انسان از نگاه فریدون مشیری با نگاهی به شعر «نسیمی از دیار آشتی»

 

هر شاعری مطابقِ جهان بینی اش تعریف مشخصی برای انسان و جایگاه انسان در جهان دارد. فریدون مشیری، شاعر مهربانی ها، ناچار نگاهی مهربانانه به انسان و عاقبت اش بر روی زمین دارد. او با آگاهی از شرارت ها و جنگ افروزی ها و قدرت طلبی های انسان، همچنان به اعجاز انسان امید دارد. بر این باور است که انسان می تواند انسان باشد و آدمیّت را از نو زنده کند. شعر «نسیمی از دیار آشتی» نخستین شعر از کتاب از دیار آشتی است که نشرچشمه در سال 1371 منتشر کرد. طرح روی جلد کتاب برگرفته از یک کارت پستال یونیسف است که تصویر کبوتر سفید صلح را نشان می دهد که آرام نشسته است و شاخه ی درخت زیتونی را به منقار دارد. بیست و دو سال از انتشار این کتاب می گذرد. نه تنها صلح و آدمیّت به زمین بازنگشته است، بلکه زمین شاهد ظهور وحشی ترین انسان هایی است که تاکنون تاریخ در خود ثبت کرده است: طالبان و داعش. آیا امید فریدون مشیری که اکنون نیست تا این جنایت های از همیشه بدتر را ببیند عبث بوده است؟ این شعر را بخوانید تا  بعد نکاتی را که در نظر دارم در موردش مطرح کنم:  

نسیمی از دیار آشتی

 

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که: بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم.

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛
من، با صبوری بر جگر دندان فشردم!

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم.
در چشم من، شمشیر در مشت،
یعنی کسی را می توان کشت!

در راه باریکی که از آن می گذشتیم،
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد!
ایمان به انسان، شب چراغ راه من بود!
شمشیر دست اهرمن بود!
تنها سلاح من در این میدان، سخن بود!

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر، از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان، شاید بگویی:
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت!؟

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان، باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا بَرکَنَد بنیان این اهریمنی ها.


پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند:
- ... دیر است ... دیراست

تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما، ندایی در کویرست!
«نوحی دیگر می باید و توفان دیگر»(مصرع از نیمتاج سلماسی است)
«دنیای دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر»!(از حافظ)

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد،
در هر کناری شمع شعری می گذارد.


اعجاز انسان را هنوز امید دارد.

 

عنوان این شعر «نسیمی از دیار آشتی» است. «نسیم» در برابر باد شدید یا «توفان» قرار می گیرد. این نکته، هم با سخن پایانی مشیری در این شعر سازگار است و هم با طرح روی جلد کتاب از دیار آشتی. در انتهای این شعر مشیری نشان می دهد که چگونه با «نسیم» خود می خواهد در برابر آنهایی که معتقد به توفان نوحی دیگر برای دگرگونی جهان و انسان اند بایستد. طرح روی جلد نیز با این که  نمادی برای صلح و آشتی است، یادآور داستان حضرت نوح پس از توفان است. پس از نشستن کشتی نوح بر روی کوه جودی آن حضرت کبوتری را به جستجوی خشکی فرستاد. کبوتر رفت و پس از مدّتی با شاخه ای زیتون بازگشت. این گونه شد که کبوتر و شاخه ی زیتون نماد بازگشت آرامش به زمین و زندگی زمینیان پس از آن توفان  شد. آیا توفان نوح برای همیشه باعث دوری انسان ها از کفر و شرک و ظلم شد؟ توفان چاره ساز نشد.

پس از فرونشستن توفانِ جنگ، انسان ها دوباره به عادات پیش از طوفان خود بازگشتند. بیش ترشان خدا را فراموش کردند. برخی گرفتار کفر و برخی دچار شرک شدند. با فراموشی خدا، انسانیت را نیز فراموش کردند. نصیحت قرآن را از فطرت خود نیز نتوانستند بگیرند و بشنوند که فرمود :

وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ [٥٩:١٩]

و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خدا هم خودشان را از يادشان برد. آنان همان فاسقانند

 

دغدغه ی مشیری در تمام عمر این بوده است که انسانیت را به یاد انسان بیاورد. خودش در وصف یک عمر تلاش اش در عرصه ی سخن برای بازگرداندن انسانیت به انسان می گوید:  

 

باری اگر روزی کسی از من بپرسد:
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم: که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است


خوب است همه دفتر اعمال شان را مانند او در همین دنیا باز کنند و ببینند که برای انسان چه کرده اند. البته، این کار به قول مشیری هم گریه دارد و هم خنده- از چند نظر. این دفتر گویای تجربه های درد و درمان مردم پا به پای آنها است. یادآور خاطرات تلخ و شیرین است. منتها، باید دید که مشیری در این شعر گریه  و خنده اش از چیست.

به نظر می رسد خنده اش از این است که شعرش «بذری نو فشانده است،» و گریه اش از این است که «تا بشکفد تا بر دهد بسیار مانده است.»

در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم

عشق درمان اصلی هر دردی است. عشق تبدیل عقل است به عمل. دانستن است به رفتن. عقل به آدم می گوید چه چیز درست است، عشق به آدم می گوید که آن درست را انجام بدهد. علم به آدم می گوید چه دوایی به چه دردی می خورد. عشق باعث می شود آدم آن دوا را بخورد و بخوراند، هرچند که شاید خیلی تلخ باشد. نام عشق بدین سبب بلندتر از نام های دیگر است. عشق کمال دانش است.

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

خفته کسی است که عشق در او خفته است. ترانه هایی که پیام عشق در آنها مدام تکرار می شود، چنین خفته ای را باید بیدار کند. آدمی که دانش دارد و عمل ندارد خفته است.


من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

از ادامه ی شعر مشخص می شود که فریدون مشیری چه شیوه ای را برای پیکار با بدی برگزیده است. از نظر او، همین ستایش مهربانی با قلم بهترین و صلح آمیزترین روش برای پیکار با بدی است. اگر همه کارشان ستایش مهربانی به هر شیوه و زبانی می بود هرگز کار به این بدی ها نمی کشید.

«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم.

 

مشیری با تلمیح و اشاره هایی به شعر «اشکی در گذرگاه تاریخ» نشان می دهد که از گذشته ای دور نسبت به رنج و سرنوشت همه موجودات حسّاس بوده است. دوستداری موجودات دیگر با دوستداری مردم برایش از یک مقوله است. در «اشکی در گذرگاه تاریخ» او در باره ی مرگ آدمیّت نوشت:

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل،

از همان روزی که فرزندان «آدم»،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید؛

آدمیّت مرد!

گرچه «آدم» زنده بود.

 

مشیری در ادامه به روزگار خودمان برمی گردد و می نویسد:

 

روزگار مرگ انسانیت است:

من، که از پژمردنِ یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

مشیری آنقدر به انسان و زندگی عشق می ورزد که اعدام مجرم و گناهکار را نیز نمی تواند تحمل کند. زندگی آنقدر باارزش و نادر است که سخت می شود پذیرفت که هر کسی را به هر علّتی بتوان از آن محروم کرد. مشیری به نوعی از نخستین افرادی است که با این زبان با محکومیت اعدام مخالفت می کند.

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم

مشیری اهل سیاست  و کلک و قیل و قال نبود، و شعرش هم این چنین نیست. به همین دلیل آنچه را که دیگران با فریادهای بشردوستانه و با گرایش های جناحی در مورد انسان و اعدام و ... جار می زنند، او با آرامشی در حد و اندازه ی یک پاسدار صلح در عرصه ی قلم در دفترش می نویسد. او مسیحاوار می خواهد اوضاع بدتر از این نشود. اگر سیلی می خورد، به تلافی آن سیلی نمی زند، چون می داند که طرف مقابل باز هم به او سیلی خواهد زد. منتها، حضرت مسیح در برابر سیلی دوم بدون واکنش منتظر سیلی سوم نمی ماند؛ به نظر می رسد که مشیری  هم منتظر نمی ماند، ولی به جای شمشیر دست به سمت قلم می برد.

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

چون پیکار با نابخرد با قلم فایده ای ندارد، عدّه ای شمشیر به دست گرفته اند. سال ها نشست با نابخرد دور میز صلح ممکن است هرگز به صلح ختم نشود. مشکل اساسی این است که نابخرد نه قبول دارد که نابخرد است و نه قبول می کند که طرف مقابل او خردمند است. مشیری بسیار آرمانی در مورد مردمی که از غصه شان شبی صد بار می میرد نظر می دهد. شاید اگر کسی در مورد حق فردی اش بخواهد نظر بدهد حق داشته باشد چنین بگوید- آن هم شاید!- ولی در مورد حق دیگران، به عنوان مثال مردمی که شمشیر داعشی ها را زیر گلویشان احساس می کنند، نوشتن انشایی در مورد فداکاری و انساندوستی از نظر خیلی ها کافی نیست. چنین انشای خوب و پر احساسی در روزگار ما بیشترین تأثیرش در این است که عدّه ای دیگر را تحریک و تشویق می کند تا شمشیر به دست بگیرند ودر برابر داعشی ها بایستند تا جلو پیشروی و قتل عام بیشترشان را بگیرند. پرسش مهم این است که نابخرد از کجا باید بفهمد نابخرد است، و یا، دیگران از کجا باید بفهمند که چه کسی باخرد و چه کسی نابخرد است؟ به عقیده ی من، فریدون مشیری «عشق» را مرز و ملاک شناخت خرد از بی خردی گذاشته است. انسانی که  خِردش در عمل به عشق به انسان منجر نشود، با بی خرد تفاوتی ندارد. به همین دلیل، خیلی از به اصطلاح باخردان که بدون عشق نسبت به انسان و تعالی او تصمیم می گیرند تا با جنگ سرد و گرم حافظ صلح و حقوق بشر باشند نابخردانه فقط نمایشی بشردوستانه را روی صحنه بازی می کنند. پشت صحنه انسان هایی هنوز قربانی بی خردی اینان اند. شمشیر در دست اهریمن بی دانش است، حتی اگر به ظاهر اهل دانش باشد:  

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد
ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود.
تنها سلاح من در این میدان سخن بود.

تاریکی، بی دانشی، شمشیر و اهریمن در یک سو قرار دارند، چراغ و شعر و سخن در سوی دیگر:

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

مشخص است که چرا دل او از هر دو سر می سوزد. دشمن به گونه ای و دوست به گونه ای دلش را می سوزاند. دشمن بی تفاوت نسبت به سخنان این پیام آور صلح و مهربانی همچنان به ستم و کشتار مشغول است، و دوست نیز او را سرزنش می کند که با شعر خالی نمی توان مقدمات صلح را فراهم کرد؛ باید دست به اسلحه برد.

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی:
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت؟

با توجه به یکی دیگر از اشعار فریدون مشیری باید گفت که دلش خیلی بیشتر از آنچه دفتر شعرش نشان می دهد سوخته است. در شعر «لال» می گوید:

اگر احساس می گنجید در شعر،

بجز خاکستر از دفتر نمی ماند.

اگر الهام می جوشید با حرف،

زبان ازناتوانی درنمی ماند

  

اندیشه و رفتار انسان امروز، بیش از این ها دل کسی را که به ناله درآمده است می سوزاند. این انسان ها، چه دوست و چه دشمن، با این اندیشه و رفتارشان امید هر امیدواری را می کشند. آدمی که امیدش بسوزد انگار همه وجودش سوخته است. فریدون مشیری تلاش می کند تا این امید را در خود و دیگران زنده نگه دارد، می گوید:

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

او رسالت اش را انجام می دهد. شعرش سرشار از پیام های صلح و شعار عشق به انسان است. با این حال، با این همه تلاش دلسوزانه برای برقراری صلح و آشتی، فکر می کنید اگر دفتر شعرش را به جنگجویان هر دو سو بدهیم چه اتفاقی می افتد؟

مسئله اینجاست که جنگ طلب های اصلی این جنگجویان نیستند. در قرن بیست و یکم، هنوز خیلی ها سواد چندانی برای خواندن این اشعار ندارند، چه برسد به فهم و تعقل در آنها. چه تعداد از این داعشی ها و حتی مبارزان دلیری که مقابل آنها ایستاده اند تحصیلکرده اند؟

در عوض، آنها که داعشی ها را ساخته اند تحصیلکرده اند، ولی گوش شان به حرف شعر و منطق شاعر بدهکار نیست؛ خودشان یک جوری شاعرند! شاعر جنگ و مرگ. امثال اینها پیش از این به حرف های پیامبران الهی نیز گوش نمی دادند. در عصر جاهلیّت، اشراف عرب که مخالفان اصلی پیامبر بودند و مدام آتش افروزی می کردند سواد داشتند. حرف از آشتی با آنها نیز چندان ثمر و دوامی نداشت.

در این عصر جاهلیت و عقلانیت قرن بیست و یکم هنوز اغلب انسان ها با همان هوا و هوس ها و خودخواهی ها زندگی می کنند و می جنگند و می میرند، ولی چاره چیست؟ حرف از نسیم و آشتی حرف درستی است. این حرف با این که با حرف حضرت نوح که از توفان و جنگ می گفت در تضاد است، در حقیقت، مبلغ رحم و شفقت الهی است. حضرت نوح اصرار می کرد خدا مخالفانش را نابود کند:

وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا [٧١:٢٦]

و نوح گفت: پروردگارا! احدى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار

     

إِنَّكَ إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا [٧١:٢٧]

كه اگر تو آنها را باقى گذارى، بندگانت را گمراه مى‌كنند و جز پليدكار ناسپاس نمى‌زايند

 

سرانجام خدا به درخواست او پاسخ مثبت داد و توفانی درگرفت و فقط او و پیروانش توانستند با کشتی از آن بگریزند. حمید مصدق ماجرای پس از توفان را با مثنوی زیبایی پی گرفته و نشان داده است که خدا خود تا چه اندازه برای زندگی این آفریده ی خود- انسان- ارزش قائل است. این مثنوی دلپذیر را بخوانید:

بعد از آن توفان و آن سيلابها
كم كم آرامش گرفتند آبها

غير از آن قومی كه شد كشتی نشين...
شد تهی از آدمی روی زمين

عاقبت كشتی به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست

زندگی بالندگی از سر گرفت
زندگانی جلوه ای ديگر گرفت

بگذرد تا زندگانی بر مراد
زندگان، هر كس پی كاری فتاد

خاك شد گل، گل چو خشت خام شد
خشت روی خشت، پی تا بام شد

نوح را هم اوفتادش كار گل
كار گل را برگزيد از جان و دل

ساخت از گل كوزه هائی چند نوح
داشت با آن كوزه ها پيوند نوح

تا كه روزی يك مَلك با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:

گفت: بايد كوزه ها را بشكنی!
نوح در پاسخ هراسان گفت: نی

كوزه ها را ساختم با دست خويش
بشكنم گر كوزه دل گردد پريش


نيشتر گر كس به قلبم برزند
نيكتر تا كوزه ها را بشكند

بار ديگر آن ملك آمد فرود
در سرای نوح، گفت او را درود!


گفت : حق گفتت، كه ای نوح نبی
چون تو جنباندی به سوی ما لبی

خواستی تا شويم از اين چرخ پير
منكران را از صغير و از كبير

من فرستادم بسی توفان و سيل
بندگان را غرق كردم، خيل خيل

خواستم چون بشكنی كوزه ی گلت
كوزه بشكستن بسی شد مشكلت؟

پس چه سان بی اعتنا بر جان خلق
خواستی تا بركنم بنيان خلق؟

خود جهان از زندگان آكندمی
پس چو گفتی بيخشان بركندمی

آن كه خود يك كوزه را مشكل شكست
اين چنين آسان جهانی دل شكست؟

آن كه را انديشه ای همچون تو نيست
نيست در روی زمينش حق زيست؟

نوح گريان سوي كوزه برد دست
كوزه ها بر سنگ، نی، بر سر شكست

 

در هر صورت، علاقه ی فریدون مشیری به انسان علّت دارد و خداپسندانه است. او می داند:

در خارزار دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنی ها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
- ... دیر است ... دیراست

تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوحی دگر می باید و توفان دیگر

دنیای دیگر ساخت باید
وز نو در آن انسان دیگر

او همه اینها را می داند، امّا چاره ی کار را در نابودی انسان نمی بیند. خدا خود نیز چاره را در این نمی بیند. انسان باید خود بدی را در خود نابود کند و خوبی را در خود بپروراند. در سوره ی انسان در قرآن مجید خداوند می فرماید:

إِنَّ هَٰؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا [٧٦:٢٧]

به تحقيق اينان دنياى زود گذر را دوست مى‌دارند و روزى گرانبار را پشت سرشان رها مى‌كنند [و به فراموشى مى‌سپارند]

     

نَّحْنُ خَلَقْنَاهُمْ وَشَدَدْنَا أَسْرَهُمْ ۖ وَإِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَا أَمْثَالَهُمْ تَبْدِيلًا [٧٦:٢٨]

ما آنها را آفريديم و بندبندشان را استوار كرديم، و هر وقت بخواهيم [آنها را مى‌بريم و] به راحتى امثالشان را جايگزين مى‌كنيم

 

این آیات مشخص می کند اگر خدا می خواست بدون واسطه ی پیامبران و بدون تعلیم و هدایت انسان ها، آنها را به زور رام و آرام سازد، از همان ابتدا انسان هایی خلق می کرد که چنین باشند، و یا هر وقت اراده می کرد این انسان ها را نابود می کرد و به جایشان جایگزین  بهتری قرار می داد. توفان بیرون راه چاره ی مشکل انسان نیست. توفانی از درون باید همه را دگرگون کند، و چون مردم به دین سران خود هستند، پیش از همه باید این توفان آنها را از درون متحول و انسان کند. همه این گونه فکر نمی کنند، به همین خاطر امثال مشیری ها هنوز کم و تنهایند.

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد.


اعجاز انسان را هنوز امید دارد.

 

اُمید فریدون مشیری بی سبب نیست. عشق معجزه می کند. همیشه انسان های عاشقی بوده اند که وجودشان زینت بخش هستی بوده است. در همین زمانه ی ما، در همین فضای مجازی که داعشی ها فیلم جنایات شان را با افتخار بار می گذارند، می توانید از وجود پزشکان و پرستارانی با خبر شوید که کشور خود را ترک می کنند و از سلامتی شان می گذرند تا با بیماری مهلک ابولا در آفریقا مبارزه کنند. برخی از اینان در آنجا دچار این بیماری شده و جان خود را از دست داده اند. برخی دیگر که مبتلا به این بیماری شده اند پس از معالجه در کشورشان،  پس از بهبودی، کیف طبابت شان را برداشته و به آفریقا بازگشته اند. اعجاز انسان در این است، و شعر فریدون مشیری ها برای تربیت چنین انسان هایی «بذرش را فشانده است؛» امّا، تا همه انسان ها این چنین شوند «بسیار مانده است.»

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

بررسی «کمال الملک»: هنر و هنرمند از نگاه فریدون مشیری

 

شعر فریدون مشیری زبان بسیار ساده و قابل فهمی دارد. اغلب فاقد تصاویر پیچیده است تا جایی که خواننده های تازه کار و ناآشنا با سبک و اندیشه ی او نیاز به راهنمایی چندانی برای دریافت معنی آنها ندارند. «کمال الملک» از آن شعرهایی نیست که رمزآلود باشد. مشیری با آفرینش تصویری شگفت انگیز از کمال الملک و هنرش بسیار روشن نظر خود را در مورد هنر و هنرمند بیان می کند.

 

کمال الملک

 

نگاهش در جهان راز در پرواز و، دستش

چهره پردازِ جهانی راز.

 

نگاهش تا نهانگاهِ نهادِ آدمی پویا

حقیقت را و خوبی را به هر جا هر زمان جویا.

 

نگاهش خوشتر از خورشید بر هر ذرّه می تابید

نگاهش تار و پود سنگ را می دید، می کاوید.

 

پرندین زلفکانش، پرفشان در باد

شکوفان گونه هایش، تا شب صد سالگی

هر روز گل می داد!

 

نشان استواری، راستی، قدّی که می افراشت

شکوهی داشت آن رفتار، آن قامت، شکوهی داشت!

 

غرور پادشاهان را شکوهش بر زمین می زد

به هر نقشی که می پرداخت، دست رد به نقاشان چین می زد

چه جای نقش، جان می آفرید از لطف، می گفتی

که گاهِ آفرینش، طعنه بر جان آفرین می زد!

 

به تنهایی، جهانی بود

هنر را، مهر را، آزادگی را، کهکشانی بود.

 

طبیعت، رنگ ها و نقش ها را خوش به هم آمیخت

وز آن جان مایه، طرح گل، چمن، انسان، کبوتر

یا صنوبر ریخت.

 

کمال الملک

قلم در رنگ می گرداند

اگر افسون، اگر جادو، اگر اعجاز

در آن میدان که او می راند

نفس از بهت درمی ماند.

همه دنیای معنا را به پیش دیده می گسترد:

«نیاز و ناز و مهر و رنج و شوق و شرم» را بر پرده می آورد!

 

کمال الملک

به نقّاش طبیعت آفرین می گفت،

وگر با چشم دل، با گوشِ جان، همراه او بودی

به چشمش قطره اشکی، گاه می دیدی

چنین می گفت:

_«اگر شمشیر بر سر،

دست در زنجیر، در تبعید،

سر کردی، هنر کردی.

اگر با این همه نامردمی ها، باز دنبال هنر گردی

هنر کردی.»

 

فریدون مشیری سخن از «کمال الملک» را با عنوان «کمال الملک» آغاز می کند.

نام با مسمایی است. اصلاً، هدف انسان در زندگی رسیدن به کمال است. هر چند، همه از هر نظر نمی توانند به کمال برسند، و چنین نیست که بشود گفت «هر چه آن خسرو کند شیرین بود»، هر کسی می تواند در جای خودش، زمان خودش و در کار خودش به مرحله ای از کمال برسد. شناخت انسان و هستی که  باعث می شود فرد راه کمال را پیدا کند برای همه یکسان است، با آن شناخت هر کسی در جهتی رو به کمال گام برمی دارد. روند کمال نقطه ی پایانی ندارد. آغاز آن، منتها، از زمانی است که انسان آفرینندگی را آغاز می کند، خداگونه می شود.  مُلک اگر کشور باشد، کمال الملک تجلی کمال آن می شود؛ مُلک اگر دنیا باشد، او نمونه ی تجلی انسان پا به کمال گذاشته ی آن است. پیداست که در این مرحله آنچه که کمال هنرش است، در حقیقت، ارزش انسانی هنرش است.

به دلیل کمالی که در هنر وجود دارد، هر چیز و هر کسی را که هنر وصف کند، جز کمال مطلق که به وصف درنمی آید، کامل تر از آنی می شود که در واقعیت بوده است؛ حتی خود هنرمند، حتی خود کمال الملک. بدون شک، کمال الملکِ علی حاتمی و فریدون مشیری کامل تر از آن محمد غفاریِ ملقب به کمال الملکِ تاریخ نویس است. محمد غفاری نقایصی هم داشته است، ولی هنر علی حاتمی و فریدون مشیری، کمالات او را برجسته تر می کند. محمد غفاری  به خاطر رنگ و جلای کارش به کمال نرسید؛ در واقع، او در هنرش، در همه سبک ها، کامل نبود. شاعری که از«کمال الملک» می نویسد بدون این که اثر خاصی از او مد نظرش باشد، با نظر به پیوندی که او با آفرینندگی بین آفریننده و انسان و هنر ایجاد کرده است  او و هنرش را می ستاید. از نظر فریدون مشیری هنر او آراسته به روح و معنویتی ورای رنگ و ماده است. اینها کمالات کمال الملک است.

فریدون مشیری در توصیف کمال الملک ابتدا به شیوه ی کسب معرفت او نسبت به هستی و انسان می پردازد.

 

نگاهش در جهان راز در پرواز و، دستش

چهره پردازِ جهانی راز.

 

نگاهش تا نهانگاهِ نهادِ آدمی پویا

حقیقت را و خوبی را به هر جا هر زمان جویا.

کلّ هستی جهان راز است، انسان نیز جهان راز کوچکی است. انسان تا «نهانگاهِ نهادِ» جهان کوچک را نشناسد، جهان بزرگ تر را نیز خوب نمی تواند بشناسد. شناخت هستی با شناخت انسان در آن آغاز می شود. پاسخ «ز کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» و «به کجا می روم؟» هنگامی فراهم می شود که انسان به شناختی از خود و جایگاه خود در هستی برسد. هنرمند با همان ظرافتی که در هنرش است به رفتار و گفتار دیگران می نگرد و می اندیشد و پس از مشاهده و تحقیق و تفکر، یافته های خود را در هنرش منعکس می کند. سمبولیست ها که زبان شان با زبان مردم عادّی متفاوت است مدعی اند که تصویری که آنها از واقعیت و حقیقت می بینند به گونه ای است که با زبان عادّی قابل بیان نیست. گرچه واقعیت بیرونی برای آنها نیز مانند دیگران به ظاهر یکی است، ولی آنچه را که آنها از آن می فهمند واری چهره ی ظاهرش است. به همین دلیل، راز موجود در جهان در آثار آنان به گونه ای دیگر نمود پیدا می کند. این راز در اثر هنرمند همچنان راز باقی می ماند، و تنها برای آنها که زبان هنر و هنرمند را می فهمند تا اندازه ای قابل فهم است.

لازم است هنرمند در جستجوی «حقیقت و خوبی» به جزئیات دقت کند. حقیقت و خوبی نشانی دارند که با آن، در هر زمانی و هر مکانی، خود را معرفی می کنند. آنچه که در مورد انسان حقیقت و خوبی به شمار می آید عام است. ممکن است در جایی چیزهایی مازاد بر آنچه که عام است حقیقت و خوبی دانسته شود، ولی آنها نباید با آن حقیقت و خوبی همگانی مغایر باشد. در حقیقت باید گامی مثبت به سوی کمال حقیقت و خوبی باشد، و نه نقصان آن. حقیقت و خوبی یکی اند؛ مگر می شود چیزی حقیقت باشد و خوب نباشد؟

 

نگاهش خوشتر از خورشید بر هر ذرّه می تابید

نگاهش تار و پود سنگ را می دید، می کاوید.

اصولاً، نور به هر چه بتابد آن را روشن می کند. در روشنایی نسبت به تاریکی ویژگی های بیش تری از آن قابل رؤیت خواهد بود، امّا نگاهی که خوشتر از خورشید بر هر ذرّه ای می تابد به عمق وجود آن نفوذ می کند. نادیدنی های آن را نیز می بیند. دلیل اصلی اش تفاوت این گونه نگاه با نگاه عادّی است. در این «نگاهِ خوش تر» نوعی محبت و علاقه نسبت به آن ذرّه وجود دارد که باعث می شود ناظر به آن مانند وجود مقدسی توجه کند.

با چنین توجهی کمال الملک نقاش به سنگ نگاه می کند. چون نقشی می خواهد بازآفرینی کند باید روی تار و پود بوم و پرده نقاشی بنشیند، ناچار است جوری به سنگ نگاه کند انگار سنگ هم تار و پود دارد. با چنین نگاهی است که نقش سنگ را با ظرافت روی پرده می اندازد.

 

پرندین زلفکانش، پرفشان در باد

شکوفان گونه هایش، تا شب صد سالگی

هر روز گل می داد!

کمال الملک در نود و پنج سالگی درگذشت. با این که در اثر حادثه ای از یک چشم نابینا شده بود تا آخر عمرش از نقّاشی دست نکشید. فریدون مشیری به ظاهر دارد از زلف کمال الملک و سپیدی و ریزش آن که گذشت سریع ایّام چون بادی آنها را به باد می دهد می گوید، ولی زلف حقیقی او موی قلم مویش بود که بدون توجه به گذشت ایّام و کهولت سنّ اش همیشه نقش آفرینی می کرد. پیری که موهای سپیدش مانند پرهای پرنده با باد به باد می رود، باز چهره اش برای هنرنمایی بشاش است. تا در وجود او گُلی نرُسته باشد، گُلی روی پرده اش نقش نمی بندد. در حقیقت هنر حقیقی در گُل وجود هنرمند است که کمال انسان را نشان می دهد.

 

نشان استواری، راستی، قدّی که می افراشت

شکوهی داشت آن رفتار، آن قامت، شکوهی داشت!

انسانی که نسبت به دیگران شخصیت برجسته تر و کامل تری دارد به این دلیل قامت بلندی دارد که زود و خوب به چشم می آید. رفتار و قامت شکوه مند هنرمند در هنرش بهتر نمایان می شود. هنر سلاح هنرمند برای ایستادگی است.

 

غرور پادشاهان را شکوهش بر زمین می زد

کسی که در آفرینندگی با نگاه به جان آفرین به سوی کمالی گام برمی دارد و قلم مو می گرداند، خودش هم نخواهد هنرش پادشاهان را تحقیر می کند، وجودش برای آنان آزاردهنده است. پیش قامت هنر قامت آنان کوتاه تر است. احاطه و سلطه ی هنر بر قلمرو سلاطین باعث ماندگاری آن می شود. پادشاهان نیز برای این که نامی ازشان باقی بماند یا باید هنرمندانه سلطنت کنند، و یا دست به دامان هنر شوند تا حروف نامشان باقی بماند. ناصرالدّین شاه با آن همه به اصطلاح جاه پیش کمال الملک مشق نقّاشی می کرد. می دانست پیش تاج هنر تاج پادشاهی اش کم می آورد. هنر تاج سر آفرینش است، و آنها که بالای سرشان را می بینند آن را بالاتر و مسلط تر می یابند. بدین سبب است که حافظ می گوید:

غیر از هنر که تاج سر آفرینش است

دوران هیچ سلطنتی پایدار نیست

 

به هر نقشی که می پرداخت، دست رد به نقاشان چین می زد

هنرمند سرداری است که بدون لشکرکشی تا چین و ماچین پیش می رود و کشوری می سازد که مرز نمی شناسد. آرش کمانگیری است که تیرش بدون توقف مرز زمان و مکان را درمی نوردد. کسی که کارش آفرینندگی حقیقی و حقیقت جویانه است بی مرز می آفریند.

 

چه جای نقش، جان می آفرید از لطف، می گفتی

که گاهِ آفرینش، طعنه بر جان آفرین می زد!

هنر مند هم به خودش آفرین می گوید، به تقلید از خداوند که پس از آفرینش انسان گفت:  «فتبارک الله احسن الخالقین»(مؤمنون: 14)

 

به تنهایی، جهانی بود

هنر را، مهر را، آزادگی را، کهکشانی بود.

تنها و یک تنه، حتی اگر پادشاه و مردم با او سر ناسازگاری داشته باشند، او با هنرش خود را به جهان، در هر زمان و هر مکانی تحمیل می کند. مهم تر از همه، حتی اگر شخصیت تاریخی اش از او پشتیبانی نکند، هنرش سخنگوی خودش است. کمال و بقای هنرش والاتر از نقصی است که با او به خاک می رود.

 

طبیعت، رنگ ها و نقش ها را خوش به هم آمیخت

وز آن جان مایه، طرح گل، چمن، انسان، کبوتر

یا صنوبر ریخت.

هنرمند با شناخت از انسان و طبیعت تصویری زنده و حقیقی از آنها را رسم می کند. هنرمندان کلاسیک کارشان تقلید از طبیعت و انسان بود. بر این باور بودند که هر چه هست بی نقص است وبا کمال و جمال متناسب آفریده شده است. آنها سعی می کردند این تناسب و آراستگی را در هنرشان بازآفرینی کنند.

 

کمال الملک

قلم در رنگ می گرداند

اگر افسون، اگر جادو، اگر اعجاز

در آن میدان که او می راند

نفس از بهت درمی ماند.

هر چه که در برابر عادت عموم انسان ها خودی نشان بدهد، افسون و جادو و اعجاز نام می گیرد. بُهت نشان ناتوانی مشاهده کننده است. هنرمندها نیز گاهی از کار مردم سردرنمی آورند و  درمی مانند که چه طور می شود عدّه ای تا این اندازه بی تفاوت نسبت به هنر و زیبایی و حقیقت خیلی دلبسته ی زندگی یکنواخت روزمره شان می شوند.

 

همه دنیای معنا را به پیش دیده می گسترد:

«نیاز و ناز و مهر و رنج و شوق و شرم» را بر پرده می آورد!

تفاوت هنرمند با دیگران در این نیست که او وقت اش را صرف امور بی معنی می کند؛ برعکس، او در چیزهایی دنبال معنی و حقیقت می گردد که دیگران بی تفاوت از کنارشان می گذرند. او چیزهایی را می بیند و برای چیزهایی ارزش قائل است که مردم در زندگی شان آنها را با معیارهای مادّی و به چشم خریدار می سنجند. هنرمند آنچه را که دیده نمی شود و همه سرسری از آن می گذرند به تصویر می کشد. او در نقاشی هایش خیلی خوب و زنده «نیاز و ناز و مهر و رنج و شوق و شرم» را روی چهره ی انسان و غیرانسان می نشاند.

 

کمال الملک

به نقّاش طبیعت آفرین می گفت،

عبادتِ هنرمند در هنر و آفرینندگی اش است. مگر می شود عابد تلاش نکند مانند معبود خود شود؟ و مگر می شود کسی آفرینندگی کارش باشد و با دشواری هایش آشنا باشد و عظمت آفرینشِ جهان آفرین را درک نکند؟ و مگر می شود کسی بیافریند و از نابودی آفریده اش رنج نبرد؟

 

وگر با چشم دل، با گوشِ جان، همراه او بودی

به چشمش قطره اشکی، گاه می دیدی

چنین می گفت:

_«اگر شمشیر بر سر،

دست در زنجیر، در تبعید،

سر کردی، هنر کردی.

اگر با این همه نامردمی ها، باز دنبال هنر گردی

هنر کردی.»

 

درک کار هنرمند و جهان بینی اش هنر می خواهد، همراهی با او نیز. با چشم دل و گوش جان باید هنرش را دید و حرفش را شنید. قطره ی اشک نهفته اش را هر چشمی نمی تواند ببیند. خیلی ها هستند که با نگاه هنرشناسانه نمی توانند به جهان آفرینش نگاه کنند. آفرینش را درک نمی کنند. خدا هم از دست شان ناراحت می شود که می گوید به شتر با نگاهی ورای نیازهای شخصی شان نگاه کنند. همه اش به فکر گوشت و پوست و سواری و سود خود در آن نباشند. درست است که کمال الملک مدّتی از عمر خود را در تبعید گذراند، ولی تبعید آزاردهنده دوری او از مردم نیست، دوری مردم از اوست. تبعید تنها در این نیست که حکومت هنرمند را به جای دوری بفرستد؛ تبهید بدتر این است که هنرمند در میان مردم باشد و مردم او را نبینند و کنار بگذارند.

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |

«پر کن پیاله را» بررسی «جادوی بی اثر» از فریدون مشیری

محمدرضا نوشمند

 

جادوی بی اثر

اندیشه ی میان دو جام

 

پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین،

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

 

این جام ها- که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

 

من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

 

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

پر کن پیاله را...

 

در این شعر، فریدون مشیری از زبان کسی حرف می زند که اسیر نوعی جبر است. از سر ناچاری چیزی را می خواهد که انگار نخواستن اش با خودش نیست. در عنوان شعر، پارادُکسی است که اوّل و آخر شعر با آن همخوانی ندارد. تناقض گویی اش در این است که جادو باید اثر داشته باشد وگرنه اسمش جادو نمی شود. ناهمخوانی اش با جمله ی آغاز و پایان شعر در این است که گوینده با اصرار می خواهد پیاله اش از این جادوی بی اثر پر شود، با اینکه می داند به حالش فرقی نمی کند. پس، حتماً منظور دیگری دارد؛ ولی چه منظوری؟

او در اندیشه ی بین دو جام به این می پردازد که چرا حالا چنین احساسی دارد. به زمانی فکر می کند که شراب برایش اثری جادویی داشت و تلاش می کند جایگزینی برای این جادوی بی اثر پیدا کند، ولی پس از بازاندیشی، باز دست به سوی جام می برد.  با اینکه در ساختار ظاهری شعر، تمام اندیشه ی شاعر بین دو بار گفتنِ «پُرکن پیاله را،» جای گرفته است، در حقیقت، شاعرهر دو جمله را پس از اندیشه ای که گوینده را دوباره به سوی پیاله برمی گرداند می گوید. یعنی، شاعر هنگامی نخستین مصرع شعرش را می گوید که تکلیف گوینده با خودش و پیاله اش مشخص شده است. شکل ظاهری شعر فقط در ظاهر، دو دوره ی برخورد متفاوت او با پیاله را نشان می دهد. او پس از گفتن جمله ی اوّل، دلیل روی آوردن مجددش به پیاله ی شراب را شرح می دهد؛ و همین جمله ی امری را در آخر برای تأکید تکرار می کند.  چرا این آدم دوباره دست به سوی جام برده است؟ چرا؟

 

پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین،

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

 «آب آتشین» کنایه از «شراب» است، انگلیسی ها به چنین عبارت و استعاره ای kenning  می گویند. گوینده با این که اعتراف می کند که مدتهاست این «آب آتشین» حال خراب او را خوب نمی کند، باز به همان متوسل می شود. او از نااُمیدی دست به دامان ساقی شده است. این نااُمیدی از چیست؟ این مخاطبِ مجهول- این ساقی- کیست؟ یا چیست؟

تصویر این نااُمیدی را در نامی که  برای شراب برگزیده و در تناقضی که در آن گذاشته است می شود دید: «آب آتشین»! آب و آتش ضدّ همند. آب باید بتواند آتش را خاموش کند؛ و آتش باید بتواند آب را تبخیر کند و از میان بردارد. اگر آتش به جان و خان و مان آدم بیفتد، آب باید باشد تا آن را خاموش کند؛ و اگر آب و سیلاب همه جا را گرفته و راه را بسته باشد، آتشی خورشیدی باید باشد تا آب را بُخار کند و ببرد. گاهی آب که باید زندگی بخش باشد، جان آدم را می گیرد؛ و گاهی آتش که باید خانه برانداز باشد، کارش آبادانی است. حال، شاعر ما در لابه لای این کارکردهای ضد و نقیض آب و آتش، از شراب، این آب آتشین چه می خواهد؟

آدم مأیوس یک زمانی فکر می کند شراب می تواند آب زندگی اش باشد. زندگی به هر قیمتی! از سوی دیگر، می داند انتخاب این آب در این دنیا، انتخاب آتش است- هم برای این دنیا و هم برای آن دنیا. زندگی با چه قیمتی؟! این آدم با حالی که دارد چه کند؟

سؤال اصلی در حقیقت این است: آیا او واقعاً این آب آتشین را برای عشرت و بی خیالی و ادامه ی زندگی بدون عُسرت می خواهد؟ باید دید که این «آب آتشین» نماد چیست. باید همه ی حرف های شاعر را شنید و بعد قضاوت کرد.

 

این جام ها- که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

 از کلام گوینده بوی مرگ می آید. حالا دردش این نیست که آب به او زندگی نمی دهد، و یا آتش زندگی اش را گرم نمی کند. برعکس، با جام های تهی که مدام از زندگی اش می کاهد به سوی گردابی می رود که او را باید غرق کند، ولی انگار حتی مرگ هم از او روی برگردانده است. نه آب او را غرق می کند، نه آتش او را می سوزاند. این «شراب» پیش تر ها این قدر بی خاصیت نبود:

 

من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،

تا شهر یادها ...

او فکر می کند که یک زمانی با این شراب می توانست با خاطرات خوبِ گذشته اش زندگی کند. آن را به اسب سرکش و جادویی تشبیه می کند. سرکشی این اسب نشان پیروی سوارش از افکار غریزی و دنباله روی آرزوهای محال است- تاخت و تاز با بی خیالی. کسی که فکرش را نتواند مهار کند بدون شک خیالش او را به جاهایی می برد که یا واقعیت تکرارنشدنی است و یا افسانه های باورنکردنی. «دشت پُر ستاره» تصویری از زندگی پر امید است. (شاعر واژه ی ستاره را در ادامه ی شعر نیز استفاده می کند و نشان می دهد که منظورش از آن همان بخت و اُمید است.) گوینده مدعی است یک زمانی می توانست با شراب از زمان حال و از خودش فرار کند. می توانست چنان غرق خیالات و خاطراتش شود که حس زمان را از دست بدهد. نداند که حال و آینده ای هم هست.  «مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی» مرزی است که در آن آدم نه به فکر مرگ است و نه به فکر زندگی. کسی که به فکر زندگی است به زمان حال می اندیشد؛ کسی که به فکر مرگ است به آینده می اندیشد. پیش از اینها، به کمک شراب- این سمند سرکش- می توانست سریع به «کوچه باغ خاطرات گریزپا»  و «شهر یادها» برود. اگر حالش و زمان حال برایش خراب بود، می توانست با آن به گذشته اش برگردد و همانجا با یادها و خاطراتش بماند. ولی حالا دیگر فایده ای ندارد:

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

او مانند کسی حرف می زند که به تهِ  نااُمیدی رسیده و از زندگی اش خسته و زده شده است. به نظر می رسد که این پیاله، پیمانه ی عمرش است. این مخاطبِ بی نام که در نگاه نخست تصور می شود که ساقی است و باید پیاله ی شرابش را پر کند، با نگاهی دیگر معلوم می شود که «زمان» است و باید پیمانه ی عمرش را پُر کند. هنگامی که نه بی خیالی، نه عشق، و نه فریب  چاره ی درد مرد نیست، مرگ باید بیاید و رنجش را کم تر کند. شاید فکر کنید این جور برداشت یک جور زیاده روی است. امّا با کمی دقتِ بیش تر در ادعای شاعر که می گوید «دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمی برد،» پی می بریم اگر خاصیت شراب جز این چیز دیگری نیست چرا باز شراب می طلبد. خواب می خواهد، خواب؛ و پیاله ی پُر، یعنی خوابِ کامل و سنگین، و همیشگی. پُر کن پیاله را! با این عبارت او نمی خواهد به سوی زندگی برود. می خواهد گامی بزرگتر و پُر و پیمانه تر به سوی نیستی بردارد. این «آب آتشین» کار زهر را می کند. شاعر «شراب» را برای زندگی نمی خواهد. برای مرگ می خواهد.  دیگر از شراب، به همان زندگی در خیال هم نمی رسد. گاهی آدم به گذشته و تاریخ برمی گردد تا با افتخارات گذشته زندگی کند. اگر آن را نیز از او بگیرند و یا خودش دیگر از تکرار قصه ی آن خسته شود، احساس می کند به آخر خط رسیده است. نه راه پس دارد و نه راه پیش. در چنین بحرانی است که شراب او را جز تا کنار بستر خواب نمی تواند ببرد. تا مرگ می برد و به مرگ نمی رساندش. او پیاله را پُرتر می خواهد تا از این حد پیش تر برود- تا خودِ مرگ. اگر چاره ی دیگری برایش مانده بود این را نمی خواست. شاعر در «اندیشه ی بین دو جام» لحظه ای به این فکر کرد که عشق می تواند زندگی آور باشد:

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

اگر عقاب عشق در دشت غم انگیز عمر او بنشیند چه اتفاقی می افتد؟

غم را از او می گیرد و او را به زندگی امیدوار می کند.

ولی پیداست که نااُمیدی خیلی زودتر از عقاب عشق در دشت غم انگیز عمر او فرود آمده است که می گوید:

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

چرا؟

از توصیف اش از جایگاه عقاب عشق معلوم است:  جایگاه عقاب عشق در «اوج قله های مه آلود دوردست» است. همین واژه های «اوج» و «مه آلود» و «دوردست» آن را افسانه ای و دست نیافتنی می کند. عشق با اینکه به عقاب تشبیه شده است و باید، با چشم های تیز بین، شکارچی خوبی باشد و سریع طعمه اش را بگیرد، این طعمه چشمش را نگرفته است. اگر عقاب عشق می توانست فکر و خیال او را به چنگ بگیرد و او را به جاهایی ببرد که شراب هم نمی برد می توانست جای شراب را در زندگی اش پر کند. امّا، پیداست که نتوانسته است. این از ناتوانی عقاب عشق نیست، همانطور که شراب همیشه این چنین در زندگی اش ناتوان نبوده است. شاعر معتقد است از اقبال بدش است که حتی عقاب هم او را با خود نمی برد. نکته ی جالب این است که این بار صحبت از عقاب است نه «عقاب عشق». گویا این عقاب، عقابِ مرگ است.

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

پر کن پیاله را...

از بداقبالی اش است که با «تلاش و تمنا و تشنگی» که هم آوا و موزون میل به زندگی اش را می رساند نتوانسته است به زندگی برسد. او با این سه کلمه، تصویری از زندگی اش را نشان می دهد که ثابت می کند هر چه از شراب و پیاله و عشق گفته، همه، تمثیلی است از آنچه حقیقت به گوش اش خوانده است. با این سه کلمه، تازه معلوم می شود که او در ابتدای ناگفته ی زندگی اش «آب» می خواست، نه شراب. از بی آبی است که دست به سوی شراب می برد. از بی آبی است که چشم به بال عقاب دوخته است. شراب و عشق به چه دردی می خورد؟ شراب و عشق برای فریب خوب است. با فریب می توان مرگ را زندگی دید و زندگی را خوب. ولی او دیگر از آنهایی نیست که آسان فریب بخورد. حتی این دو جادوی فریب- شراب و عشق- دیگر او را با نشان دادن سراب به جای آب نمی تواند فریب بدهد. دیگر کار از این حرف ها گذشته است. او شراب را برای بی خیالی اش نمی خواهد. او شراب را نمی خواهد تا با آن بهانه ی زندگی پیدا کند. انگار آن را برای تعجیل به سوی مرگ می خواهد:

پر کن پیاله را.

 

نوشته شده توسط Mohammad Reza Nooshmand  | لینک ثابت |