی شاعر به هیچ وجه نشان نمی دهد که زور خدا برای انجام چه کاری یا برآورده کردن چه دعایی بیش تر بود. این خدا، خدای سگ و قمری نبود؟ اسماعیل خویی ناخواسته خیلی خوب رابطه بین فرهنگ امروز را با گذشته و تجربیات کودکی نشان داده است. وردزورث رک و راست می گوید که هنوز هم آن افکار کودکی را در اعماق وجودش دارد، هر چند در این شرایط کنونی سخت می تواند شور و شعف و جذبه ی تماشای یک گل را با ریختن اشک شوق بروز بدهد. اسماعیل خویی غیرمستقیم نشان می دهد دلیل این که امروز غمش بیش تر از دیروز است در چیست. در بزرگ شدن خودش است. غمی هم که در گذشته داشت کوچک نبود. با قدّ و سنّ خودش که اندازه اش می گرفت کوچک بود. همان غم به همان نسبت که او بزرگ شد، حالا بزرگ شده است؛ پس چرا باید آدم غصه ی چنین گذشته ای را بخورد که لاجرم به آینده ای بهتر از این ختم نمی شود؟ باید غصه اش توأم با پشیمانی باشد. باید بگوید که ای کاش چنان گذشته ای نمی داشتم و به چنین روزی نمی رسیدم.  اگر شاعر بند زیر را نمی آورد مجبور بودم بگویم که این آدم ِبزرگ در مورد گذشته اش هم دارد خیلی بچگانه فکر می کند:

 

آن روزها گربه های تفکر

چندین فراوان نبودند.

وقتی که من بچه بودم،

مردم نبودند.

شاعر نشان می دهد که آن کودک، فکرش خوب کار نمی کرد- یا شاید اصلاً فکر نمی کرد- که دلش به بعضی چیزها خوش بود و خیلی راحت سرور و شادی روی لبانش آشیانه می ساخت. این بچه اصلاً نمی دانست مردمی هم وجود دارند. شاعر با این بند می خواهد تلنگر سیاسی کوچکی  به آن مخاطبی بزند که در همان بند نخست او را نیز وارد شعرش کرده بود. پراکنده گویی او نشان می دهد که در کوچه پس کوچه های کودکی اش بی هدف این سو و آن سو می رفت. منظور او از «گربه های تفکر» شاید افکار گوناگون و سرگردانی باشد که در کودکی اش به چشم  نمی آمدند، چه برسد به این که بتواند یکی از آنها را بگیرد و صاحب فکر شود. آدم که بزرگ می شود این افکار زیاد و متنوع اند و سرانجام یکی از آنها را می گیرد و برای خوب و بد، تعاریف و مصادیق خاصی پیدا می کند. آدم وقتی فکر می کند متوجه می شود که خوب بودن و بوی سیگار ممکن است کنار هم دوام نیاورند. این خوب بودن و بوی سیگار و قرآن خواندن و اشک ریختن با هم یکی نمی شوند. هر کاری بکنیم از هم جدا می شوند. چون ربطی به یکدیگر ندارند. حتی به بقیه ی شعر هم ربطی ندارند. ولی عجیب است که به آن چه که ادعا کرده ام در شعر وجود ندارد، ولی خلاء موجود در آن را پر می کند ربط دارد. آن درکِ غلط فرهنگی از خوبی و قرآن و اشک است که گذشته ای آن چنانی را می سازد که آینده ای این چنینی را به ارمغان می آورد. حتی آرزویی که در قالبِ این شعر بیان شده است و می گوید «سال به سال دریغ از پارسال» ادامه ی آموزش های فرهنگی غلطی است که در ضمیرناخودآگاه خودِ شاعر هم وجود دارد. درک مذهبی غلط ِ مادر بزرگِ سیگاری از اسلام و سلامتی و قرآن، و ذهنیت این آدم بالغی که فکر می کند در بچگی اش «زور خدا بیشتر بود،» باید هم به جایی برسد که غمش بیش تر و بزرگتر نشان بدهد و دست از سرش برندارد. حتی اگر این آدم بزرگ شود و بگوید :

ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم

باز هم باید به این نتیجه رسیده باشد که تأسف بر گذشته ای که در آن اسم بی دینی را دین می گذاشتند و رفتار آدمها هم مطابق با آن ناشی از معصومیت و بی ریایی تلقی می شد بی مورد است و این قدر آه و افسوس ندارد.

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

 

تحلیل شعر «زبان آتش» از فریدون مشیری

محمد رضا نوشمند

فریدون مشیری یا تامِس هابز

حسّ یا عقل

زبان آتش یا لِوایِتان

 

واقعیات زندگی جایی بین فلسفیدن و احساسیدن رخ می دهد. جایی بین فلسفه ی «تامِس هابز» که در کتابِ «لِوایِتان» اعتقاد داشت زور باید باشد تا نظم در جامعه باشد، و زبان احساس فریدون مشیری در جواب «زبان آتش» که می گوید: «تفنگ ات را زمین بگذار» حتی «اگر حق گویی یا حق جویی و حق با تُست.»

 واقعیت را نه «عقل کل» رقم می زند و نه «حسّ کل»، بلکه  خطّ نمودارش با بسامدی متغیر، بین این دو محور مدام بالا و پایین می رود، گاه در نقطه ای نشان می دهد که زور بر احساس می چربد، و گاه برعکس؛ امّا هرگز در یک  نقطه نمی ماند که چپ گرا و راست گرا، و بالا نشین و پایین نشین را با هم آشتی دهد و تکلیف همگان را روشن کند.

هابز بر این باور بود که «در نبود اعتماد نسبت به یکدیگر، چاره ای برای انسان در حفظ ایمنی خود نمی ماند جز این که همان کاری را بکند که عقل پیش بینی کرده است، یعنی این که آدمی به زور یا به ترفند تا آن جا که می تواند باید بر وجود همه ی آدمها چیرگی یابد، تا جایی که دیگر هیچ کس را آن چنان توانی نباشد که موقعیت او را به خطر بیاندازد، و این اِعمال قدرت،  از آن چه که برای امنیت شخصی او لازم است، بیشتر نیست؛ و مورد پذیرش همگان است.  از سوی دیگر، چون کسانی هم هستند که لذّت شان در این است که ببینند قدرت شان در عمل به چه کار می آید، از آن چه که برای امنیت شان است پا را فراتر می گذارند تا مبادا آنهایی که در نبود زور،  فقط به این  شاد هستند  که با محدودیت هایی سنجیده در آسایش بسر بردند، پای را از این محدوده فراتر گذارند و بر قدرت خود بیافزایند،  اگر چنین شود، فرد غالب مدّتی نخواهد گذشت که دیگر برای بقای خود نمی تواند فقط به دفاع از خود اکتفا کند. بنابراین، برای حفظ امنیت شخصی، اِعمال روزافزون قدرت بر انسان ها ضروری می شود، و حقّی است که باید برای فرد حاکم قائل شد.» هابز با این نظریه، استبداد را توجیه می کرد؛ او که در سال 1588 در وِستپورت انگلستان زاده شده بود، حکومت چند حاکم را دید تا در سال 1679 از دنیا رفت. فلسفه ای داشت که با هر حاکمی، دیکتاتور یا غیر دیکتاتور می توانست روزگارش را بگذراند. جیمز اوّل در سال 1603 پس از مرگ ملکه الیزابت بر تخت نشست؛ پس از وفات او در سال 1625، چارلز اوّل جای او را گرفت، امّا با تیغی که کرامول تیز کرده بود سرش را از دست داد، و حکومت به دست پیوریتن ها یا خلوص گرایان اُفتاد. حکومت مذهبی آن ها نیز فقط تا سال 1660 دوام داشت که چارلز دوم به انگلستان بازگشت و تاج شاهی را بر سر گذاشت.

عقل و احساس شاید در اوج شدت خود، خیلی شبیه به هم می شوند. آن درنده خویی را که هابز در انسان می دید، با تصاویر فریدون مشیری احساس گرا یکی می شود، آن جا که می گوید:

«از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان «آدم»،

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید؛

آدمیّت مرد!

گرچه «آدم» زنده بود.

....

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرنِ «موسی چمبه» هاست!»

البته آن صحبتی را که فریدون مشیری «ابلهی» می نامد،  هنوز ورد زبان خیلی هاست و نامش را «عاشقی» گذاشته اند؛ و منظور فریدون مشیری نیز همین است، با این تفاوت که انگار فقط برای لحظاتی از زاویه ی دید افرادی همچون هابز به آن نگاه می کند. شعر مشیری برخلاف تصور سیاست بازان و سیاست کاران، چندان سیاسی نیست، بلکه بیشتر انسانی و احساسی است. همین ویژگی در شعر او باعث می شود که هر کسی با هر مرامی، فقط به خاطر تصویر آرمانی ای که از انسان نشان می دهد و همه آرزویش را دارند، حرف های او را هم در لابه لای  حرف های خود تکرار کند.

فریدون مشیری می گوید: «تنها سِلاح من در این میدان، سخن بود؛» در حالی که در میدان سیاست غیر از سخن، انواع و اقسام سلاح وجود دارد. بعید است آدمی که فاقد  حسّ هنرمندانه و شاعرانه ای همچون مشیری است، هنگامی که  این شعر او را به دست می گیرد، در دست دیگرش سِلاح دیگری نداشته باشد. به همین خاطر، فریدون مشیری همان طور که خود در اشعارش می گفت در توقعی که از انسان دارد و در بینش خود از هدف و آینده ی انسان تنهاست:

امّا هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد

تا از دل این تیرگی نوری برآرد،

در هر کناری شمع شعری می گذارد.

اعجاز انسان را هنوز اُمید دارد!

طرح نخست فریدون مشیری برای فرو نشاندن آتش، به اندازه ی نصیحت به برادرِ تفنگ به دست برای زمین گذاشتن اسلحه و آغاز گفت و گو،  مستلزم اعجاز نبود، سال ها پیش او «کوچ» را ترجیح می داد:

 

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد.

به غار خواهد رفت.

تو کودکانت را، بر سینه می فشاری گرم

و همسرت را، چون کولیان خانه بدوش

میان آتش و خون می کشانی از دنبال

و پیش پای تو، از انفجارهای مهیب

دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد

و شهرها همه در دود شعله خواهد سوخت

و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت

و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد!

خیال نیست عزیزم! ...

صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر

و برق اسلحه، خورشید را خجل کرده است!

چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟

صدای ضجه ی خونین کودک «عدنی» است،

و بانگ مرتعش مادر «ویتنامی»،

که در عزای عزیزان خویش می گریند،

و چند روز دگر نیز نوبت من و تُست،

که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم!

و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم!

و یا به کوه،

به جنگل،

به غار،

بگریزیم!

 

بنظر می رسد، راه حل «کوچ» فریدون مشیری به آن چه عملی و واقعی است نزدیک تر است، و در آن عقل بیشتر است تا احساس. آدمها بیشتر،  کوه ها و جنگل ها و غارهایی را در وجود خود ساخته و به آن کوچ کرده اند تا از الم شنگه ها به دور باشند و به آن امنیتی که هابز می گفت برسند.  امّا، در «زبان آتش» احساس شاعرانه،  به پاسخی آرمانی برای فرونشاندن آتش می رسد که عقل مجبور بشود عقب نشینی کند. به جای «کوچ» به گفت و گو و گفتمان پرداختن خیلی خوب است، ولی  واژه هایی که در این دعوت به مذاکره آمده است، آدم را دچار شک می کند، که برادر تفنگ به دست، دو دستی تفنگ اش را به سخنگوی فریدون مشیری بدهد؛ مگر این که این سخنگو یک فرد میانجی مانند «تامس هابز» باشد، که او هم آن تفنگ را تا پایان مذاکره نگه می دارد و بعد از این که برآورد کرد که زور کدام می چربد، سرانجام، دوباره  یکی را صاحب تفنگ می کند و دیگری را فاقد آن. در دنیای سیاست، فقط ممکن است صاحب تفنگ عوض شود. شورای امنیت سازمان ملل با شعاری شبیه به مصرع آغازین شعر فریدون مشیری کاری را انجام می دهد که تامِس هابز توصیه می کند. عدّه ای که خود در دنیا سازندگان، عرضه کنندگان و فروشندگان عمده ی انواع گوناگون اسلحه هستند، یکباره با رأی و پشتیبانی شورای امنیت، اسلحه به دست از راه زمین و دریا و هوا راه می اُفتند تا در زیر کوههای عراق به تسلیحات کشتار جمعی که گمان می کنند صدام پنهان کرده باشد برسند. برای آنها تسلیحات کشتار فردی انگار هیچ ایرادی ندارد. بهای امنیتی که باید برای قدرتمند ترین ها فراهم شود، خون ضعیف ترین هایی همچون سربازان فقیر چند ملیتی و مردم مظلوم عراق است.  اگرچه در دنیا جایزه ی ادبی نوبل را به نویسندگانی می دهند که هم سخن فریدون مشیری هستند، جایزه ی صلح نوبل را به کسانی چون «اُباما» می دهند که با تامِس هابز موافق هستند  که به قدرتمند تر اجازه ی حمل و استفاده از سلاح را می دهد تا به صلح با تعریفی که هابز از آن دارد برسد. هابز در دست قدرتمند ها تنها اسلحه ی گرم را نمی بیند، او ترفندها و حقّه های حق به جانب آنها را هم می بیند و کاربرد آنها را هم برای رسیدن به امنیت مجاز می داند. تحریم های گوناگون غذایی و دارویی به ظاهر سلاح گرم نیستند، امّا آتش را به خانه ی غیر نظامی ها هم می کشانند، نوزادان قنداقه هم با این شیوه در عمل دعوت به جنگ می شوند. قنداقِ تفنگ در برابر قنداق نوزاد!

زبان حسّ و شعر فریدون مشیری چگونه می خواهد صلح را به دنیایی بیاورد که عقل و فلسفه جنگ را به آن تحمیل کرده است؟

جمله ی «تفنگ ات را زمین بگذار،» جمله ای امری است، که هم دیکتاتور از آن استفاده می کند و هم ناصح. فریدون مشیری در این شعر نقش ناصحی مهربان را بازی می کند. هنگامی که می گوید «من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار،» «منِ» او بسیار شخصی است؛ نه برای این که دیگران با او نمی توانند در چنین حسّی سهیم باشند، بلکه به این خاطر که او خود را سخنگوی دیگران معرفی نمی کند. او سخنگوی دلِ خودش است. او می گوید که در برابر تفنگی که زبان آتش و آهن است ، فقط از زبانِ دلش استفاده می کند، دلی که لبریز از مهر نسبت به  برادر تفنگ به دست است، البته «به زمین گذاشتن تفنگ» شرطی برای ابراز مهربانی او نیست، شاعر با این که می داند طرف مقابل با دوستی دشمن است، به او مهر می ورزد. این طرز فکر او خیلی شخصی است.  خیلی ها در ظاهر کلام ممکن است حس کنند مانند مشیری فکر می کنند، امّا چون عقل شان بر حسّ شان چیره است، در عمل با او تفاوت های زیادی دارند. برای فریدون مشیری، هر گونه اسلحه ای-  سرد یا گرم، با آتش یا بی آتش- ضدّ مهربانی و آشتی است. او  در «نسیمی از دیار آشتی» گفته بود:

 «در چشم من، شمشیر در مشت،

 یعنی کسی را می توان کُشت!»

سلاحی که دلِ او به دستش داده است، قلم است؛ او سنگ و چوب و چماق و مشت و لگد و همه ی این ها را آتشین و آتش بیار معرکه می بیند. زبان شعر است که نه زبان خشم است و نه زبان خونریزی؛ و نه زبان قهر چنگیزی. زبان گفت و شنود است برای برگرداندن فروغ آدمیّت به آدمها. شاعر خود را نسبت به طرف مقابل آدم می داند و فکر می کند که در این نشست، فروغ آدمیّت به دیگری باید بتابد. چرا؟ برای این که تفنگ داشتن را مانع طلوع آدمیّت می بیند. از این نظر حق را به خود می دهد، هر چند در ادامه ی شعر، در جایی به تعارف و نه چندان جدّی، می گوید:

«گرفتم در همه احوال، حق گویی یا حق جویی

و حق با تُست

ولی حق را برادر جان

به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست.»

چرا به تعارف؟ نخست این که، «گرفتم» یعنی «حتی اگر فرض کنیم» چنین باشد. دیگر این که، اگر «درهمه احوال» حق با کسی باشد، خود به خود در این حال نیز می توان حق را مانند «تامس هابز»  به او داد. مشکل این جاست که حق را به زبان عقل یک جور تعریف و توجیه می کنند، و به زبان احساس یک جور دیگر. امّا در هر دو قلمرو، آن کسی که حق را به خودش می دهد انگار با «حق ناشناس» به یک صورت برخورد می کند. حافظ به جای  تفنگ با چوب چوگان حقِّ «حق ناشناسان» را به سرشان می کوبد تا کف دست شان بگذارد:

دور دار از خاک و خون دامن جو بر ما بگذری

کاندر این ره کُشته بسیار است قربان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گرچه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

بنده ی شاه شماییم و ثنا خوان شما

با این ابیات، احساسِ حافظ در تئوری به عقلِ هابز نزدیک  می شود؛ گویا در عالم احساس، فریدون مشیری تافته ی جدا بافته ای است. او در مهرورزی کم نظیر است. حتی نگاه عارفانه ی سهراب سپهری نسبت به تعبیر عاشقانه ی فریدون مشیری از زندگی کم می آورد. سپهری که می گفت:

«و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد؛» در «روزی خواهم آمد»، به خاطر «خر فرتوتی در راه» مگسی را از سر انگشت طبیعت می پراند. هنگامی که فریدون مشیری می گوید:

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟

 صدای ضجه ی خونین کودک «عدنی» است،

 سهراب سپهری گویا به او پاسخ می دهد که می گوید:

 حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و اُفتاد.

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رؤیای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

 

حتی صمد بهرنگی که قصّه هایش اغلب شرح غصّه ی بچّه هاست، در «کند و کاوهای تربیتی» اش، ترکه ی ابراز قدرت هابز را در قلمرو تربیتی به دست معلم ها می دهد؛ داستان «بیست و چهارساعت خواب و بیداری» صمد بهرنگی با این جمله آغاز می شود:

 خواننده ی عزیز،  قصه ی «خواب و بیداری» را به این خاطر ننوشته ام که برای تو سرمشقی باشد، قصدم این است که بچّه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی چاره ی درد آنها چیست؟

و با این جمله که از زبان کودکی نقل می شود که به اسباب بازی مورد علاقه اش نرسیده تمام می شود:

دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من بود.

 

صمد گویا خودش چاره ی درد بچّه ها را در این جمله می جست.

 در دنیای ایده آل فریدون مشیری، که ایده آل همه است، فقط مرگ طبیعی وجود دارد.

هابزدر دنیایی که با مصالح منطقی ساخته بود به این نتیجه رسید که «این دیو انسان کش» در جسم همه به نسبتی وجود دارد، دنیایی که شاعرانی همچون فریدون مشیری با خیال و احساس خود می سازند، با چشم اندازی غیرواقعی زیباست، چون هنوز زیبای خفته به بوسه ی شاهزاده ای از خواب بیدار می شود، و سیندرلا با یک لنگه کفش بلورین از خاکِ سیاه به تاج زرّین می رسد. هنوز دیوار کوچه ی معشوقه ی حافظ سر می شکند، ولی شاعر از آن می گذرد؛ و فریدون مشیری هم که از آن «کوچه» می گذشت، در پاسخ سنگ پرانی معشوقه فقط می توانست بگوید: «تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...» او معنی دفتر اخلاق حافظ را می دانست که می گفت:

«بر تو خوانم ز دفتر اخلاق

آیتی در وفا و در بخشش

هر که بخراشدت جگر به جفا

همچو کان کریم زر بخشش

کم مباش از درخت سایه فکن

هر که سنگت زند ثمر بخشش

از صدف یاد دار نکته ی حلم

هر که بُرّد سرت گُهر بخشش»

 فریدون مشیری و حافظ کتاب اخلاق را با جوهر احساس می نویسند، آدمهای واقع گرا از این زبان خوش شان می آید و آن را زمزمه و تکرار می کنند؛ ولی رنگ جوهرشان باعث می شود که نتوانند  در زندگی واقعی اشعار آنها را ترجمه کنند.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |